همایون در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۹:
جلال دین با بزرگ داشتن دوستان خود در حقیقت فرهنگ گلستانی به جهان انسان می بخشد، دنیا را طلایی میکند و نور ماه جمال انسانی را در شب طولانی و یلدایی هستی درخشان و تابان میسازد، چراغ دل های ما را پر روغن میکند
آنچه او به دوستان خود میگوید همان است که ما امروز به او میگوییم
سیدمسعود در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۰۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۸۵:
لطفا دوستان لر کلام بنده را نقد نموده و نظر اصلاحی دهند
سیدمسعود در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۰۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۸۵:
چه خوش بی ، مِهرِبونی هر دو سر بی
حتی بنده فکر می کنم در لهجه اصیل لری (هر چند لر نیستم ولی با لرها تا حدودی هم کلام بوده ام ) در کلمه مهرِبونی حرف ه خیلی تلفظ نمی شود و در عوض کسره ی حرف میم کشیده تر ادا می گردد مثلا چیزی مانند " مِئرِبونی "
تابان در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:
سلام بی عقلی درست است و تسلیم .عقل ما عقل چیزهاس
مولانا میفرماید
ابلهانند آن زنان دست بر از کف ابله و از رخ یوسف نذر
...ابلهی شو تا بماند دل درست...
آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را
محمد موسوی در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۱۱ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۳۳:
سپیده رئیس سادات در قطعه «گو به ساقی» این شعر از عارف قزوینی را خوانده است.
همایون در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۸:
غزل معراج جان و دل
گشودن چشم جان و دل، دیدن چهره درون، مستی عشق، فرا تر رفتن از عقل زمینی و رسیدن به شکوه انسان و بزرگی بخشیدن به هستی و آشکار نمودن جهانی نو و به میدان کشیدن نیستی و بی معنی ساختن شش جهت و محدودیت ها،
دل را از شادی به پرواز در می آورد و پرده صبر و شکیبایی را می درد و گریزان به آن سو میکشد که سوی بالایی و والایی است
اما همه این ها در فرهنگ جلال دین با دوست ممکن و میسر است و بدون صلاح دین دل بی دست وبی پا درجای خود باقی می ماند
امیر در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۲ - ارمایل و گرمایل و رهانیدن قربانیان مارهای مغزخوار روییده بر دوش ضحاک:
سلام واقعا حکیم فردوسی هزارسال پیش درد الان جوانهای مارا درشعر گفتن .به نظر من همه ما یه جورهایی ضحاکیم ودائم باید به مارهای نفسمان خوراک بدهیم
متاسفانه اعتیاد و روزمرگی و نشخوارهای فکری مغز جوانهای ما را میخورد و...
رضا در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:
این شعر رو جناب سالار عقیلی خواندند و در تیتراژ پایانی فیلم باباعزیز از آن استفاده شده
nabavar در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
گرامی بهزاد
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
وقتی مشتاقان و آرزومندانِ روی حضرت دوست به آستانش دست نیاز دراز می کنند، سمن بویان و پری رویان ناز می کنند
و این دردی ست که اگر در پی درمان باشی، در می مانی
دردِ ناز دوست و نیاز ما
آروین در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » بخش ۱۷۲ - خدا آن ملتی را سروری داد:
بیت آخر بنظرم این باید درست باشه:
که دهقانش برای دیگری کشت..
بهزاد رستمی در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
سلام
ببخشید مصرع آخر رو متوجه نمیشم
سیدمسعود در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۹۳:
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند
سیدمسعود در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۳۰۴:
با احترام به همه صاحبنظران
بنده با زبان لری آشنائی ندارم که زبانم مربوط به جنوب استان اصفهان است لیکن در نظر ظاهر آقای حسین نظری قابل قبول دارند چرا که لامرد شهری از استان فارس است نزدیک به شیراز و با توجه به نام شیراز در دوبیتی می توان گفت که منظور شاعر ترجیح در ماندن در شهر لامرد در کنار دلبر است هرچند شاه در شیراز به او منزلتی بخشد
سیدمسعود در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۳۲۷:
خداوندا به حق هشت و چارت
12 شخصیت مقدس که ارزش قسم دادن خدا دارند و شاعر به " حق " آنها اشاره می کند یعنی آنها ارزش و رتبه ای در درگاه خداوند دارند که از آن تعبیر به حق می شود و این نیست جز دوازده امام معصوم که اول آنها امام علی بن ابیطالب (ع) و آخرین آنها امام مهدی قائم (عج) می باشند
احمد نیکو در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۹۹:
متن صحیح بیت دوم بدین گونه می باشد:
با این همه از دانشِ خود بیزارم
گر مرتبه ای وَرایِ مستی دانم
احمد نیکو در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸:
مگذار که غصه در کنارت گیرد
و اندوه محال روزگارت گیرد
مگذار کتاب و لب یار و لب کشت
زان پیش که خاک در حصارت گیرد
مهدی شکار در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیرهایست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پارهای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. همچون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او همچنین میبیند و اعتماد نمیکند:
به جای لوت فردا میفرماید قوت فردا
سیدمسعود در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۶۰:
با سلام ظاهرا در مصراع اول " بوره " به معنی بیاید می باشد
که شاعر در قالب آرزو می گوید بیاید آن روزی که ...
سیدمسعود در ۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴۸:
قلم از استخوان و مرکب از خون کاغذ از پرده دل گرفتن و نامه به یار مهربان نوشتن کنایه از این است که نامه ای می نویسم که با تمام وجودم و با گوشت و خون و استخوانم آمیخته است . این زبان نمادین است
پرده دل . خون و استخوان
درد عمیق را گویند تا مغز استخوان را می سوزاند
خون گرچه مایعی قرمز رنگ است ولی در زبان کنایه محبت محبوب با خون آمیخته می گردد یعنی به آسانی قابل ترک کردن نیست
پرده دل نیز کنایه از عمق جان است
در خور فهم خود سخن گفتم
که زبان الکن است و فهم اندک
علی نوشاد در ۵ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵: