محمد طاها کوشان mkushantaha@yahoo.com در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۹ - رجوع به حکایت ذاالنون رحمة الله علیه:
دوستی چون زر، بلا چون آتش است
خالد معصومی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵:
شهرام ناظری
پیوند به وبگاه بیرونی
خالد معصومی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:
حتما این شعر را با صدای ناظری گوش دهید شاهکار است
برگ بی برگی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳:
بشَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وصال
بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
حافظ میفرماید شمیم و عطر روحبخش عشق را احساس کرده و برق یا نور وصال را میبیند ، و این لحظه امید بخش پایان هجران برای او یا هر انسان سالک کوی عشق است پس ادامه میدهد که خوش بیا زیرا که با عطر تو به خود کاذب می میرم تا به اصل خدایی خویشتن زنده شوم . همانطور که نسیم صبحگاهی در صبحدم با وزیدن بر گل ، آنرا شکوفا میکند ، نسیم شمال یا نفخه الهی نیز بر انسان سالک وزیده و گل وجود معنوی او را باز و شکوفا می کند .
اَحادیاً بجمالِ الحبیبِ قِف وانزِل
که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
شتر حبیب تمثیلی از انسان است که اصل او از جنس خدا و دوست اوست و ساربان نماد اراده آزاد و اختیار انسان . اما این شتر به دلایل گوناگون در بیابان ذهن راه خود را گم کرده و سرگشته و حیران روزگار میگذراند اما به دلیل اینکه از جنس خداست عطر و بوی حضرت معشوق را شناخته و برق وصال حضرت دوست را میبیند ، پس راه خود را از بیراهه باز یافته و به منزلگاه اصلی خود که فضای عدم و آسمان یکتایی ست رهنمون شده و دستور توقف و فرود در آن جایگاه واقعی خود را میدهد زیرا که چنین انسانی بیش از این تحمل جدایی از خدا یا اصل خویشتن را نداشته و در اشتیاق دیدن روی زیبای حضرتش تاب و قرار از دست داده است .
حکایت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
حافظ اشاره میکند که این جدایی انسان از اصل خودکه سرتاسر شب و تاریکی و نا آگاهی بوده است حکایتی طولانی دارد ، پس اکنون بهتر است این حکایت را فروگذارد تا وقتی دیگر . حافظ
روز را که نماد نور ، دانایی و بینایی ست برای وصال ، در مقابل شب که نماد ظلمت ،جهل و بی خردی ست قرار داده و میفرماید
باید به درگاه و آستان آن یگانه که این پرده ظلمت و هجران را برافکند سجده شکر بجای آورد .یعنی که آن نفخه و عطر حضرت معشوق و لطف او موجب این تحول و یافتن راه و بازگشت به موطن اصلی انسان عاشق گردیده که جای بسی شکر دارد .
بیا که پردهٔ گلریز هفت خانه چشم
کشیدهایم به تحریر کارگاه خیال
پس حافظ خطاب به حضرت معشوق ادامه میدهد ، که خوش بیاید و در دل و جانش بنشیند چرا که او یا هر انسان عاشقی پرده های گوناگون که دید زندگی او را تا روز وصال مستور و پوشانده بود کشیده و افکنده است و از این پس حجاب و پرده ای در برابر این نظر و دید خدایی او بجای نمانده و پرده ها یکی پس از دیگری کشیده و فروافتاده است .پرده هایب مانند دنیا طلبی حرص ، بخل ، حسادت ، خودبزرگ بینی و امثالهم که هرکدام به تنهایی مانعی برای دیدن از منظر و نگاه خدا به جهان هستی بشمار میرود و با کشیده شدن هر یک از پرده ها گلریزان میشود یعنی درد و غمهای های ناشی از وجود آن پرده ها جای خود را به شادمانی و شعف میدهند زیرا خدا از جنس شادی بوده و درجهان بینی خدایی جایی برای غم وجود ندارد . گل نماد شادی
ست . در مصرع دوم حافظ به مطلب مهم دیگری اشاره میکند و اینکه همه این ماجرا در کارگاه خیال و فکر به رشته تحریر در آمده و اگر انسان به واقع بخواهد به وصال حضرتش برسد به این راحتی نبوده و کار بسیار زیاد توام با صبر و شکیبایی ، پرهیز ، شکر و عذرخواهی میطلبد تا انسان به آن مقام برسد وگرنه با ذهن و در کارگاه خیال و لفاظی انسان راه بجایی نخواهد برد . البته که حافظ شکسته نفسی نموده و با انکار مقام والای عرفانی خود این مطلب را منتسب به خود میکند که در واقع روی سخن با انسانهایی ست که با دانش ذهنی و خدای خود ساخته ذهنی و با الفاظ زیبا قصد راهیابی به عدم و بینهایت خداوند را دارند که البته زهی سعی بیهوده و کار بی مزد .
چو یار بر سر صلح است و عذر میطلبد
توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
در واقع یار همواره بر سر صلح بوده و این انسان است که ستیزه گر بوده و با عدم تسلیم در مقابل یار و حضرت معشوق در حالیکه اسیر ذهن میباشد ادعای خرد و دانش میکند و در این حال خدا از انسان میخواهد که عذر خواهی نموده و دست از ستیزه جویی برداشته ، تسلیم قضا و کن فکان الهی گردد . همچنین واژه صلح را میتوان به تفویض اختیار خدا به انسان کامل در روی زمین معنی کرد که اورا خلیفه خود بر روی زمین خوانده است . حافظ در مصرع دوم سخن از جور رقیب به میان آورده که مراد از رقیب خود کاذب انسان است و او خود را رقیب حضرت معشوق دانسته و به همین دلیل در مرکز انسان جا خوش کرده و خود را به جای اصل خدا و زندگی جا زده است و به انسان این حس هویت کاذب را القاء میکند . بعضی از انسانهای خردمند و زیرک مانند حافظ خیلی زود به تشخیص و شناخت لازم برای بیرون راندن این رقیب از مرکز و دل خود رسیده و موفق شده اند اما سایر انسانها جور وستم فراوان از این رقیب دیده اند ولی برخی از ما تا پایان عمر جسمانی این رقیب را که از جنس درد و غم و محدودیت است رها نکرده و با این گمان باطل رخت از جهان بر می بندیم .
پس حافظ میفرماید به یمن این صلح ، درهمه احوال میتوان و باید از جور این رقیب گذشت و از او کینه ای به دل نگرفت زیرا که وجود این رقیب نیز طراحی خدا یا هستی مطلق میباشد تا در آغازین سالهای زندگی انسان او را که از جنس خدا و بینهایت است با جهان ماده و فرم آشنا کند و اگرکوتاهی برای رها کردن این رقیب یا خود کاذب صورت گرفته ، از سوی انسان بوده و گناه رقیب نبوده است . به نوعی رقیب در اختیار و اراده خداوند میباشد و هر جور و ظلمی از سوی او با مشیت حضرتش میباشد
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطفیان همه لطف است و کرامت
مراد از همه حال نیز میتواند وضعیت های مختلف انسان باشد که جای تامل و صحبت بیشتری دارد .
به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ
که کس مباد چو من در پی خیال محال
خیال دهان حضرت معشوق یعنی راه یافتن به ذات حق تعالی که در اینجا نیز خیال ، برآمده از ذهن بوده و انسان به سوال در باره کنه و ذات حضرتش اندیشیده که حافظ میفرماید خیال محالی ست . وقتی حافظ والا مقام میفرماید همچون منی ، پس دیگران باید حساب کار خود را کرده و در پی سوالات ذهنی و پروردن خیال محال در دل تنگ و محدود خود نباشند . حافظ ابیات دیگری نیز در این مبحث سروده است مانند :
با هیچکس نشانی زان دلستان ندیدم
یا او نشان ندارد یا من خبر ندارم و یا
زلف چون عنبر خامش که ببوید ؟ هیات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی
به خاک ما گذری کن که خون مات حلال
از دید عارف هر انسانی در این جهان غریب و جدا افتاده از موطن اصلی خود میباشد و عشق انسانهای وارسته ای چون حافظ برای بازگشت به وطن که بینهایت خداوندی میباشد در نهایت به قتل و کشته شدن در راه این عشق می انجامد . قتل خود کاذب ذهنی انسان بدست حضرت معشوق تنها راه چاره و درمان انسان است تا او به حضرتش زنده و در موطن خود با او یکی شود . حافظ میفرماید حضرت معشوق چه خوب او را کشته است که خونش حلال حضرتش باد . پس از خدا میخواهد تا با گذری بر کشته خود ، با خود خدایی حافظ یکی شده تا به وصال برسد . در آخر چند بیت از مثنوی مولانا در این رابطه :
گر بریزد خون من آن دوست رو
پای کوبان جان برافشانم برو
آزمودم مرگ من در زندگیست
چون رهم زین زندگی پایندگی ست
سید محسن در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
درود بر ادیبان------همسری جز زلف نبود یک زمانت---درست است
سید محسن در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:
ای آفتاب طفیلی در سایه جمالت---درست بنظر میرسد
آذر. خانم معلم جغرافیا از اراک در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
درود و سپاس از شما که با وجود اختلاف نظر ،رعایت ادب را می کنید . باز هم خوبه که نظرها یتان را به اشتراک می ذارید
سید محسن در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:
درود بر ادیبان---پیشنهاد میشود
بس که گفت و بس دُرِ معنی که سفت
به معنا نزدیکتر است
. دکتر شکوهی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵:
این لخت را درست کنید:
نا-درست: باید که تو این اسار از خلق بپوشانی
درست: باید که تو این اسرار ...
پدرام شعبانزاده زیدهی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۷ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۹:
دکتر شفیعی کدکنی در کتاب "صور خیال در شعر فارسی" این قطعه را متعلق به قطران تبریزی دانسته است.
عین متن کتاب:
" در صور خیال او(رودکی) نشانه های فرهنگ زردشتی به خوبی محسوس است یا بهتر است بگوییم در صور خیال او عناصر ایرانی قدیم بیش از عناصر اسلامی و عربی است و بیشتر شعر هایی که منسوب بدوست و در آن ها سخن از فرهنگ عربی و سامی است، شعر هایی است که از او نیست از قبیل رباعی یوسف روئی کز او فغان کرد دلم یا تشبیه غم به کوه قاف یا اینکه دلش از کرشمه سلمی چون خاطر مجنون از طره لیلی گرفته که مسلم از او نیست و از قطران تبریزی است."
زهرا در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۰ - در ستایش ملک ارسلان مظفر:
گاه استعاره هایی دیده می شود که خود یک تشبیه بلیغ اضافی است؛ مثل «سقف نیم خایه» که استعاره برای فلک است و کنایه از هفت آسمان.
آن خایه های زرّین از سقف نیم خایه
سیماب شد چو برزد سیماب آتشین سر
«خانة زرین»: «خانة زرین: کنایه از آفتـاب و سـتارگان باشـد و فلـک هـشتم را نیـز گویند» (برهان)
سیماب فلز مایع و سیالی است که خاقانی آن را دستمایهای قرار داده برای ساختن تصویری زیبا از برآمدن آفتاب.
شکلگیری این تصاویــر از مشاهدة تخم پرندگان و ترازوی زرد رنگِ فروشندگان، و صحنة پختــن نان، نقش اساسی داشته است:
همایون در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۹:
غزل آیینه جان
جلال دین چاره کار انسان را در ملاقات و دوستی با شمس میداند، شمس در فرهنگ و آیین جلال دین یک آغاز است، آغاز راهی که جلال دین پس از آن می پیماید، و نشانی های آنرا آشکار میکند
وقتی عکس گوهری در آیینه جان او می افتد دیگر همه تلاش های گذشته برای پاکی روح و روان و صیقلی کردن اندیشه و شیرین کردن جان و بزرگی من از کار می افتد و فرهنگ نوین در کار می آید، این آیین ریشه در کیش مهر و پیر مغان دارد ولی مهم بکار افتادن آن است که با پیدا شدن شمس و ملاقات او با جلال دین صورت میگیرد
. دکتر شکوهی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲۶:
وزن این شعر را نا-درست نوشتید.
غلامرضا در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
گل و خار، صنعت ادبی تضاد
غلامرضا در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
گل به سودای رخت از همه کس "خارتر" است
Fahimi در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۳ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸:
معنی دار هم هست
فیروزان در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۴ - نکنم اگر چاره:
ملت ار بداند ثمر آزادی را
برکند ز بُن ریشه ی استبداد را
گیتی خوانده و از ابیات این تصنیف استفاده کرده. بنظرم در زمره بندهای تصنیف است
هادی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶:
آدمی در مسیر سیر الی الله و رسیدن به وحدت وجوب حضرت حق دچار انواع و اقسام ابتلاات و امتحانات الهی و دیگر سنت های الهی میشود که با مطالعه تذکره اولیاالله متوجه میشویم که وارد شدن این موارد بر سینه های عاشقان و شیفتگان خدا ، چه سختیها و مصائبی رو متحمل شدن و پس از درک و شهود که مختص به همان بنده و خدای خویش است ،چون قبلا از هر کدام تعهد و قول گرفتن که به هیچ وجه راز ورمز بین خود و الله را جایی بازگو نکنند که حافظ با ذکاوت تمام، ترس از اشک چشم و قلب آدمی و گفتن حدیث و ... که اینها تنهای تنها با خود آدمی هست رو گوشزد میکنه که میتونه گفتنش باعث بریدن از حلقه وصل الهی بشه چه برسد به اینکه برای کسی بازگو کرد، به زیبائی و نشاط خاصی بیان میکنه و در ادامه میفرماید با صبر جمیل از سنگ به لعل تبدیل میشوی و تاوان آن جگرخون شدن است و شدت غم آنچنان زیاد است که راه گریزی جز پناه بردن به دامان خدای مهربان نیست و برای آن بسیار خواهش و استدعا و درب کوبیدن رو ارائه کرده و امیدواره که بالاخره یکی ازینها مثمر ثمر شود و وقتی این مهم حاصل شد انسان خاکی با مهر و عطوفت خالق هستی رویش روشن و مانند طلای ناب درخشان میشود،البته که در این مسیر عده ای متکبر و حسود تنگناهایی رو به وجود می آورند ولی از خدا میخواهد که مبادا اینان صاحب جاه و مقام حتی دنیایی شوند که بسیار تاسف بار میشود و در آخرتاکید میکند که با وجود داشتن تمام صفات پسندیده چه ظاهری و چه باطنی این رو دریافتم که مسائل زیاد و نکات باریکتر از مو به فروانی هست که آدمی بتواند کسب کند و بفهمد تا در پیش اهل خرد و صاحب رای و امر جایگاهی مورد احترام انان پیدا کند و وقتی که با این جایگاه به سر دروازه اصل حقیقی رسیدی همگی به سجده و تسبیح ذات حق میپردازید پس کماکان سکوت کن و دم بر نیاور که این کلید در دست توست وگرنه باد صبا حتما با خبر خواهد شد
حمید هاشمی کهندانی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
چطور قابل تصور است که حفاظ مثل رانندگان مینی بوس در دوران ما بنویسد
شادی فلانی صلوات
خالد معصومی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۰: