استاد.میراحمدی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:
صورت رحمان همان بی اختیار رحمت است
ازین مصراع میتوان فهمید که بیدل از پیروان ابن عربی بوده است
منتها شاعر در کمترین کلمات بیشترین سخنان را میگنجاند و اصلا شاعر باید چنین هنری داشته باشد
در واقع شعر هر شاعری آینه ذخیره فرهنگی علمی عرفانی او نیز هست
مثلاً خیام هیچ وقت نمیتواند چنین مصراعی بگوید چون اساسا چنین معرفتی ندارد و سرش جای دیگری گرم است
...
استاد.میراحمدی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:
رحمت اندر رحمت است
ولی اگر دل تاریک شد و دیده بدبین:
زحمت اندر زحمت است
Naavine در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۷ در پاسخ به سیدعلی (رضا) ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
خیلی ممنون کامل تر این این پیدا نمیکردم
Naavine در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۶ در پاسخ به مهرداد واردی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
به نظرم تعلق داشتن بهخودیخود چیز بدی نیست؛ انسان بدون تعلق، انگار بخشی از معنای زندگیاش را از دست میدهد. بحث حافظ بیشتر میتواند درباره تعلقاتی باشد که انسان را اسیر ذهن و تعصب میکنند و از آزاداندیشی دورش میسازند، نه هر نوع تعلقی. مثلاً دوست داشتن وطن، زبان و فرهنگ با تعصب ملیگرایانه فرق دارد. چرا باید دوست داشتن وطن را کنار بگذاریم؟ مسئله این است که این تعلق تا کجا با حقیقتجویی و آزادی اندیشه سازگار میماند و از کجا به اسارت تبدیل میشود.
محسن مهدیزاده در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در ستایش شمسالدین محمد جوینی صاحب دیوان:
به راحتی نفسی ، رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
نام رمان بامداد خمار و شب سراب از این بیت سعدی گرفته شدهاند و چه سریال اقتباسی زیبایی از روی رمان بامداد خمار ساخته شده است .
میکروباز در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
شاید این تفسیر من کاملا غلط باشه ولی دوست دارم نظر اهل فن رو در این مورد بشنوم. تفسیر من از بیت آخر به عنوان شاه بیت غزل به این صورت هست :
اگه به صورت کل معنی غزل رو در نظر بگیریم حافظ به خاطر دغدغه خود پیش پیر مغان میره تا ازش کسب معرفت بکنه. در نهایت با پرسیدن یک سوال خام و نپخته، پیر مغان مشکل حافظ رو بهش گوشزد میکنه!
در بیت آخر حافظ از پیر مغان میپرسه که پیچ در پیچ بودن موی زیبا رویان به چه دلیل هست؟ پیر مغان جواب میده که هنوز درگیر عشق زمینی و ظواهر دنیا هستی. سلسله زلف بتان به زنجیری تشبیه شده که باعث به دام افتادن حافظ (یا شاید انسان) شده و به همین خاطر هنوز به کل اسرار الهی دست پیدا نکرده! با این بیت شاید حافظ کمی هم میخواد فروتنی هم به خرج بده.
امیرعباس غفاری شاد در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:
خاقانی شروانی! الحق که سخندانی!
نبْوَد به سخنرانی، اشعار چنین خوشتر!
استاد.میراحمدی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
کاربر گنجور میگوید این غزل نمیتواند عرفانی باشد چون نمیتوان خدا را به خدا سپرد در بیت اول
این کژفهمی و کژ گویی از آنجا ناشی میشود که شخص نمیداند که ما وقتی معشوق عرفانی را آوردیم در عالم حس و محسوس کردیم میتوانیم همه خصوصیات معشوق محسوس را هم به او نسبت بدهیم!
میتوانیم او را در آغوش بگیریم
نگران سلامتش باشیم
رقیب را از بر او برانیم
و حتی او را به خدا بسپاریم
استاد.میراحمدی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
آیا عرفانی تر ازین بیت هم داریم ؟
محراب و دعا و سحرگه
کسی که میگوید عرفانی نیست هیچ از حافظ نمیفهمد!
دیگر شاعر بنده خدا چه بگوید ؟
عده ای فرق شعر آیینی مذهبی با غزل عرفانی را نمیدانند و حافظ هم شرح میدهند!
تاکید میکنم غزل عرفانی!
غزل را هم نمیشناسید
بروید ببینید غزل یعنی چه
به چه نوع شعری اساسا غزل میگویند
بعد بیایید حافظ شرح بدهید
استاد.میراحمدی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۸:
«ای عدم نامی به دست آورده ای موجود باش»
استاد بیدل در عبارت «موجود باش»در انتهای مصراع اشاره شگفتی دارد به آیه« کن فیکون »در قرآن کریم
اما...اما
جهان بینی را ببینید
همان که در مورد رباعیات خیام گفتم
موجود بودن و موجود شدن خود غنیمتی است بزرگ و بیدل این را دریافته و خیام درنیافته است !
اینجا معرفت و عرفان است که چشم را باز میکند نه دانش
یک دنیا علم و معرفت و عرفان پشت همین یک مصراع خوابیده است
اینکه میگویم رباعیات خیامی از منظر فکری حرفی ندارد بخاطر اینهاست
سیدعلی (رضا) ساقی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۱ در پاسخ به فردوس برین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۱ در پاسخ به فردوس برین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
استاد.میراحمدی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۸:
میگوید خاموشی گرچه خوش است اما گفتگو هم عالمی دارد
باری،بسیاری استعدادهای آدمی در ارتباط با دیگر انسانهاست که رشد میکند و بارور میگردد
همچنان که آدمی در خلوت میتواند به درک دیگری از خویش برسد
احمد خرمآبادیزاد در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
در ترجمه بیت بسیار زیبای زیر:
«کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند/خاطر مجموع ما، زلف پریشان شما»
کلارک (با همۀ توانایی، آگاهی و هوش سرشار)، بنا به دلایل فنی و شرایط روزگار، ترجمهای ضعیف از آن ارائه داده است. جا دارد که در اینجا ترجمهای نوین از این بیت آورده شود:
:O Lord! when doeth it happen that, associate these purposes
?Our state of mind peace, the dishevelled tress of Thine
سیدعلی (رضا) ساقی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۰ در پاسخ به اردشیر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
Fateme Zandi در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۰ - در بیان آنک حکما گویند آدمی عالم صغریست و حکمای اللهی گویند آدمی عالم کبریست زیرا آن علم حکما بر صورت آدمی مقصور بود و علم این حکما در حقیقت حقیقت آدمی موصول بود:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
بیت 521
پس به صورت عالَمِ اصغر تویی / پس به معنی عالَمِ اکبر تویی
پس بر حسبِ ظاهر ، تو عالمِ اصغری و بر حسب باطن ، عالمِ اکبری .
مولانا در این بخش از مثنوی شریف ، دو دیدگاه را نسبت به انسان مطرح می کند . یکی دیدگاهِ آن دسته از حکما و عرفا که انسان را عالمِ اصغر و جز او را عالمِ اکبر می شمرد . چنانکه شیخ عزیزالدین نَسَفی می گوید : بدان که انسان عالَمِ صغیر است و هر چه غیر انسان است . جمله عالمِ اکبر است ( مقصد اقصی ، ص 44 ) و دیدگاهِ دوم بر عکسِ دیدگاهِ اوّل می گوید : انسان عالمِ کبیر است و جز انسان ، عالمِ صغیر . چنانکه علاء الدوله سمنانی گوید : اگر چه بدنِ تو از راهِ جثّه ، عالمِ صغیر است . امّا به حقیقت عالمِ کبیر است ( مصنّفاتِ علاء الدوله سمنانی ، ص 96 ) مولانا در این بخش جلیل ، دیدگاهِ دوم را ارجح می شمرد و می گوید : آنان که انسان را عالمِ اصغر نامیده اند . باطنِ او را موردِ توجه قرار نداده اند بلکه تنها به ظاهر او نظر کرده اند در حالی که اگر به باطنِ او نگریسته شود معلوم می شود که انسان عالمِ اکبر است .
بیت 522
ظاهرِ آن شاخ ، اصلِ میوه است / باطناََ بهرِ ثمر شد شاخ ، هست
برای مثال ، هر چند ظاهراََ درخت ، اصل میوه است . یعنی موجبِ پیدایش میوه می شود . امّا در حقیقت درخت به خاطرِ میوه پدید آمده است .
بیت 523
گر نبودی میل و امیدِ ثمر / کی نشاندی باغبان بیخِ شَجَر ؟
زیرا اگر باغبان به تولید میوه مایل نبود و بدان امید نداشت . چگونه ممکن بود که ریشۀ درخت را در خاک بنشاند ؟ یعنی در آن صورت هیچ درختی نمی کاشت .
بیت 524
پس به معنی آن شجر از میوه زاد / گر به صورت از شجر بودش وِلاد
بنابراین معلوم شد که در واقع درخت از میوه پدید می آید هر چند که به ظاهر میوه از درخت پدید می آید .
بیت 525
مصطفی زین گفت کآدم وَ انبیا / خَلفِ من باشند در زیرِ لِوا
از همین رو بود که حضرت محمّد مصطفی (ص) فرمود که آدم و پیامبرانِ دیگر در زیرِ پرچمِ من و پشتِ سرِ من هستند . [ خَلف = پشت سر ، گروهی که بعدِ گروهی آیند ]
بیت 526
بهرِ این فرموده است آن ذُوفنون / رمزِ نَحنُ الآخِرونَ السّابقون
و برای همین بود که آن صاحبِ کمالاتِ مختلف یعنی حضرت ختمی مرتبت (ص) رمز حدیث « ما پیشینیم ، هر چند که به ظاهر پسینیم » را آشکار کرد . ( اشاره است به حدیثی که توضیح آن در شرح بیت 3056 دفتر دوم آمده است . [ ذوفنون = صاحب هنرها ، کسی که هنرهای بسیار دارد ، در اینجا منظور کسی است که کمالاتِ بسیار دارد ]
بیت 527
گر به صورت من ز آدم زاده ام / من به معنی جَدِّ جدّ افتاده ام
هر چند که من بر حسبِ ظاهر از حضرت آدم (ع) زاده شده ام ، امّا من بر حسب باطن ، جدِّ بزرگِ او هستم .
بیت 528
کز برای من بُدَش سجدۀ مَلَک / وز پیِ من رفت بر هفتم فلک
زیرا فرشتگان به خاطرِ من بر آدم سجده کردند و آدم به واسطۀ نورِ من بر فلک هفتم صعود کرد . یعنی به اوجِ تعالی و کمال رسید .
بیت 529
پس ز من زایید در معنی ، پدر / پس ز میوه زاد در معنی ، شجر
بنابراین بر حسبِ باطن ، پدر از من متولد شد و باطناََ درخت از میوه پدیدار گشت .
بیت 530
اوّلِ فکر ، آخِر آمد در عمل / خاصه فکری کو بُوَد وصفِ ازل
فکری که در آغاز پدید می آید ، عملاََ در مرحلۀ آخر به اجرا درمی آید . بخصوص فکری که موصوف به صفتِ ازلیّت باشد . [ این بین بیانگر یکی از قواعدِ معروفِ حکماست که می گویند هر صانع و فاعلی ، نخست نتیجه و غایتِ عمل را منظور می دارد و سپس بدان عمل می پردازد . مثلاََ نجّار ، ابتدا نشستن پشتِ میز را در ذهنش می آورد و سپس شروع به ساختن میز می کند .
بیت 531
حاصل اندر یک زمان از آسمان / می رود ، می آید ، ایدر کاروان
در اینجا مولانا سخن را باز می گرداند به بیت 513 دفتر چهارم ( بخش قبل ) و به نتیجه گیری می پردازد و می گوید : خلاصۀ کلام اینکه کاروان هر لحض از آسمان به سوی زمین می آید و بازمی گردد . ( ایدر = اینجا و منظور از آن در این بیت زمین و عالم اسفل است ) [ منظور از آسمان ، آسمان معنا یعنی عالمِ الهی و جهان روحانی است و منظور از «کاروان» به چند وجه قابلِ حمل است . یکی آنکه منظور از آن ، کاروانِ موجودات باشد که به مشیّتِ ازلی و ارادۀ لم یَزلی خداوند موجود می شوند و معدوم می گردند . و این زنجیرۀ خلق مداوم و آفرینش نو به نو را صوفیه تجدّدِ امثال و یا تبدّلِ امثال گویند . ( توضیح در شرح بیت 2036 دفتر اوّل ) . وجه دیگر آنکه منظور از کاروان ، کاروانِ فرشتگان باشد که دائماََ از آسمان به سوی زمین در رفت و آمد هستند . وجه سوم اینست که منظور از کاروان ، فیوضاتِ الهی و نفحاتِ سبحانی باشد که توضیح این مطلب در شرح بیت 1951 دفتر اوّل آمده است . ]
بیت 532
نیست بر این کاروان این ره دراز / کی مَفازه زَفت آید با مُفاز ؟
این راه بر این کاروان دراز نیست ، کی ممکن است که بیابان در نظر انسان نیرومند و پیروزمند ، بزرگ و بی انتها بیاید ؟ یعنی نمی آید . ( مُفاز = پیروز گردانیده شده ) [ مولانا در این بیت می گوید بُعدِ زمان و مکان و حلقه های تو در توی قوانین حاکم بر طبیعت در مقابلِ عالمِ روحانی کمترین مانعی نمی تواند پدید آورد . چنانکه مسئلۀ معراج رسول اکرم (ص) و طی الارض اولیاء الله که از مسلّمات است خود شاهدی است بر اثبات این بیت . مولانا می گوید سیر روحانی در «لازمان» و «لامکان» صورت می گیرد و قید و بندهای عالم طبیعت نمی تواند سدّی در برابر این سیر پدید آورد . مَفازة در اینجا به معنی بیابان است و منظور از آن در این بیت هامونِ دنیاست . که این هامون هر چند برای اهلِ دنیا طویل و فسیح است امّا برای روشن بینان و عارفان ، کوچک و کم مسافت است . ]
بیت 533
دل به کعبه می رود در هر زمان / جسم طبعِ دل بگیرد ز امتنان
برای مثال ، دل انسان هر لحظه به کعبه می رود و جسم نیز بر اثرِ لطف و احسان الهی خوی و خصلت قلب را به خود می گیرد . یعنی جسمِ خاکی نیز تابعِ روح می شود . ( اِمتنان = سپاس داشتن ، نعمت دادن ) [ نورانیت روح ، به جسم نور و لطافت می بخشد درست مانندِ سیمی که در لامپ روشن می شود و جسمِ شیشه ای لامپ را سراپا منوّر می سازد . بنابراین هر گاه دل بخواهد با جایی تماس بگیرد در لحظه ای موجی می فرستد و به مقصود می رسد . ]
بیت 534
این دراز و کوتهی مر جسم راست / چه دراز و کوته آنجا که خداست ؟
این درازی و کوتاهی مربوط به جسم است و اِلّا در مرتبۀ الهی مسئلۀ درازی و کوتاهی جسمانی چه مفهومی دارد ؟ یعنی هیچ مفهومی ندارد .
بیت 535
چون خدا مر جسم را تبدیل کرد / رفتنش بی فرسخ و بی میل کرد
همینکه خداوند ، جسمِ انسان را به خواصِ روحی مبدّل کند و از خاصیّتِ مادّی و جسمی مبرّا سازد . جسم با این تحوّلِ جوهری ، بدون فرسنگ و میل طی طریق می کند . [ از امِّ هانی ( خواهر گرامی حضرت علی (ع)) نقل شده است که حضرت نبی اکرم (ص) نماز عشا را در خانۀ ما گزارد و همانجا خوابید و چون پیش از سپیده دم ، او را برای نماز صبح بیدار کردیم برخاست و گفت : ای امِّ هانی همانطور که دیدی نماز عشا را با شما و در خانۀ شما گزاردم .
امّا بدان که بعد از نماز عشا به بیت المقدس رفتم و در آنجا نیز نماز گزاردم و اینک مجدداََ نماز صبح را با شما و در خانۀ شما می گزارم ( السیرة النبویّة ( ابن هشام ) ، ج 2 ، ص 43 ) . مولانا در این بیت و ابیات پیشین این مطلب را بیان می کند که هر گاه روح به انوارِ الهی روشن شود . جسم را نیز تحتِ تصرّفِ خود قرار می دهد و خواصِ روحانی خود را بدان سرایت می دهد و در نتیجه از قید زمان و مکان می رهد ( در میان مفسران قرآن کریم ، امام فخر رازی در التفسیر الکبیر ، ج 20 ، این مطلب را به نحوِ تحلیلی بیان کرده است و با براهینِ عقلی و نقلی ثابت کرده است که معراج نبی اکرم (ص) همراه با جسمِ شریفشان بودن نه فقط با روح . ) ]
بیت 536
صد امید است این زمان ، بردار گام / عاشقانه ای فتا خَلِّ الکلام
ای جوان ، اینک عاشقانه گام بردار و سخن را رها کن که امیدِ بسیار می رود . ( خَلِّ الکلام = سخن را رها کن ) [ ای سالکی که هنوز خام و جوانی و به مقصد نرسیده ای ، حال که این حقایق و اسرار را دریافتی . عاشقانه طی طریق کن که امیدها وجود دارد و دست از قیل و قال بردار که در طریقت ، قیل و قال ها و چون و چراهای نابهنگام ، سنگِ راه است . ]
بیت 537
گر چه پیلۀ چشم بر هم می زنی / در سفینه خفته یی ، ره می کُنی
اگر چه تو پلک چشمِ خود را بر هم می زنی . یعنی هر چند تو ظاهراََ بیداری و با مردم حشر و نشر داری امّا در واقع در کشتی خوابیده ای و راها را درمی نوردی . [ سفینه = با توجه به بخش بعدی کنایه از مردان الهی است یعنی هر چند ظاهر تو با خلایق است امّا در واقع مصاحبت و هدایت اولیاء تو را در دریای خروشان دنیا و مهالکِ آن آرام و بی دغدغه به ساحلِ نجات می رساند به شرط آنکه به ذیل عنایت و هدایت اولیاء چنگ بزنی . ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
کنون وقت آمده، انعام و احسان و تفضّل را
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱
به گلشن گر برافشانَد ز رویِ ناز، کاکل را
هجومِ نالهام، آشفته سازد زلفِ سنبل راچرا عاشق نگیرد از خطَش، درسِ ز خود رَفتن؟
کهبلبل، موجِ جامِ باده میخوانَد رگِ گل رانفَس دزدیدنَم، توفانِ خون در آستین دارد
گلویِ شیشهام، با مِی فروبُردهست قُلقُل راز جِیبِ ریشه، اسرارِ چمن گل میکند آخِر
کمالِ جزو دارد، دستگاهِ معنیِ کل راچراغِ پیریام آخِر، به اشک یأس شد روشن
ز گَردِ سیل، دادم سرمه چشمِ حلقهٔ پُل رادر این گلشن، اگر از سازِ یکرنگی خبر داری
ز بویِ گل، توانی درکشید آوازِ بلبل رافنا مشکل کند منعِ تپش از طینتِ عاشق
به ساحل نیز دارد موج این دریا، تسلسل راز فرقِ قُرب و بُعدِ نازِ مشتاقان، چه میپُرسی؟
توان از گردشِ چشمی، نگهکردن تغافُل رابه فکرِ خود گرِه گشتیم و بیرون ریخت اسرارَش
فشارِ طُرفهای بودهست، آغوشِ تأمُّل راز دل در هر تپیدن، عالمِ دیگر تماشا کن
مکرّر نیست، گر صد بار گوید شیشه قلقُل راتمنّا حسرتِ الفت خُمارِ چشمِ مِیگونَت
سراغِ کوچهٔ ناسور داند، شیشهٔ مُل راعِلاج زخمِ دل، از گریه کِی ممکن بوَد بیدل
به شبنم بخیه نتوانکرد، چاکِ دامنِ گل را
استاد.میراحمدی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۳ در پاسخ به بهرام مشهور دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰:
اتفاقا درست گفته
واقعا شعر خیام به جز یک تجربه ادبی چیزی ندارد
نه شوری
نه عشقی
نه معرفتی
نه حتی تعلیمی
حتی زیبایی شناسی چندانی هم ندارد
چند رباعی دارد که تخیلی دارد و تصویری
باور کنید همان قصائد مدحی فرخی از نظر زیبایی شناسی میچربد به این اشعار
علم و شناخت بشری کجاست در شعر خیام ؟
سخنهایی که منطق و استدلالی ندارند و فلسفه ای هم ندارند
کجای این اشعار زیباست ؟!
کسی شعر فردوسی و حافظ و سعدی و مولانا خوانده باشد میفهمد اینها در حد آن اشعار نیست
البته چند رباعی عالی دارد اما همانها هم قابل مقایسه با اشعار بزرگان نام برده شده نیست
یوسف شیردلپور در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲: