سیدمحمد جهانشاهی در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:
عطّّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲
دل خون شد و از تو ام خبر نیست
هر روز مرا ، دلی دگر نیستگفتم ؛ که دلم به غمزه بردی
گفتا ؛ که مرا از این خبر نیستزر میخواهی ، که دل دهی باز
جان هست مرا ، ولیک زر نیستمینتوانم ، سر از تو پیچید
گر هست سَرِ من ات ، وگر نیستدر گلبنِ آفرینش ، امروز
از رویِ تو ، گل ، شکفتهتر نیستپُر ، پرتوِ رویِ تو ست ، عالَم
لیکن چه کنم ، مرا نظر نیستدین آوردم ، که نورِ دین را
بی رویِ تو ، ذرّهای اثر نیستکفر آوردم ، که کافری را
از حلقهٔ زلفِ تو ، گذر نیستکفر است ، قلاوُزِ رهِ عشق
در عشقِ تو ، کفر مختصر نیستجز کافری و سیاهرویی
در عالمِ عشق ، معتبر نیستخاک اش بر سر ، که همچو عطّار
در کویِ تو ، همچو خاکِ دَر نیست
برمک در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۸ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:
بیگمان این بیت بسیار سست است و با همه کوششی که کرده اند مانند حافظ بسرایند اما رسوایند . تا جایی که بیاد دارم در هیچ نسخه ای ندیدم مگر نسخه های بازاری که بی ارزشند زمان قاجار
برمک در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۳ - در مدح شیخ العمید(ابوسهل زوزنی):
چنین خواندم امروز در دفتری
که زندهست جمشید را دختری
نه بنشیند از پای و نه یک زمان
نهد پهلوی خویش بر بستری
مرا این سخن بود نادلپذیر
چو اندیشه کردم من از هر دری
بدان خانهٔ باستانی شدم
به هنجار چون آزمایشگری
یکی خانه دیدم ز سنگ سیاه
گذرگاه او تنگ چون چنبری
گشادم در او به افسونگری
برافروختم زروار آذری
چراغی گرفتم چنانچون بود
ز زر هریوه سر خنجری
در آن خانه دیدم به یکپای بر
بیوگی کلان، چون هیونی بری
سفالین بیوگی به مهر خدای
بر او بر نه زری و نه زیوری
ببسته سفالین کمر هفت هشت
فکنده به سر بر تنک چادری
چو آبستنان اشکم آورده پیش
چو خرمابنان پهن تار سری
بسی خاک بنشسته بر تار او
نهاده به سر بر گلین افسری
بر و گردنی تهم چون ران پیل
ته پای او گرد چون اسپری
دویدم من از مهر نزدیک او
چنانچون بر خواهری خواهری
ز تار سرش باز کردم سبک
تنکتر ز پر پشه چادری
ستردم رخش را به سرآستین
ز هر گرد و خاکی و خاکستری
به ساغر لب خویش بردم فراز
مرا هر لبی گشت چون شکری
خداوند ما باد پیروزگر
سرو کار او با پرندین بری
فرشته پورابراهیمی در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۹:
این داستان بسیار زیبا این ماجرا رو به تصویر کشیده که هیچ ادمی توانایی درک و فهم از درد دیگری رو نداره تا زمانی که خودش به درد مشابه اون دچار شده باشه! همونطور که در این داستان آمده در ابتدا مجنون برای اینکه اطرافیان و پادشاه حالش رو درک کنن میگه اگه شمام لیلی رو میدید اینجور منو شماتت نمیکردید ولی بعد وقتی پادشاه لیلی رو میبینه و باز بنظرش دلیل موحهی برای حال خرابی مجنون پیدا نمیکنه ؛ اینجا هم مجنون و هم ما به زیبایی منوجه میشیم که درد هیچ دردمندی رو نمیشه فهمید تا زمانی که خودت درد مشابه اون رو چشیده باشی.
مهر و ماه در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۱۵:
درود بر دوستان
بحث بر سر هفت و شش در خوشۀ پروین هست...
این خوشه، در واقع حدود هزار ستاره داره...
که با یک تلسکوپ کوچک، و حتی دوربین دوچشمی معمولی، ده ها عدد از اون ها رو میشه دید
و من دیده ام...
اما با چشم برهنه، گاهی شش و گاهی هفت ستاره دیده شده
به نظر نمیاد سببش این باشه که یکی از ستاره ها، به پشت دیگری رفته...
نه...
این خوشه به اندازه ای دور هست که حرکت ستارگانش در مدت چند هزار سال، از دید ناظر زمینی چندان مشهود نیست...
اختلاف بیشتر به این سبب هست که دو عدد از ستاره های پرنور، خیلی نزدیک به هم هستند، و ضمناً یکی از اون ها، ستاره ای متغیر هست، که گاهی کم نور میشه...
پس هر ناظری به شکلی دیده...
سایر عوامل موثر:
قدرت تفکیک چشم
تمرینات رصدی (چشم تمرین کرده بهتر میبینه)
سن ناظر
شفافیت آسمان
و حتی توقع ذهنی برای دیدن شش یا هفت ستاره
دوستان عزیز!
اینجا یک وبگاه ادبی هست، لطفاً متون خودتون رو از جهت ظاهری، بازبینی و ویرایش بفرمایید
اگر محاوره ای هست نوشتار شما، یا اگر رسمی و ادبی هست، بی غلط و آراسته باشه، و این نشانی از ارزش محتوایی متن، و نظم ذهنی نویسنده نیز هست
این پیام کوتاه برای دوستتون نیست که تایپ بفرمایید و فوراً ارسال کنید...
این همه غلط ظاهری و املایی...؟
واقعاً زیبا نیست...
نمیتونم بگم چه حس بدی رو منتقل میکنید...
و ارزش محتوایی آنچه مینویسید، همچنین وضعیت ذهنی خودتون رو هم زیر سوال میبرید...
حالا توهمات ادراکی و بینشی، و تعصبات کهنه که بماند...
در مورد اون ها صاحب اختیارید...
حمید حسنی HAMIDHASSANI۱۹۶۸@GMAIL.COM در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۲ در پاسخ به مِهتی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
درود و آفرین به شما.
مصراعِ «بنیآدم اعضای یکدیگرند» کاملاً درست است. معنای مصراع، که در بسیاری از نسخهها به همین شکل آمده، این است: بنیآدم [نسبت به یکدیگر مانندِ] اعضا[ی بدن] هستند.
حمید حسنی HAMIDHASSANI۱۹۶۸@GMAIL.COM در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
با سلام،
مصراعِ «بنیآدم اعضای یکدیگرند» کاملاً درست است. معنای مصراع، که در بسیاری از نسخهها به همین شکل آمده، این است: بنیآدم [نسبت به یکدیگر مانندِ] اعضا[ی بدن] هستند.
علی میراحمدی در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳:
کسی که از روزمرگی فاصله گرفته و اهل تفکر در کار دنیا باشد میتواند چنین حرفی بزند و چنین نتیجه ای بگیرد.
بسیاری از انسانها ازین واقعیت غافل هستند که تمام لذتهای دنیا و شوکت و ثروت آن لحظه و دمی بیش نمیپاید زیرا اهل تفکر در کار جهان نیستند.
شادیها، پیروزیها و غم ها و شکستها در گذر زمان بی اعتبار میگردند.
لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَیٰ مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ ۗ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ
بر آنچه از دست شما رفت، تأسف نخورید، و بر آنچه به شما عطا کرده است، شادمان و دلخوش نشوید، و خدا هیچ گردنکش خودستا را [که به نعمت ها مغرور شده است] دوست نداردسوره حدید
آیه ۲۳
علی سنجرانی در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۵۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی:
در کتاب فارسی دوران دبیرستان، سالها پیش از طلوع آفتاب، این شعر نیز آمده بود که در این نسخه نیست:
یکی جهود و مسلمان نزاع می کردند
چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره گفت مسلمان گر این قباله من
درست نیست، خدایا جهود می رانم
جهود گفت به تورات می خورم سوگند
که گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
چو از بسیط زمین عقل منهدم گردد
به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم
این بیت در واقع نتیجه گیری سعدی از این جدل بوده، چرا حذف شده؟
بهرام خاراباف در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶:
دمدمه=افسون؛ مکر؛ فریب.شهرت؛ آوازه ،دهل و صدای دهل. گفتگوی مردم؛ هیاهو
عقار=[ ع َ ](ع اِ) خانه؛ ملک؛ آب و زمین زراعتی
. کالا، متاع دارو خوراندن , تخدیر کردن،دارو , دوا زدن , تخدیر کردن , ملک , املا ک , دارایی , دسته , طبقه , حالت , وضعیت
شهرت،آوازه،هیاهو ،حرف مردم مثل صدای طبل ودهل هستند دراین دم.ملک وخانه و متاع هم داروهایی هستندتخدیرکننده.مردن دراینجاخلاصی ازدمادم مردن است
کلمه ای که دراین بیت برانگیخته شده دم است دردمدمه.به گونه ای که صدای دم،دم،دم همه فضای مصرع راپرکرده.چون پتکی که برسر دم نواخته می شود.دو دم پی درپی و(ه)چسبیده آخرتداعی کننده نفس نفس زدن بی وقفه وبه انتهارساندن دم است
دم ازدمدمه عقارها چه جفاها که نمی بیند
جاوید مدرس اول رافض در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۱۲ در پاسخ به جاوید مدرس اول رافض دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
معنای موجز و عاشقانه:
عنقا ـ آن حقیقتِ بلند و دستنیافتنی ـ
شکارِ هیچ دام و ترفندی نمیشود.
دامت را جمع کن؛
چون در آن افقِ بلند،
آنچه در دست داری همیشه باد است، نه صید.شرح کوتاهتر:
حافظ میگوید حقیقتِ والا با حیله، طلبِ حسابگرانه،
یا «میخواهم به دستش بیاورم»
به چنگ نمیآید.
هرچه دام پهن کنی،
جز توهّمِ مالکیت چیزی نصیبت نمیشود.در یک جمله:
حقیقت را نمیگیرند؛
اگر بیاید، خودش میآید.و در لحنِ آشنای تو:
این همانجاست که عقل دام میچیند
و عشق، دام را برمیچیند.
Shir Hazhir شیر هژیر در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:
با درود
چون در نام نویسی مشکل داشتم اینبار که ظاهرا موفق شده این حاشیه را امتحانی نوشتم تا مطمئن شوم همه چی درست است
خلیل شفیعی در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:
✅ آموزش فن بیان غزل ۲۸۹ حافظ
بیت ۱
مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَش / لیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش
تأکید: مجمعِ خوبی / عذار چو مه / مهر و وفا
لحن: تحسینآمیز همراه با حسرت و دعا
بیت ۲
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی / بِکُشد زارم و در شرع نباشد گُنَهَش
تأکید: شاهد و طفل / به بازی / گناهش
لحن: شکایتآمیز، عاشقانه
بیت ۳
من همان بِه که از او نیک نگه دارم دل / که بد و نیک ندیدهست و ندارد نِگَهَش
تأکید: نیک نگه دارم / بد و نیک / ندارد نگهش
لحن: عاقلانه، مراقب، کمی اندوهگین
بیت ۴
بویِ شیر از لبِ همچون شِکَرَش میآید / گرچه خون میچکد از شیوهٔ چشمِ سیَهَش
تأکید: بوی شیر / لب شکر / چشم سیه
لحن: لذتآلود و دردناک
بیت ۵
چارده ساله بُتی چابُکِ شیرین دارم / که به جان حلقه به گوش است مَهِ چاردَهَش
تأکید: چارده ساله / بت چابک / حلقه به گوش
لحن: پرشور، ستایشآمیز، اغراق شاعرانه
بیت ۶
از پِی آن گُلِ نورُستِه دلِ ما یارب / خود کجا شد که ندیدیم در این چند گَهَش؟
تأکید: گل نورسته / دل ما / کجا شد
لحن: پرسشگر، حسرتبار
بیت ۷
یارِ دلدارِ من ار قلب بدین سان شِکَنَد / بِبَرَد زود به جانداریِ خود پادشهَش
تأکید: قلب شکند / زود ببرد / پادشهش
لحن: اغراقآمیز، نمایشی، پرهیجان
بیت ۸
جان به شکرانه کنم صرف گَر آن دانهٔ دُر / صدفِ سینهٔ حافظ بُوَد آرامگَهَ
تأکید: جان به شکرانه / دانهٔ در / صدف سینه
لحن: فروتنانه
⬅️ خلیل شفیعی (مدرس زبان و ادبیات فارسی)
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۸ در پاسخ به Milad Sahraei دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:
عزیز برادر
قرار نیست هرچه که به نظرمان قشنگ آمد بدون فهم دقیق موضوع، آن را بر حافظ بار کنیم
بیت کاملا درست است شاید شما متوجه معنا نشده اید و جالب این است که میفرمایید همه اشتباه نوشتهاند و من متوجه شکل درستش شدهام!
ای حافظ اگر (حتی) دشمن حرف خطا بزند ما به او ایراد نمیگیریم (میگذاریم و میگذریم) و اگر سخن حق و درستی گفت؛ با آن سخن حق جدل نمیکنیم و میپذیریم
بیت پیشین هم تقریبا همین را میگوید: گر بدی گفت حسودی و ...
علی جوادی در ۲۳ روز قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل:
در بیت هفتم
... چون بیگانه ای
.... مگر دیوانه ای
درست نیست؟
Emi . در ۲۳ روز قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:
چندین بیت حذف شده .
بعد از بیتی که میگوید گرچه با شد در نوشتن شیر شیر :
وان یکی شیری است اندر بادیه / وان یکی شیری است اندر بادیه .
وان یکی شیریست کادم میخورد / وان یکی شیریست کادم میخورد .
محمد علی کبیری در ۲۳ روز قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات:
هرکه یوسف دید جان کردش فدا
وانکه گرگش دید برگشت از هدی
محمد علی کبیری در ۲۳ روز قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات:
حضرت مولانا جای دیگر می فرماید
آنک میترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
روی زشت تست نه رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۳ روز قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵
هر زمانی ، زلف را ، بندی کند
با دلِ آشفته ، پیوندی کندبس دل و جان را ، که زلفِ سرکش اش
از سرِ مویی ، زبانبندی کندلب گشاید ، تا ببینم ، وانگهی
یاری ام ، چون آرزومندی کندهر دو لب ، بربندد ، آرَد قانع ام
گر به یک قندی م ، خرسندی کندلیک میدانم ، که دل نجهد ، به جان
گر نگاهی ، سویِ آن قندی کندگر بنالَم ، صبر فرماید ، مرا
دل چو خون شد ، صبر تا چندی کندعشقِ او ، عطّار را ، شوریده کرد
کیست ، کین شوریده را ، بندی کند
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳: