کامیار فرقان پرست در ۱ ماه قبل، شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:
در بیت :
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد،
آب هر طیب که در طبله عطاری هست
به سه عنصر، باد و خاک و آب اشاره میکند، عنصر چهارم، آتش محذوف ، مقام عشق است که بصورت خفیه به آن اشاره شده است.
علی احمدی در ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:
این غزل فارغ از توضیحاتی که دوستان در مورد علت احتمالی سرودن آن بیان کردند ،از نقطه نظر درسهای راه عاشقی حاوی نکات ارزنده ای است.
ای خُرَّم از فروغِ رُخَت لاله زارِ عمر
بازآ که ریخت بی گُلِ رویت بهارِ عمر
در بیت اول عمر به لاله زار تشبیه شده و لاله زار محل تجمع لاله های داغدار و غمگین است و در مقابل معشوق با روشنایی رخ خود این لاله زار را روشن می کند و از غم بیرون می آورد..از طرفی دیگر از معشوق می خواهد که بیاید .گفتن "بیا " به معشوق نشانه امید به آمدن اوست در واقع خود را در خزان لاله زار عمر حس می کند و می خواهد خرم و بهاری باشد آن هم با حضور یار .
از دیده گر سرشک چو باران چِکَد رواست
کاندر غمت چو برق بِشُد روزگارِ عمر
وقتی عاشق عمری را در این نگرانی و غم با سرعت برق به سر برد که کی می تواند معشوق را درک کند و به وصالش برسد بدیهی است که باید چشمانی اشکبار مانند باران داشته باشد.
این یک دو دَم که مهلتِ دیدار ممکن است
دریاب کارِ ما که نه پیداست کارِ عمر
معشوق کار ساز عاشق است و کار او را راه می اندازد . میگوید فرصت زیادی نداریم معلوم نیست عمر ما طولانی یا کوتاه باشد.چند لحظه بیش تر نیست که می توان دیدار کرد. تو ما را دریاب و دیدارت را فراهم ساز.
تا کی مِی صَبوح و شِکرخوابِ بامداد
هشیار گَرد، هان که گذشت اختیارِ عمر
از بیتهای عصیانگرانه حافظ است و اتفاقا به معشوق می گوید تا کی می خواهی صبحدم مست شراب صبحگاهی باشی درست است که مستی حال خوبی است ولی برای درک اوضاع عاشق باید هشیار باشی.
گذشت اختیار عمر یعنی نمیتوان لحظه ای از عمر را برای دیدار و دلجویی از عاشق انتخاب کرد فرصت اجباری موجود را از دست نده .
دی در گذار بود و نظر سویِ ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذارِ عمر
اما به خود می گوید دلخوش نباش معشوق دیروز وقتی عبور می کرد نگاهی به ما نکرد.بیچاره دل عاشق که از عبور معشوق که مثل عمر سریع می گذرد هیچ بهره ای ندید.
اندیشه از محیطِ فنا نیست هر که را
بر نقطهٔ دهانِ تو باشد مدارِ عمر
اما دل عاشق علیرغم بی محلی معشوق دوست دارد دوباره به دهان معشوق برگردد..مدار مسیری دایره ای است و عمر به مدار تشبیه شده آن هم مداری که از نقطه دهان معشوق شروع شده و دوباره به آن برمی گردد.وقتی یار با دهانش بگوید باش مدار عمر آغاز می شود و در طول عمر با برآمدن کلمه "بیا " از دهان معشوق حرکت در این مسیر ادامه می یابد تا در انتهای مسیر دوباره به دهان معشوق ختم شود .تصویرسازی حافظ بی نظیر است.کسی که در چنین مداری عاشقانه راه می پوید دیگر به فنا و نابودی همه گیر و احاطه کننده دنیا نمی اندیشد.
در هر طرف ز خیلِ حوادث کمینگهیست
زان رو عِنانگسسته دَوانَد سوارِ عمر
و از آنجایی که در اطراف مدار عمر حوادث بیشماری به کمین نشسته اند کسی که این مدار را طی می کند افسار اسبش را رها کرده تا سریع آن را بدواند .
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فِراق را که نَهَد در شمارِ عمر
اما من حتی این مدار را هم به عنوان عمر در نظر نمی گیرم چون در اکثر مواقع از تو دورم و این لحظات دوری جزء عمر من محسوب نمی شود .
یعنی درست است که عمرم را از تو دارم ولی اگر تو را نبینم انگار عمری ندارم و بدون عمر زنده ام .
حافظ سخن بگوی که بر صفحهٔ جهان
این نقش مانَد از قَلَمَت یادگارِ عمر
ای حافظ سخن بگو که در این جهان نقشی از قلم تو در زمان عمرت به یادگار خواهد ماند
فرهود در ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۰:
در بیت چهارم
کهدود مخفف کاهدود است.
سبحان در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۱:
توجهی به گوشزد تصحیح املایی در هر دو حاشیه قبل نشده.
العبد در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۵ در پاسخ به گیلدانه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:
ببخشید ممکن هست که تفاوت میان دائم الخمر با کسی که زیاد شراب میخوره رو برای بنده توضیح بدید؟ چون حتما از تبیین شما میشه یه دیباچه جدید در لغتنامههای فارسی و حتی عربی ایجاد کرد!
Christina Arakiyan در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹:
همان کلمه حضرت سیمرغ صحیح میباشد چرا که شاعر در اینجا به بزرگی سیمرغ با آوردن واژه حضرت که به معنای حضور سیمرغ است, اشاره میکند.
ای مگس جای تو در حضور سیمرغ نیست, تو فقط باعث آبروریزی خود میشوی و برای ما زحمت ایجاد میکنی.
سام در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲:
سعدی در باب نهم بوستان در شعر "شبی خوابم اندر بیابان فید فروبست پای دویدن به قید" همین حکایت رو تکرار میکنه.اگر هم به نثر در گلستان و هم به نظم در بوستان یک روایت رو دوباره تکرار میکنه احتمال داره که تجربه شخصی خودش بوده و درواقع تاریخ نگاری میکنه .اگر چنین باشه باید گفت که اون شتربان نگهبان فرهنگ وادب فارسی بوده .مامور نظم یک سیستم که دچار نقصان نشه،در آن لحظه آنجا بوده تا سعدی رو از مرگ نجات بده، اگر سعدی خفته بود و مرده بود ، نه گلستانی پدید میآمد و نه بوستانی . تا بود بیابان بود و شوره زار.
علی احمدی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲:
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر
در این غزل زیبا سیر عاشق در چرخه عاشقی را دوباره شاهد هستیم .در مصرع اول می فرماید بار دیگر به میخانه می رسم .و این یعنی در طول عمر بارها ه میخانه برگشته ام و این چرخه ادامه دارد .چرخه می-مستی -عاشقی و درک یار و مطربی .و در این مسیر آنان که در میخانه حضور دارند رندان پاک نهاد هستند که رسوایی این مستی را به جان خریده اند .و من نیز خدمتگزار آنها هستم.
خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم
تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر
اما اینکه با دیده گریان به میخانه می رود حکایت عاشق درد کشیده ای است که امیدوار است با ریختن اشک خود بر در میخانه دوباره به می برسد تا مستی و حضور معشوق را درک نماید
معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی
تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر
این چرخه عاشقی ساز و کاریست که بسیاری از آن آگاه نیستند و این قوم خریدار چنین معرفتی نیستند پس به خاطر خدا وسیله ای مهیا کن تا خریدار دیگری برای این گوهر معرفت پیدا شود.
یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت
حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر
در این مسیر پر از چالش عاشقی اگر یار حقیقی را یافتی ،یاری که با تو همنشینی دیرینه دارد ،نباید پی کار دیگری بروی و باید ثابت قدم بمانی.و دوباره چرخه را طی کنی .
گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر
ممکن است با وجود رفتن یار و سختی های ناشی از این دوری باز هم اوضاع روزگار مساعد شود و شعاع پرگار توانایی های من گسترش یابد و دوباره حضور یار را درک کنم .این بار نشد بار دیگر شاید بشود.
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر
اما این من نیستم که او را پیدا می کنم ذهن من نمی تواند با خیال راحت و مطمئن کار خود را بکند باید که یار با گوشه چشمی دل فریب و زلفی راهزن جلوه کند تا حضورش را درک کنم .
حضرت حافظ با اراده و تلاش و عقل و تدبیر مشکلی ندارد ولی وقتی پای جلوه معشوق در میان باشد همه اینها را ناتوان می داند .
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر
و این است راز عاشقی . جلوه معشوق که به عاشق می گوید بیا .این راز ما را با سرودی خوش بیان کرده اند و هر لحظه با دف و نی در بازار شهر پخش می کنند
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر
در راه عاشقی گویا هر ساعت با چالشی مواجه هستی چرا که چرخ روزگار دل زخمدیده عاشق را هر بار آزار می دهد و بر درد ناشی از حسرت ندیدن یار می افزاید.
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر
و البته حافظ در این راه تنها نیست و بسیار افراد دیگری هم در این شهر هستند که در راه عاشقی غرق شده اند .بسیاری که حتی در راه عاشقی هستند و خود نمی دانند .
برمک در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۷ - مطلع دوم:
کرتهٔ فستقی بدرَّد چرخ
تا به مرغ نواگر اندازد
خار در چشم اسمان شکند
خاک در چشمه خور اندازد
آه من سازد آتش پیکان
تا در این دیو گوهر اندازد
گله از چرخ نیست از بخت است
که مرا بخت در سر اندازد
یوسف از گرگ چون کند نالش
که به چاهش برادر اندازد
منم آن مرغ کآذر افروزد
خویشتن را در آذر اندازد
چون تو هر هفت کرده آیی خور
بر تو هر هفت زیور اندازد
از شکوه همای پرچم شاه
کرکس آسمان پر اندازد
جفت و طاق سپهر درشکند
جفتهای کان تکاور اندازد
سیّد محس سعیدزاده در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
(بسیارمشتاق دیدارام تشنه دیدن دوست)
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
(میخواهم اول کسی باشم که دوباره ترا میبینم)
من نیزچشم ازخواب خوش برمینکردم پیش ازاین
(بودن با دوست را خواب به حساب می آورد)
روز فراق دوستان شبخوش بگفتم خواب را
(وقتی ازدوستان جدا شدم قدر خواب خویش یدانستم)
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد
(وقتی یار من،بت من ازدرب مسجد بگذرد،پارسای عاکف درمسجد نماز خودرا درمحراب باطل میکند. اگر پارسا بداند که یارمن کیست؟مسجد ونماز را رها کرده دست ازدامنش برنمیدارد)
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند اِستادهام نُشّاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
(اینک که از آب حیات خود یعنی ازدوستم جدا افتاده ام ،قدر آب وصال اورا میدانم.من که در فراق ام قدر میدانم.
وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
امروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتم
آ آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اَعدا میکشد وین سنگدل اَحباب را
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آ واز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
(درجای دیگر گفته است:شوق است در جدایی وجور است در نظر- هم جور به که طاقت شوق اش نیاوریم.وقتی که او با من بود جورش را میکشیدم.حالا که رفته شوق اش مرا میکشد.میخواهم که چنین درتب وتاب وسوز نباشم اما دست من نیست قلاب ماهیگیری وسرِرشته محبت در دست او است و مرا به سوی خود میکشد.)
برمک در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ نظامی عروضی » چهارمقاله » مقالت دوم: در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر » بخش ۱۱ - حکایت نه - فردوسی:
چماننده دیزه هنگام گرد
چراننده کرکس اندر نبرد
برمک در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۹ - مطلع دوم:
ای نهان داشتگان موی ز سر بگشایید
وز سر موی سرآغوش ِبهزر بگشاییدگیسوان بافته چون خوشه چه دارید هنوز
بند هر خوشه که آن بافتهتر بگشاییدگیسوی چنگ و رگ بازوی بربط ببرید
گریه از چشم نی تیزنگر بگشاییددشمنانی که چنین سوخته دارندم دوست
راه بدهید و به روی همه در بگشایید
این چهار رچ بیخته پارسی بهاز همه است.
بهزر= زرین
جای دگر نیز گوید
موی بند بهزر از موی زرهور ببرید
در پارسی پیشوند ب و بنواژ نام فاعل و صفت میسازند مانند بخرد بهنگ پهل بکار بهزر برو بخور بروف بدان
برو=رونده/روا
بخور=خورنده/خورا / خوراک
بدان=دانا
بروف= روفاسرآغوش بهزر= سراغوج زرین . سرآغوش/سرآغوج/سرآغج/سرآغچ گونه ای سرپوش است
سرآغوجی براموده بگوهر
برسم چینیان افکنده بر سر
نظامی
برمک در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۸ - خاقانی این قصیده را در مرثیهٔ فرزند خویش امیر رشید الدین سروده و آن را ترنم المصائب گویند.:
ای نهان داشتگان موی ز سر بگشایید
وز سر موی سرآغوش ِبزر بگشاییدگیسوان بافته چون خوشه چه دارید هنوز
بند هر خوشه که آن بافتهتر بگشایید
گیسوی چنگ و رگ بازوی بربط ببرید
گریه از چشم نی تیزنگر بگشایید
دشمنانی که چنین سوخته دارندم دوست
راه بدهید و به روی همه در بگشایید
این چهار رچ که به پارسی بیخته است بر دگرهمه میچربد
به زر=بزر= زرین جای دگر نیز گوید
موی بند بزر از موی زرهور ببرید
در برخی گویشهای ایرانی فاعل و صفت را با پیشوند ب میسازندسرآغوش بزر= سراغوج زرین . سرآغوش/سرآغوج/سرآغج/سرآغچ گونه ای سرپوش است
سرآغوجی براموده بگوهر
برسم چینیان افکنده بر سر
نظامی
برمک در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۶ - در ستایش اتابک اعظم مظفر الدین قزل ارسلان عثمان بن ایلدگز:
کرتهٔ فستقی بدرَّد چرخ
تا به مرغ نواگر اندازد
خار در چشم اسمان شکند
خاک در چشمه خور اندازدآه من سازد آتش پیکان
تا در این دیو گوهر اندازدگله از چرخ نیست از بخت است
که مرا بخت در سر اندازدیوسف از گرگ چون کند نالش
که به چاهش برادر اندازدمنم آن مرغ کآذر افروزد
خویشتن را در آذر اندازد
چون تو هر هفت کرده آیی خور
بر تو هر هفت زیور اندازداز شکوه همای پرچم شاه
کرکس آسمان پر اندازد
جفت و طاق سپهر درشکند
جفتهای کان تکاور اندازد
برمک در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱۱۴ - جنگ نریمان با تکینتاش:
واژه یغر انگونه که دهخدا پنداشته ترکی نیست و خمیر ربطی به یغر ندارد یغر/ یغوار/ جگوار در اصل به معنی یکه تاز است .
سواری یغر غزنی از پیش صف
برمک در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱۱۴ - جنگ نریمان با تکینتاش:
سرانجام ترک آنچنان تاخت گرم
که از زور بر چرمه بنوشت چرم
سرانجام ترک انچنان گرم تاخت که از زور بر اسب پوست را درنوردید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:
دو کُون نَسُفت ، نیم جُو سنگ
برمک در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۵ - در ستایش عز الدوله:
دست درافشان چو زی تیغ درفشان اورد
درفشان=درخشان.فردوسی و دگران بسیار درفشنده و درخش کاویان و درفش کاویان اورده اند در پارسی پهلوی خ/ف به هم میگردند
علی شیرزادی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳:
توبه از مقام زهد و پارسایی! فقط اندکی میدانند که چیست آن مقام!!!
محمدرضا محمدی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱: