مهرداد آریان در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳:
بیت آخر خط بطلانی بر نسبت این شعر به سعدی میباشد؛ بی چاره آن عاشق گمنام
شادی اکبری در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۱۰ - از خون جوانان وطن لاله دمیده:
از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن،مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
تعبیر هوش مصنوعی درباره این بیت اشتباه است. معنی این بیت : آنقدر گریه کن که اشکهایت زمین را دگرگون کند؛ اشاره به شدت غم و اندوه دارد.اگر مشتی خاک سرزمینت داری، آن را بر سر خود بریز؛ این یک رسم قدیمی ایرانی است که هنگام غم و اندوه یا سوگواری، خاک بر سر میریختند.
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:
مغولان مدرن قرن جدید
قرن علم و ترقی و امّید!
لشکری آخر بزهکاری
اِند وحشی گری تاتاری
هم فروبرده آدمیت و دین
هم برون داده شر ونفرت وکین
نوکران عزیز قوم جهود
چاکران لعین آن نمرود
ذات خود را به فعل آوردند
قتل و غارت ،بدی و شر کردند
شعله بر مسجد و مناره زدند
آتشی در کتابخانه زدندبی نهایت جنایتی کردند
فتنه بی نهایتی کردند
حال خونخواه قاتلان گشتند!
حامی قوم جاهلان گشتند!
لعنة الله بر چنین تزویر
بر چنین شر و نقشه و تدبیر
دوربادا ز خاک ایران شر
مرگ بر دشمنان این کشور
در باب اغتشاشات اخیر و جنایت مغولان عصر جدید در خیابانهای ایران سروده شد
سمانه ح در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:
این شعر، گزارش یک تغییر مختصات است.
حافظ میگوید فرخ نام آن چیزی است که وارد نظام من شد و همه چیز را از مرکز خودش خارج کرد. او مقصد نیست؛ جهت است. و من، از لحظهای که این جهت ظهور کرد، در یک مدار تازه قرار گرفتهام.
تمام این شعر، ثبت اثرات آن جهت بر عناصر جهان است:
- آشفتگی دل و مو: نظم پیشین در هم میریزد. این یک هرجومرج زیبا یا غمانگیز نیست؛ این شکل جدید آرایش وجود است حول یک کانون جدید.
- دستنیافتنی بودن "روی": این یک شکایت از بیرحمی نیست. این یک اصل ساختاری است. آنچه قابل دسترسی است، حاشیههاست: زلف، بوی زلف، ابرو. هسته، دستنیافتنی باقی میماند و این شرط پدیداری خود میل است.
- تحول نمادها: سرو بلندمرتبه میلرزد. این یک تسلیم ترحمبرانگیز نیست. این نشان میدهد که معیارهای ثابت جهان (مثل "راستایستادن=افتخار") در حضور این جهت جدید، اعتبار پیشین خود را از دست میدهند. او قانون نمیگذارد؛ بلکه ناکامی قانونهای پیشین را آشکار میکند.
- تبدیل بدن: قامت من چون کمان دو تا میشود. این نه زخم است، نه مُهر. این، نوشتار جدید بدن من است. بدنم، آنچه را که زبان قادر به گفتنش نیست، با شکل خود ثبت میکند. این خمیدگی، امضای این میدان نیرو بر پیکر من است.
پس من (حافظ)، نه معمار این جغرافیا، که خود یکی از نشانههای ثبتشده در این نقشهام.
من آنی نیستم که از بیرون نقشه را میکشد. من آن خمیدگی قامتم، من آن آشفتگی دلم، من آن نگاهی هستم که مختصاتش همواره نسبت به "زلف" تعریف میشود.
من شکایت نمیکنم. من گزارش میدهم: گزارش از جایگاهی که این جهت برایم ساخته است. من این مدار را آگاهانه انتخاب نکردهام، اما با پذیرفتنش، آن را به انتخاب خود بدل میکنم.
و در نهایت، خود را غلام همت بلندی میدانم که حاضر است در این مدار (با تمام آشفتگیها، خمیدگیها و دستنیافتنیها) باقی بماند. نه از سر عجز، که از سر آگاهی به اینکه همین فاصله، نام دیگر وجود من است.
رضا از کرمان در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۴۶ در پاسخ به سیاوش عیوضپور دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲ - همت ای پیر:
درود بر شما
اصلا فرض کن من مسلمان نیستم وکاری بقول خودت نداریم کجا خواندم تو الان مسلمانی که به دیگران راحت تهمت میزنی ومنکر تاریخ هم میشی دروغ که ننوشتم قربونت بشم اگر ادله داری ارایه بده واینقدر متعصب نباش واگر مسلمانی این است که تو و امثال تو دارند همان بهتر که آدم کافر باشه . یعنی میفرمایید این احکام را مردمان از خود صادر کرده اند ودینشان در این میان نقشی نداشته .
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:
آتشی افروختی،سلطنتی
شهر ما را سوختی ،سلطنتیفتنه ای انگیختی ،سلطنتی
خون یاران ریختی،سلطنتییار بیگانه شدی،سلطنتی
دشمن خانه شدی،سلطنتیحال خونخواه شدی سلطنتی
طالب شاه شدی سلطنتیطالب شاه شدی سلطنتی
چون که گمراه شدی سلطنتیشاه مرده است دگر سلطنتی
خاک خورده است دگر سلطنتیبی وطن تر ز تو کو سلطنتی
بی حیایی و دو رو سلطنتیدر جواب سلطنت طلبی که ادعای خونخواهی دارد و هر که جز خود و مسلک و مرام خود را بی وطن مینامد،سروده شد.
رضا از کرمان در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۲ در پاسخ به محمد الست دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدیدکنندگان را:
محمد آقای عزیز درود بر شما
تشکر از توضیحات شما مقصود از جماد میتونه خاک ،و نمادی ، گیاهان باشه وحیوان وآدمی هم که معلومه
شاد باشی
رضا از کرمان در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۳ در پاسخ به برمک دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۱۲:
درود بر شما
بسیار زیبا زنده وپاینده باشی عزیز
اورنگ هم به معنای فریب وهم جاه وجلال میباشد که در اینجا بنظر مقصود معنی دوم آن است
شاد باشی
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۲ دربارهٔ عنصرالمعالی » قابوسنامه » باب سی و پنجم: در رسم شاعری:
«اما اگر خواهی که سخن تو عالی باشد و بماند بیشتر سخن مستعار گوی و استعارت بر ممکنات گوی»
میگوید اگر میخواهی شعرت بماند و خواهان پیدا کند استعارات بکار ببر و موارد استعاره را از آن چیزهایی بگیر که مردمان با آن آشنا هستند و سخن مستقیم نگو
بدون شک بهترین شاعری که این امر را بکار برده است حافظ میباشد
یک نمونه از سخن راست و مستقیم و بدون استعاره این بیت صائب است:
«یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده»
ملاحظه میکنید که شاعر مقصود و منظور خود را علنا بیان کرده و به قول معروف لو داده است که جامی از عرفان و معرفت میخواهد که سخن بسیار سرد و خنکی است و مخاطبان این سخن هم کسانی هستند که علائق عرفانی دارند.
اما حافظ همین سخن را در پرده استعارات و تشبیه و مجاز بیان میکند و چنین میگوید:
ساقی به نور باده برافروز جام ما
سخن حافظ هم لطف دیگری دارد و هم دایره مخاطبانش از عامی و عیاش تا مومن و عارف را در بر میگیرد
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۴ دربارهٔ عنصرالمعالی » قابوسنامه » باب سی و پنجم: در رسم شاعری:
«ای پسر، اگر شاعر باشی جهد کن تا سخن تو سهل ممتنع باشد و بپرهیز از سخن غامض و بچیزی که تو دانی و دیگری نداند که بشرح حاجت افتد مگوی، که این شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش و بوزن و قوافیت قناعت مکن و بیصناعتی و ترتیبی شعر مگوی، که شعر راست ناخوش بود»
یکی از دلایلی که عارفان شاعر یا شاعران عارف از تمثیل و استعاره بهره میبرند بخاطر آنست که اگر بخواهند آنچه میداننند را بگویند بسیاری از مردمان سخن ایشان را درنمیابند و پی به مقصود ایشان نمیبرند
علی احمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
صحبت از آمدن یار است . حضرت حافظ در غزلهایش بارها از یار می خواهد که بیاید .. « بیا » مفهومی است که او از عشق درک کرده و به همین جهت این کلمه را بارها به یار بیان می کند و اشتیاق حافظ آمدن یار است .آن هم با چهره ای که از فرط مستی برافروخته باشد نه از خشم.هر کس که بدید چشم او گفت / کو محتسبی که مست گیرد.
اما یاری که مست است و چهره ای برافروخته دارد مستی را به ارمغان می آورد . از چهره اش پیداست که عاشقی را مفتون خود کرده و دل عاشقی از غم رهایی یافته ولی دچار درد و سوز عاشقی شده است . آری هر بار که یار می آید ، عاشق حضورش را درک می کند ولی با رفتن یار دلش می سوزد و دچار حسرت و دل سوختگی می شود .
رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود
اصلا رسم عاشق کشی و برهم زدن شهر عاشقان و سوزاندن دل آنان مثل پیراهنی است که برازنده قامت یار است . یار این کاره است و با چشمانی عربده جو ، کمان ابرو ، غمزه جادویی ، زلف آشفته و تیر مژگان بنای عاشق کشی دارد .
جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گویا جان عاشقان را مثل اسفند برای چهره خود می داند و قصد آن دارد که با چهره برافروخته خود آتشی بر این اسفند زند شاید تعویذی برای چشم زخم باشد ولی مهم این است که قصد کرده چنین کند .
آنجا که از تجلی پرتو حسن یار سخن می گفت اشاره نکرد که آیا این تجلی جبریست یا از سر اختیار . اما حالا به این درک رسیده که یار از روی قصد چهره اش را برافروخته تا دل عاشق را بسوزاند .کاملا آگاهانه .
گرچه میگفت که زارَت بِکُشم میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
البته اگرچه با کمال آگاهی و از روی اراده می گفت که مرا با زاری و خواری خواهد کشت اما من فهمیدم که در دلش در مورد من دلسوخته نظر مثبتی داشت.( آخر او لب شیرین امید بخش هم دارد )
کفرِ زلفش رَهِ دین میزد و آن سنگین دل
در پِیاش مشعلی از چهره برافروخته بود
کفر در برابر دین . زلفی کافر کیش که قصد کرده ساختار دینم را تهدید کند . دینی که درک حضور یار را نمی شناخت و می گفت برو تا به او برسی . اما در این مرام جدید این خود یار است که می آید و دلت را می سوزاند . زلف او راهزن دین من شده است . تازه با سنگدلی چهره اش را چون مشعلی روشن نگه می دارد تا این راه( مذهب) جدید را روشن تر از قبل کند و دلم رسوای راه عاشقی گردد.
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟
هرچه دل خون خورد و اندوخت چشمها آن را در قالب اشک ریختند .نه اندوختن دل مزیتی به حساب می آید و نه تلف کردن چشمها خطاست. مهم این است که شگفتی کار عشق درگیر کردن دل و دیده است . دل با آمدن یار و رفتنش خون به دست می آورد که حاصل درد و سوز عاشقی است و چشم نیز با اشک هایش عاشق را رسوا می سازد.
یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود
این چنین یاری را نباید با دنیا تعویض کنی این کار مثل فروختن یوسف نبی به بهای ناچیز است و کسی که چنین کرد سودی عایدش نشد.
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟
وقتی یار عزم رفتن می کرد گفت ای حافظ برو خرقه ( پیراهن ) خود را بسوزان تو که در راه عاشقی رسوا شده ای چیزی برای پنهان کردن زیر خرقه نداری . خدایا او چگونه قلب مرا می شناخت و از که این کار را آموخته بود.
علی احمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵:
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سرِ ما خاکِ ره پیر مُغان خواهد بود
تا زمانی که از می و میخانه نام و نشانی باشد سر ما مثل خاک راه پیر مغان خواهد بود .
پیر مغان کسی است که راه عاشقی را به انسان نشان داده است و عاشقان سر بر این راه می گذارند و این کاری جاودانه است . حضرت حافظ با عشق زمان را در می نوردد و دنیا و آخرت را به هم گره می زند و مرگ را هیچ می انگارد.
حلقه پیر مُغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
از روز ازل که هیچ نبود پیر مغان حلقه بندگی عشق را بر گوشم آویخت و مرا حلقه به گوش عشق کرد . بر همان باور بودیم و بر همان باور هم خواهیم ماند.
بر سر تُربت ما چون گذری همّت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
اگر بر سر قبر ما می گذری کمکی بخواه چرا که زیارتگاه همه رندان جهان است.عشق راز جاودانگی حافظ است به گونه ای که اثار طرب انگیزش را خود جمع آوری نکرد اما آوازه اش به تمام دنیا رسید و مقبره اش زیارتگاه همه عاشقان دنیا شد.
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
ای زاهد که فقط خود را می بینی اینکه چرا عشق جاودانه است خود رازیست که از چشم من و تو پنهان است و پنهان خواهد ماند.
تُرک عاشق کُش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون، که از دیده روان خواهد بود
آن زیباروی عاشق کش من امروز با مستی بیرون رفت و از این به بعد خون است که از دیده من روان خواهد شد.این حسی است که زاهد خودبین نمی تواند درک کند.
چشمم آن شب که ز شوق تو نهم سر به لحد
تا دمِ صبح قیامت نگران خواهد بود
و همین چشم خونبار من، آن زمان که از شوق تو سربر خاک گور بگذارم تا زمان قیامت در جست و جوی دیدار تو می نگرد و نگران دیدار توست.
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد داد!
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود
تازه اگر بخت یارحافظ باشد وآنجا تو را ببیند باز هم ممکن است زلف معشوقه در دست دیگران باشد و حافظ بی نصیب بماند.
فاطمه ملکی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ در پاسخ به ناصر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷:
ممنون که صحبت های آقای قمشه ای را بازگو کردید، در معنا کردن شعر بهم کمک کرد
علی احمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴:
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مِهر تو بر چهره ما پیدا بود
یادش به خیر آن زمان که در نهان نظری بر ما داشتی و مهر و محبت تو اثری بر چهره ما داشت.
حضرت حافظ گویا این غزل را به تمامی کسانی تقدیم کرده که خاطره ای با یاری داشته اند و حال از آن محروم اند.چه این یار در فضای حقیقی بوده باشد یا مجازی .
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می کُشت
مُعجز عیسویت در لب شکّرخا بود
یادش به خیر وقتی که با چشمانت دعوایم می کردی و مرا می کشتی. اما با لب شیرینت معجزه عیسوی می کردی و نجاتم می دادی.
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جُز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یادش به خیر که می نوشیده در مجلسی باهم بودیم و به جز من و یار نبودیم و خدا هم با ما بود.
حافظ انسی که در عشق زمینی حاصل می شود را موهبتی الهی و ارزشمند می داند.
یاد باد آنکه رُخَت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یادش به خیر آن زمان که چهره ات مثل شمع شادی افرین بود و این دل سوخته من مثل پروانه ای بدون ترس از سوختن به دورت می چرخید.
یاد باد آنکه در آن بزمگه خُلق و ادب
آنکه او خنده مستانه زدی صهبا بود
به یاد آن روزها که در بزمگاه خوش خلقی و ادب، تنها باده بود که خنده مستانه سر می داد .
یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایتها بود
به یاد آن زمان که وقتی یاقوت های دور قدح خنده می کردند بین من و لعل لب تو داستانها رد و بدل می شد.یاقوت های دور قدح شراب به دندانهای در حال خنده تشبیه شده است.
یاد باد آنکه مه من چو کَمَر بربستی،
در رکابش مَه نو پیک جهان پیما بود
به یاد آن زمان که وقتی یارماه وش من کمر به رفتن می بست هلال ماه در خدمت او مثل پیک جهان پیما به راه می افتاد.
یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
به یاد آن زمان که جایم در خرابات بود و مست بودم و حالا که در مسجد هستم چیزی را کم دارم که در خرابات پیدا می شد.
این بیت می تواند نشان دهنده دوره ای از زندگی حافظ باشد که حاکمان زمان به بهانه شریعت همه جا را چون مسجد کرده بودند و حافظ به یاد زمانی افتاده که خراباتی برپا بوده و به می و یار دسترسی داشته است.
هرچند این غزل در مورد یار زمینی است ولی از نگاه عارفانه، حافظ شهر را خالی از یار می بیند چون «می » نیست که حضور یار را درک نماید.
یاد باد آن که به اصلاح شما می شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
به یاد آن زمان که هر گوهری که حافظ می سفت ( سوراخ می کرد ) با اصلاح شما ( ای یار )ترمیم می شد.
گوهر حافظ می تواند غزل هایش باشد که با نظر یار زمینی اصلاح و پرداخت می شد.
سفتن گوهر یعنی سوراخ کردن جواهر برای ساختن گردن بند . حافظ اشعارش را چون گردن بند منظم می داند که گوهر هایش به هم مربوط اند.برداشت نگارنده این است که اگرچه شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است اما
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که برنظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
علی احمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳:
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق میکده از درس و دعای ما بود
سالهاست که دفتر خود را برای گرفتن شراب گرو می گذاشتیم و میخانه از دفتر های ما که پر از درس و دعا بود رونق یافته بود.
نیکی پیر مُغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشم کَرَمش زیبا بود
پیر مغان چه قدر خوب بود که هر کاری که ما در مستی کردیم را با چشم بزرگواری و بخشش ، زیبا می دید
دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و در کین دل دانا بُود
این دفتر دانسته های ما را با شراب بشویید که روزگار با دل دانایان کینه دارد و قصد آنها را کرده است.
از بتان، آن، طلب ار حُسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
ای دل اگر زیبایی ها را می شناسی ازهر معشوقی « آن» زیبایی ها را بطلب .این را کسی می گفت که «علم نظر » داشت یعنی دانشی که با دانسته های دفتر ما فرق داشت. این علم را در کتاب و دفتر پیدا نمی کنید.علمی که درست دیدن را به ما می آموزد.
دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد
وندران دایره سرگشته پابرجا بود
دلی که به دانسته های کتاب و دفتر وابسته بود مثل پرگار به دور خود می چرخید و در دایره جهان اگرچه با یک پایه پابرجا بود ولی با پایه دیگر پرگار سرگردان می چرخید و از حکمت جهان سر در نمی آورد.
مُطرب از دردِ محبّت عملی می پرداخت
که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
اما مطرب عشق با درد عاشقی سازی زد که همه دانایان جهان مژه هایشان خونین شد . «حدیث مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را »مطرب چیزی می آموزد که حکیمان حیرت می کنند و راز دهر را می آموزند.
می شکفتم ز طَرب زانکه چو گل بر لب جُوی
بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود
از خوشحالی مثل گلی در کنار جویبار می شکفتم.چون سایه آن سرو بلند بر سرم بود .من حضور آن سرو را به مدد عشق درک کرده بودم .
پیر گلرنگ من اندر حقّ ازرق پوشان
رخصتِ خبث نداد، اَرنه حکایتها بود
و آن پیر گلرنگ پوش در برابر تیره پوشان مدعی ایستاد و اجازه بدکاری نداد وگرنه داستانها به پا می شد.
پیر حافظ کسی است که معرفت حقیقی را می آموزد و به همه انسانها در طول تاریخ آموخته است و همیشه نگهدار مرام عاشقی و حقیقت است و در برابر مدعیان می ایستد.گلرنگ بودن پیر نشانه زیبا دیدن اوست در برابر مدعیان که لباس تیره داشتند و همه چیز را سیاه و سفید می بینند.
قلب اندودهِ حافظ برِ او خرج نشد
که معامل به همه عیبِ نهان بینا بود
قلب حافظ که به زیبایی ها آمیخته و اندوده شده است برای او صرفه ای نداشت چون هرکه می خواست قلب حافظ را بپذیرد به جای نگاه به زیبایی های آن به عیب هایش نگاه کرد.
علی احمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲:
بود آیا که در میکده ها بگشایند
گِره از کار فروبسته ما بگشایند
آیا می شود که در میخانه ها را باز کنند و گره کار ما که بسته شده را باز نمایند.
میخانه نمادی است که در برابر مسجد و خانقاه قرار می گیرد و به عنوان محلی برای مستی شناخته می شود که از نظر حافظ ارزشمند است . حافظ مستی را برای درک حضور یار با اهمیت می داند لذا از بسته شدن میخانه ناراحت است .
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
بستن میخانه ها را ناشی از نوعی خودبینی و خودپسندی می داند .از نظر او کسی که میخانه را می بندد به جای خدا، خود را می بیند و به همین دلیل می گوید نگران نباش که آنها خودشان به خاطر خدا مجبور به باز کردن میخانه هستند.
به صفای دل رندان، صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
دل رندان عاشق مست پاک است و می توانند با کلید دعا درهای بسته را باز کنند.
گیسوی چنگ ببُرّید به مرگ می ناب
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
وقتی باده نباشد تارهای گیسوی ساز چنگ هم بریده می شود و همه نوجوانان اهل میخانه زلف خود را از دو طرف به نشانه اندوه باز می کنند .
نامه تعزیت دختر رَز بنویسید
تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند
در واقع باید نوشته ای در عزای شراب( دختر انگور ) نوشت تا با خواندن آن همه اهل میخانه از مژه هایشان خون گریه کنند.
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
ای خدا اینها در میخانه را بسته اند تو این را نپذیر که در میخانه بسته باشد ولی در خانه ریاکاری را باز کنند . اهل میخانه باطنی پاک دارند و تظاهر نمی کنند برخلاف مدعیان زهد که در ظاهر خود را نماینده خدا جلوه می دهند ولی در باطن گناهکارند.
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زُنّار ز زیرش به جفا بگشایند
ای حافظ این اتفاق هم خواهد افتاد که از روی ستم فردا تو را به حمل زنار متهم کنند و از زیر این خرقه تو به دروغ زنار بیرون بکشند. چون این خودپسندان اهل هر کار ناروایی هستند.
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۲ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » مستزادها » داد از دست عوام:
دل ما خون شد از دست عوام
عشق مجنون شد از دست عوامعقل مدفون شد از دست عوام
جهل افزون شد از دست عوامخانه ویرون شد از دست عوام
شهر داغون شد از دست عوامدیو خندون شد از دست عوام
یار گریون شد از دست عوامکار بیچون شد از دست عوام
دل ما خون شد از دست عوام
علی احمدی در ۱۵ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:
دوش در حلقهٔ ما قصّهٔ گیسویِ تو بود
تا دلِ شب سخن از سلسلهٔ مویِ تو بود
دیشب بین دوستان داستان گیسوی تو نقل می شد . گیسوی معشوق نشانه راه عاشقی است . یعنی دیشب داشتیم از تجربیات راه عاشقی حرف می زدیم.تا میانه شب صحبت از سلسله موی تو بود .وقتی از سلسله سخن می گوید یاد زنجیر و حلقه هایش می افتیم یعنی گیسوی یار حلقه حلقه هست . پر است از چرخه های عاشقی که با می _ مستی آغاز می شود و با حسرت و غم عاشقی دوباره به می می رسد و بارها تکرار می شود تاشاید روزی وصال را درک کند . همه عاشقان این چرخه ها را طی می کنند و تجربیات خود را در حلقه خود بیان می کنند.
دل که از ناوَکِ مژگانِ تو در خون میگشت
باز مشتاقِ کمانخانهٔ ابرویِ تو بود
با همه این تجربیات سخت که دل را از تیر های مژگان زخمی و خون آلود می کند باز هم دل عاشقان مشتاق این است که بر اثر کمان ابروی تیر انداز معشوق هدف قرار گیرد.
هم عَفَاالله صبا کز تو پیامی میداد
ور نه در کس نرسیدیم که از کویِ تو بود
بازهم خدا باد صبا را توفیق ببخشاید که از جانب تو پیامی به ما عاشقان می رساند وگرنه در این شهر خدمت کسی نرسیدیم که از جانب کوی تو باشد و تو را درک کرده باشد . در اینجا کنایه همیشگی خود را به بیخبران راه طریقت نثار می کند که مدعیان دروغین راه خدا هستند ولی از حضور او خبر ندارند.
عالَم از شور و شرِ عشق خبر هیچ نداشت
فتنهانگیزِ جهان غمزهٔ جادویِ تو بود
دنیا از شور آفرینی عشق خبر نداشت و این این نقش جادویی غمزه چشم تو بود که در ابتدای آفرینش جلوه کرد و عشق را تقدیم دنیا کرد .از نظر حافظ همه چیز حتی میل و اراده ما وابسته به جاذبه عشق است .اگر جاذبه و جلوه معشوقی نباشد عزمی برای رسیدن به آن وجود ندارد .
منِ سرگشته هم از اهلِ سلامت بودم
دامِ راهم شِکَنِ طُرِّهٔ هندویِ تو بود
من هم در گوشه ای سلامت و به دور از بلای عاشقی بودم و به اصطلاح ماست خودم را می خوردم ولی پیچ و خم گیسوی سیاه تو بود که بر سر راهم سبز شد . جلوه زیبای راه عاشقی مرا از راهم منحرف کرد . به من گفت « بیا » و به این راه وارد شدم .
بگشا بندِ قبا تا بگشاید دلِ من
که گشادی که مرا بود ز پهلویِ تو بود
حالا که در این راه هستم و عاشقی را تجربه می کنم تو هم « بیا » و بند قبایت را باز کن و مرا با وصالت آشنا نما تا گشایشی در دلم حاصل شود چرا که هر گشایشی که تا به حال برایم فراهم شده از حضور تو در کنارم بوده است . یعنی وقتی تو در کنارم هستی سختی ها را نمی فهمم. حافظ چیزی بیشتر از درک حضور یار را می طلبد یعنی به دنبال وصال و تجربه آن است.
به وفایِ تو که بر تربتِ حافظ بگذر
کز جهان میشد و در آرزویِ رویِ تو بود
تو که با حضورت وفاداری ات را ثابت کرده ای . در این دنیا که به وصال تو نرسیدیم حداقل بر خاک تربت حافظ گذر کن چرا که وقتی از دنیا می رفت آرزوی دیدن تو را داشت.
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰:
ارتباط حافظ با پادشاهان یا ارباب قدرت ارتباطی از سر اطاعت طوطی وار یا نوکرمابانه نیست .
اول آنکه حافظ به عنوان یک هنرمند از ارباب قدرت و پادشاه انتظاراتی دارد و اگر وظیفه و انعامی طلب میکند این انتظار کاملا به جاست .
دوم آنکه حافظ در کنار اشعار مدحی پادشاه را به عدل،مردم داری ، دوری از تعصب و سخت گیریهای بیجا هم توصیه میکندحافظ به عنوان یک هنرمند برجسته اجتماعی هم از حکومت انتظار دارد و هم به جامعه متعهد است
از سویی با توجه به آنکه بخشی از جامعه که در اشعار حافظ مورد نقد یا طعن قرار میگرفتند در بدنه قدرت ابزارها یا افراد بانفوذی داشتند حافظ هم مجبور بوده است که در برابر اینها پشتوانه ای در حاکمیت و دربار داشته باشد
اینکه این ارتباطات هنرمند و قدرت را از چند قرن پیش بیاوریم پای جهت گیری های سیاسی امروز خودمان و هنرمند را و اشعار او را به نفع سلایق سیاسی خودمان مصادره کنیم کار صحیحی نیست و در واقع فریب بزرگی است
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۴ در پاسخ به سمانه ح دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹: