جاوید مدرس اول رافض در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲:
رباعی (در حالوهوای غزل) سراسر دعوت به ظهورِ بیپردهٔ حقیقت است. خیلی کوتاه و شفاف:
«آن شمع رخ تو لگنی نیست»
یعنی نور تو با ظرف و حد و اندازه نمیگنجد؛
این زیبایی، محبوسِ قالب نیست.«وان نقش تو از آب منی نیست»
تو تصویر لرزانِ ذهن و خیال من نیستی؛
حقیقتی، نه انعکاس.«در خشم مکن تو خویشتن را پنهان»
خشم، حجاب است؛
حتی خشم قدسی هم اگر حجاب شود، دوری میآورد.«کان حسن تو پنهان شدنی نیست»
این اوج کلام است:
حقیقت، اگر حقیقت باشد،
پنهانپذیر نیست.مولانا اینجا دارد با «حق / محبوب / آگاهی» حرف میزند،
ولی همزمان با خودِ انسانِ بیدارشده هم سخن میگوید.پیوندش با مسیر گفتوگوی ما روشن است:
نه تقلید نه ادعا نه پنهانشدن پشت نقشها
بلکه ظهورِ ناگزیرِ نورگاهی انسان به جایی میرسد که دیگر نمیتواند پنهان بماند؛
نه از سر نمایش،
بلکه چون حقیقت، خاصیتِ تابیدن: "آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا"**
آن چهره درخشان تو مثل شمعی نیست که با لگن بتوان پنهانش کرد. "لگن" به معنای پوشش، سرپوش - اشاره به اینکه نور رخسار محبوب قابل مخفی کردن نیست.**مصراع دوم: "وان نقش تو از آب منی نیست بیا"**
و آن صورت زیبای تو از آب و مینای (نقاشی روی فلز) نیست که بتوان محوش کرد. یعنی جمال تو حقیقی و پایدار است، نه نقشی سطحی.**مصراع سوم: "در خشم مکن تو خویشتن را پنهان"**
از خشم و رنجش، خودت را از من پنهان نکن! التماس عاشق به معشوق که از او روی برنگرداند.**مصراع چهارم: "کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا"**
چون آن زیبایی تو قابل پنهان شدن نیست - پس بیا! چه پنهان شوی چه نه، جمالت آشکار است.**ظرافتهای شعری:**
**استدلال عاشقانه:** مولانا با منطقی شاعرانه میگوید: تو نمیتوانی پنهان شوی، پس چرا تلاش میکنی؟
**تکرار "بیا":** در پایان هر مصراع، التماس و اصرار را تشدید میکند.
**تصاویر حسی:** شمع و لگن، آب و مینا - تصاویری ملموس برای بیان مفهومی معنوی.
**لایه عرفانی:**
در سطح عرفانی، این معشوق میتواند خداوند باشد که جمالش غیرقابل احتجاب است. عارف میگوید: تو در همه جا ظاهری، حتی اگر خود را پنهان کنی!**پیام:** جمال حقیقی - چه جمال معشوق، چه جمال الهی - غیرقابل اختفاست. پس چرا از عاشق پنهان میشوی؟
جاوید مدرس اول رافض در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
این رباعی بوی ذوبشدن در حضور میدهد.آهسته اگر بنگریم:
دلِ قابلِ انوار خدا → دلی که خالی از ادعا شده، آینه میشود جانِ پر از اسرار → نه با دانستن، بلکه با چشیدن تن را تنها مشمر → این تن دیگر «منِ جدا» نیست نمک در نمکزار خدا → حلشدن کامل؛
نه قطره در دریا،
که طعم در طعامِ کلاینجا دیگر سخن از ایمان و کفر و علم و جهل نیست،
سخن از هویتِ حلشده است؛
جایی که «من» مزه میدهد،
اما دیده نمیشود.این رباعی خیلی شمسوار است؛
همانجا که میگوید:تو خودت مانعی، چون برخاستی از میان، رسیدی.
اگر بخواهم در یک جمله بگویم:
این شعر، اعلامِ پایانِ تنهاییِ وجودی است.آرام و دقییق؛
مثل کسی که دیگر عجلهای برای اثبات ندارد**رباعی شگفتانگیزی از مولانا درباره فنا و وحدت با حق:**
**مصراع اول: "آن دل که شد او قابل انوار خدا"**
آن دلی که ظرفیت و شایستگی دریافت نورهای الهی را پیدا کرد...**مصراع دوم: "پر باشده جان او ز اسرار خدا"**
جانش از رازهای الهی لبریز شده است. دل که قابلیت یافت، جان سرشار از معرفت میشود.**مصراع سوم: "زنهار تن مرا چو تنها مشمر"**
هشدار! تن مرا تنها و جدا از خدا مپندار. "زنهار" تاکیدی قوی است - حواست باشد!**مصراع چهارم: "کو جمله نمک شد به نمکزار خدا"**
چون او (این تن) تماماً نمک شده در نمکزار خدا - یعنی کاملاً در حق فانی و محو شده است.**تصویر شاعرانه بینظیر:**
استعاره "نمک در نمکزار" یکی از زیباترین تصاویر فنا در عرفان است:
- نمک در نمکزار دیگر قابل تشخیص نیست
- هویت جداگانهاش محو شده
- اما از بین نرفته، بلکه با اصل خود یکی شده**تقابل معنایی:**
- مصراع اول و دوم: پر شدن از انوار و اسرار (کثرت در وحدت)
- مصراع سوم و چهارم: محو شدن و فانی شدن (وحدت محض)**پیام عرفانی:**
مولانا میگوید: من دیگر "من" نیستم - تنها تن جدا نیست، بلکه کاملاً در الوهیت غرق شده، مثل نمکی که در معدن نمک، دیگر قابل تفکیک نیست.این همان مقام فناست که عارف در آن میگوید: "نه من ماندم، نه تو - فقط او!"
محمد مرادی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مباهات و نکوهش حسودان:
بر روی کلمات «طغان» و «بیبخل» تنوین اضافی وجود دارد.
علی احمدی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹:
طایرِ دولت اگر باز گذاری بِکُنَد
یار بازآید و با وصل قراری بِکُنَد
اگر پرنده خوشبختی دوباره از اینجا گذر کند یار هم خواهد آمد و با وصال خود آرام و قراری برقرار می کند. وقتی وصال قابل حصول باشد یعنی صحبت از یک دلبر قدرتمند است که حافظ منتظر آمدن اوست .
دیده را دَستگَهِ دُرّ و گهر گر چه نَمانْد
بخورَد خونی و تدبیرِ نثاری بکُند
اگردیگر برای چشم دستگاهی برای ایجاد مروارید ( اشک ) نمانده است ( چون اشک های بسیاری در دوری از یار ریخته شده ) ولی چشم می تواند خون دلی بخورد و با تدبیرش هدیه ای(مروارید جدید) برای یار فراهم کند.
دوش گفتم بکُند لعلِ لبش چارهٔ من
هاتفِ غیب ندا داد که «آری بکُند»
دیشب با خود گفتم چاره کار من را با لب سرخ خود بیان خواهد کرد و ندایی از غیب آمد که آری چنین خواهد کرد. لب سرخ یار معمولا امید بخش است و حافظ به آن چشم امید دارد.
کس نیارَد برِ او دَم زنَد از قصّهٔ ما
مگرش بادِ صبا گوش گذاری بکُند
کسی نمی تواند در پیش او از قصه ما بگوید مگر اینکه باد صبا دزدیده بشنود و داستان مارا به گوش او برساند.در واقع گوش گذاری هم به معنای دزدیده گوش دادن و هم به معنای گذار از گوش یعنی به گوش رساندن است .
دادهام بازِ نظر را به تَذَرْوی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکُند
به هوای شکار یک قرقاول ، چشم چون باز ( پرنده ) را به پرواز داده ام تا بلکه نقش آن قرقاول را بر تاج یار تشخیص دهد و پیدایش کند . یعنی از شدت انتظار و امید چشمانم را پرواز داده ام تا یار را پیدا کنند.
استفاده از قرقاول برای دلبر قدرتمند هم دلیلی دارد . در قدیم پادشاهان پر قرقاول بر تاج خود می نشاندند و کلمه نقش هم اشاره به پر قرقاول است . در واقع باز باید آن نقش را تشخیص دهد.این بیت می رساند که دلبر قدرتمند حافظ احتمالا یکی از شاهان است و در بیت های بعد نیز این نظر را تایید می کند.
شهر خالیست ز عُشّاق بُوَد کز طَرَفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
چون شهر از عاشقان خالی است بهتر است تا از سویی مردی قدرتمند از لاک خود بیرون آید و کاری انجام دهد تا عاشقی دوباره رونق یابد.
کو کریمی که ز بَزمِ طربش غمزدهای
جرعهای دَرکِشد و دفعِ خُماری بکند
کجاست آن شاه بخشنده بزرگواری که بزم شادی برپا کند و غمزده ای چون من هم در آن بزم جرعه ای بنوشد و خماری خود را رفع کند.
یا وفا، یا خبرِ وصلِ تو، یا مرگِ رقیب
بُوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟
یا اینکه وفا کنی و بیایی ، یا خبری امیدوار کننده از وصال و دیدارت بشنویم یا آنکه تو را می پاید از بین برود . آیا می شود از این دو سه تا کار یک کار به انجام برسد؟
رقیب کسی است که می پاید یا همان بپا . در اینجا کسی یا کسانی هستند که نمی خواهند دلبر قدرتمند بیاید.
حافظا گر نَرَوی از دَرِ او، هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کِناری بکند
ای حافظ اگر تو از پیمان خود با او خارج نشوی ، او خود از گوشه و کنار به تو سری خواهد زد.
علی احمدی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:
مرا به رندی و عشق، آن فضول عیب کُنَد
که اعتراض بر اسرارِ علمِ غیب کُنَد
در این غزل حضرت حافظ دفتر دلش را باز می کند و از عیب جویی فضولان می گوید . فضول آن است که بیجا می گوید .می گوید آن فضول از رندی و عاشقی من ایراد می گیرد. چرا؟ چون از رندی فقط مستی اش را می بیند و از دل پاک او خبر ندارد . او از عاشقی فقط نظر بازی به ذهنش می رسد و درک حضور معشوق را نمی شناسد . رندی و عاشقی از اسرار علم نهان است . عیب جویی فضول در واقع اعتراض به اسرار علم غیب است.
کمالِ سِرِّ محبت ببین، نه نقصِ گناه
که هر که بیهنر اُفتَد، نظر به عیب کُنَد
ای فضول ، به جای دیدن عیب گناه که در ظاهر است ، بیا و نهایت راز محبت را در دل ما ببین که این کار عین هنر است . آری هرکه هنری ندارد فقط عیب ها را می بیند.
ز عطرِ حورِ بهشت آن نَفَس برآید بوی
که خاکِ میکدهٔ ما عَبیر جِیب کُنَد
حتی از عطر حوران پاک بهشتی هم زمانی بوی خوش بیرون می آید که خاک میکده ما را عطر یقه لباس خود نمایند .
خاک میکده نشانه حضور یار را در خود دارد چون یار بر آن گام نهاده است ( زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست) حال حور بهشتی هم نیاز به آن خاک دارد تا خوشبو شود .یعنی باید حضور یار را درک کند تا خوشبو شود . حافظ به ما یادآوری می کند که اگر ما هم بخواهیم خوشبو شویم و عطر افشانی کنیم باید حضور یار را درک کرده باشیم یعنی خاک میکده را بر گریبان داشته باشیم . و چه زیباست استفاده او از گریبان ( یقه ) که به رگ گردن نیز نزدیکتر است . آری باید حضور یار را نزدیک رگ گردن خود درک کنیم . این کار در میکده و با نوشیدن می امکانپذیر است.
چنان زَنَد رَهِ اسلام غمزهٔ ساقی
که اجتناب ز صهبا، مگر صُهیب کُنَد
غمزه ساقی میکده ما در برابر اسلام به گونه ای راهزنی می کند و مسلمان می رباید که کسی از مسلمانان نمی تواند از نوشیدن می پرهیز کند مگر مثل صهیب از مسلمانان مشتاق اولیه باشد .
آوردن اسلام و صهیب در این بیت ، مراعات نظیر است . صهیب از اولین مسلمانان صدر اسلام بود که وعده امدن پیامبر را از راهبی شنیده بود و با اشتیاق اسلام را پذیرفت. و به علت اشتیاق او به اسلام ، حافظ از وی نام برده است.
کلیدِ گنجِ سعادت قبولِ اهلِ دل است
مباد آن که در این نکته شَکُّ و رِیب کُنَد
برای اینکه به گنج خوشبختی برسی باید اهل دل مهر تایید بر تو بزنند.اهل دل همان رندان و عاشقانی نظیر حافظ هستند . حافظ به فضولان و مدعیان یادآور می شود که به جای عیب جویی به سوی رندان و عاشقان اهل دل بیایند.رندان دل خود را پاک نگه می دارند تا با مستی ، عاشقی و حضور یار را درک کنند .
شبانِ وادیِ اَیمَن گَهی رسد به مراد
که چند سال به جان، خدمتِ شُعیب کند
حتی کسی مثل موسای پیامبر که در وادی ایمن ، همان جایگاه مبارکی که کلام خدا را شنید ، موقعی به این هدف رسید که سالها در خدمت فرد اهل دلی مثل شعیب کار کند.حافظ صراحتا پیامبران را نیز در زمره رندان و عاشقان می داند . او به راستی یک اصلاحگر دینی است.
ز دیده خون بِچکانَد فِسانهٔ حافظ
چو یادِ وقتِ زمانِ شَباب و شِیب کُنَد
وقتی( با خواندن این غزلها) ، داستان حافظ را از زمان جوانی تا پیری یاد می کنی از دیده ات خون خواهد چکید.شاید بارها مدعیان و فضولان به حافظ طعنه زده اند و عیب جویی کرده اند و او را گناهکار خوانده اند که وقت رفتن می گفت : ...که گرچه غرق گناهست می رود به بهشت.
روحش شاد
پیروز در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۴۲ در پاسخ به جعفر عسکری دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰:
سلام و درود الان که توجه میکنم میبینم بله درست است
ممنون از بابت آگاهی
زنده باشی
علی احمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷:
دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَد
نیازِ نیمْشبی دفعِ صد بلا بِکُنَد
ابتدای غزل با سوختن شروع می شود و در انتها با سوختن به اتمام می رسد . این سوز ناشی از درد عاشقی است . عاشق بعد از مستی و احساس جاذبه معشوق و درک حضور او از وصال محروم می ماند گاه با ناز گاه با عتاب گاه با بی اعتنایی و به حسرت می رسد و اینجاست که درد عاشقی دلش را می سوزاند .اما این سوختن او را ناامید نمی کند بلکه هنوز نیاز را حس می کند این نیاز نیم شب به سراغش می آید و او را به مستی دوباره دعوت می کند . می نشانه امید اوست تا او را به ناله های مستانه برساند . او می داند که این ناله ها و ماندن در چرخه عاشقی ، سر انجام گرفتاری هایش را دفع خواهد کرد.
عِتابِ یارِ پریچهره عاشقانه بکِش
که یک کرشمه تلافیِّ صد جفا بکُند
مثل یک عاشق واقعی سرزنش های آن یار خوش چهره را تحمل کن چرا که او وقتش که برسد با یک کرشمه دل انگیز جبران همه این سرزنش ها را می کند.
ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمتِ جامِ جهاننما بکُند
عاشق واقعی به خدمت خود به آن یار که صاحب جام جهان نماست ادامه می دهد تا در نهایت پرده ای که بر اسرار و حقایق همه عالم ( عالم مادی و عالم معنوی) را از پیش چشمانش بردارد و به یقین برسد.مُلک و ملکوت هر دو از یک ریشه و به معنای حوزه فرمانروایی است . مُلک حوزه پیدا و ملکوت حوزه ناپیدای عالم است و هردو پر است از حقایقی که ما فقط بخشی از آن را می دانیم.
معشوق صاحب جام جهان نماست چرا که خود حقیقت مطلق است و از همه حقایق مطلع است و اطمینان کامل دارد و تنها اوست که می تواند شمه ای از حقایق را برای عاشق بازگو کند همانگونه که برای ابراهیم نبی کرد.«وَکَذَٰلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ» و اینگونه بود که ملکوت آسمانها و زمبن را به ابراهیم نشان دادیم و او به یقین رسید.
طبیبِ عشق مسیحادَم است و مُشفِق، لیک
چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکُند؟
آری عشق مثل طبیبی است که نفس مسیحایی دارد که مرده را زنده می کند و دلسوز است و درد دل های عاشق را می شناسد .اگر می بینی که پاسخت را نمی دهد و تو را دوا نمی کند بدان که درد عاشقی در تو نیست تا مداوا شود.
تو با خدایِ خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مُدَّعی، خدا بکُند
چاره کار این است که کار را به خدا بسپاری و بر او توکل کنی و دلت را بدون نگرانی و اندوه خوش نگه داری چرا که خداوند رحم می کند حتی اگر مدعیان راه عاشقی که بدخواه تو هستند رحمی نکنند.
ز بختِ خفته ملولم، بُوَد که بیداری
به وقتِ فاتحهٔ صبح، یک دعا بکُند؟
حال که بخت من خفته است و یار دردم را دوا نکرده کاش عاشق بیداری باشد که در زمان نماز صبح دعایی برای رفع گرفتاری ما بکند.اشاره به نماز صبح به علت این است که در قرآن نماز صبح را " مشهود " دانسته است یعنی مورد توجه خداوند است . «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُودًا»
بسوخت حافظ و بویی به زلفِ یار نَبُرد
مگر دِلالتِ این دولتش صبا بکُند
حافظ از درد عاشقی سوخت و بوی زلف یار را در زمان وصال حس نکرد مگر اینکه باد صبا بوی زلف یار را همراهی کند و آن را به حافظ برساند .
عاشق علیرغم عدم وصال ، به درک حضور یار هم دلخوش باقی می ماند.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶:
صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶
یار برداشت ، ز رخ ، پرده ، برایِ دلِ من
بُرد از من دل و بنشست به جایِ دلِ من
نتوان گفت ، زمین است و سما ، خلوتِ دوست
خلوتِ سلطنتِ او ست ، سرایِ دلِ من
دلِ من ، بارگهِ سلطنتِ فقر و فنا ست
آسمان است و زمین است ، گدایِ دلِ من
عشق ، با آنکه ، هوایِ من و آبِ من از او ست
تربیت یافته از ، آب و هوایِ دلِ من
پنجه ی حسن ، که معمارِ بنایِ ابدی ست
کرد از آب و گلِ عشق ، بنایِ دلِ من
ای که از غرب ، افق میطلبی ، کرد اشراق
آفتابِ ازل ، از شرقِ سمایِ دلِ من
دلِ من ، کَشتیِ نوح است ، به دریایِ فنا
ناخدایِ دلِ کَشتی ست ، خدایِ دلِ من
دید ناهار ، نحیف هستم و بیمار و ضعیف
حق ، غذایِ دلِ من گشت و دوایِ دلِ من
به رخِ زردِ من ، آن نرگسِ بیمار گشود
یار بگشود ، درِ دارشفایِ دلِ من
سایه افکند ، کسایِ دلِ من ، بر ملکوت
جبرئیل ، است ، ز اصحابِ کسایِ دلِ من
دل مرا بس ، برُو ، ای دنییِ بی صبر و ثبات
نگرفتهست ، تعلّق به تو ، رایِ دلِ من
دلِ من جوی ، اگر طالبِ نوری ، که هبا ست
آفتابِ فلک ، از نور و ضیایِ دلِ من
در مکانی ست ، کزو نیست برون ، کون و مکان
که سرِ کون و مکان ، باد فدایِ دلِ من
نرسیدند ، به سرمنزلِ مقصود ، صفا
مگر ، آن قوم ، که رفتند ، به پایِ دلِ من
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰:
صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
تجلّیگهِ خُود کرد خدا ، دیدهء ما را،
در این دیده درآیید و ببینید خدا راخدا در دلِ سُودا زدگان است ، بجوئید،
مجوئید زمین را و مپوئید سما راگدایانِ درِ فقر و فنای ایم و گرفتیم،
به پاداش سر و افسرِ سلطانِ بقا راخیالات و هواهایِ بدِ خود نپسندیم،
بخندیم خیالات و ببندیم هوی راجمِ عرش بساط ایم و سلیمانِ اولوالامر،
هوا گر نشود بنده ، نشانیم هوا رابلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم،
اگر دوست پسندید ، پسندیم بلا راطبیبانِ خدای ایم و به هر درد دوای ایم،
به جائیکه بوَد درد ، فرستیم دوا راببندید دَرِ مرگ و ز مردن مگریزید،
که ما باز نمودیم ، درِ دارِ شفا راگدایانِ سلوک ایم و شهنشاهِ ملوک ایم،
شهنشاه کند سلطنتِ فقر ، گدا راگذشت از سرِ سلطانی و شد بنده ی درویش،
شَه ، اَر دید فرِ مملکتِ فقر و فنا رابهِل بارِ گل از دوش ، که بر دل نبوَد بار،
اسیرِ زن و فرزند و عبیدِ من و ما راحجابِ رخِ مقصود ، من و ما و شمائید،
شمائید ، ببینید من و ما و شما را"صفا" را نتوان دید ، که در خانهء فقر است،
در این خانه بیائید و ببینید صفا را
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱:
صلای دل
رشید مستقیم
همایون خرم
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱:
صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱
سَرِ خوانِ وحدت ، آن دم ، که به دل ، صلا زدم من،
به سَرِ تمامِ مُلک و ملکوت ، پا زدم مندَرِ دیدِ غیر بستم ، بتِ خویشتن شکستم،
ز سبویِ یار مست ام ، که مِیِ وِلا زدم منز الستِ دل ، بلی ای که زدم ، به قُولِ مطلق،
به کتاب هستیِ کل ، رقمِ بلی زدم منپیِ حکِّ نقشِ کثرت ، ز جریدهء هیولی،
نتوان نمود باور ، که چه نقش ها ، زدم منپیِ سدِّ بابِ بیگانگی ، از سرایِ امکان،
کمرِ وجوب بستم ، دَرِ آشنا زدم منقدمِ شهود ، بر دستگهِ قِدَم نهادم،
علَمِ وجود ، در پیشگهِ خدا زدم منسر پای بر تن و دست به دامنِ تجرّد،
نزدَم ز رویِ غفلت ، همه جا بِجا زدَم منهِله آنچه خواستم ، یافتم از دلِ خدابین،
نه به ارض خویشتن را و نه بر سما زدم منبه دَرِ امیدواری ، سَرِ انقیاد سودَم،
به رَهِ نیازمندی ، قَدمِ وفا زدم منمن و دل ، دُو مستِ باقی ، دُو نیازمندِ ساقی،
دلِ مستِ بادهء فقر و مِیِ فنا زدم مندرِ دِیر بود جای ام ، به حرَم رسید پای ام،
به هزار دَر زدم تا ، درِ کبریا زدم مندَرِ کویِ مِی پرستی ، نزدَم به دستِ هستی،
که مدام صافِ اِلّا ، ز سبویِ لا زدم منبه هوایِ فرشِ استبرقِ جنّتِ حقایق،
ز بساطِ سلطنت رَسته ، به بوریا زدم منبه قفایِ فقر ، آن روز ، قَدم نهادم از دل،
که به دُولتِ سلاطینِ دُوَل ، قفا زدم مندَرِ افتقار را بست و گشود بابِ دُولت،
مسِ قلب را ، در این خاک ، به کیمیا زدم منز هوایِ خویش رَستم ، به خرابخانهء تن،
که ازین خرابه ، خِشتی ، به سَرِ هوی زدم منبه خدای بَستم ، از قدرتِ کائنات رَستم،
به دُو دست ، چنگ ، در سلسلهء صفا زدم منبه رضایِ نفس جُستم ، جَلَواتِ فیضِ اقدس،
نفَسِ تجلّی ، از منزلتِ رضا زدم من
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴:
صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴
ما و دلِ سودازده ، سرمستِ الست یم،
برگشته ز میخانه دُو آشفتهٔ مست ایمبا افسرِ سلطانیِ کُونِین ، بلند ایم،
با خاکِ درِ خاکنشینانِ تو ، پست ایممُوهوم بوَد هستیِ ما ، سِرّ تو موجود،
المنة لله ، که از این واهمه رستیمما شیشه شکستیم و کفِ پایِ ملِک را،
زین شیشهٔ بشکسته ، در این بادیه خَستیمبا عشقِ تو دیوانه و با جامِ تو سرمست،
چون نیست شدیم از همه ، با عشقِ تو هستیمپیوندِ مهمّات ، ز کُونِین بریدیم،
با رشتهٔ پیمان ، سرِ زلفِ تو بستیمما بازِ قویمنزلتِ ساعدِ جان ایم،
از بامِ جهان ، با پَرِ افراشته جستیمزاهد تو برُو مسجدی و صومعهای باش،
ما رندِ خراباترُوِ بادهپرست ایمشاهینِ وجود ایم ، به حبسِ تنِ خاکی،
کز قوّتِ پَر ، این قفسِ تنگ شکستیمبرخاسته از کنگرهٔ عرش و به آفاق،
پرواز نمودیم و به بامِ تو نشستیمصحرایِ تو را ، آهویِ در بندِ گرفتار،
دریایِ تو را ، ماهیِ افتاده به شست ایمگر زان که فقیر ایم ، فقیرِ درِ شاه ایم،
ور زان که خراب ایم ، از آن ساغر و دست ایمای ساقیِ مستان ، به "صفا" رطلِ دمادم،
مخمور بمَگذار ، که ما مستِ الست ایم
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۲۸ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷:
گدازان
صدیق تعریف
مجید درخشانی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۲۷ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷:
صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷
امشب ، سرِ آن دارم ، کز خانه برون تازم
این خانه ی هستی را ، از بیخ براندازمتن ، خانه ی گور آمد ، جان ، جیفه ی گورِستان
زین جیفه بپرهیزم ، این خانه بپردازمدیوانه ام و داند ، دیوانه به خود خواند
او سلسله جنباند ، من عربده آغازمبا روحِ قُدُس ، همراه ، بودیم و بماند از من
من بال نیفکندم ، بی روحِ قُدس ، تازمدر ششدرِ عشق اش ، دل ، واماند در این بازی
گر پاک نبازم جان ، با نردِ غم اش بازمدر آتش ام و راهی ، جز صبر نمیدانم
هم گریم و هم خندم ، هم سوزم و هم سازمدل بسته ی سودای ام ، این سلسله از پای ام
بردار ، که بگریزم ، بگذار که بگدازماز بال بیفشانَم ، این گَردِ علایق را
بر خاک بِننشینم ، بر ساعدِ شه باز اممن آینه ی ذات ام ، این زنگِ طبیعت را
از آینه بزدایم ، این آینه بطرازمبگرفته ز سر تا پا ، آئینه دهم صیقل
تا عکس بیندازد ، آن دلبرِ طنّاز اممن بچّه ی شهباز ام ، بر دوش و سرِ سلطان
گر ناز کنم صد رَه ، شه باز کشد ناز اماورنگِ خلافت را ، داوود مزامیر ام
سر می شکند سنگ ام ، دل می بَرد آواز اممن مور ام و نشمارم ، بر باد ، سلیمان را
در بادیه ی عشق اش ، من از همه ممتاز امرازِ ازلی ، مشکل ، پوشید توان از دل
دل خواجه ی این منزل ، من محرمِ این راز امدر قافِ احد دارد ، سیمرغِ صفا منزل
زین شمع نمی برد ، پروانه ی پرواز ام
جاوید مدرس اول رافض در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰:
۱. «با عشق روان شد از عدم مرکب ما»
«عدم» = همان نیروی اولیه، خلا، یا پایهٔ ناشناختهٔ وجود
«مرکب ما» = وسیلهٔ حرکت و عبور جان (یا خود)
معنا: عشق، وسیلهای شد که جان از عدم به حرکت و زندگی واقعی درآمد
به بیان دیگر: عشق، پایان ناپیدا را آشکار میکند
۲. «روشن ز شراب وصل دائم شب ما»
«شراب وصل» = نشاط و مستی عرفانی از آگاهی پیوسته به حقیقت
«دائم شب ما» = تاریکی دل یا شبِ تجربههای ناپیدا
معنا: همین وصل، تاریکی شب را روشن و پرنور میکند
همان نورش، نشانهٔ ارتباط مستقیم با کل وجود است
۳. «زان می که حرام نیست در مذهب ما»
«می» = نماد عرفانی آزادی، شور، و لذت الهی
«حرام نیست» = دیدگاه عرفانی مولوی: در مسیر عشق حقیقی، هیچچیز غیرطبیعی یا ممنوع نیست
معنا: وقتی مسیر عشق حقیقتی و مستقیم است، هیچ منع و محدودیت ظاهری کارایی ندارد
۴. «تا صبح عدم خشک نیابی لب ما»
لب ما = زبان، بیان، یا لحظهٔ حضور
«صبح عدم» = پایان شب تجربه، یا ظهور از عدم
معنا: تا زمانی که جان در مسیر عشق است، هیچ خشکی یا فقدانی در وجود حس نمیشود
همان تجربهٔ مستمر حضور و اتصال با کل است**این رباعی از مولانا درباره مستی عشق الهی و سفر روحانی است:**
**مصراع اول: "با عشق روان شد از عدم مرکب ما"**
مرکب (اسب سواری) ما - یعنی وجود ما - با عشق از عدم به سوی هستی روان شد. عشق نیرویی است که ما را از نیستی به هستی آورد و همچنان به حرکت وامیدارد.**مصراع دوم: "روشن ز شراب وصل دائم شب ما"**
شب ما (زندگی، ظلمت مادی) همیشه از شراب وصل (اتصال به معشوق الهی) روشن است. این مستی، تاریکیها را نورانی میکند.**مصراع سوم: "زان می که حرام نیست در مذهب ما"**
این شراب، شراب عشق الهی است که در مذهب عشق حرام نیست - برخلاف شراب ظاهری. اشاره ظریف به تفاوت مستی روحانی و مادی.**مصراع چهارم: "تا صبح عدم خشک نیابی لب ما"**
تا صبح قیامت (بازگشت به عدم)، لب ما از این می خشک نخواهد شد - این مستی جاودانه است.**زیباییهای شعری:**
- تقابل "عدم" در ابتدا و انتها: از عدم آمدیم و تا بازگشت به عدم، در مستی عشقیم
- استعاره شراب برای عشق الهی
- واژه "مذهب" با طنز عارفانه: مذهب ما، مذهب عشق است!**پیام:** عشق الهی سرچشمه هستی ماست و مستی دائمی ماست - نه مستی زودگذر دنیوی، بلکه سرمستی ابدی در وصال.
جمعبندی عرفانی
این رباعی به زبان خود مولانا میگوید:
عشق، وسیلهٔ عبور از عدم به حضور است
شراب وصل، روشنایی شب جان است
در مذهب عشق، هیچ چیز ممنوع نیست
تا وقتی که جان در مسیر عشق است، هیچ کس و هیچ چیز نمیتواند لب جان را خشک کند
جاوید مدرس اول رافض در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸:
۱. «ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها»
«چرخ فلک» نماد نظام کیهانی، گردش زمان و تقدیر است
«مکر و بدسازیها» اشاره به حوادث و نیروهای آزمونگر یا شرور نسبی دارد
این مصرع مثل یک صدا به هستی است: میگوید «تو که بازیها را رقم میزنی، من آگاهام»
۲. «از نطع دلم ببردهای بازیها»استعاره از بازی شطرنج
«نطع دل» یعنی زمین یا فضای درونی قلب
«بازیها» → رخدادها، وسوسهها، فراز و نشیبها
معنا: این بازیهای کیهانی، دل را تکان داده و به حرکت واداشتهاند
۳. «روزی بینی مرا تو بر خوان فلک»
«خوان فلک» = صحنهٔ بزرگ جهان، میزبان سرنوشتها
بیت میگوید: روزی، هستی مرا در معرض دید و قضاوت بزرگ کیهانی میگذارد
یعنی همهٔ تجربهها و آزمونها «حساب» میشوند، اما نه به شکل تهدید، بلکه به عنوان نمایشِ رشد و عبور
۴. «سازم چون ماه کاسهپردازیها»
«ساز» = آگاه شدن، تنظیم شدن، همنوایی با نظم
«ماه» = نور، تجلی زیبایی و آرامش
«کاسهپردازیها» = کل بازیها و فراز و فرودها
معنا: در نهایت، جان میتواند همراه با این بازیها و آزمونها، زیبا و متعادل شود
جمعبندی عرفانی–سیستمی
این رباعی میگوید:
چرخ فلک (هوش کیهانی) بازیها و آزمونها را میآورد
دل (نطع) تکان میخورد و حرکت میکند
روزی همه چیز آشکار میشود
و جان میتواند با این جریانها همراه و موزون شود
جاوید مدرس اول رافض در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵:
آه، این رباعی واقعا اوج عرفان و شور است
. «آن وقت که بحر کل شود ذات مرا» «بحر کل» یعنی دریای تمامیت و وحدت این بیت میگوید: وقتی تمام هستی و کل جهان درون من جمع شود نقطهٔ اوج خودآگاهی کیهانی، جایی که «من» و «کل» یکی میشوند ۲. «روشن گردد جمال ذرات مرا» هر ذرهای از وجود ما، هر جزء کوچک از هستی، جمال و حقیقتش آشکار میشود دیگر جزء و کل جدا نیستند این همان لحظهٔ اشراق است، جایی که «نور» و «ظاهر» و «باطن» با هم میدرخشند ۳. «زان میسوزم چو شمع تا در ره عشق» مولانا از سوزاندن خود حرف میزند، نه به معنای فنا، بلکه تسلیم کامل و فنا در عشق این سوزاندن برای تحقق وحدت و روشنایی کل ذرات است شمع در تاریکی میسوزد تا روشنایی بدهد؛ یعنی رنج و فنا برای شعاع حقیقت ۴. «یک وقت شود جمله اوقات مرا» لحظهای که تمام زمانها و لحظات من با نور عشق یکی شود دیگر تقسیم بین گذشته، حال و آینده وجود ندارد هر آن، **کل» و «تمام» میشود جمعبندی عرفانی
این رباعی بهطور خلاصه میگوید:
وقتی که انسان در کل وجودی و هستی حل شود،
هر ذره و هر لحظهاش روشنایی عشق و جمال خدا را آشکار میکند،
و برای رسیدن به این نور، خود را میسوزاند تا تمام اوقاتش یکی شود با راه عشق.
**رباعی عمیق مولانا درباره فنا در وحدت و سوز عشق:**
**مصراع اول: "آن وقت که بحر کل شود ذات مرا"**
آن لحظه که ذات من، دریای کل (وجود مطلق/خداوند) میشود - یعنی وقتی که من در حق فانی شوم و با کل یکی گردم.**مصراع دوم: "روشن گردد جمال ذرات مرا"**
آنگاه جمال تمام ذرات وجودم روشن میشود - وقتی در کل محو شوی، هر ذرهات معنا و زیبایی پیدا میکند.**مصراع سوم: "زان میسوزم چو شمع تا در ره عشق"**
به خاطر این است که مثل شمع میسوزم در راه عشق...**مصراع چهارم: "یک وقت شود جمله اوقات مرا"**
تا همه اوقات و زمانهای من، یک لحظه واحد شود - یعنی به بیزمانی و سرمدیت برسم.**ساختار فلسفی عمیق:**
**از کثرت به وحدت:**
- ذات من (جزء) ← بحر کل (وحدت)
- ذرات من (پراکندگی) ← روشن شدن در کل
- اوقات من (زمان متکثر) ← یک وقت (سرمدیت)**پارادوکس شمع:**
"میسوزم تا... شود" - سوختن شرط رسیدن است. باید بسوزی تا به آن وحدت برسی.**فلسفه زمان:**
"یک وقت شود جمله اوقات" - این مفهوم عرفانی زمان است: در وصال، همه زمانها در یک لحظه ابدی جمع میشوند.**رابطه سوز و وصول:**
مولانا علت سوزش خود را توضیح میدهد:
- میسوزم "تا" (غایتمند)
- هدف: تبدیل شدن به بحر کل
- نتیجه: روشن شدن ذرات و یکی شدن اوقات**پیام عرفانی:**
این رباعی مسیر سیر و سلوک را بیان میکند:
1. سوز و گداز در راه عشق (جهاد نفس)
2. فنای ذات در بحر کل (مقام فنا)
3. روشن شدن در وحدت (مقام بقا)
4. خروج از زمان به سرمدیت (لقاء)زیباترین نکته: **من باید بسوزم تا "من" نماند، و وقتی من نماند، همه من روشن میشود!**
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰
شبی ، کز زلفِ تو ، عالم ، چو شب بود
سرِ مویی ، نه طالب ، نه طلب بودجهانی بود ، در عینِ عدم ، غرق
نه اسمِ حزن و نه اسمِ طرب بودچنان ، در هیچ ، پنهان بود عالم
که نه زین نام و نه زان یک لقب بودبتافت ، از زلفِ آن رویِ چو خورشید
که گفت ، آن جایگه ، هرگز که شب بود؟نگارستانِ روی ات ، جلوهای کرد
جهان ، گفتی که دایم ، بر عجب بودهمی تا لعلِ سیراب ات نمودی
جهانی ، خلق ، تشنه خشکلب بودبتا ، تا چشمِ چون نرگس گشادی
همه آفاق ، پُر شور و شغب بودهمی ، تا حلقهای ، در زلف دادی
سرّ مردانِ کامل ، در کنب بودچو از حد میبشد ، گستاخیِ خلق
مگر اینجایگه جایِ ادب بودخیالِ نار و نور ، افتاده در راه
حجاب و کشفِ جانها ، زین سبب بوددرین وادی ، دلِ عطّار را ، هیچ
نه نامی بود هرگز ، نه نسب بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹
هر که ، سرگردانِ این سودا بوَد
از دو عالم ، تا ابد یکتا بوَدهر که نادیده ، در اینجا دم زند
چو حدیثِ مردِ نابینا بودکِی تواند بود، مردِ راهبر
هر که او ، همچون زنان رعنا بودراهبر ، تا درگهِ حق ، گام گام
هم به ره بینا و هم دانا بودهر که او را ، دیده بینا شد ، به کل
در وجودِ خویش ، نابینا بوددیده آن دارد ، که اسرارِ دو کون
ذرّه ذرّه ، بر دل اش ، صحرا بودجملهٔ عالم ، به دریا اندر اند
فرّخ آنکس ، کاندر او دریا بودتا تو در بحری ، ندارد کار ، نور
بحر در تو نور کار اینجا بودقطرهٔ بحر ات ، اگر در دل فتاد
قطره نبوَد ، لؤلؤِ لالا بودهر که در دریا ست ، تر دامن بود
وانکه دریا او ست ، او از ما بودتا تو دربندِ خودی ، خود را بتی
بتپرستی از تو ، کِی زیبا بودتا گرفتاری ، تو ، در عقلِ لجوج
از تو ، این سودا ، همه سودا بودمردِ ره ، آن است ، کز لایعقِلی
در صفِ مستان ، سرِ غوغا بودگوی ، آنکس میبرَد ، در راهِ عشق
کو ، چو گویی ، بی سر و بی پا بودآن کس ، آزادی گرفت ، از مردمان
کو ، میانِ مردمان ، رسوا بودهر که ، چون عطّار ، فارغ شد ز خلق
دی و امروز اش ، همه فردا بود
جاوید مدرس اول رافض در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳: