گنجور

حاشیه‌ها

مجید قمری در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۱:

مرحوم بابک بیات بر این غزل ، آهنگ بسیار زیبایی ساخته .در سریال سایه همسایه . با اجرای آقای مهرداد کاظمی .سال ۱۳۶۵ .

HRezaa در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۷ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

درود و سلام و احترام بر همزبانان گرامی و خسته‌نباشید خدمت سروران گرامی در سایت وزین گنجور

در بیت ششم در همین نسخه چاپی که ذکر کرده‌اید «با تو زیستن» آمده است

مردن و خاکی شدن بهتر که با تو زیستن

سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۱۸۹:

چو شمعِ مجلس ، اگر دم بر آرم از سرِ سوز

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۱۸۹:

زنم اگرنه در این دم صفیرِ شوق ، زن ام

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۱۸۹:

چو زان دو نرگس میگون بیان کنم رمزی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۹ در پاسخ به رضا س دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

سلام

احتمالا آن غزل متعلق به همام تبریزی است

فخرالدین افخمی در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

این غزل در مدح شاه شجاع می باشد رجوع کنید به کتاب " از کوچه رندان عبدالحسین زرین کوب"

علی قضایی در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۰۷ در پاسخ به حسین یوسفی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

نیازی نیست هم با عرفان و هم با خودتون بحنگید و هم حافظ رو تا سطح خیام پایین بیاریم. 

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق‌ نکنیم

به قول ظریف دقیق‌نگاری:

«اگر مجادله با حق نکنیم، می‌توان پذیرفت که حافظ، هم اهل علمعرفان بوده است و هم اهل احوال و عوالم عرفانی. ولی مسلم استکه تا بدان پایه عارف حرفه‌ای تمام‌عیار نبوده است که همهباده‌های دیوانش باده عرفانی باشد.

حافظ آشنا به مضامین و معارف عرفانی است، چنانکه آشنا بهمعانی و مواریث کلامی و فلسفی هم هست. لیکن حافظ از عرفایبزرگ ما نیست و در قیاس می‌شود این را فهمید؛ حافظ در عرفانهرگز به گرد پای سنایی و همتراز و شاید فراتر از او عطار و شایدفراتر از این هر دو مولانا، نمی رسد. ما عرفای بزرگی داشته ایم کهحافظ به حد آنها نمی رسد. او به شدت منتقد است؛ منتقد صوفیهو تصوف (منش خانقاهی)و از هر فرصتی برای اینکه خرقه راآتش بزند، استفاده می کند.

در حقیقت حافظ، عارف نیست، نه مؤسس مکتبی است، نه صاحبنظام و نظریه‌ای و نه پیر یا پیرو خانقاهی. آنچه در دیوان اوهست گاهی تلمیحات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی است که باعناصر و مضامین و احوال دیگر آغشته است. مهم این است که ایناصطلاحات و تلمیحات در خدمت هنر اوست.

حافظ قرآن‌شناس هم هست؛ اهل کلام و فلسفه هم هست؛ در معارفدیگر هم دست دارد، ولی در درجه اول و تحلیل آخر شاعر است،شاعری سترگ. منتها چون ضریب هنرش بالاست، و به قولخودش حکایت دل را خوش ادا می‌کند، پایگاه عرفانی‌اش از آنچههست فراتر می‌نماید. حافظ هم غزل عارفانه آسمانی دارد و همغزل عاشقانه انسانی و زمینی که شباهت صوری با یکدیگر دارند. اگر همه عاشقانه‌های او را عارفانه بشمریم یک افراط است، و اگربالعکس همه عارفانه‌های او را هم عاشقانه جسمانی بشماریمافراط دیگر.»

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳۰ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ امیرعلیشیر نوایی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸ - تتبع خواجه:

خون چشمم عجبی نیست چو آن لؤلؤوَش

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳۰ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳۹:

گرچه نُه دایره ، شد شانِ عسل ، از نوشَم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳۰ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳۹:

از خرابات مغان پای برون نگذارم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳۰ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱:

گِل من ، مایه ز خاک  سر کویش دارد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳۰ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱:

هرچه آن دشمن من بود چو افکندم پس

برمک در ‫۳۰ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۰۸ - در ذم فتوحی شاعر:

انوری در قطعات نز شاهکار هست بنگرید

 ای بر در بامداد پندار
 فارغ چو همه خران نشسته

نامت بمیان مردمان در

چون اتشی از چنار جسته

ما را فلک گزاف پیشه

بر آخور شرکت تو بسته

نارسته ز جهل و برده هر روز

نوباوهٔ احمقی برسته

با شومی جهل هرکه در ساخت

فالش نکند فلک خجسته

طفلند ممیزان و زینند

احرار چو دایه سینه خسته

باری چو درخت سست بیخی

کم ده به تبر ز شاخ دسته

در مجلس روزگارت این بس

کز درزه رسیده‌ای به دسته

طوفان منازعت مینگیز

ای ساکن کشتی شکسته

اف از خور و خواب اگر نبودیم

در سلک تناسب از تو رسته

 

ابراهیم احمدی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

در این غزل، حافظ شاید بیش از آنکه از جست‌وجوی یار سخن بگوید، از لحظه‌ای سخن می‌گوید که جوینده درمی‌یابد چیزی که سال‌ها می‌جسته، خودِ جست‌وجوی او بوده است. «شهر» در این خوانش، عالمِ صورت‌هاست و «نگار» حقیقتی که نمی‌توان آن را در میان صورت‌ها یافت؛ زیرا هرگاه چشم به صورت خیره شود، حقیقت از پشت آن پنهان می‌ماند. ازاین‌رو «رخت بردن» تنها کوچ از مکانی به مکان دیگر نیست، بلکه انتقال از اقلیمِ تملک به اقلیمِ شهود است؛ ترکِ جهانی که در آن «داشتن» معیارِ بودن است، و ورود به جهانی که در آن تنها «دیدن» ارزش دارد.

 

«لعبت»‌های خیال نیز شاید بازیچه‌های نفس باشند؛ صورت‌هایی که انسان خود می‌سازد و سپس عاشق مخلوق خویش می‌شود. عجیب آنکه انسان گاه چنان به ساخته‌های ذهن خود دل می‌بندد که حقیقت را فقط از آن جهت می‌خواهد که تصویر ذهنی‌اش را تأیید کند. اینجاست که «صاحب‌نظر» ظهور می‌کند: نه کسی که صرفاً بیشتر بداند، بلکه کسی که توان دیدنِ بی‌واسطه دارد. او پرده را از برابر چشم برنمی‌دارد؛ بلکه نشان می‌دهد که از ابتدا پرده‌ای در کار نبوده و این چشمِ ما بوده که پرده ساخته است.

 

در این میان، «علم و فضل» نیز آخرین سنگرِ نفس‌اند؛ زیرا نادانی آدمی را متواضع می‌کند، اما دانایی می‌تواند به او این توهم را بدهد که به حقیقت رسیده است. «نرگس مستانه» آن نگاهِ حقیقت است که نمی‌آموزد، بلکه می‌رباید؛ و آنچه می‌رباید، دانسته‌ها نیست، توهمِ دانستن است.

 

و سرانجام «خانه از غیر بپرداز» یعنی دل را از همه‌ی چیزهایی که میان «من» و «او» واسطه شده‌اند خالی کن؛ حتی از تصویری که از خودت به عنوان عارف، عاشق و دانا ساخته‌ای. زیرا در عالی‌ترین معنای عرفانی، وصال زمانی رخ نمی‌دهد که «من» به او برسم؛ هنگامی رخ می‌دهد که آن‌قدر از «من» خالی شده باشم که دیگر چیزی جز او باقی نمانده باشد. آن وقت «بِهِل تا ببرد» دیگر سخن از فقدان نیست؛ سخن از رهایی است: محبوب می‌آید تا آخرین کسی را که میان من و او ایستاده است—خودِ من—با خود ببرد. 

دامون آزادی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان:

جناب سعدی در این شعر از عناوین ادیان مختلف استفاده می‌کنند تا نشان بدهند برایشان فرقی بین ادیان نیست وقتی مسلمان نباشند.

در سرتاسر شعر، قبل از این‌که به قول دوستان برایش روشن بشود که حیله‌ای در کار است، به باورمندان دیگر ادیان توهین می‌کند.

خود سعدی با ریاکاری و نیرنگ، از ترس جان خودش و وقتی در موضع ضعف بود به دروغ خود را علاقمند به خدای آن‌ها جا زد؛ اما بعد جواز قتل دیگران را به جرم فساد خیلی صریح صادر کرد.

"وگر سر به خدمت نهد بر درت / اگر دست یابد ببرد سرت"

این بیت مصداق عمل خود سعدی علیه آن "برهمن" است و برهانی بر دیگری‌ستیزی سعدی در رابطه با غیرمسلمانان.

سپس خیلی مظلوم‌نمایانه "ز جور فلک" می‌گوید تا عمل خود (قتل دیگری) را توجیه کند و قتل آن شخص را هم اراده‌ی پروردگار می‌داند و خودش را عامل اجرای خواست خدا می‌داند.

این شعر یکی از مصادیق تعصب در فرهنگ ما ایرانیان است که خود را، باورهای خود را و تاریخ و فرهنگ خود را بالاتر از دیگران می‌دانیم و برای دیگران پشیزی ارزش قائل نیستیم.

 

اگر قرار باشد روزگاری ما هم در جهان جایگاهی داشته باشیم باید در گام نخست خودِ تاریخی‌مان رو به نقد بکشیم و با خودمان روراست باشیم. صرفاً به‌به و چه‌چه زدن برای گذشته‌مان و نادیده گرفتن و بدتر از آن توجیه کردن گذشته‌ برای ما سودی نخواهد داشت.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۵:

گر جهان آمده است تا روزی

بزرگمهر در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

شاید بام به معنی بلندی و داد به معنی پرداختن  باشد که سازو کار صبح است که خورشید دارد .  باد هم چون آذرخش،  زود گذر هستند، مثل اینکه نیستند.

حسین مازوچیان در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:

در مورد بیت هفتم ، مصرع دوم ، بیرون «نشایدش» کرد هم مشاهده شده و میتونه درست باشه.در حقیقت سعدی «مهر» که به دل نشسته رو محترم میدونه،و اون رو «شایسته» یک بدرقه محترمانه و آرام در طی روزگاران میدونه.به عقیده من «نمیتوان» در این مصرع سنخیتی با لطافت پنهان در معنای این بیت نمیتونه داشته باشه.«حتی» هم سنخیتی با منطق و روان سلیم سعدی نداره و درست ترین حالت همینه که «بیرون نشایدش کرد الا به روزگاران»

پیام در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴:

با درود به همه. در مصرع آخر، من در جاهایی «دستان اجل» دیدم اومده، «دستان اجل قفا زند این همه را» که فکر کنم صحیح‌تر از «سیل» و «سیلی» باشه. مشهوده که «سیل» در وزن کمی خلل ایجاد می‌کنه و واژهٔ «سیلی» هم که عنوان شده، وقتی به معنای لفظی مصرع مراجعه می‌کنم، برای من «دست‌های اجل همه را پس‌گردنی می‌زند» مناسب‌تر و بهتر از «سیلی اجل همه را پس‌گردنی می‌زند» است، با اینکه هر دو درست هستند.

۱
…
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
۲۲
…
۵۸۱۱