گنجور

حاشیه‌ها

ATAA در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲:

قابل توجه خرافه پرستای مدرن که سنگ کائنات رو به سینه میزنن

Moheb در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

با توجه به انتقاداتی که دوستان نوشته اند وظیفه دیدم که بگویم:
حضرت لسان الغیب با گفتن غزل بدین شکل کاری کرده بس معجزه آسا. بسیاری از علمای دین معتقدند که هر کس قدرت درک علم را ندارد آموزش به او مانند دادن تیغ تیز در دستان زنگی مست است.
خواجه با در قالب غزل قرار دادن نصایح خود کاری کرده که کسانی که قدرت درک نصایح او را ندارند به گفتن به به و چه چهی کار را تمام کنند؛ ولی خواص با خواندن آن به نکات ریز و نصایح گرانقدر او دست پیدا کنند.
در زمان قبل از انقلاب در دورانی یک سری انسان خود فروخته با وارد کردن انتقادات عحیبی به دیوان حافظ، داشتند به مقصود پلید خود یعنی از بین رفتن دیوان حافظ دست می یافتند که شهید مطهری با کتاب گرانقدر خودشان دیوان حافظ را از این فاحعه نجات دادند.
پس بیایید خود را نا خواسته وارد این بازی نکنیم و تنها رویه ی اشعار حضرت لسان الغیب را نگاه نکنیم.
درود

shadi در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:

با سلام و احترام
لطفا در مصرع زیر کلمه اسطرلاب اصلاح گردد
غلط
عشق اصطرلاب اسرار خداست
درست
عشق اسطرلاب اسرار خداست

م هنرمند در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

درود. افراد « کشتی شکسته » خیلی منتظر باشند، منتظر کشتی نجات هستند. فردی که در «کشتی نشسته» منتظر باد موافق به بادبان ها بوزه و به مقصد برسه.
لطفا تصحیح بفرمایید.

بی نشان در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۲:

1: گر نباتی بدانک بدخویی....
2: هین خمش کن در این حدیث مپیچ

بی نشان در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۳:

خاکیان را که هوش می بخشد

سینا در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:

دوستانی که اشاره به ترانه داریوش نموده اند مستحضر باشند که فقط مطلع این شعر ( بیت اول) از حضرت مولاناست و بقیه را شهیار قنبری برای ترانه و با حال و هوای روز سروده بود.

محمد صفاییان در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۶ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۹:

این غزل را آقای علیرضا راستین فر در تصنیفی به نام پرسش اجرا کرده اند
این اجرا را میتوانید از لینک زیر دریافت کنید
تصنیف «پرسش» - خواننده علیرضا راستین فر
پیوند به وبگاه بیرونی

محمد صفاییان در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۹:

تصنیف «پرسش» - خواننده علیرضا راستین فر
پیوند به وبگاه بیرونی

علیرضا رشیدی در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش:

همسرم دادند که بروی از سرم..
من شدم مادرو تو پیر شدی ای برخلاف پسرم...
نام جگرگوشه ی خود من نهادم شهریار...
تو نمیدانی ز دوری همان عاشق خونین جگرم...
میبینم تورا حسرت آن روز من دارم...
که نداشتم اختیارو هنوزم بی صاحب نظرم...
میدانم که نراندی همه عمر بر جوانی هوسی..
اما افسوس که هوس جوانی من در سر دارم...
پدرم بی مهر گوهر خود را داد و رفت...
افسوس که دریغ داشت از مهرتو مرا پدرم..
سیزده را همه امروز به خوشی...
من پس از دیدن تو امروز ز غوغای جهان بد به درم..
رشید

محمد در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۲ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

واقعا عالی است
رهایی؛ آزادگی و ....

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:

سلامی به زیبایی غزلیات حافظ
پیشاپیش عرض می کنم بنده نه متخصص ادبیات هستم نه مصحح ولی همیشه سعی دارم فارغ از نام هایی که گاه بر اذهان سنگینی می کند، با زبان و غزل حافظ، سخن حافظ را درک کنم.
دوستان بحث مفصلی در باره پا در گل بودن یا سر در گل بودن داشته اند و هرکدام هم استنادی دارند
اما مفهوم غزل حافظ را رها کنیم و سراغ فلان مصحح و فلان دکتر برویم چه بسا کاری عالمانه و عاقلانه نباشد.
اگر کمی به مفاهیم دقت کنیم نیاز نیست مشت بر همدیگر بزنیم
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
حافظ در این بیت به روشنی می گوید دلم می خواست که هرگز بی دوست نباشم و بر این خواسته سعی هم کردم ولی نشد
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
آن گاه برای یادآوری روزگار وصل به خرابات می رود (برای یاد روز وصل یا دیدن حریفان) اما می بیند هیچکس نیست. همه رفته اند و تنها خم می مانده است که آن هم از نبودِ میخوارگان و تنهایی، خون در درون دارد و از رفتن بازمانده است و در اینجا دقیقا پا در گل بودن معادل ضعیف این سخن خداوندگار سخن است:
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم
حالا چرا برخی بزرگوارانِ مصحح با دیدن گل مالیدن به سر در برخی استان ها، برای حافظ هم شبیه سازی کرده اند و از امر به این سادگی عبور کرده اند خدا داند و خودشان. وانگهی اصلا مگر در شیراز، آن هم زمان حافظ چنین رسمی بوده؟ و مگر سر در گل فرو می کنند؟
با توجه به بیت بعد دقیقا معنایی که عرض کردم مشخص است:
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
حافظ دنبال دلیل فراق می گردد (که چرا همه رفته اند و فقط خم تنها مانده) هیچ پاسخ روشنی نمی یابد. کسی هم نیست که پاسخ بدهد جز عقل که آن هم در این ولایت هیچکاره است.

ایمان عبیدی در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸:

غمازی را در برخی لغت نامه های فارسی برابر با نمیمه و سخن چینی معنا کرده اند یعنی رابطه دوستی حلال بین دو مؤمن را تخریب کردن،
اما در بیشتر لغت نامه های عربی به معنای اشاره با لب و چشم و ابرو
طراری : دزدی و حیله گری
سبکساری: بی قراری
نگوساری: نگونساری. سرنگونی
تف: گرمی و تور و حرارت
مثال دادن: فرمان دادن

مهدی در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲ - (مناجات اول) در سیاست و قهر یزدان:

ممنون میشم اگه کسی معنی این بیت بفرماید
صفر کن این برج ز طوق هلال باز کن این پرده ز مشتی خیال

دکتر صحافیان در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » آغاز کتاب:

خلیفه و شش فرزند( آغاز کتاب) خلیفه آدمی است که جانشین حق است و هر یک از فرزندان سمبل و رمزی از وسعت وجودی اش( پادشاه حقیقی آن است که بر ابعاد وجودی خویش چیره شود و آنها را هماهنگ نماید)
تویی شاه و خلیفه جاودانه
پسر داری شش و هر یک یگانه
پسر هر یک تو را صاحب قرانیست
که اندر فن خود هر یک جهانیست
یکی نفسست و درمحسوس جایش
یکی شیطان و در موهوم رایش
یکی عقل است و معقولات گوید
یکی علم است و معلومات جوید
یکی فقرست و معدومات خواهد
یکی توحید و کل یک ذات خواهد
چو این هر شش به فرمان راه یابند
حضور جاودان آنگاه یابند
پس از آن از آدمی می خواهد تا در پی پیامبران رود:
-چون آدم لباس سیاه خلافت پوش
-چون خضر قدم در راه مردان گزار
- مکان تو کشتی نوح باشد و زمانت شب قدر( ورای آن دو)
-جلوه گر جمال یوسفی باش
-- چون داود نوازنده موسیقی جهان باش
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

علی شجاعی اصفهانی در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸:

در ظرفی از مشهد به سال 878 ق. بیت دوم این شعر آمده است

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:

رضا ساقی گرامی
با درود و آفرین فراوان
چه حافظانه از دل نوشتید که خوب بر دل می نشیند.
بدون شرح ساده و دلنشین شما, غزلیات حافظ برای من یک مجموعه کلمات ثقیل و سنگین و بعضا عربی بیش نبود.
چه زیبا مرگ صراحی,زلف یار, چوب چوگان, کمانچه میخانه و دور را تشریح و ترسیم کردید.
بدون شک حافظ و خدای حافظ از شما خشنود می باشند.
سپاسگزارم از اینکه برای ما نوشتید.

Ben Omar در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۸:

مصرع اول بیت آخر
سعدیا - دخت انفاس تو بس دل ببرد
صحیح است و الا وزن به هم میریزد.
و منظور شیخ از دخت انفاس - همان اشعارش است.

بی‌نام در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

معنی دو بیت قبل از آخر در جواب مهدیه:
گرم شود روی آب از تپش آفتاب
باز همش آفتاب برکشد اندر علا
بَربَردش خرد خرد تا که ندانی چه برد
صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا
فکر می‌کنم معنیش این باشه:
آب با تابش آفتاب گرم می‌شود
اما در نهایت همین آفتاب است که با گرمای زیاد آن را بخار کرده و به بالا (آسمان) می‌برد
آفتاب آرام آرام آب را به آسمان می‌برد (تبخیر) به طوری که هیچ نمی‌فهمی که آن همه آب چگونه ناپدید شد
اشعه‌ی دلربای آفتاب اینگونه آب را میدزدد و گل و لای آن ته‌نشین شده و باقی می‌ماند

. دکتر شکوهی در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲۴:

لَخت «به شاخ، سنگ به اندازه ثمر ریزد» بی‌معنی است. اَزیرا که به شاخه به اندازه و مقدار ثمر (:میوه) سنگ می‌زنند، نه این که سنگ می‌ریزند!
اگر کسی از نسخه خطی دارد این لَخت را بنگرد و درست کند.

۱
۱۹۹۲
۱۹۹۳
۱۹۹۴
۱۹۹۵
۱۹۹۶
۵۷۲۵