گنجور

حاشیه‌ها

افسانه چراغی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » بیان وادی عشق:

مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را

کارافتاده هم به معنی باتجربه و گرم‌وسردچشیده است هم به معنی کسی که کار مهم و سختی یا درد بزرگی به او روی آورده. در اینجا بیشتر معنی دوم مورد نظر است. معمولا کار مهم و سخت را به کسی می‌سپارند که در او توانایی و ویژگی قابل توجهی وجود داشته باشد یا شخص خود را آن‌قدر توانمند ببیند که آن کار را بر عهده بگیرد و از پس آن برآید.

افسانه چراغی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او:

رابعۀ عَدَویه ملقب به تاج‌الرجال مشهورترین بانوی عارف تاریخ ادبیات است که در سدۀ دوم می‌زیسته و ماجرای به دنیا آمدن او در تذکره‌الاولیای جناب عطار بسیار خواندنی است.

افسانه چراغی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مجنون که خاک می‌بیخت تا لیلی را بیابد:

گفت من می‌جویمش هر جا که هست ...

اگر طالب راستین باشی، همه‌جا می‌توانی معشوق را بیابی، چون همه‌جا خانۀ عشق است؛ چه مسجد چه کنشت. پس نباید خود را محدود به زمان و مکان و قالب و چارچوب مشخصی کرد و فقط در همان محدوده به دنبال معشوق گشت. او فراتر از هر محدوده‌ای است؛ چه‌بسا در خرابات مغان نور خدا و آگاهی ببینی ولی در قالب تعیین‌شده، تاریکی و غفلت! 

علی میراحمدی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

غزل بسیار جالبی است و هندی اصل است.

یعنی هرچقدر آمیتاباچان هندی است،این غزل هم هندی است!

علی میراحمدی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

جامهٔ ازادی آسان نیست بر خود دوختن

سرو را زین آرزو در جمله اعضا سوزن است

به آزادی و آزادگی رسیدن و از بند تعلقات گذشتن بسیار مشکل است.

درینجا شاعر برگ‌های سرو آزاد را به سوزن تشبیه کرده است 

میگوید سرو برای دوختن جامه آزادگی بر  خود این همه سوزن بر تن فرو کرده است

علی میراحمدی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

زندگانی در جگرخار است و در پا سوزن است

تا نفس باقی‌ست در پیراهن ما سوزن است

گاهی اوقات خیاطها پس از دوختن پیراهن یا لباس ،سوزن  را در آن جا می‌گذارند و فراموش میکنند که آن را بردارند!

این سوزن برجای مانده هنگام پوشیدن پیراهن، آدمی را آزار میدهد

گویا شاعر معتقد است که سختی زندگانی همچون سوزن در پیراهن همواره انسان را آزار میدهد و شاید هنگامی آدمی ازین آزار رهایی میابد که پیراهن هستی را دربیاورد!

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۹۱ - در تعریض بر بُندار رازی:

بُندارِ ری اشاره دارد به خواجه کمال‌الدین بُندار از مشاهیر فضیلت شمار روزگار که به گفته‌ای در سال 401 قمری درگذشته است (لغتنامه دهخدا و زیرنویس دیوان خاقانی، نسخه عبدالرسولی).

علی میراحمدی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲:

بیا که رایتِ منصورِ پادشاه ...

فارغ از اینکه منظور شاعر چه بوده یا بیت شأن سرایش تاریخی داشته یا نداشته ،یک نفر ایرانی شیعه میتواند آن را اشاراتی به امام عصر و مسئله ظهور بداند و غزل استعداد چنین برداشتی را دارد.

علی میراحمدی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

عشقت رِسَد به فریاد، ار خود ...

فارغ از اینکه منظور شاعر چه بوده است یک نفر ایرانی شیعه میتواند چهارده را درین بیت اشاره به وجود گرامی چهارده معصوم بداند و غزل استعداد چنین برداشتی را دارد.

جالب است که با چنین برداشتی بیت لطف دیگری یافته و ارتباطی با حدیث ثقلین نیز پیدا می‌کند

حدیث ثقلین:

«من در میان شما دو امانت نفیس و گرانبها می‌گذارم یکی کتاب خدا قرآن و دیگری عترت و اهل بیتم. تا وقتی که از این دو تمسک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد و این دو یادگار من هیچ‌گاه از هم جدا نمی‌شوند.»

 

.فصیحی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۶ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:

شرحهای شما هم مصداقی از آن مرهمهاست

تشکر که ما را با عالم جناب حافظ آشنا می‌کنید

غلامرضا باقرزاده در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ وفایی شوشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹:

بیت سوم این شعر خیلی زیباست

برمک در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۳ در پاسخ به nabavar دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

من نه ان دوست را میشناسم و نه شما را . هر دوی شما  هم میهنید   از سخنتان پیداست که شدیدا زیر تبلیغات ایدولوژی هستید حافظ بسیار برای شاه شجاع شعر گفته اما  اینگونه نیست که همه شعرهاش  زمان شاه شجاع بوده و اگر بوده ختما به او نصیحت میکرده

علی میراحمدی در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

بباختم دلِ دیوانه و ندانستم ...

«بباختم دلِ دیوانه و ندانستم

که آدمی‌بچه‌ای، شیوهٔ پری داند»


برخی برداشت کرده اند که« آدمی بچه » درین بیت سخن از فرد دیگری است که شاعر دل به  او باخته و او با عشقش مانند پری تمام وجود شاعر را تسخیر کرده که شرح اشتباهی نیست اما در اولویت نمی‌باشد.


باید گفت پری موجودی است که از نظر وجودی بسیار لطیف تر از انسان است و اگر انسان موجودی است سنگین و ساکن ،پری موجودی سبک سیر و سیال!
شارحان گنجور بیشتر بر زیبایی پری تاکید کرده و سبک سیری این موجود را مبنای شرح قرار نداده اند و بر این اساس شرح دیگر بیت را درنیافته اند.
شاعر می‌گوید : نمی‌دانستم که آدمی چنین قابلیتی دارد که می‌تواند با سیر و سلوک و تزکیه نفس از نظر روحی به چنان  لطافتی برسد و پری گونه و فرشته خو گردد.
آدمی بچه یعنی انسان ،درینجا خود حافظ

ا گر جان آدمی به مدد تزکیه و تهذیب لطیف گردد ،سبک سیر شده و قابلیت های دیگری پیدا میکند !
وقتی شاعر میگوید ندانستم که آدمی بچه ای شیوه پری داند ،در واقع حیرت میکند که انسان چنین قابلیتی هم دارد و می‌تواند به آن برسد!
مولانا نیز چنین گفته است:
«سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق»
که نازک شدن جان همان لطیف شدن آن است.

این که میخوانیم و میشنویم که برخی عارفان عمل خلع بدن انجام می‌داده و در همین عالم سیر روحی داشته یا طی الارض می‌کرده اند در اثر همان نازکی و لطافت جانی است که آنها به دست آورده اند.

یکی از اهداف عبادات همین است که انسان به لطافت روح و روان برسد و از سرای طبیعت برون آمده و  حیات دیگری را تجربه کنید.

برمک در ‫۳۰ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۰ در پاسخ به منوچهر تقوی بیات دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

درباره انچه  دو کمان نوشتید میدانیم که برگردان پرانتز است ( زبان پارسی بسیار از زبان بیگانه زیان دیده  و سترون شده و هم اکنون  روزهای نابودی را سپری میکند مگر برای ان کاری شود .زبان بیگانه دو زبانست که دستگاه زبانیش از هم بیگانه باشد و هم ریشه نباشد اما زبانهای  همریشه  یک دستگاه دارند)  پرانتز واژه ای آریایی است  یعنی با پارسی یگانگی دارد پران تز  از دو واژه پران=پرن=پیرامون (پیراهن/پیرامون  با ان همخانواده است) +تز=تذ/داد/چیز. میدانیم که در پهلوی چیز را تیس/تیذ میگفتند تیذ یا تز هردو برگشته داد هستند داد به معنی نهاد و گذاشته شده است در انگلیسی  و پارسی   تز یا تیذ(تیس/چیز پهلوی) با واژه داد و  داده ها و( date,data,fact ) همه از یک ریشه اند . در پارسی پهلوی داد را داذ و دیذ و تیذ  میگفتند (تیذ امروز چیز شده)  چیز فارسی  یا تذ پهلوی  و تز انگلیسی یکی است  تذ یا چیز یعنی موضوع . پرانتز یعنی پران موضوع  پران هم همان  پرن و پیرامون  و پیرا است و بسیار بهتر از  دو کمان معنی میدهد  اگر  اندکی از اصول شناختن پارسی پهلوی و زبانهای اروپایی را اموزش د دهیم  تا  مردم در اینده ای نزدیک  بتوانند با  دانستن  واژه اروپایی و بهره از همان واژه  انرا  پارسی گردانی کننند مثلا اگر بدانند چیز در پهلوی تذ(تیذ.صدای ت را میان کسره و ای میگفتند تذ)بوده و با تز برابر است و هردو اینها با داد یا داده برابر است  و  در پهلوی  نیز پران را داریم خود میتوانند واژه ای چون پرانتز را یا همان پرانتر گویند یا  مثلا پرانداذ یا  پرنداد و همه واژگان اروپایی را خود پارسی  گردانی کنند .بسیاری واژگان اروپایی با پهلوی نزدیکی دارند  تنها اندکی لهجه گردانی میخواهد بنگریم همین واژه اخاپوس
اختا هختا هشتا همه در پهلوی هست پا و پو نیز یکی است  یعنی اختاپوس بی گمان در پارسی باستان هشتاپاوش و یا اختاپاووش بوده
زبان پارسی بسیار از واژگان بیگانه زیان دیده  اصولا هر زبان یک دستگاه زبانی دارد که  وازگانش بنا بر ان ساخته میشوند و با هم در پیوندند  هر زبان میتواند وازگانی بیگانه را بگیرد  این وازگان بیش و کم  نام برخی چیزها یا جانوران  و این چیزهاست اگر زبانی در گرفتن واژگان بیگانه  تندروی کند و  از انجا که ان واژگان بیگانه در دستگاه زبانی دیگری پرداخته شده اند  نمیتوانند در دستگاه زبانی میهمان  پیوند بگیرند و کم کم  دستگاه زبانی ان زبان میزبان را نابود میکند پیوند واژگان از میان میرود واژگان  از معانی خود تهی میشوند و ان زبان سترون میشود  و به یکجا میرسد که خود به خود  وازگان بیگانه  در ان زبان  چند برابر می شوندچرا که دستگاه زبانی میزبان از کار افتاده  ناچار  از واژگان زبان بیگانه بهره میبرند مانند انچه در پارسی رخ داده و نیم بیشتر واژگان عربی شده و روز بروز بیشتر میشود برای نمونه  پیشتر اگر تنها وازه جمعه و جمع  در پارسی بود امروز  همه صرفهای جممع در  پارسی امده از جامعه و مجمع و اجتماع و بگیر تا مجموعه و جماع و تجمیع و تجمع و ووو . (برخی شاید بگویند زبان انگلیسی اینهمه از لاتین و یونانی گرفته قویتر شده . زبان  لاتی ن و یونانی و انگلیسی  همگی  اری هستند و یک دستگاه زبانی دارند و از نگاه دستگاهی باید یک زبان شمردشان . همانگونه که عربی و سریانی و عبری  یک دستگاه دارند )
باری انچه گفتید دوکمان  برای وازه  پرانتز است 

برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

 این غزل حافظ هم  مانند  غزلهای دیگرش  بسیار خوش  قافیه و ردیف است شگفت کسی انرا به پیشباز نرفته جز یکی از همشهریهایش.
سخن حافظ بیت گزینش ندارد با اینهمه شاهکار این غزل این بیت است

به سرکشیّ خود ای سرو جویبار مناز
که گر بدو رسی از شرم سر فرو داری

  واژگان سرکشی و بدو رسی و سر فرو داری  (سرفرود اری هم میتوان خواند ) چقدر خوب نشسته اند
اگر بدو رسی  شاهکاره چرا که نشان میدهد سروجویبار با همه سرکشی هنوز به  سرو او نرسیده (در بلندی ) همچنین سرو جویبار که راه نمیرود پیداست که بدو نمیرسد  تازه اگر بدو رسی سر فرود اری هههه شاهکاره
بنگرید هر بیت که پارسی است و واژه عربی ندارد بهتر  و شاهکار تره

برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۴۰ در پاسخ به منوچهر تقوی بیات دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

شعر حافظ و سعدی بسیار روان است چگونه چنین میگویید پارسی است بنگرید
 نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
که گوش هوش به مرغان هرزه گو داری
نمیدانم از این ساده تر چگونه بگویم  به یار میگوید تو که گوش به مرغان هرزه گو داری پیداست که نوای مرغ خوش خوان  نپسندی چرا که  امخته  هرزه گویانی

علی احمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵:

می توان این غزل را به دو نیمه تقسیم کرد . نیمه اول که حکایت عاشقی و درک حضور یار در میخانه است . و نیمه دوم که بیان حسرت عاشقی از عدم وصال یار است .

به کویِ میکده یا رب سحر چه مشغله بود؟

که جوشِ شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

ای خدا در هنگام سحر در میخانه چه قدر همه مشغول بودند!  همه چیز حتی زیبارویان و ساقی و شمع و چراغها همه مست و  در جوش و خروش بودند.میخانه جایی است که به دور از هیاهوی دنیای بیرون مشغله خودش را دارد و نشاطی حکمفرماست که می توان از غم ها به دور بود.( حدیث می )

حدیثِ عشق که از حرف و صوت مُستَغنیست

به نالهٔ دف و نی در خروش و ولوله بود

سخن عشق که نیازی به کلام ندارد با ناله دف و نی  به خروش می آمد و گوش نوازی می کرد . میخانه جایی است که در آن از عشق می نوازند . ( حدیث مطرب)

مباحثی که در آن مجلسِ جنون می‌رفت

وَرایِ مدرسه و قال و قیلِ مسأله بود

میخانه جای هشیاران نیست و مجلس جنون است و صحبت هایی که آنجا مطرح می شود برتر از درسهای مدرسه و بیان مساِل درسی است.مدرسه جای تعقل است اما در میخانه باید مستی را تجربه کرد و حضور یار را درک نمود.

دل از کرشمهٔ ساقی به شُکر بود ولی

ز نامساعدیِ بختش اندکی گِلِه بود

البته از اینکه معشوق ساقی وش ما کرشمه می کرد و حضورش را درک می کردیم جای شکر بود اما بختش با ما یار نبود و این کمی گله داشت.

قیاس کردم و آن چشمِ جادوانهٔ مست

هزار ساحر چون سامریش در گَله بود

چشم همیشه مست او را مقایسه کردم دیدم هزاران جادوگر مثل سامری در چشم او گله وار در کنار هم بودند .یعنی به اندازه هزار جادوگر افسون می کرد و عاشق کشی به راه می انداخت. آنهم جادوگرانی با مهارت سامری که با جادوی گوساله قوم موسی را گمراه می کرد.

تعبیر سامری برای چشم مست معشوق حکایت دل و دین بردن است . معشوق با جلوه گری خود راهزن دین است و این مطلب در غزلهای دیگر نیز بیان شده است .عشق به معشوق راه تازه و آیین تازه ای فراتر از دین های موجود عرضه می کند . گویا همه ادیان و مکاتب الهی و بشری در نهایت قرار است از عشق و مهرورزی بگویند.

بگفتمش به لبم بوسه‌ای حوالت کن

به خنده گفت کِی‌ات با من این معامله بود؟

با آن چشم مست جادوگر هوس وصال داشتم و به او گفتم با لبت به لب من بوسه ای بزن و او با خنده گفت من و تو کی تابه حال چنین معامله ای داشتیم که بخواهم بر لبت بوسه بزنم؟!

ز اخترم نظری سعد در رَه است که دوش

میان ماه و رخِ یارِ من مُقابله بود

دوستان در حاشیه های قبل به قدر کافی در باره مقابله و نظر در نجوم قدیم سخن گفتند و استفاده کردیم. این بیت نیز در حسرت وصال است . به باور حافظ وصال با معشوق کاری دشوار  و تقریبا غیر ممکن است چرا که حتی در غزلهایی که در زمان پیری سروده است از حسرت وصال می گوید ولی بازهم امیدوار است . امیدواری نسبت به غیرممکن ها یکی از شگردهای حافظانه است. چیزی که در زمان حافظ عجیب به نظر می آمد و هنوز هم امیدواری به غیر ممکن ها یکی از ناب ترین و بدیع ترین باور هاست . 

دهانِ یار که درمانِ دردِ حافظ داشت

فغان که وقتِ مُرُوَّت چه تنگ حوصله بود

درمان درد عاشقی وصال با معشوق است که با دهان به دهان شدن و بوسه ممتد عاشقانه تجسم می شود و حافظ گله مند است که چرا معشوق که باید مروت به خرج دهد و وصال را ممکنسازد ، چنین نمی کند و تنگ حوصله می شود .

HRezaa در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

درود بر همزبانان گرامی

 

من هرچه تلاش میکنم نمیتونم معنی این شعر رو درک کنم

 

اگر کمکی کنید سپاسگزارم

علی احمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:

دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

از حال و هوای پایان این غزل چنین بر می آید که حضرت حافظ این شعر را به عنوان مدح سروده و خوانده است .خواندن شعری با این محتوا برای مدح پادشاه دل و جرآت بسیار می خواهد و سعایت طاعنان را بر می انگیزد.

دیشب در خواب دیدم که پیاله شراب در دست من است و تعبیرش این بود که کار و بار خوب خواهد شد.

چل سال رنج و غصّه کشیدیم و عاقبت

تدبیرِ ما به دستِ شرابِ دوساله بود

عجیب است که بیش از چهل سال رنج کشیدیم و غصه خوردیم ولی در نهایت چاره کار ما با شراب دوساله بود . تضاد زیبای این بیت در « رنج و غصه » در مقابل « شراب دوساله » شکل گرفته است . شراب جا افتاده دوساله برای درمان رنج و غصه به کار می رود. چیزی که برای اهل دانش  یا اهل شریعت عجیب است . چهل سال رنج شاید نماد تلاش برای رسیدن به معرفت باشد چون تلاش برای رسیدن  به امکانات دیگر سالهای زیادی را به خود مشغول نمی کند . با این حال افسوس خود را اعلام می کند که چرا زودتر از این به شراب دوساله و تاثیرات آن پی نبرده است. 

نگاه حافظ به آیات حرمت شراب در قرآن بیشتر نگاه نفع گرایانه است . در قرآن کریم علاوه بر حرمت شراب به منافع آن نیز اشاره شده است و حافظ این بیان را بی حکمت نمی داند و از متولیان شریعت تعجب می کند که این بخش از آیه را نادیده می گیرند. «عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو/ نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند» . ولی جدا از تاثیرات درمانی شراب دوساله  حافظ به نکته ای دیگر نیز پی برده است .او بر این باور است که هر انسانی باید برای رفع غم و رنج و اضطراب زمانه شرابی داشته باشد . آنهم شرابی که رسیده و با تاثیر باشد .چنین کشفی در زمان حافظ بسیار بدیع بوده ولی متاسفانه کسی خریدار چنین باور هایی نبوده است.«دی پیر می‌فروش که ذکرش به خیر باد/ گفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد»

آن نافهٔ مراد که می‌خواستم ز بخت

در چینِ زلفِ آن بتِ مشکین کُلاله بود

مراد یا آرزو به نافه تشبیه شده . نافه حاوی مشک سیاه خوشبو است که در شکم آهوی چینی نهان است و یافتن آن مشکل بوده است .برعکس زلف چین خورده  سیاه معشوق که بوی مشک می دهد کاملا عیان است و با حضورش جلوه می کند اما شرط درک آن زلف، مستی ناشی از شراب دوساله است.باز هم تضادی زیبا بین نافه که مشک را پنهان کرده و یافتن آن دشوار است و زلفی که با مستی حاصل از شراب قابل درک است و عیان .تضاد و تقابل دوچین هم زیباست . نافه در چین است و زلف که خود چین دارد . 

می گوید من از بخت نافه حاوی مشک خوشبو را آرزو می کردم در حالیکه مراد واقعی در زلف آن یار بود که کاکلی خوشبو و آغشته به مشک داشت 

از دست برده بود خمارِ غمم سحر

دولت مساعد آمد و مِی در پیاله بود

غم به خماری تشبیه شده است . در وقت سحر غم مثل خماری گویا جانم را می گرفت. اقبال نیکی رخ داد و در پیاله شرابی بود که توانستم غم خود را دفع کنم و از خماری بیرون آیم.

بیان عیان این اشعار در آن زمان بسیار دشوار بوده است و به اکنون ننگرید که هزاران مدعی اشعار حافظ را به نفع خود شرح می دهند .با این سروده ها عجیب نیست که اطرافیان شاه بخصوص زاهد مآبان برای حافظ دسیسه چینی کنند.

بر آستانِ میکده خون می‌خورم مدام

روزیِّ ما ز خوانِ قَدَر این نَواله بود

قَدَر همان تقدیر است که روزی انسانها را قسمت شده  عرضه می کنند . حافظ می گوید روزی ما این مقدار بوده که بر درگاه میکده دایم خون می خورم . حافظ خوش ذوق جلوه معشوق و جام شراب را یکجا در قالب خون خوردن نمایش داده است . از یک طرف بر درگاه میکده غم دوری و عدم وصال معشوق را دارد و دلش خون است و از طرفی باز به امید مستی دوباره و درک حضور یار از خون درخت انگور می خورد و این را روزی مقدر خود می داند.

هر کو نکاشت مِهر و ز خوبی گُلی نچید

در رهگذارِ باد نگهبانِ لاله بود

و هدف خود از این کارها را کاشتن تخم مهر  و چیدن گل خوبی می داند . او جز تولید عشق چیزی نمی شناسد و سایر کارها به جز عشق و مهرورزی را حفاظت از گل لاله در برابر باد می داند که کاری سخت و رنج آور است و پایانی جز غصه ندارد.

بر طَرْفِ گلشنم گذر افتاد وقتِ صبح

آن دَم که کارِ مرغِ سحر آه و ناله بود

هنگام صبح که  مرغ سحر ( بلبل ) آه و ناله سر می داد ،

دیدیم شعرِ دلکش حافظ به مدحِ شاه

یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

دیدیم که شعر زیبای حافظ را در مدح شاه می خوانند و به راستی که یک بیت از این قصیده از صدها کتاب بهتر بود و پند های فراوانی برای پادشاه داشت.

آن شاهِ تندحمله که خورشیدِ شیرگیر

پیشش به روزِ معرکه کمتر غزاله بود

همان پادشاهی که با حمله ای برق آسا شهر را فتح می کند.و خورشیدی که در میانه تابستان ( برج اسد یا مردادماه ) در اوج تابش است ، نزد او کمتر از یک بچه آهوست.( اسد =  شیر)

حافظ در پایان غزل از شاه تعریف می کند که نشان دهد قرار بوده این غزل در مدح شاه باشد.

HRezaa در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:

سعی تا من می‌برم هرگز نباشد ...

هزاران درود بر روانت ....

 

 

۱
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
۲۲
۵۷۲۴