گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۳ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۷ - قرول و مرد عرب شصت ساله:

ناصر میگوید عربی شصت ساله نزد من آمد برای آموختن قرآن!

و امروز ما در اینترنت چه چیزی سرچ میکنیم؟

ازدواج فلان بازیگر یا جنجال فلان فوتبالیست!

علی میراحمدی در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۸ - سروج، فرات، منبج، حلب:

سفرنامه ناصرخسرو در کنار سفرنامه ابن بطوطه تصویری از روزگار شهرها و کشورهای آباد در تمدن بزرگ اسلامی ارائه میدهد .

با خواندن این آثار درمیابیم که چقدر کشورها و شهر ها در این تمدن بزرگ آباد بوده اند ،همین کشورها و شهرهایی که امروزه شاید ویرانه ای بیش نیستند.

متاسفانه تمدن غربی با ناجوانمردی عجیبی تمدن اسلامی را نادیده می‌گیرد گویی که اصلا چنین چیزی وجود نداشته است در حالی که بسیار از دانش مسلمین بهره بردند.

متاسفانه جوانان و نوجوانان ما هم چیزی از آن روزگار نمی‌دانند و تصور میکنند جهان تا بوده است لندن و پاریس و نیویورک بوده است و قبل از آن یونان و مصر و ایران.

تمدنی که یک طرفش خراسان بزرگ است با آن همه نوابغ و یک طرف دیگرش آندلس را نادیده گرفتند و در ذهن ما کردند که مسلمین کتاب‌ها و کتابخانه ها سوزاندند و داستان‌هایی هم برای این دروغ بزرگ ساختند !!

ما اگر امروز فردوسی میخوانیم و حافظ و مولانا و سعدی و خیام،باید این را هم بدانیم که این بزرگان در چه بستر علمی و فرهنگی عظیمی رشد کرده اند و بدانیم که چه بستری به تربیت این بزرگان پرداخته است.

هیچ درخت باروری در شورستان نمیروید.

«ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سَمنی»

حافظ

 

سید رضوی در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۲ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

عراقی غزلی دارد که تقریبا همین ابیات است اما با ردیف ای پسر. 

سر به سر از لطف جانی ای پسر! 

خوشتر از جان چیست؟ آنی ای پسر! 

Fateme Zandi در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹:

تَنگ شکر یعنی بار و خروار شکر نمونه‌های فراوانی در لغتنامهٔ دهخدا و ادبیات دارد و همین است که استعاره از دهان معشوق می‌شود.
تُنگ قبل از برهان قاطع که در قرن یازدهم نوشته شده کاربرد نداشته است و در ادبیات دیده نمی‌شود.

سعید در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:

یکی از زیباترین بیت‌های بیدل در سرتاسرِ دیوانش در لابه‌لای این غزل نشسته است:

 

«ما مَردِ تُرک‌تازیِ آن جلوه نیستیم

بهرِ شکستِ لشکرِ ما یک اَدا بس است !»

 

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام ...

 «من پروایی ندارم که بی هیچ درنگ و دودلی بگویم شاهنامه برترین نامه پهلوانی در ادب جهانی است. هیچ یک از رزمنامه هایی که آوازه ای بلند یافته اند با شاهنامه همتراز و هم پایه نیستند بسنده است آن سه گانه پهلوانی را که مایه نازش اروپاییان است با شاهنامه بسنجید« ایلیاد و ادیسه را که بازخوانده به هومر سخن سرای نابینای یونانی است یا« انه اید» را که سروده «ویرژیل» حماسه سرای رومی در واپسین سده بغانی پیش از زادن مسیح است هیچ کدام از این سه شاهکار پهلوانی نه در چندی و نه در چونی با شاهنامه سنجیدنی نمیتوانند بود.»

بخشی از کتاب«از کاف تا نون»

گفتگو با استاد کزازی

آیدین فرنگی 

طاقچه

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:

که من شهر علمم علیم در است ...

«فردوسی یکی از نخستین سخنوران شیعی است. یکی از پرشورترین دوستداران خاندان، چگونه فردوسی میتواند بود با اسلام بر سر ستیز باشد؛ او که مولا علی را چنان گرم و باورمندانه در دیباچه شاهنامه ستوده است؟ ایرانیان شورنده بر تازیان دوستداری خاندان را درفش این شورش و رویارویی خویش گردانیده بودند. چون خلیفگان بغداد خاندان پیامبر را می آزردند ایرانیان دوستداری خاندان را برترین و برجسته ترین نشانه بیزاری خویش از تازیان نژاد پرست بیدادگر شمرده اند»

بخشی از کتاب «از کاف تا نون»

گفتگو با استاد میرجلال الدین کزازی

آیدین فرنگی

طاقچه

پوریا محمدزاده در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۴ در پاسخ به زهرا غلامی اصل دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

سلام و درود خدمت شما خانم زهرا غلامی.در رابطه با اینکه فرمودید کسی را که به عنوان پیر و مرشد خود انتخاب کردیم باید بی چون و چرا از فرمایشات او اطاعت کنیم.جواب بنده این است پیر و مرشد ما انبیا و عرفا نیستند.تنها انتخاب ما برای مرشد چهارده معصوم و قرآن هست.چون خداوند حجت خود را با قران و چهارده معصوم تمام و کمال در اختیار ما گذاشت.عرفا و اولیای الهی صرفا جنبه راهنمایی دارند.یعنی نقش انها مرجعیت مطلق و اطاعت بی قید و شرط نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

نفسِ جادوم ، کوه کند بسی
توبهٔ جادو ام نمی‌باید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

کوه کندن لغت‌نامه دهخدا کوه کندن .[ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکافتن و تراشیدن کوه ، گشادن وساختن راهی یا برآوردن صورت و نقشی را :
مرا زین کوه کندن حاصل این بود
نشد کارم میسر مشکل این بود.

نظامی .


به گرد عالم از فرهاد رنجور
حدیث کوه کندن گشت مشهور.

نظامی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۰ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما:

صحیح است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما
                             
نیست او را ، سَرِ موئی ، سَرِ سُودائی ما،
کار شد سخت ، مگر بخت کند ، یاریِ ما

تا به آهویِ ختن ، نسبتِ چشم ات دادند،
شهره گردید به هر شهر ، خطا کاریِ ما

گر بدادیم بهایِ دهن ات ، نقدِ روان،
سود بردیم ، که شد هیچ ، خریداریِ ما

همه شب تا به سحر ، از غمِ روی ات شاد ام،
به امیدی ، که بیائی تو ، به غمخواریِ ما

چند آزارِ دل ما دهی ، ای راحتِ جان،
راحتِ جان ، مگر ات هست ، دل آزاریِ ما؟

تو که چون سَرو ، ز آسیبِ خزان آزادی،
چه غمی باشد ات ، از حالِ گرفتاریِ ما؟

چشمِ فتّانِ تو را ، دوش بدیدم در خواب،
ای بسا فتنه ، که برخاست ، ز بیداریِ ما

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار
                             
به اختیار زدم ، دل به زلفِ یار گرِه،
به کارِ خویش ، فکندم به اختیار گرِه

شمارهٔ گرهِ زلفِ خُود ، به سُبحه مکن،
که صد گرِه ، چه کند در برِ هزار گرِه

گرِه مزن ، سرِ زلفِ دُوتا به یکدیگر،
که هیچکَس نزند ، مار را به مار گرِه

ز ابرویِ عرَق آلوده‌ات ، گرِه بگشا،
که خُورده بر دَمِ شمشیرِ آبدار گره

به سایهٔ مژه ام پا منِه ، که می‌ترسم،
خدا نکرده ، خُورَد برگِ گل به خار گرِه

گرِه زدی سرِ زلف و دلم ز ناله فتاد،
فتد ز نغمه ، چُو افتد به سیمِ تار گرِه

بسی دهانِ تو تنگ است ،  در سخن گوئی،
که در لبانِ تو ، مو می‌خُوَرد هزار گرِه

بسی به کارِ "صبوحی" ،  گرِه زده زلفَ ات،
چُو مفلسی ، زده بر سیمِ خُوش عیار گرِه

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر
                             
وقتِ آن است ، که از خانه به بازار شویم،
خرقه و سُبحه فروشیم و به خَمّار شویم

قدحی باده بنوشیم ، چه هشیار ، چه مست،
همچنان از دَرِ خَمّار ، به گلزار شویم

صبحگاهان ، بنشانیم ز سَر ، رنجِ خُمار،
به عیادت ، به سرِ نرگسِ بیمار شویم

با پری‌رویِ پریزاد ، به گلگشتِ بهار،
ناپدید از نظرِ خلق ، به یک بار شویم

بلبل آشفته و مستانه ، سُراید غزلی،
مست و آشفتهٔ آن بادهٔ گلنار شویم

واعظِ شهر ، اگر منکرِ مِی خُوردنِ ما ست،
ما هم از گفتهٔ او ، بر سرِ انکار شویم

محتسب گر نکند حلم و صفا ، با رندان،
با دف و چنگ و نِی‌اَش ، در صفِ پیکار شویم

سودی از گفته ندیدیم ، مگر تا قدری،
لب ز گفتار ببندیم و به کردار شویم

گُوهر بحرِ عطاییم ، چُو خُود نشناسیم،
گُوهرِ خویش ، ز بیگانه خریدار شویم

ای "صبوحی"  ، طلبِ عشق ز بیگانه مکن،
می‌توانیم ، که اندر طلبِ یار شویم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

سلام و اجترام

کوه کردن ، در ادبیات فارسی ، مستعمل نبوده است و ظاهرا فاقد معنای مشخص می باشد

جنابعالی اگر شاهدی بر استعمال کوه کردن دارید بفرمایید 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵
                 
گر رخِ او ، ذرّه‌ای جمال نماید
طلعتِ خورشید را ، زوال نماید

ور ز رخ اش ، لحظه‌ای نقاب برافتد
هر دو جهان ، بازیِ خیال نماید

ذرّهٔ سرگشته ، در برابرِ خورشید
نیست عجب ، گر ضعیف حال نماید

مردِ مسلمان ، اگر ز زلفِ سیاه اش
کفر نیارد ، مرا محال نماید

هر که به عشق اش فروخت ، عقل به نقصان
جمله ی نقصانِ او ، کمال نماید

دوش ، غم اش خونِ من بریخت و مرا گفت
خونِ تو ام ، چشمه ی زلال نماید

عشق حرام ات بوَد ، اگر تو ندانی
کین همه خون‌ها ، مرا حلال نماید

در دهنِ مارِ نفس ، در بنِ چاه است
هر که در این راه ، جاه و مال نماید

گر تو در این راه ، خاکِ راه نگردی
خاک ، تو را ، زود گوشمال نماید

چند چو طاووس ، در مقابلِ خورشید
مرغِ وجودِ تو ، پرّ و بال نماید؟

درنگر ای خودنمای ، تا سرِ مویی
هر دو جهان ، پیشِ آن جمال نماید

هر که در این دِیرخانه ، دُردکش افتاد
کور شود از دو کُون و لال نماید

دِیر ، که دولت سرایِ عالمِ عشق است
دُردکشی ، در هزار سال نماید

مثل و مثال ام ، طلب مکن ، تو در این دِیر
کآینه ، عطّار را مثال نماید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶
                 
رخ ات را ، ماه ، نایب می‌نماید
خط ات را ، مُشک ، کاتب می‌نماید

رخ ات ، سلطانِ حسنِ یک سوار است
که دُو ابرو ش ، حاجب می‌نماید

رخ ات را ، صبحِ صادق ، کَس ندیده است
اگرچه صد عجایب می‌نماید

چو در عشقِ تو ،  صادق نیست یک تن
همیشه صبحِ کاذب می‌نماید

ندانم ، تا چو روی ات آفتابی
مشارق یا مغارب می‌نماید

چو زلف ات نیز ، زنّاری به صد سال
نه رهبان و نه راهب می‌نماید

چه شیوه دارد ، آخر غمزهٔ تو
که خون‌ریزی ش‌‌ ، واجب می‌نماید

ز دیوانِ جهان‌، هر روز صد خون ش
چنین دانم ، که راتب می‌نماید

عجب بُرجی است ، دُرجِ دلسِتان ات
که دُو رسته ، کواکب می‌نماید

ز عشق ات ، چون کنم توبه ، که از عشق
نخستین مست ، تایب می‌نماید

بسی با عشقِ تو ، عقل ام چخیده است
ولی عشقِ تو ، غالب می‌نماید

دلم بُردیّ و گفتی ؛ دل نگه‌دار
که دل در عشق ، راغب می‌نماید

چگونه دل نگه دارم ، ز عشق ات
که گر دل هست ، غایب می‌نماید

غمِ عشق ات ، به جان بخرید عطّار
که چون شادی ، مناسب می‌نماید

برمک در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ سرایندهٔ فرامرزنامه » فرامرزنامه » بخش ۴۶ - این سخن چند،مصنف در باب خود و نیرنگ روزگار گوید:

 

  اکبر نحوی  را  درین باره پژوهه ای است ان پژوهه را توان از این پیوند خواند.
پیوند به وبگاه بیرونی

برمک در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ سرایندهٔ فرامرزنامه » فرامرزنامه » بخش ۴۶ - این سخن چند،مصنف در باب خود و نیرنگ روزگار گوید:

سراینده  فرامرزنامه(۵۵۵) رفیع الدین  مرزبان دبیر جوری فیروزابادی فارسی از اردشیرخوره  استان فارس  همزمان با آلب ارسلان غز سلجوقی است  عوفی  و قزوینی از او یاد کرده اند  او نیز خود را  مردی از شهرجور فیروزآباد فارس میخواند  با این آگاهی او نخستین  سخنور استان فارس به فارسی دری است

در این جور واین کوره اردشیر

زجور زمانه دلم گشت سیر

چنان دان که در بوم پیروزاباد(پیروز َباد)

که بردوستان جمله فیروز باد

چه کهتر چه مهتر هر آن کس که هست

همه شاد و خرم هم از باده مست

جهان را به شادی همی بسپرند

همه با می و رود و رامشگرند

منم بی می و بانگ رود و  سرود

نه یار و نه همدم نه آوای رود

یکی روستا بچه فرسیم

غلامی دل پاک فردوسیم

نبینم همی لطف نیک اختری

شده مونسم دایما دفتری

کجا آفتابی که تف بخشدم

مگر چهره خسته بدرخشدم

کجا کیقبادی که یادم کند

به چربی همی بخت شادم کند

گرم روغنی بودی اندر چراغ

وزین نیک و بد نیز چندی فراغ

دهانم همی گوهران ریختن

زبرجد به لؤلؤ درآمیختن

سپاس از یکی شاه پروردگار

که گرچه حسابی درین روزگار

چو نرگس همه جام و لیکن تهی

به خانه خداوند آنگه رهی

جهان را نماند به کس پایدار

کشد یک به یک نیک و بد روزگار

مرا گر نه باغست و کاخ بلند

نه میوه که خیزد به شاخ بلند

براین زشتی از وی نباید برید

چو باید چنان پرده دی درید

کنون بازگردم به گفتار سرو

چراغ مهان سرو ماهان مرو

.
 غلامی دل پاک فردوسی ام  غلامی پرسینیزه غلام است 
 عوفی از او قصیده آورده پساوندش بنفشه  که پایانش اینست

شاه جهان ارسلان که کرد ز خلقش
بوی خوش خویش مستعار بنفشه

۱
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
۲۲
۵۷۱۵