حمید در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲:
تمام این شعر سر و سواله
همین فعل ساده "بیا" یعنی چی؟
کجا بیام. مخاطب کیه. بیام که چی بشه
هاجرمحمودی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۳۵:
دل مو دایم بی قراره بجز آزار مو کاری نداده
دو دس بر سر زنه چون طفل بد خو زهجرت روز و شو اینش مداره
هاجرمحمودی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۵۷:
مسلمانان سه درد آمو بیکبار غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری سهل وایو غم یار مشکله تا چون شود کار
هاجرمحمودی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۵۰:
مو آن رندم که نامم بی قلندر
نه خوان دیرم ن مان دیرم ن لنگر
چو روز آیه بگردم گرد کویت
چک شو آیه بخشتان وانهم سر
هاجرمحمودی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۳۲۰:
الاله کوهسارانم ته ئی یار بنفشه جو کنارانم ته ئی یار
الاله کوهسارام هفته بی امید روزگارانم ته ئی یار
برگ بی برگی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
حافظ ضمنِ تشبیهِ این جهان به گلستان همه انسان ها را گُلهایی می داند که قابلیتِ تبدیل، شکوفایی و گُلعُذار شدن را دارند، بزرگانی چون حافظ و عطار و دیگر عرفا و حُکما رُخساری گُلگون و به رنگِ عشق دارند که حافظ می فرماید تنها یک گُل چهره از این گُلستان برای او یا هر انسانی کافی ست تا بتواند با همنشینی اش از او تاثیر پذیرفته و شکوفا شود. در مصراع دوم سروِ روان نیز استعاره از همان گُلعُذار است که با خداوند یکی شده و به وحدت رسیده است، حُکما و عرفا گاهی نیز سروِ روان را نمادِ خضرِ همیشه سبز یا انسانی که به عشق زنده و جاویدان شده است می دانند که چون بر زمینِ خشکِ انسان گذر می کنند آنرا تبدیل به چمنی سبز و خُرَّم می کنند، پس با فرضِ اینکه حافظ چنین معنایی را در نظر داشته اگر بگوییم توفیقِ همنشینی با بزرگ و حکیمی گلعذار از سایه لطف و عنایتِ خداوند بر سرِ انسان است سخنِ بی ربطی بر زبان نیاورده ایم.
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
اما در این گلستان مدعیانی که خود را گُلعُذار و شایسته ی همنشینی می دانند کم نیستند و حافظ آرزو می کند تا از هم صحبتی یا همنشینی با این ریاکاران دور باشد، ریاکارانی که گُل عُذار نبوده و بلکه با خون و درد رخساره را گُلگون می کنند تا مردمان را بفریبند، در مصراع دوم گران هر چیزی در این جهان است که انسان بوسیله ذهنِ خود آن را ارزشمند می داند و اهلِ ریا نیز با تقلید از سخنانِ بزرگان بدونِ اینکه به حقیقتی دست یافته باشند توهمِ گران سنگی می یابند، اما برایِ گُلهایی چون حافظ که خیالِ گُل رخی و عاشقی و شکوفا شدن را دارند برگرفتنِ رطلِ گران و شرابی مرد افکن از آموزه هایِ بزرگان و گُلعذارانِ حقیقی کفایت کرده و از همنشینی با اهلِ ریا و یا توجه به گرانانِ جهان دوری می کنند.قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
در این بیت حافظ به دو مطلب اساسیِ دیگر اشاره میکند ، اول اینکه حتی فردوس و بهشت برین را نیز بدون سعی و ریاضت به انسان نخواهند داد، پس برای رسیدن به آن سرزمین یکتایی و بینهایتِ خداوند انسان چاره ای جز کار بر روی خود ندارد و این همان رطل گرانِ مطلوبِ اوست. مطلب دوم اینکه اصولا سالکِ طریقت نباید با طمعِ رسیدن به فردوس و سرزمین یکتایی و آرامش ابدی سعی و تلاش کند که در اینصورت به ذهن رفته و تلاش او بی ثمر خواهد بود و تحولی در او ایجاد نخواهد کرد. البته پس از تبدیل انسان از هشیاری جسمی به هشیاری حضور رسیدن به آن فضای یکتایی قابل درک است ولی انسانِ رهرویِ طریقِ معنوی بهتر است از اندیشیدن به آن حذر کرده و با مقیاس ذهن آن مسیر طی شده را اندازه گیری نکند. حافظِ رند فقیر و نیازمند به حضرت معشوق همان خلوتِ دیر مغان را که خاموشی کامل ذهن است به گرانانِ جهان و هر چیز بر آمده از ذهن ترجیح میدهد.
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
این بیت علاوه بر اینکه به انسان یادآوری میکند برای تبدیل شدن از هشیاری جسمی به هشیاری حضور لحظه ها بسرعت در گذر می باشند، بر نو شدن هر لحظه جهان و آب روان هشیاری که بر آب روان پیشین خود جریان دارد اشاره کرده و نو شدنِ دم به دمِ جهان را گوشزد میکند، یعنی انسان نیز باید هر لحظه از زندگیش نوتر و تازه تر از لحظه قبل باشد . مولانا نیز در این رابطه میفرماید:
"عمر همچون جوی نو نو میرسد ، مستمری می نماید در جسد
آب را آبیست کو میراندش ، روح را روحیست کو می خواندش"
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود، زیان ما را بس
معنیِ معمول بیت اینکه میفرماید اگر همه انسانها گمان کنند با افزودنِ گرانانِ این جهانی به خود و سیری ناپذیری در این بازار منفعتی کسب میکنند در اشتباه بوده و از آزار رساندن و جفایِ بازارِ این روزگار بی خبر هستند اما حافظ به همین مقدار زیان اکتفا کرده و قصد ادامه و توهمِ سود یا درحقیقت تحملِ زیانِ بیشتر را ندارد. درواقع انسان با زحمتِ بسیار چیزِ گران و ارزشمندی را در این جهان بدست می آورد اما در صورتی که دل به آن بسته و بدونِ درنظر داشتنِ حقیقتِ درونیِ آن عاشقش گردد روزگار با صدمه زدن بر آن چیزِ موجبِ آزارِ انسان می شود و حافظ که چنین معامله ای را زیانبار می داند قصدِ ادامه ی چنین تجارتی را ندارد در صورتی که اکثریتِ ما انسانها تا پایانِ عمر نیز چنین سودِ توهمی را کافی ندانسته و از گرانانِ جهان چشم پوشی نمی کنیم.
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
عارفی که دلش به عشق زنده و گُلعُذار شده بدیهی ست که توجهش به چیزهای بیرونی و این جهانی در اندازه رفعِ نیازمندی های ضروریِ زیست در این جهان است و حاجتی به زیاده طلبی نمی بیند ، اما در معنی دیگر این زیادت طلبی مربوط به خیالِ راهیابیِ سالک به ذات است که چیزی نیست جز زیاده خواهی، حافظ سالکِ عاشقی را که به این مرحله از کمال رسیده را از این خیال خام برحذر داشته و همین هم صحبتی و زیرِ سایهی آن سروِ روان را عین نیکبختی میداند. تلاش برای نفوذ به ذات حق تعالی بدون شک انسان را به ذهن و گمان می برد و بالطبع یار همچون آهویی گریزپای از او خواهد رمید چنانچه در جایی دیگر آن را طمعی خام می خواند؛زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات / ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
چنین نتیجه گیری می شود که حافظ همانقدر که ضروری می بیند تا انسان در ذات و حقیقتِ درونیِ هر موجودِ گرانی در این جهان بیندیشد و عاشق بر صورتِ آن نگردد، به همان اندازه سالک را از تفکر در ذاتِ خداوند نهی کرده و برحذر می دارد.
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
پس از ترک دنیا، حافظ ترک عقبی و آخرت را نیز برای ادامه و استمرار جریان آب حیات بخش به انسان ضروری میداند پس اکنون که یار با اوست و به در یا آستانش راه یافته است با قَسَم به خداوند از او میخواهد تا وی را به بهشتِ توصیف شده نفرستد زیرا سر کوی حضرتش که از کون تا مکان گسترده و آن را فضای یکتایی نامیده اند بینهایت و نامحدود است ولی بهشت با توصیفات ذهنی محدودیت است و بدون شک حافظ یا انسانِ رها شده از امیال ذهنی که حلاوت همجواری با معشوق را چشیده است هرگز خیال بازگشت دوپاره به ذهن و دنیای محدودیت را ندارد .
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس
حافظ میفرماید انسان از ابتدا نیز به آن فضای بینهایت تعلق داشته و بنا بر قضای الهی در محدودیت و فرم قرار گرفته است پس گله از یار جایز نیست و همین که خداوند طبع روان و لطیفی مانند آب و غزلهای روانتر از آب که از این طبع لطیف جاری میشود را به او عطا کرده جای سپاسگزاری دارد و برای حافظ کفایت میکند. در واقع چه برکاتی که از این طبع لطیف به جهان انتشار می یابد و چه انسانهایی که از آن سیراب می شوند.
خسرو ماهدادیان در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳:
فک کنم خدا بیامرز این رباعی رو بعد یه دعوای زن و شوهری سرود
امیر در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » تصنیفها » مرغ سحر (در دستگاه ماهور):
برشکن و زیر و زبر کن
سهیل در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۹:
با سلام
بزرگواران اگر لطف کنید در خواندن و تفهیم بیت اول من رو کمک کنید ممنونتون میشم
مستعار فلانی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۹ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۱ - قاعده در بطلان حلول و اتحاد:
حضرت مولوی:
گفت فرعونی انا الحق گشت پست
گفت منصوری اناالحق و برست
مستعار فلانی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۱ - قاعده در بطلان حلول و اتحاد:
مطلب بیت اول دقیقا همان مطلبی هست که حضرت عالم ربانی و عارف صمدانی، استاد کل و جزء شیخ حسنعلی نجابت شیرازی قدّس سرّه الشّریف فرمودند که در عالَم وحدت هیچ دویی و دوگانگی وجود ندارد و به همین دلیل عقل به آن راهی ندارد چون عقل بین حق و باطل و درست و غلط و صحیح و ناصواب راه حق و درست و صحیح را انتخاب میکند ولی در وحدت که فقط یک است و بس عقل نمیتواند رهنما باشد.
چون دویی نمییابد که حق را انتخاب کرده و باطل را رها کند.
در عالم وحدت هیچ فرشتهای راه ندارد.
پروا نه پروانه شو
بیت دوم اشاره به انا الحق گفتن منصور حلاج شهید و انا اللّٰه گفتن بایزید بسطامی.
بیت سوم اشاره به آیهی شریفه کل شیء هالک الا وجهه در قرآن دارد
مستعار فلانی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۳:
شیخ محمود شبستری در گلشن راز، بخش 30:
درآ در وادی أَیمَن که ناگاه
درختی گویدت «انی انا اللّٰه»
روا باشد انا الحق از درختی
چرا نبود روا از نیکبختی
جناب حضرت حق را دویی نیست
در آن حضرت من و ما و تویی نیست
(اشاره به آیهی 30 سوره قصص)
و خود حضرت مولوی:
گفت فرعونی انا الحق گشت پست
گفت منصوری اناالحق و برست
این دو شعر هردو بزرگوار توی گنجور پیدا کنی و صفحات قبل و بعدش بخونی، روشن میشی گلم.
داود بیخیال در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴:
من این شعر را بشکلی بسیار متفاوت شنیده و حفظم شده، گمانم توسط شاعر دیگری تضمین شده است
ای که در بزم وفا همچون ایاز محمود
گوش کن این نکته سر بسته ز.اسرار وجود
با رخی زرد و لبی خشک و دلی خون آلود
دوش رفتم به خرابات مرا راه نبود
بس زدم ناله و فریاد کس از من نشنود
شیبا در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
چون نشستی بر حافظ به کرامت یارا
ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک
آرش در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
" آزار و اذیت " صحیح است .
آرش در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
معنای ظاهری : آرزوی می نوشیدن با جوانان را دارم . چون جوانان در می نوشیدن رعایت احتیاط را نمی کنند بر عکس افراد مسن و پیر که هنگام نوشیدن می هم مواظب سلامت جسمانی و هم پروای بدنامی و قضاوت دیگران دارند . وقتی با جوانان می خوردم و مست و مدهوش شوم افتان و خیزان مورد تمسخر و دستاویز مضحکه کودکان بشوم . در گذشته و شاید الان هم در جوامعی که سطح فرهنگ پایین است یکی از سرگرمی ها و بازی های کودکان دنبال کردن و آذر و اذیت دیوانه ها ، محجورین و افراد غریب بوده .
معنای اصلی و حقیقی این بیت با روح و پیام این غزل دلنواز در هماهنگی کامل است که حضرت سعدی به عنوان یک عارف آن چنان خود را در عشق خالق مست و مدهوش می خواهد ببیند که مضحکه عام و خاص شود . و این ننگ و بدنامی را بر ظاهر الصلاح بودن ترجیح می دهد .
رفیعی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۴۹ - تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد به سوز و گداز من:
چقدر زیباست
همایون در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۶:
در پدیدار شناسی، پدیدار شیوه خودنمایی واقعیت است و هم شیوه پنهان شدن واقعیت در یک روپوش یعنی پدیده هم خود را می نماید و هم خود را در زیر آن پدیدار پنهان می سازد زیرا میتواند در لحظه دیگر بصورت دیگری پدیدار شود این فلسفه و نگرش در قرن نوزدهم و بیستم رشد پیدا میکند و به زیبایی اینجا بیان میشود
تو خود را بپوشان در زیر یک پوشش که از یک مستی می آید قرار بگیر تا دیده شوی و پدیدار شوی و پنهان نمانی همانگونه که من در زیر پوشش زعفرانی حقیقتی آتشین دارم ولی رخ زرد من میگوید که من عاشقم که تنها یکی از چهره های من است که تو میتوانی ببینی ولی عشق هزار چه ه دارد
پس از شمس، میتوان گفت هنر جدیدی بوجود آمد و آن هنر شمس شناسی یا انسان بزرگ شناسی است که جلال دین هنرمند توانای این هنر است
خدا موجود غیبی است که نمیتوان دید ولی شمس غیب را هر لحظه با چهر ه ای میبیند و خود نیز در آن چهره و در آن روپوش دیده میشود
ایمان در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۰ - بیان این خبر کی کلموا الناس علی قدر عقولهم لا علی قدر عقولکم حتی لا یکذبوا الله و رسوله:
مگر کلمات هم مشروع و نامشروع دارند؟
آنقدر در محدودیت بوده ایم که با خواندن کلمات هم به گناه می افتیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فرزانه در ۵ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۲: