گنجور

حاشیه‌ها

علیرضا در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۱ دربارهٔ حزین لاهیجی » ترکیب بند در مرثیهٔ حضرت سید الشهدا (ع):

«اشکی که گرد محنت خاطر برد کجاست» در نسخ دیگه مشاهده کردم و احتمالا درست تر باشه
ممنون از مطالبتون

همایون در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۱:

شهاب دین در مکتب اشراق بر این باور است که ما یک سیمرغ نداریم بلکه هر روز سیمرغی از کوه قاف به پرواز در می آید و پیامی نو و میوه ای تازه به ارمغان می آورد
عشق نزد جلال دین و در مکتب شمس دین نیز این گونه است نو شدن و بالا شدن که همگی از جنس فرهنگ نوروزی و سیمرغی ایران اند که بر بنیان مهر پروری و پهلوانی استوار است

مرتضی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۱:

بیت
خط بنفشه ری به پژمردگی گذاشت
ریحان و گل به سرعت دود و شرار رفت
(خط بنفشه رو به پژمردگی گذاشت). نیست؟ لطفا نسخه را بررسی کنید.

حسن_خادم_صبا در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۵:

سلام و درود بر همه‌ی فرهیختگان
و اما یک سوال
وقتی خود حضرت مولانا در یکی از ابیاتش تاکید داره بر:
مستفعلن فعولن؛
آیا بدیهی نیست که وزن این غزل باید مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن باشه؟
پس چرا گنجور محترم، وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن را برای این غزل قید کرده؟؟؟!!!!

علی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۶:

لطفا تصحیح شود:
به بیدرای آمد سپاهی گران ---> به بیداری آمد سپاهی گران
که ببسیج کار و بیپمای راه ---> که ببسیج کار و بپیمای راه

علی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۵:

لطفا تصحیح شود:
تو لشکر بیاری و چندین مپای ---> تو لشکر بیارآی و چندین مپای
که چندش چه گویی ز آرام و خواب ---> که چندین چه گویی ز آرام و خواب

تماشاگه راز در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله:

شرح و خوانش در لینک زیر
پیوند به وبگاه بیرونی/
یا حق

تماشاگه راز در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله:

بیت 5 (اویم به او یم ) اصلاح شود
یم به معنی دریا
شاد آن صوفی که رزقش کم شود
آن شبه‌ش در گردد و او یم شود

تماشاگه راز در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۹ - قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن:

بیت 17 اصلاح شود (وجود به و جود ) به :
جملهٔ خوهای او ز امساک و جود
آن‌چنان آمد که آن شه گفته بود

تماشاگه راز در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

جناب منوچهر
یک طرفه به قاضی نروید
اول شرط دوستداران ادبیات رعایت ادب و دوری از تهمت و افترا و زود داوری است.

آقای رضا ( سید علی ساقی) از مهربانان بخش حافظ سایت گنجورند و بی دریغ شروح زیبای خود را بر تمامی غزبیات حافظ از نقطه نطر خودشان در اختیار علاقه مندان میگذارند ، تمامی شروح متعلق به خودشان است و به تمامی در وبلاگ ایشان نیز مندرج است و به زعم شما کپی از ویکیپدیا نیست:
پیوند به وبگاه بیرونی/
یاحق

رضا منصوری در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۴:

برنامه 101 گنج حضور آقای پرویز شهبازی

مجید مریخی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰۹:

به راستی که هر بیت این غزل را دست مایه ی کتابی میتوان قرار داد
چون مایه ات وفا به فشاندن نمی کند
باری به حسن خلق خدم را نگاه دار
یعنی اگه پول نداری نداری به کسی کمک کنی و به دوستان و خانواده و آشنا بذل کنی لا اقل مهربان باش

محمدرضا در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:

با سلام
در نسخه قدسی بیت ماقبل آخر چنین است:
شمع بزم آفرینش شاه مردان است و بس
گر تویی از جان غلام شاه مردان غم مخور

ناصر در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

کسی نمی‌تونه مطمئن باشه که نسخه اصلی چی بوده. ولی بنده اگر به جای سعدی و شما بودم مصرع اول رو به شکل زیر می‌نوشتم که بسیار معنی هم می‌ده.
هر که سودای تو دارد چه غم از ترک جهانش
حتی به نظر من ممکنه کاتب نسخ قدیمی با شنیدن این بیت از زبان کسی "ترک جهانش" رو "هرکه جهانش" شنیده باشه و با توجه به این‌که در بیشتر نسخ معتبر به این شکل نوشته شده این احتمال زیاد هست.
به نظر من "هرکه جهانش" بسیار بی معنی است و در شرایطی که لا‌اقل دو جایگزین بسیار فصیح‌تر به ذهن من و شما می‌رسه از سعدی واقعا بعید هست که گزینه بدتر رو انتخاب کنه.

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
شاهد ، انسان زنده شده به خدا و رها شده از منیت و بریده از تعلقات گوناگون دنیوی از هر نوع آن است که به مقام و شهود نایل شده باشد ، نمونه های برجسته آن حافظ ، مولانا ، عطار ، فردوسی، سعدی بایزید بسطامی، سنایی و سایر بزرگان این وادی هستند که از انسانهای جویای معرفت با آموزه ها و آثار خود ،دلبری کرده و آنان را شیفته خود مینمایند ، از این دست دلبری ها که حافظ میکند. در نقطه مقابلِ شاهد زاهد است و به انسانی اطلاق میشود که خدایی را که از جنس فکر میباشد در ذهن خود پرورش داده و در مرکز خود قرار داده، گمان می بَرَد به ایمان حقیقی رسیده است، پس‌ با حفظ کینه توزی و دشمنی و حسادت و رنجش و سایر دردها ، دیگران را نیز به این خدای ذهنی خود دعوت میکند. زاهد همچنین به دیگر انسان هایی نیز اطلاق می‌گردد که بجای خدای ذهنی سایر چیزهای اینجهانی را در مرکز و دل خود قرار داده اند ، پول و ثروت ، مقام ، اعتبار ، علم و دانش ، باورهای بی ثمر و تقلیدی و انواع شهوات دنیوی از آن جمله هستند و همانطور که زاهد از خدای ذهنی خود توقع بهشت دارد ، آنها نیز از چیزهایی که در دل و ذهن خود قرار داده اند طلب خوشبختی و آرامش میکنند. حافظ میفرماید با شروع دلبری شاهدانی که ذکر شد، انسان هایی که زاهد نماد آنان است در اعتقاد باطلشان رخنه و گسست می بینند، یعنی اگر با خود صادقانه باشند در اندیشه خواهند شد و مجذوب دلبری شاهدان ، چرا که ذات انسان همواره آماده جذب به اصل خدایی خود میباشد ، در بیت بعد حافظ آن شاهدان را گلرخ و در جای دیگری پری روی میداند و همه انسانها چنین هستند .
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگس دان کنند
شاخ نرگس کنایه از همان شاهد و انسان رها گشته از منیت های پرورده ذهن میباشد و در هر زمان و یا مکانی گل وجود آنها به عشق و نور ایزدی شکفته شوند، پس گل رخان یا انسانهای دیگر که آنان نیز از جنسِ زندگی بوده و طالب چنین شهود و حضوری هستند چشمان خود را جایگاه چنین نرگس و جهان بینیِ چنین انسانهایی کرده و از نگاه آن شاخ نرگس و با عینک دید آنان که دیدگاه زندگی و خدا میباشد به جهان می نگرند و همین نگاهِ عاشقانه به جهان است که به آرامی شاهدِ شکفته شدنِ گُلِ وجودی خویش خواهند بود.
ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
پس حافظ خطاب به جوانان می فرماید بهتر است او از این دوران طلایی سرو قامتی بهره مند شده و کار بر روی خود را آغاز و از آموزش ها و پیغام های معنوی شاهدان که گنجینه‌های زبان فارسی هستند، برای رسیدن به اوج معنویت استفاده کند پیش از آنکه انسانهای دارای منیت و یا زاهدان بی خرد و یا مغرض از قامت وجود و هستی او سوءاستفاده کرده و با آن چوگان کنند یعنی که او را به بازی گرفته و مانند گوی چوگان به هر سویی ببرند.امروزه نیز مکاتب گوناگون انحرافی و بدون نتیجه توسط طماعان و سود جویان بر سر راه انسانها قرار دارند که نه تنها به انسان آرامش و خوشبختی نخواهند داد بلکه موجب سردرگمی بیشتر او میشوند .
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند
اما گوی چوگان بودن که در بیت قبل بیان شد در شکل مثبت آن نیز وجود دارد و آن هنگامی ست که عاشقان مانند گوی چوگان خود را در اختیار آن چوگان باز یگانه قرار داده و بر سر و فکرهای خود کنترل و حکمرانی ندارند و به حضرت معشوق میگویند :
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
پس آنگاه که عاشقان اختیار همه امور خود را به دست او دهند، کن فکان همه امور دنیوی و معنوی آنان را به بهترین شکل ممکن اداره خواهد کرد و فکرهای خلاقانه در چنین انسانی جاری خواهد شد .
پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای
این حکایت‌ها که از طوفان کنند
طوفان همان حوادث طوفانی روزگاران هستند که در همه عصرها و دوران ها وجود داشته و همه آنها حاصل منیت های کوچک و بزرگ و از سر فکر و ذهن میباشند . در دوران ما نیز از این دست طوفانها کم نبودند و حافظ میفرماید همه آن طوفانها را بقدر قطره ای بیشتر نمی بیند و برای او ارزشی ندارند، پس بهتر است انسان بر روی خود تمرکز نموده و وقت خود را برای حوادث بیرونی تلف نکند .
یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند
سماع حرکت در مسیر ریتم و آهنگ زندگی ست و به محض رسیدن سالک طریقت عشق به این آگاهی که تسلیم حضرت معشوق شده و بدون توجه به عوامل بیرونی و حوادث روزگار صبر و شکر و رضایت را پیشه خود کند و از دریچه چشم خدا به جهان بنگرد پس همه کاینات و قدسیان دست افشانی خواهند نمود ، یعنی همه کاینات برای پیشبرد اهداف عالی انسان عاشق همکاری میکنند .
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
اما این مهم که در بیت قبل به آن اشاره شد به این راحتی میسور نخواهد شد و نیازمند تحمل درد آگاهانه برای زدودن دلبستگی های انسان به جهان ماده و همچنین رهایی از دردهای ناشی از آن میباشد که حافظ در اینجا از آن به خون گریستن یاد میکند و کنایه از زدودن چرکها و آلودگی های ناشی از تعلقات دنیوی هستند که باید از چشم و نظرگاه عاشق بیرون رفته و خدا یا زندگی جایگزین آن شود . و در مصرع دوم میفرماید البته که در هیچ کجا ظلمی چنین بر انسان نمی کنند ، و این ظلم بی نظیر است زیرا با چنین ظلمی که در واقع لطف است، انسان پس از تحمل درد آگاهانه از تعلقات دنیوی خود خلاصی یافته و از آن پس فقط با عینک زندگی و خدا جهان را نظاره میکند .
خوش برآ با غصه ای دل کاهل راز
عیش خوش در بوته هجران کنند
و از آن پس تنها غم و غصه انسان عاشق غم هجران و فراق است و حافظ میفرماید عاشق این غصه را با روی خوش می پذیرد و اهل راز میدانند که این غصه با غم و دردهای پیشین تفاوت اساسی دارد زیرا این دردِ هجران برای وصل شدن به آن یگانه درحقیقت برترین عیش و سرخوشی ست که نصیب عاشق میگردد .
سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند
پس حافظ (ای انسان) تو از آه و درد فراق نیمه شب یک لحظه هم  دست مکش زیرا بوسیله همین آه است که در صبحِ بیداریت وقتی در آینه بنگری خواهی دید زنگار ها از دلت زدوده و آنچنان رخشان شده که اصلِ زیبا و خداییِ خود را بوضوح در آن آیینه صیقل خورده خواهی دید.

دکتر صحافیان در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۲) حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش:

حکایت سلیمان و سراپرده شاهی( مقاله 18)
سلیمان با سپاهیان در حال حرکت بود، از خاطرش گذشت که در جهان، شاهی همانند من نیست.ناگهان گوشه ای از سراپرده و قصرش در زمین فرو رفت. بر باد بانگ زد، چرا چنین کردی؟باد گفت گناهی ندارم.از درگاه حق فرمان دارم که تا سلیمان دل نگه می دارد شادروانش را نگه دارم:
قناعت بایدت پیوسته حاصل
که تا بر تو نگردد ملک زایل
ولی مغز قناعت فقر آمد
تو شاهی گر به فقرت فخر آمد
ملک عظیم سلیمان به خاطر قناعت او به زنبیل بافی است، همان گونه که خورشید آسمان گستر به قرصی قانع شد.
- فقر( نخواستن) که افتخار پیامبر ماست، با فنا در یک وادی و شرط دل سپاری مطلق به حق و رسیدن به دروازه آرامش است.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

دکتر صحافیان در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۱۱) حکایت مجنون و لیلی:

حکایت خواستگاری مجنون از لیلی
لیلی گفت بیاور تا چه داری؟
زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه
نه آبم ماند در عشق تو نه چاه
عشق تو عقلم را نیز غارت کرده فقط جانی مانده، آن هم برای تو
در نهایت سوزنی به لیلی داد و گفت: از دو عالم همین را دارم و آن هم برای آن است که در صحرا که تو را می جستم، پیوسته در پایم خار می شکست و با آن خارها را از پای در می آوردم.
لیلی گفت پس بدان که در عشق صادق نیستی.اگر در جستن چون منی، خاری در پایت رود خارج کردن آن روا نیست، باید آن را چون گلی بدانی که روی لباست زده ای.مگر از بوته گل کمتری که یک سال به امید گل خارها را در کنار خود می دارد؟!
- در این حکایت فراتر از صبر و قناعت مطرح شده است و آن خشنودی کامل و محو شدن در عشق هست.و عوض شدن مفهوم موضوعات در سایه عشق.خاری که در راه عشق است چون گل عزیز است.از بین رفتن مفاهیم عادی و تبدیل آنها ثمره بی خویشتنی و فناست.( رجوع شود به کیمیاگری عارفان در همین کانال)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

دکتر صحافیان در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۱۱) حکایت ابرهیم علیه السلام:

حکایت ابراهیم خلیل و فرشتگان(مقاله 19)
ابراهیم 40 هزار غلام داشت و هر یک سگی با قلاده طلا، شمار گوسفندانش ممکن نبود.
فرشتگان گفتند او چگونه خلیل و محو حق است؟!
حق به جبریل فرمان داد نام مرا در پیشش آواز ده،جبریل با آواز خوش گفت قدوس:
خلیل الله چو بشنیدش آواز
ز پای افتاد گفتی آن سرافراز
سپس یک سوم گوسفندان را به او بخشید و درخواست کرد یکبار دیگر نام یار را آواز دهد پس از آن یک سوم دیگر و سپس بیخود گشت و همه را بخشید.
جبریل گفت منم روح القدس، گوسفندان شایسته من نیست و من هیچ گاه در آرزوی کباب نبوده ام. خلیل گفت آنچه بخشیده ام بازپس نمی گیرم.جبریل گفت از من چوپانی نمی آید خلیل گفت پس همه را رها کردم.
حق با افتخار از فرشتگان نظر خواست.گفتند به زندگی و فرزند دل بسته است.حق در خواب دستور کشتن اسماعیل را داد...
پس از پیروزی ازین آزمون ملایک فریاد برآوردند که او از مال و فرزند رهاست، اما دلخوشی او به خویشتن است.
تقدیر حق چنین رقم خورد که در ِآتش گرفتار شود و جبریل از اوج اسرار فرود آید :
که هان درخواه هر حاجت که داری
به تو، گفتا، ندارم چون نه یاری
اگر از غیر حاجت خواه باشم
پس از اغیار این درگاه باشم
ملائک به خروش آمدند که خلیل پاک جسم و پاک جان است.چنان است که از عشق گرمش آتش سرد می شود.اگر او را خلیل خود می دانی شایسته است.
-فلسفه و معنای زندگی:
گفتگوی فرشتگان و خداوند بر سر آفرینش آدمی ادامه دارد( ما مشهود حق و فرشتگانیم )و عشق و جسارت حق سبب شد تا با وجود همه مخالفتها و حسادتها( ابلیس) در وجودمان آورد.اکنون زندگی فلسفه و معنای دیگری پیدا می کند و آن رقم زدن سربلندی خداوند است(با رساندن خویش به جایگاهی فراتر از فرشتگان)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

دکتر صحافیان در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱:

زاهد، که قبله اش بیرونی است از حال خوش ما آگاه نیست و آنچه درباره ما می گوید سبب ناخوشی ما نیست( می دانیم که او نچشیده است ایهام به لا اکراه فی الدین- دین حال خوش-)
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ایدل کسی گمراه نیست
در نظر رونده طریق حق، هر آنچه در لحظه روی می دهد نیکوست. ای دل تردید نکن در صراط مستقیم گمراهی وجود ندارد(تفسیر حمد/ 5-7:مرا راه منمای به جای دیگر، مرا با تو خوش است.معارف بهاء ولد/168)
3- تا بازی زمان (ایهام: تا مهره رخ)چه نقشی بزند، پیاده ای جلو می رانیم، در شطرنج رندان آگاه، شاه جایگاهی ندارد( پیاده خود شاه است)
4-این آسمان سراسر آبی و پر از نقش ستارگان چیست؟! رازی است که هیچ دانایی نمی داند.
5-ای خدا این چه بی نیازی است و چه سرنوشت قدرتمندی( خانلری:قادر حاکم: ایهام به معشوق)که با این همه زخم عشق فرصت یک آه نیست( یا به سبب غلبه معشوق و یا استیلای حال خوش عشق)
6- رئیس دیوان ما( ایهام به معشوق)گویی حساب سرش نمی شود چرا که در بالای مهرش نشان حسبه للله(رایگان) نیست.ایهام: بدون مهر به ما رایگان داده است یا هیچ کاری را محض رضای خدا انجام نمی دهد.
7- این درگاه( معشوق) جای غرور و فخرفروشی نیست هر کسی بخواهد می آید و هر چه خواهد می گوید( در بیت قبل، هر چه خواسته گفته است و این بی ادبی نیست ، غلبه حال خوش است)
8- تنها یکرنگانی که صفای درون دارند، می توانند به میخانه روند( و شراب حال خوش بنوشند) خودفروشان( آنان که بیرون را بر درون ترجیح داده اند) به این میخانه راه ندارند.
9- هر کاستی و ناخوشی که هست از قامت ناموزون ماست وگرنه لباس فاخر تو بر اندام کسی کوتاه نیست( در وادی فقر می باید خواسته های بی شماری را که اندام جان را ناموزون کرده پیراست)
10-پیوسته پیرو پیرخراباتم که حال خوشش همیشگی است، چه آنکه حال خوش پیر و مرشد همیشگی نیست.( خانلری: واعظ به جای زاهد: صحیح تر است چه آنکه زاهد که در بیت اول گذشت گاهی هم حال خوش ندارد)
11- اگر بر صدر مجلس رندان صاحب وقت نشسته ام به خاطر همت(قزوینی: مشرب) عالی است
آنکه جام حال خوش را تا ته سرکشیده، در اسارت شهرت و ثروت نیست.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

دکتر صحافیان در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲:

(چاپهای قدسی و انجوی: بحری است بحر عشق)
راه عشق بی انتهاست(هم سو با بی انتهایی معشوق) چاره ای جز جان دادن نیست( ایهام: جان دادن واقعی و مجازی یعنی مردن از خواسته های جسمی،ذهنی و قلبی)
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
هر لحظه که وجودت را به عشق بسپاری حال خوش- حتی با جان دادن- فراهم است و این حال بهترین کمال و خیر است نیازی به استخاره( در هر دو معنای طلب خیر و یا تفال) نیست.
3-ما را از پیامهای منع کننده عقل که برهم زننده این حال خوش است نترسان، در ولایت ما عاشقان، این نگهبان هیچ کاره هم نیست.( حال خوش، او را از ذهن و دلمان نیز برده است)
4- جان دادن ما را در راز چشمانت بجوی، فلک و ستاره بی گناهند.
5-او چون هلال ظریف است و جز با چشم پاک نمی توان دید.در هر دیده ای جلوه نمی کند.
6-قدردان شیوه رندی باش که پیوسته حال خوش را فرارویت می آورد، چراکه همه به راه گنج دسترسی ندارند.
7- زاری حافظ تاثیری در تو نداشت .مبهوت این دلم که کم از سنگ خارا نیست(ستایش استغنا و رهایی معشوق و قدم گذاشتن در وادی تحیر)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

۱
۲۰۷۷
۲۰۷۸
۲۰۷۹
۲۰۸۰
۲۰۸۱
۵۷۲۵