گنجور

 
خاقانی

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باجگه دیدم و طیار وز آراستگی

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

هم بدان منزلِ برداشت فرود آر مرا

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

پیش من لاف ز شونیزیه شو نیز مزن

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

گویی‌ام حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

اینچنین سفته مکن تعبیه در بار مرا

گویی‌ام کعبه ز بالای سرت کرد طواف

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

من در کعبه زدم کعبه مرا در نگذاشت

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

دامن کعبه گرفتم دم من در نگرفت

در نگیرد چو نبیند دم کردار مرا

مغ‌کده دید که من رد شده کعبه شدم

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

شیر مردان در کعبه مرا نپذیرند

که سگان در دیرند خریدار مرا

سوخته بید منم زنگ زدای می خام

ساقی میکده به داند مقدار مرا

حجرالاسود نقد همگان را محک است

کم عیارم من از آن کرد محک‌خوار مرا

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

برهاندهم زنار من از نار مرا

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

واندر این فسق نیازیست به خروار مرا

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

و اندرین تو که منم، نیست کسی یار مرا

مِی‌ خوری به که رَوی طاعت بی‌درد کنی

اندکی درد بِه از طاعت بسیار مرا

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

گِل به بیل تو ندارم من و گلگون قدحی

می‌خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

می‌خورم مِی‌ْ که مرا دایه بر این ناف زده است

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

چند تهدید سر و تیغ دهی کاش بُدی

دست در گردن تیغ تو حلی‌وار مرا

از تو منت نپذیرم که ملک‌وار چو شمع

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

بنشانی خوش و آنگه بکُشی زار مرا

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سِرّ

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

وز پی آنکه ز سِرّ تو خبردار شوم

کس فرستاد به سرّ اندر عیار مرا

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

هم تو کُش کز تو نیاید به دل آزار مرا

تو نکوتر کُشی ایرا تو سبک دست‌تری

خیز بِرْهان ز گراندستیِ اغیار مرا

کافر و مست همی خوانی خاقانی را

کس مبیناد چو تو مؤمن هشیار مرا

 
 
پرسش‌های پرتکرار
غزل شمارهٔ ۱۱ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
رودکی

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

که: مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا

وین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت

برهاناد ازو ایزد جبار مرا

امیر معزی

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا

مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا

به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال

خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا

چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدی

[...]

اوحدی

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا

طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا

بفغانند مغان از من و از زاری من

شاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا

ساخت اندر دل ما یار خراباتی جای

[...]

خواجوی کرمانی

مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا

چون شدم صید تو برگیر و نگهدار مرا

اگرم زار کشی میکش و بیزار مشو

زاریم بین و ازین بیش میازار مرا

چون در افتاده ام از پای و ندارم سر خویش

[...]

فضولی

بغم عشق گلی کرد گرفتار مرا

در عجب آتشی انداخت بیکبار مرا

گاه در جلوه درآورد قد رعنا را

گاه بنمود خم طره طرار مرا

گاه سویم نظر از نرگس شهلا افکند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه