گنجور

حاشیه‌ها

Polestar در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۲:

وای خیلی قشنگه

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱:

علیرضا گرامی ...درود بیکران ...عالی بود 

احسان در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۸ - خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان:

«گفت از آنک خورده ام گفت این خفیست»

این «گفت» دوم باید چیز دیگری باشد چون نظم پرسش و پاسخ را بین محتسب و مست که به طور متناوب، یکی این و یکی آن، انجام می شود، به هم می زند.

Polestar در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۱ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲ - غروب و مهتاب دریا:

خیلی قشنگه

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۵۷ در پاسخ به احسان دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱:

واقعا ...

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۵۵ در پاسخ به م-ب دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳:

خدا به نظرم از قبل همه چیز را میداند اما دلیل اینکه باز ما باید این راه ها را طی کنیم تا به قیامت و ...برسیم این هست که خداوند به ما نشان بدهد که خودت این راه را انتخاب کرده ای ... تو هر راهی را هم که بروی او پایانش را میداند ؛یعنی هر شروعی را از هر راهی که بروی پایانش بر او آشکار است ...ولی برای تو نه ،!

پس این خدا نیست که تو راه به آن را فراخوانده خودت بودی که خواستی بروی ...

پس خدا میخواهد نشان دهد که اختیار داشته ای و رفته ای ...و خدا در اینجا تنها ناظر اعمال است و محافظ ما ... 

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۹ در پاسخ به مهدی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:

سلام در این که در آلبوم گنبد مسما هم استاد خوانده باشند شک دارم اما در آلبوم قاصدک خوانده اند 

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰:

صفا بانو !درود ...

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۲۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:

من با محمد یزدی موافقم 

برگ بی برگی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:

سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم 

که من نسیم حیات از پیاله می جویم

سرم خوش است یعنی‌مست و سرخوش هستم ، از نوعِ آن سرخوشی و شادی که از درون و بدون سببهای بیرونی است، انسانهایِ زنده شده به عشق یا اصلِ خود غم و دردی بجز درد فِراق از معشوق ندارند و حافظ میفرماید که او  و چنین انسانهای عاشق و مست به بانگ بلند یا  اطمینانِ قلبی بر روی این مطلبِ مهم تاکید می‌کنند که نسیم یا نفخهٔ الهیِ زندگی بخش از پیالهٔ میِ خرد و معرفتِ ایزدی که طریقت  عاشقی ست به مشام میرسد و راههای دیگر مانند زهد و پرهیزکاری های از رویِ ذهن راه به جایی نبرده و موجبِ رستگاریِ انسان نخواهند  شد .

عبوسِ زهد به وجهِ خُمار ننشیند

مریدِ خرقهٔ دردی کشانِ خوش خویَم  

عبوسی زهد و پرهیزکاری این بیت در مقابل شادی و سر خوشی انسان عاشق و مستِ بیتِ قبل آمده است و مؤیدِ این مطلب است که چون خداوند از جنسِ شادی بوده و انسان نیز از جنس خداوند است بالطبع  باید همواره شاد و سرخوش زندگی کند و همین امر اثبات کننده حقانیتِ طریقت عاشقی و خماری نسبت به طریقِ زهد و گوشه نشینی و عبادات بر مبنای فکر میباشد، زاهد به دلیل اینکه همواره دیگران را در اشتباه و گناه تصور کرده و خود را به حق میداند عبوس و بد خُلق است نسبت به خَلق، اما این عبوسی به وجه یا چهرهٔ خمار یا انسانهایِ عاشق و طالبِ شرابِ عشق نمی نشیند، یا به عبارتی انسانِ عاشق با عبوسی و بدخلقی بیگانه بوده و شادیِ بدون علتهای بیرونی در چهرهٔ او نمایان و با همه انسانها فارغ از اعتقادات آنها مهربان بوده و با روی خوش مواجه می‌شود، دردی کشان انسانهای بزرگی مانند مولانا  و حافظ هستند که دُردِ شرابِ عشق را کشیده و آنرا خالص و بدون هر غم و دردی به انسانها عَرضه میکنند، دُردِ شراب در اینجا همان سوء برداشت از کلام الهی ست که زاهد مغزِ مطالب را رها کرده و به ظاهر و پوستهٔ آن چسبیده است، این ظاهر  علاوه بر ایجاد غم  و درد در شخص زاهد، نتیجه آن عبوسی را که غم و درد است در بین سایر انسانها منتشر می کند. خرقهٔ زاهد پوششی از ریا، تظاهر و عبوسی ست اما خرقهٔ انسانِ عاشق و مشتاق شرابِ عشق که دُردِ شراب را کشیده و شرابِ خالص و صافی را به دیگران نیز می چشاند خرقهٔ پاکی و صداقت است و حافظ مریدِ چنین عاشقانی ست که نتیجهٔ اندیشه و کارِشان خوش خویی و انتشارِ شادی در بینِ سایر انسانها می گردد و نه بدخلقی و ترس و غم.  دردی کش به معنی شراب خوار نیز آمده است اما در این بیت بنظر میرسد کشیدن درد یا صاف کردنِ شراب از رسوبات مورد نظر باشد .

شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست 

کشید در خمِ چوگانِ خویش چون گویم 

پس‌از آنکه حافظ یا سالکِ کویِ عشق  راه عاشقی را برگزید، به سرگشتگی شهره میگردد یعنی شخص تشخیص داده است که از جنس خداوند بوده و باید بسوی او رجعت کند اما راه را نمیداند، گاه با این مکتب و گاه به مکتبی دیگر گرایش پیدا کرده و راه هایِ مختلف را می آزماید که برخی از آن راهها خطرناک بوده و احتمال لغزش و انحراف بسیار بالایی وجود دارد، در این‌حال ابرویِ دوست که در اینجا نمادِ هستی و کل کائنات است، کلیه امورِ این انسانِ عاشق را بر عهده گرفته، او را مانند گویِ چوگان به هر سوی که مصلحت بداند به گردش در می آورد، این همان کن فکانِ الهی ست که سالکِ عاشق نیز باید مانند گویِ چوگان، بدون مقاومت و ستیزه خود را در اختیار چوگانِ حضرتش قرار داده و تسلیمِ محض شود. گوی هرگز به سوار کار اعتراضی نمیکند که چرا در این جهت خاص او را به گردش درمی آورد زیرا میداند شاهِ چوگان باز کار خود را بدرستی و بهترین نحو انجام داده و غالباً  نیز سالک را به سویِ بزرگ و پیرِ راهنما رهنمون میگردد که حافظ در بیت بعد به آن می پردازد. 

گرم نه پیرِ مغان در به روی بگشاید 

کدام در بزنم ، چاره از کجا جویم ؟

معنی بیت کاملأ  واضح بوده و در ادامهٔ بیت قبل میفرماید که اگر انسان تسلیمِ محض نشده و برای رهایی خود به پیر مغان یا همان پیر می فروش مراجعه نکند و یا پیر دربِ میکدهٔ عشق خود را به روی او باز نکند و پذیرایی نباشد دربِ دیگری وجود نداشته و راهِ چارهٔ دیگری برای نجات و رسیدن به ساحلِ امن وجود ندارد، مسجد و سجاده و زهد یا مکانهای مذهبی ادیان که جز عبوسی سرگشتگی  بیشتر ارمغان دیگری برای انسان نداشته و انسان را  به وحدت با خدا نمی رساند  پس کدام در دیگر را میتوان زد ؟ هیچ در و راه دیگری جز راه عاشقی و استمداد از پیر معنوی وجود ندارد.

مکن در این چمنم سرزنش به خود رویی 

چنان که پرورش میدهند می رویم 

حافظ میفرماید اگر او را در این چمنِ زندگی و سبز اندیشی می بینی که هرکجا پای بگذارد همانندِ جای پایِ خضر چمن و سبزه می روید، گمان مبَر به خودی خود به این رشد و رویش رسیده است ، بلکه هستی یا خدا و پیر‌مغان هستند که او را پرورش داده اند ، یکی از دلایل این پرورشِ نیکو، تسلیم شدن مانند گوی در برابر  چوگانِ خداوند یا زندگی ست که امورِ معنوی و دنیویِ سالکِ عاشق را در دست گرفته و او را تا این مقام رسانیده اند .

تو خانقاه و خرابات در میانه مبین 

خدا گواه که هر جا که هست با اویم 

در میانهٔ ابیات و غزلهایِ بسیاری حافظ از خانقاه و خرابات سخن به میان آورد است بگونه ای که مخاطب می اندیشد خداوند را در جایِ دیگری نمی توان یافت و یا اینکه مگر خداوند در زمان و مکان است؟ البته که خداوند در مکان نمی گنجد و اگر حافظ از چنین تمثیل هایی بهره می برد چاره ای جز این نیست که بوسیله‌ی تمثیل با ما سخن گوید، پس می فرماید همان خدا گواه است که هرجا او هست حافظ نیز همان جا با اوست، درواقع خداوند همه جا هست، پس حافظ نیز پیوسته با اوست چرا که خود فرموده است از رگِ گردن به انسان نزدیکتر است.

غبارِ راه طلب ، کیمیای بهروزیست  

غلام دولت آن خاک عنبرین بویم 

انسانِ سالک در راه طلب یا در آغاز و اولین مرحلهٔ راهِ عاشقی قطعأ  با سختی هایی روبرو خواهد شد که حافظ از آن به عنوان غبارِ راه  نام برده است، این غبار و سختیِ راه کیمیایِ بهروزی و خوشبختیِ انسان است، یعنی اکسیر گونه مس وجود انسان را به طلا تبدیل  کرده او را به خوشبختی  و سعادتِ حقیقی میرساند، یکی از این سختی ها دل بریدنِ انسان از تعلق خاطر به چیزهایِ ذهنی و مادی میباشد، در مصرع دوم میفرماید  در راه عاشقی و رسیدن به حضرت معشوق و خاک معطر عنبرین  او ، این غبارها که چیزِ مهمی نبوده ، او یا  سالک عاشق  غلام  و بندهٔ چنین دولت و نیکبختی  ست.

ز شوقِ نرگسِ مستِ بلند بالایی 

چو لاله با قدح افتاده بر لبِ جویم 

نرگس یا چشمِ مست در اینجا استعاره ای ست از جذبهٔ اسرار آمیزِ حضرت معشوق و انسانِ عاشق از شوقِ رسیدن به چنین مقامِ بزرگِ معرفتی و برخورداری از جذبه و عنایاتِ حضرتش همچون لالهٔ داغ دیدهٔ عاشق قدح در دست بر لبِ جوی نشسته و در انتظارِ جاری شدنِ آبِ حیات و زندگانی در این  جویِ هستی بسر میبرد تا با با برخورداری از این آب جهان را از منظرِ نرگسِ مستِ آن بلند بالا و رفیع مرتبه ببیند .

بیار می که به فتویِ حافظ از دل پاک 

غبار زرق به فیض قدح فرو شویم 

در این بیت حافظ به کاربرد و فایده آن می یا آبِ زندگانی پرداخته و میفرماید قدحی از این شراب  و آبِ حیات میتواند غبارِ زرق و نفاق را از دلِ پاکِ انسانِ عاشق بزداید و او را بطورِ کامل به وحدت با خداوند یا زندگی برساند، زرق در اینجا به معنیِ نفاق یا دوگانه دیدنِ انسان و خداوند میباشد ، برطرف شدنِ غبارِ زرق سالک را به مرتبه اعلا میرساند که در آنجا کل هستی را نورِ واحد می بیند و نفاق و جدایی برای همیشه از وجود او  رخت بر می بندد .

 

ابوالفضل در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

بسیار بسیار دلنشین

طوقدار در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۶۴ - نامهٔ چهارم خشنودى نمودن از فراق و امید بستن بر وصل:

امید وصال را بر رسیدن به وصال ترجیح میدم. یکی وصل و یکی هجران پسندد. ودرد را بر درمان. مرد را دردی اگر باشد خوش است. به امید لطفش.

آینۀ صفا در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰:

,

,

 

’,

 

,

 

S, t

 

’,

 

’,

 

’,

محمد یزدی در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:

به نظر می رسد در مصراع نخست بیت ششم، «از» نادرست بوده و «ار» صحیح باشد.

بخسب «ار» نفهمیده ای درد جان

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳:

سلام و درود 

سایت خیلی خوبی دارید به نظرم اشعار شعر نو هم اضافه کنید خیلی خوب میشود اشعار حسین منزوی نیما یوشیج ابتهاج بهبهانی شاملو قیصر امین پور و...خیلی خوب میشود !

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۶ در پاسخ به علي مختاري دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۳ - تیره‌بخت:

امید که هیچ کودکی و نوجوانی و در کل هیچ فرزندی این مشکلات را نبیند ...فکر نکنم کسی بتواند ابنن خاطرات آزرده کننده را حاشیه کند ،ولی هستند اطراف مان بسیار ،که اینگونه باشند ...

 

شعر به شیرینی تمام ،و به بهترین شکل ممکن توصیف کرده ...من که با این شعر اشک ریختم ... .

درود ...

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۲۸ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۴:

با ناشناس موافقم 

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۰۶ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دل‌آزار:

سلام ...حاشیه ها را خواندم زیبا بود و خاطراتی که پشت هر حاشیه بود با اینکه برای من نبود اما مثل یک کتاب که وقتی میخوانی خود را در شخصیت اصلی کتاب میبینی بود ...

من سن کمی دارم 

عاشق به معنای چیزی که بیشتر انسان ها میپندارند نشده ام ...اما عاشق کسی شدم که برای من بالاتر از هرکسی بود ...معلمی که برای من معلم تنها نبود ...اشکهای زیادی برای او ریختم ...و با لحظه لحظه دوران با او قلبم دردی داشت بس عجیب ...

روزها گذشت و دیگر او رانمیبینم...اما بدتر از جدایی و انتظار چیزدیگری هست...گذر زمان ...

هیچگاه کسی نخواهد فهمید که آنکس که به او عشق ورزیدی ،همان یار حقیقی نیست و در انتظار یار حقیقی بمانی ...یاری که هیچگاه ندیده ای ...گول زدن خود ...برای دوری از غم ... و این یعنی دور کردن خود از حقیقت :

اینکه هیچگاه آن یارخیالی را نمیبینی ...

 

 

 

و اما، بانو روفیا عزیز ...

این خود یک عشق است ...اینکه سختی ها و...را به جان بخری تا بالاخره به مقصد رسی..ملامت ها و ناسزا را و هر چیزی را ...

حافظ گفت :   ..والله ما راینا حب بلا ملامه ...

هر چیزی که شما گفتید ///کم توجهی ،تحقیر ،سنگدلی ،جفا...///و باز هم عاشق بماند... .؛

آری باید بماند اگر نماند که عاشق نیست !او خود کم بین نیست!ولی خود را در عاشق یار کوچک میداند ؛او عاشق میماند چون عاشق است ...

آری عشق بیماری ست ولی با این اسم ها روان شناختی و درمانی .... نه ؛ بیماری عشق همان بیماری عشق است و بس؛ 

...علت عشق از علتها جداست ...  این بیت و این شعر مولانا به خوبی عشق را نشان داده ... .

 

 

به هر حال دوست دارم در ادامه حرف م از معلم عزیز خود تشکر کنم ...

معلم عزیز من همچو آن یار خیالی بود ...

امیدوارم معلم عزیز من در هر لحظه و هر مکان به عشق ورزیدن به دانش آموزان ادامه دهد و همیشه و هر مکان تابنده در تیرگی ها باشد ...دوسش دارم به جان ...

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ خلیل‌الله خلیلی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲:

سلام و درود حرف پارسا کیان درست است ؛به جای این،ای درست تر است 

۱
۱۷۵۵
۱۷۵۶
۱۷۵۷
۱۷۵۸
۱۷۵۹
۵۸۱۱