گنجور

حاشیه‌ها

ژاله در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر:

در خوانش خانم عندلیب در بیت آخر یک غم و بغض نهفته است خیلی زیبا می خواند معمولا در خوانشها اسم ایشان را میبینم اول صدای ایشان را میشنوم بعد دیگران. امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشند

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:

دیدار شد مُیَسَّر و بوس و ...

سیصد و شصت و پنج روز در صحبت حافظ |

حسین الهی قمشه ای

حال و هوای غزل حکایت از فتوح و انبساطی دارد که محققان به واقعه شکست امیر مبارزالدین به دست فرزندان خویش و روی کار آمدن شاه شجاع منسوب کرده اند و این دور از واقعیتی نیست الا آنکه حافظ به هر مناسبت مذهب عشق و می پرستی خود را رواج میدهد و اشاراتی:

« چون کائنات به بوی تو زنده اند»

و «آبروی" لاله و گل فیض حسن توست »یا«بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش و امثال آن همه به معشوق یگانه بازمیگردد‌

طاقچه

نشر سخن

باری دوستان من!

حافظ مورخ نیست، هر چند به وقایع تاریخی اشاره دارد؛ اما در همان غزلیات هم رسالت خود را به عنوان یک شاعر متعهد به عشق ،انسانیت و معنویت به انجام می‌رساند.

 

افسانه چراغی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » بیان وادی معرفت:

معرفت یا شناخت دارای سه مرحله است:

1) علم‌الیقین: فرض کنید آتشی در نقطه‌ای افروخته شده که شما آن را نمی‌بینید اما با دیدن دود آن، به وجود آتش پی می‌برید. این علم‌الیقین است و مانند آن است که کسی خدا را از راه علوم ظاهری و برهان عقل بشناسد و به او ایمان بیاورد.

2) عین‌الیقین: اگر شما خود آتش را از نزدیک ببینید، این عین‌الیقین است و بالاتر از مرحلۀ علم‌الیقین است، زیرا همانند ضرب‌المثل «شنیدن کی بود مانند دیدن؟» شهود بالاتر از دانستن است. در این مرحله انسان آثار حضور خداوند را در زندگی می‌بیند.

3) حق‌الیقین: اگر شما به آتش نزدیک شوید و گرما و سوزانندگی آن را لمس کنید و به آتش بزنید، حق‌الیقین است. در این مرحله شما به یقین حقیقی رسیده‌اید که به‌مراتب از دو مرحلۀ پیشین بالاتر است.

خدابین در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۳ در پاسخ به کتایون فرهادی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را:

خیلی عالیه ، سپاسگزارم که تفسیر و مفهوم این شعر زیبا را برای همگان بیان کردید

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

کاربر محترم گنجور نوشته است  که حافظ این غزل را در یزد و در تبعید سروده و علت تبعید هم خروج از شریعت بوده است.

نکته اول آنکه حافظ خود شریعت دان است و حافظ شریعت و  عالم بزرگ علوم قرآنی و دینی و مرزها را هم خوب میشناسد و در کنار اینها ادبیات دان بزرگی است و یک انسان فرهنگی و فرهیخته 

ای کاش ایشان می‌نوشتند که خروج از شریعت حافظ چه بوده؟

کسی که چنین حکمی می‌دهد باید مصداق آن را هم بیان کند!!

یا منبع موثق و مطمئنی برای این قضاوت مطرح کند

بر فرض که این غزل در یزد سروده شده باشد با بیت سوم چکار کنیم:

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

به درِ صَومَعَه با بَربَط و پیمانه روم

آیا تبعید یزد برای حافظ کشفی و سیر و سلوکی داشته که تازه بخواهد به در صومعه هم رفته و آنجا بزن وبکوبی هم راه بیندازد؟!

یا بیت ششم

گر ببینم خمِ ابروی چو محرابش باز

سجدهٔ شُکر کنم و از پِیِ شُکرانه روم

اگر آن را تبعید بگیریم مخاطب این هم می‌شود پادشاه یا حاکم که حکم تبعیدش را امضا زده و مهر کرده !

یعنی حافظ میگوید به پای شاه می افتم که خوب کردی که تبعید کردی؟!اگر دستت رسید باز هم تبعید کن که دوباره بروم یک کشف دیگری بکنم!

البته نمیتوان منکر ردپای تاریخ در برخی غزلیات حافظ شد اما بایست دلیل قانع کننده و موثق آورد .

 حافظ مورخ نیست و  اگر غزلش اشارات تاریخی هم داشته باشد همان اشارات را هم چند پهلو بیان میکند؛اشارات مستقیم در قطعه هاست .

زمانی که غزلی را کاملا تاریخی تفسیر می کنیم یعنی فقط یک طرف این منشور را نگاه کرده ایم و بعدهای دیگر را ندیده یا  نخواسته ایم ببینیم!

افسانه چراغی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » بیان وادی عشق:

مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را

کارافتاده هم به معنی باتجربه و گرم‌وسردچشیده است هم به معنی کسی که کار مهم و سختی یا درد بزرگی به او روی آورده. در اینجا بیشتر معنی دوم مورد نظر است. معمولا کار مهم و سخت را به کسی می‌سپارند که در او توانایی و ویژگی قابل توجهی وجود داشته باشد یا شخص خود را آن‌قدر توانمند ببیند که آن کار را بر عهده بگیرد و از پس آن برآید.

افسانه چراغی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او:

رابعۀ عَدَویه ملقب به تاج‌الرجال مشهورترین بانوی عارف تاریخ ادبیات است که در سدۀ دوم می‌زیسته و ماجرای به دنیا آمدن او در تذکره‌الاولیای جناب عطار بسیار خواندنی است.

افسانه چراغی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مجنون که خاک می‌بیخت تا لیلی را بیابد:

گفت من می‌جویمش هر جا که هست ...

اگر طالب راستین باشی، همه‌جا می‌توانی معشوق را بیابی، چون همه‌جا خانۀ عشق است؛ چه مسجد چه کنشت. پس نباید خود را محدود به زمان و مکان و قالب و چارچوب مشخصی کرد و فقط در همان محدوده به دنبال معشوق گشت. او فراتر از هر محدوده‌ای است؛ چه‌بسا در خرابات مغان نور خدا و آگاهی ببینی ولی در قالب تعیین‌شده، تاریکی و غفلت! 

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

غزل بسیار جالبی است و هندی اصل است.

یعنی هرچقدر آمیتاباچان هندی است،این غزل هم هندی است!

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

جامهٔ ازادی آسان نیست بر خود دوختن

سرو را زین آرزو در جمله اعضا سوزن است

به آزادی و آزادگی رسیدن و از بند تعلقات گذشتن بسیار مشکل است.

درینجا شاعر برگ‌های سرو آزاد را به سوزن تشبیه کرده است 

میگوید سرو برای دوختن جامه آزادگی بر  خود این همه سوزن بر تن فرو کرده است

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

زندگانی در جگرخار است و در پا سوزن است

تا نفس باقی‌ست در پیراهن ما سوزن است

گاهی اوقات خیاطها پس از دوختن پیراهن یا لباس ،سوزن  را در آن جا می‌گذارند و فراموش میکنند که آن را بردارند!

این سوزن برجای مانده هنگام پوشیدن پیراهن، آدمی را آزار میدهد

گویا شاعر معتقد است که سختی زندگانی همچون سوزن در پیراهن همواره انسان را آزار میدهد و شاید هنگامی آدمی ازین آزار رهایی میابد که پیراهن هستی را دربیاورد!

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۹۱ - در تعریض بر بُندار رازی:

بُندارِ ری اشاره دارد به خواجه کمال‌الدین بُندار از مشاهیر فضیلت شمار روزگار که به گفته‌ای در سال 401 قمری درگذشته است (لغتنامه دهخدا و زیرنویس دیوان خاقانی، نسخه عبدالرسولی).

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲:

بیا که رایتِ منصورِ پادشاه ...

فارغ از اینکه منظور شاعر چه بوده یا بیت شأن سرایش تاریخی داشته یا نداشته ،یک نفر ایرانی شیعه میتواند آن را اشاراتی به امام عصر و مسئله ظهور بداند و غزل استعداد چنین برداشتی را دارد.

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

عشقت رِسَد به فریاد، ار خود ...

فارغ از اینکه منظور شاعر چه بوده است یک نفر ایرانی شیعه میتواند چهارده را درین بیت اشاره به وجود گرامی چهارده معصوم بداند و غزل استعداد چنین برداشتی را دارد.

جالب است که با چنین برداشتی بیت لطف دیگری یافته و ارتباطی با حدیث ثقلین نیز پیدا می‌کند

حدیث ثقلین:

«من در میان شما دو امانت نفیس و گرانبها می‌گذارم یکی کتاب خدا قرآن و دیگری عترت و اهل بیتم. تا وقتی که از این دو تمسک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد و این دو یادگار من هیچ‌گاه از هم جدا نمی‌شوند.»

 

.فصیحی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۶ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:

شرحهای شما هم مصداقی از آن مرهمهاست

تشکر که ما را با عالم جناب حافظ آشنا می‌کنید

غلامرضا باقرزاده در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ وفایی شوشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹:

بیت سوم این شعر خیلی زیباست

برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۳ در پاسخ به nabavar دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

من نه ان دوست را میشناسم و نه شما را . هر دوی شما  هم میهنید   از سخنتان پیداست که شدیدا زیر تبلیغات ایدولوژی هستید حافظ بسیار برای شاه شجاع شعر گفته اما  اینگونه نیست که همه شعرهاش  زمان شاه شجاع بوده و اگر بوده ختما به او نصیحت میکرده

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

بباختم دلِ دیوانه و ندانستم ...

«بباختم دلِ دیوانه و ندانستم

که آدمی‌بچه‌ای، شیوهٔ پری داند»


برخی برداشت کرده اند که« آدمی بچه » درین بیت سخن از فرد دیگری است که شاعر دل به  او باخته و او با عشقش مانند پری تمام وجود شاعر را تسخیر کرده که شرح اشتباهی نیست اما در اولویت نمی‌باشد.


باید گفت پری موجودی است که از نظر وجودی بسیار لطیف تر از انسان است و اگر انسان موجودی است سنگین و ساکن ،پری موجودی سبک سیر و سیال!
شارحان گنجور بیشتر بر زیبایی پری تاکید کرده و سبک سیری این موجود را مبنای شرح قرار نداده اند و بر این اساس شرح دیگر بیت را درنیافته اند.
شاعر می‌گوید : نمی‌دانستم که آدمی چنین قابلیتی دارد که می‌تواند با سیر و سلوک و تزکیه نفس از نظر روحی به چنان  لطافتی برسد و پری گونه و فرشته خو گردد.
آدمی بچه یعنی انسان ،درینجا خود حافظ

ا گر جان آدمی به مدد تزکیه و تهذیب لطیف گردد ،سبک سیر شده و قابلیت های دیگری پیدا میکند !
وقتی شاعر میگوید ندانستم که آدمی بچه ای شیوه پری داند ،در واقع حیرت میکند که انسان چنین قابلیتی هم دارد و می‌تواند به آن برسد!
مولانا نیز چنین گفته است:
«سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق»
که نازک شدن جان همان لطیف شدن آن است.

این که میخوانیم و میشنویم که برخی عارفان عمل خلع بدن انجام می‌داده و در همین عالم سیر روحی داشته یا طی الارض می‌کرده اند در اثر همان نازکی و لطافت جانی است که آنها به دست آورده اند.

یکی از اهداف عبادات همین است که انسان به لطافت روح و روان برسد و از سرای طبیعت برون آمده و  حیات دیگری را تجربه کنید.

برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۰ در پاسخ به منوچهر تقوی بیات دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

درباره انچه  دو کمان نوشتید میدانیم که برگردان پرانتز است ( زبان پارسی بسیار از زبان بیگانه زیان دیده  و سترون شده و هم اکنون  روزهای نابودی را سپری میکند مگر برای ان کاری شود .زبان بیگانه دو زبانست که دستگاه زبانیش از هم بیگانه باشد و هم ریشه نباشد اما زبانهای  همریشه  یک دستگاه دارند)  پرانتز واژه ای آریایی است  یعنی با پارسی یگانگی دارد پران تز  از دو واژه پران=پرن=پیرامون (پیراهن/پیرامون  با ان همخانواده است) +تز=تذ/داد/چیز. میدانیم که در پهلوی چیز را تیس/تیذ میگفتند تیذ یا تز هردو برگشته داد هستند داد به معنی نهاد و گذاشته شده است در انگلیسی  و پارسی   تز یا تیذ(تیس/چیز پهلوی) با واژه داد و  داده ها و( date,data,fact ) همه از یک ریشه اند . در پارسی پهلوی داد را داذ و دیذ و تیذ  میگفتند (تیذ امروز چیز شده)  چیز فارسی  یا تذ پهلوی  و تز انگلیسی یکی است  تذ یا چیز یعنی موضوع . پرانتز یعنی پران موضوع  پران هم همان  پرن و پیرامون  و پیرا است و بسیار بهتر از  دو کمان معنی میدهد  اگر  اندکی از اصول شناختن پارسی پهلوی و زبانهای اروپایی را اموزش د دهیم  تا  مردم در اینده ای نزدیک  بتوانند با  دانستن  واژه اروپایی و بهره از همان واژه  انرا  پارسی گردانی کننند مثلا اگر بدانند چیز در پهلوی تذ(تیذ.صدای ت را میان کسره و ای میگفتند تذ)بوده و با تز برابر است و هردو اینها با داد یا داده برابر است  و  در پهلوی  نیز پران را داریم خود میتوانند واژه ای چون پرانتز را یا همان پرانتر گویند یا  مثلا پرانداذ یا  پرنداد و همه واژگان اروپایی را خود پارسی  گردانی کنند .بسیاری واژگان اروپایی با پهلوی نزدیکی دارند  تنها اندکی لهجه گردانی میخواهد بنگریم همین واژه اخاپوس
اختا هختا هشتا همه در پهلوی هست پا و پو نیز یکی است  یعنی اختاپوس بی گمان در پارسی باستان هشتاپاوش و یا اختاپاووش بوده
زبان پارسی بسیار از واژگان بیگانه زیان دیده  اصولا هر زبان یک دستگاه زبانی دارد که  وازگانش بنا بر ان ساخته میشوند و با هم در پیوندند  هر زبان میتواند وازگانی بیگانه را بگیرد  این وازگان بیش و کم  نام برخی چیزها یا جانوران  و این چیزهاست اگر زبانی در گرفتن واژگان بیگانه  تندروی کند و  از انجا که ان واژگان بیگانه در دستگاه زبانی دیگری پرداخته شده اند  نمیتوانند در دستگاه زبانی میهمان  پیوند بگیرند و کم کم  دستگاه زبانی ان زبان میزبان را نابود میکند پیوند واژگان از میان میرود واژگان  از معانی خود تهی میشوند و ان زبان سترون میشود  و به یکجا میرسد که خود به خود  وازگان بیگانه  در ان زبان  چند برابر می شوندچرا که دستگاه زبانی میزبان از کار افتاده  ناچار  از واژگان زبان بیگانه بهره میبرند مانند انچه در پارسی رخ داده و نیم بیشتر واژگان عربی شده و روز بروز بیشتر میشود برای نمونه  پیشتر اگر تنها وازه جمعه و جمع  در پارسی بود امروز  همه صرفهای جممع در  پارسی امده از جامعه و مجمع و اجتماع و بگیر تا مجموعه و جماع و تجمیع و تجمع و ووو . (برخی شاید بگویند زبان انگلیسی اینهمه از لاتین و یونانی گرفته قویتر شده . زبان  لاتی ن و یونانی و انگلیسی  همگی  اری هستند و یک دستگاه زبانی دارند و از نگاه دستگاهی باید یک زبان شمردشان . همانگونه که عربی و سریانی و عبری  یک دستگاه دارند )
باری انچه گفتید دوکمان  برای وازه  پرانتز است 

برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

 این غزل حافظ هم  مانند  غزلهای دیگرش  بسیار خوش  قافیه و ردیف است شگفت کسی انرا به پیشباز نرفته جز یکی از همشهریهایش.
سخن حافظ بیت گزینش ندارد با اینهمه شاهکار این غزل این بیت است

به سرکشیّ خود ای سرو جویبار مناز
که گر بدو رسی از شرم سر فرو داری

  واژگان سرکشی و بدو رسی و سر فرو داری  (سرفرود اری هم میتوان خواند ) چقدر خوب نشسته اند
اگر بدو رسی  شاهکاره چرا که نشان میدهد سروجویبار با همه سرکشی هنوز به  سرو او نرسیده (در بلندی ) همچنین سرو جویبار که راه نمیرود پیداست که بدو نمیرسد  تازه اگر بدو رسی سر فرود اری هههه شاهکاره
بنگرید هر بیت که پارسی است و واژه عربی ندارد بهتر  و شاهکار تره

۱
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
۲۲
۵۷۲۵