Leopard در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:
ای دلبر عیسی نفس ترسایی**خواهم که به پیش بنده بی ترس آیی
گه اشک زدیدهٔ ترم خشک کنی**گه بر لب خشک من لب تر سایی
برگ بی برگی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴:
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بیخبر نرود
نظر در اینجا در معنیِ منفیِ خود آمده و شاملِ هر چیزِ بیرونی می شود و با توجه به مصراع دوم که غالبِ انسانها بی خبر به دنبالِ آن روان می گردند می تواند باورها موردِ نظرِ حافظ بوده باشد، باورهایِ اعتقادی، سیاسی، علمی، و اجتماعی از آن جمله هستند و شیادانی در کمینِ انسانهای ساده دل نشسته و آنان را به درگاهِ خود فرا می خوانند تا دیگران را نیز با خود همراه نموده و به نیات و مقاصدِ خود که عموماََ دنیوی و مادی است برسند، حافظ میفرماید خوشا به حالِ دلی که احساسی و زودباور نبوده و برایِ هر خوانش و فراخوانی درباره آن بیندیشد و تحقیق کند، سپس با آگاهیِ و بینشِ کامل آنرا بپذیرد و یا رد کند. همچنین این نظر درباره چیزها و نیازهایِ مادی نیز صدق می کند و انسان باید نسبت به نیازِ واقعیِ خود برایِ جذابیت هایِ این جهانی با خبر شود و سپس در راهِ بدست آوردنِ آنها بکوشد.طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
لب شیرین در ایجا کنایه از کامیابی از چیزهای مادی این دنیاست و حافظ میفرماید اُولا و مقدم است که انسان طمع بدست آوردن و کامیابی از این جذابیت های ذهنی و دنیوی را از سر بیرون کند اما طبیعت و ساختار انسان تمایل و جذب شدن به سوی شیرینی و لذات دنیوی ست، پس چگونه به دنبال آن لذات نباشد؟ یعنی که ساختار ذهنی شکل گرفته در انسان پس از ورود از دنیای معنا به جهان فرم انسان را متمایل به چیزهای جسمی کرده است وگرنه اصل انسان که با جسم بیگانه است.
سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی
که نقش خال تواَم هرگز از نظر نرود
سواد یا سیاهی چشم در برابر سفیدی و در نتیجه کوری چشم آمده است و در اینجا حافظ از خدا یا اصل هشیاری خدایی خود استمداد طلبیده میفرماید انسان با قرار دادن چیزهای جسمی این جهان در دل و مرکز خود غمدیده میشود زیرا آنگونه که ابتدا تصور میکند با بدست آوردن فلان چیز، یا آویختنِ به فلان باور زندگی او بسامان شده و خوشبخت خواهد شد تصوری باطل بوده است، پس او در پی چیز و یا باورِ دیگری خواهد رفت و آنقدر به این کار ادمه میدهد تا سرانجام با غم چیزها و اشکهای برآمده از آن، سواد و سیاهی چشمانش یعنی جهان بینی خدایی و دیدن جهان از منظر خدا بطور کلی از دست میرود، پس حافظ از خدا استمداد میجوید که چنین مباد و همواره نقش خال خود بر انسان را به او یادآوری کند تا بداند که او از جنس خداست و نه اجسام و بداند که اجسام و باورهایِ تقلیدی قادر به خوشبخت کردنِ او نیستند و تا فرصت باقی ست و انسان هنوز نور دیده خود را کاملأ از دست نداده است به اصل خود بازگردد. عرفا معتقدند خداوند نشانه یا خال خود را بر انسان نقش نمود و او را برای جانشینی خود بر روی زمین و دنیای فرم برگزید .
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
پس حافظ به درگاه حضرت معشوق استغاثه میکند تا همانگونه که به باد صبا اجازه میدهد عطر زندگی بخش او را به هستی و کائنات ببرد، عطر خود را از او یا انسان دریغ ندارد، باشد که گل وحود انسان نیز با این شمیم باز شده و به اصل خود زنده شود و زین پس از چیزهای بیرونی و ذهنی طلب آرامش، امنیت و خوشبختی نکند .سر زلف حضرت معشوق حلقه اتصال و تنها دستاویز انسان است که بدون آن اوضاعش بسامان نخواهد شد و بسر نرود .
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
هرزه گرد و هرجایی دل جسمانی و ذهنی انسان است که هر لحظه در فکر بدست آوردن چیزی ست که گمان میدارد با آن چیز کامل شده و نقصش برطرف خواهد شد، حرصِ انسان برای سرک کشیدن به اندیشه هایِ گوناگون و مکاتبِ مختلفِ فلسفی و اعتقادی نیز کاری است بی نتیجه که با این تنها هنر خویشتنِ کاذب، هیچ کار اصلی انسان در این جهان به پیش نمیرود. کار اصلی انسان بازگشت به اصل خدایی خود است. حافظ و مولانا در غزلهایِ دیگری نیز انسان را از این هرزه گردی و سَرَک کشیدن به مکاتبِ رنگارنگ و متنوع برحذر داشته اند؛به کویِ میکده هر سالکی که ره دانست درِ دگر زدن اندیشه تبه دانست
و مولانا که می فرماید ؛
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد درون چیزِ دگر دارد
در این بازارِ عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکّانِ کسی بنشین که در دکّان شکر دارد
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
حافظ در ادامه بیتِ قبل خطاب به متشرعین (و حتی بنظرِ نگارنده به فلاسفه) می فرماید مکتبِ حافظ شراب است و مستی، یعنی اگر او یا سالکِ عاشقی مست باشد همین برای پیمایشِ راهِ عاشقی و رسیدن به مقصد کفایت می کند، پس به چشمِ حقارت در او نگاه نکن که حافظ از فلان مسأله فقهی بی خبر است و یا با مکاتبِ گوناگونِ فلسفی بیگانه و بی خبر می باشد، اینها همه دانشهایِ برآمده از ذهن بوده و اهمیت یا کاربردی در زنده شدنِ انسان به عشق ندارند، مولانا نیز دانشمندِ علومِ عقلی و کلامی، فقه و اصول، فلسفه و علومِ دیگر همچون امام فخرِ رازی را مثال زده، می فرماید؛اندر این بحث ار خرد ره بین بُدی فخرِ رازی راز دانِ دین بُدی ودر جایی دیگر؛
عقلِ جزوی عشق را مُنکر بوَد گرچه بنماید که صاحب سر بوَد
پس حافظ معتقد است آنچه آبرویِ شریعتِ حقیقی ست همان قدر و میزانِ مستیِ حافظ و سالکِ عاشق است که همین مقدار می تواند او را به منظورِ اصلیِ حضور در این جهان سُوق داده و راهنما باشد.
من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
و حافظ میفرماید که او گدای این جهان نیست و بلکه به اصل خود و خرد و هشیاری اصلی خود فقیر میباشد. سرو قامت رمز خدا یا هشیاری اصیل خدایی انسان است و میفرماید انسان بجای گدایی از این جهان بایستی به آن سرو قامت فقیر و حریص باشد، معشوقی که باید برای دست یابی به او سیم و زر را به پای او بریزی، یعنی دلبستگی خود به چیزهای ذهنی و مادیِ این جهان را که گمان میبری ارزشمند هستند از یاد برده و تعلق خاطری به آنها نداشته باشید .
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به در نرود
میفرماید ای انسان تو از مکارم اخلاق یا جنس خدا هستی که ورای این عالم ماده و جسم میباشد، پس وابسته به دانش هایِ کتابی و تقلیدی مشو و وفای به عهد موسوم به الست را فراموش مکن. در این عهدنامه خدا از انسان اقرار گرفت که او نیز همان صفاتِ خداوندی را دارا میباشد، پس اگر بخواهد بدونِ تفکر و تحقیق در اسارتِ مکاتب و باورهایِ گوناگون درآمده و یا دانشِهایِ تقلیدی را اصل گرفته و در دل خود قرار دهد از وفای به عهد خود دور خواهد شد .
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
انسانی که وفای به عهد خود را از یاد برده و دل به باورها و چیزهایِ ذهنی و مادی این جهان سپرد سیاه نامه است و فکر و ذهن او نیز حول محورِ همان چیزها میچرخد، همانطور که جوهر و سیاهی قلم به سر قلم تراوش میکند انسان نیز هرچه را در دل قرار داده است به فکر و عمل او تراوش میکند، اگر عشق به زندگی و خرد خدایی در مرکز او قرار گرفته باشد جهان را زیبا و از نگاهی خداگونه به آن مینگرد و اگر سیم و زر یا علومِ بی تحقیق و بی اساس در دلش نهادینه باشد دود و سیاهی و درد به فکر و اعمالش ریخته میشود.
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو با شَه در پی هر صید مختصر نرود
تاج هدهد در معنیِ منفیِ خود آمده و کنایه از مُدعیانِ پیشاهنگی و راهنمایانِ معنوی است که دستارهایِ رنگارنگ بر سر گذاشته، بر دانشِ کتابیِ خود مفتخر بوده با چشمِ حقارت در عاشقانِ مستی همچون حافظ و مولانا می نگرند، پسحافظ از خداوند می خواهد او را به خود وامگذارد اگرنه ممکن است او نیز با غره شدن به تاجِ هدهدش از راه و طریقتِ عاشقی بیرون رود، او می خواهد تا بازِ سفید باشد که با پادشاه است و در پیِ صیدهایِ بزرگی مانندِ تغییرِ جهان، نه همچون فلاسفه و عالم و زاهدی که اگر بتوانند حداکثر قادر خواهند بود با ابزارِ تاجِ هُدهُد و دانشِ محدودِ کتابی و ذهنیِ خود چند نفری دردمندِ مستأصل و منفعل را گردِ خود جمع کرده و با موعظه هایِ تکراریِ خود آنان را به راهِ راست راهنما باشند در حالیکه خود با عشق بیگانه و لبریز از درد و خشم و کینه هستند اما توهمِ کمال و راهنماییِ دیگران را دارند.
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرودپس حافظ بمنظور دستیابی به این هدف و رسیدن به مرتبه بازِ شاهی و صیدهایِ بزرگ طلبِ باده می کند که از همه مشتاق تر است به آن، اما بشرطِ اینکه سخنان و مطالبِ ذکر شده در بینِ مجلسیان باقی مانده و به بیرون درز نکند، زیرا چه بسیار عالمانِ دینی و فلسفیِ روزگار را بر علیهِ حافظ بر می انگیزد و می شوراند چرا که دکّان و منافعِ خود را در خطر خواهند دید.
Abbas در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳۸:
سلام فکر کنم در بیت 11 (می کندرزق هلال خود حرام) کلمه حلال درست هست.
زهرا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۲:
غم و دلتنگیی که توی این بیت هست....
تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت
از هوس زخمه تو کم ز یکی تار شدم
سجاد در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷:
در بیت واپسین، "به" به معنای سوگند نیست، بلکه به معنای "در، اندر، درون" اومده و در واقع پاسخ خداوندگار شیراز به تحدیه!
سجاد در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
همیشه "الف" رو نماد راستی و سربلندی و استواری دونستن و "واو" رو نشانهی خمودگی و سرافکندگی ...
اما خداوندگار شیراز در بیت الغزل این سروده خرق عادت فرموده!
در واپسین بیت، الفِ دروغین و محافظهکارِ "ار" رو -به درستی- با واو جایگزین کنین تا "چهره بنماید صنم" ...!
لاذن توسل در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰:
من اگر خارم وگر گل چمن آرایی هست
که ازآن دست که میپروردم میرویم.
این بیت چه ایرادی داشته که جناب قزوینی با جایگزینی ( او میکشدم) به جای (میپروردم) ادعای تصحیح داشتهاند؟ تمام نسخههای خطی مورد ارائه گنجور نیز به همان شکل و به سیاقی که ما شیرازیها از قدیم خواندهایم و شنیدهایم نگاشته شدهاند. سپاس
علی میرزاشاعری در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۸:
هنر نزد ایرانیان است و بس.این جمله نوع نگاه ایرانی را به هستی بیان می کند و امروز هم بر سر زبان هاست.این نوع نگاه را شاید یک خود شیفتگی بتوان نام نهاد چون بنا بر نیاز های هر جامعهای هنر های گوناگونی شکل گرفته و می گیرد و اینکه چشم بر روی هنرهای دیگر اقوام ببندیم چیزی از هنر آنها کم نمینماید و چیزی هم به هنر ما افزوده نمیکند. بهتر است واقع بینی پیشه کنیم و هنر خودمان را نیز در کنار هنرهای دیگران قدر بدانیم
برگ بی برگی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲:
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
سرِ کویِ معشوق همان راه و طریقتِ عاشقی ست، ملامت یعنی سرزنش و هر سالکی که در سرِ کویِ معشوقِ الست سکنی گزیده و به کارِ معنوی بپردازد بدونِ تردید در معرضِ ملامتِ دو گروه قرار خواهد گرفت، یکی آن گروهی که بطورِ کلی ناباور است و اعتقادی به طریقت و عرفان و حتی دین ندارد و گروهِ ملامتگرِ دیگر متشرعانی هستند که با اعتقاداتِ سطحی و باورهایِ ذهنیِ خود خدایی را خلق کرده و می پرستند، پس سالکی که طریقتِ عاشقیِ مولانا و حافظ را برگزیده و به صواب نزدیکتر می داند و قدم در راه می گذارد از هر سمت و سوی مورد ملامت و سرزنش قرار می گیرد و حافظ می فرماید هر سالکی که در مواجهه با چنین ملامت گرانی به نظرِ آنان اهمیت داده و تحتِ تاثیر قرار گیرد سرانجام کارِ عاشقیِ او پیش نرفته و به سرانجام نمی رسد و در آخرِ کار نیز با خجالت و سرافکندگی و با دستِ خالی از راه بیرون می رود و بقولی عطایش را به لقایش می بخشد.کاروانی که بود بدرقهاش حفظ خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود
همه ما عضوی از این کاروان بزرگ انسانی هستیم که قرار است طی مدتی نه چندان مدید از این منزل جهان مادی عبور کند و خوشا به حال انسانی که خدا حفاظت از او را تعهد کند که در اینصورت از هرگونه گزند جلامت گران یا راهزنان این جهان در امان خواهد بود پس چنین انسانی با تجمل و زیبایی در این جهان زندگی کرده و با شکوه و جلال از این جهان خواهد رفت .البته که این حفاظت خدا بنا به درخواست و سعی انسان در این راه میسر است که در همه امور خدا را ناظر و حاضر بداند .
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود
نورِ هدایت پیران و بزرگانِ طریقتِ عاشقی همچون عطار و فردوسی و مولانا و حافظند که هر یک چراعِ هدایت بود و سالک با بهرمندی از تعالیمِ این بزرگان می آموزد که چگونه در راهِ عاشقی به پیش رود تا به حضرتِ دوست راه برده و با او به وحدت و یگانگی برسد، به ضلالت رفتن یعنی در تاریکی و بدونِ بهره گیری از نورِ عارفان و حکیمان به کارِ عاشقی بپردازد که حافظ می فرماید بدونِ تردید چنین سالکی در کوره راه ها به ضلالت و گمراهی افتاده و از راه باز می ماند.
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یک سر به بطالت برود
بیت نمیگوید که تا اواخر عمر صبر کن و سپس از می و معشوق کام بگیر تا به رستگاری برسی ، بلکه میفرماید از اوان زندگی به گونه ای زندگی کن که در اواخر عمر بیشترِ غزلهای حافظ و سعدی را از حفظ بوده و با بکار بستنِ آنها از می خرد ایزدی بهرمند شده و به وصال حضرت معشوق رسیده باشی و لازمه این امر مهم استفاده حداکثری از همه لحظات عمر میباشد ، طی شدن یکسره عمر به بطالت چنین امکانی را از انسان میگیرد زیرا نیل به این هدف کار بسیار می طلبد .
ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حافظ برای تسهیل در امر مهم کامیابی و یکی شدن با حضرت معشوق، وجود مرشد و راهنما را ضروری میداند و این دلیل دل گمگشته ، محدودیت زمان و عمر انسان را جبران میکند ، بزرگانی که ذکر شد حافظ با آثار ارزشمند خود مشعل دار این راه پر فراز و نشیب هستند که به انسان غریب در این جهان کمک میکنند تا راه رهایی خود را بیابد .همه ما انسانها در این جهان ماده و فرم غریب و بیگانه هستیم زیرا که اصل انسان از جنسی ورای ماده و جسم میباشد و مادام که به اصل خود واصل نگردد همچنان در غربت بسر میبرد. حافظ میفرماید غریبی که راه را نمی داند با دلالت و راهنماییِ بزرگان می تواند راه به مقصدِ نهایی ببرد.
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
مستوری به معنی پوشاندن و در اینجا به کارِ معنویِ پنهانی اشاره کرده و می فرماید سالک اگر بخواهد از ملامتِ کسانی که فقط با شعورِ جسمانی به جهان مینگرند و چشمِ سِرّ ندارند در امان بماند بهتر است کارِ عاشقیِ خود را به دیگران ابراز نکرده و پنهانی به مستی و عاشقی بپردازد، حافظ تاکید می کند اما امرِ مستی و مستوری هم در اختیارِ انسان نیست و همه بر خاتم و ارادهٔ حضرتِ دوست است تا تدبیرش چه باشد و هیچ کس را وقوف به نتیجهٔ کار و چگونگیِ پیمودنِ این راه نیست، شاید مصلحت این باشد که رازِ عاشقیِ سالک برملا شود و شاید هم تا پایان عمر در خفا و پنهانی به نوشیدنِ شرابِ عشق و مستی ادامه دهد.
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
در اینجا حافظ بار دیگر اختیار را با انسان دانسته و میفرماید انسان باید از چشمه حکمت یا همان شراب میخانه جامی بدست آورد ، باشد که با این شراب خرد ایزدی از لوح دلش نقش های جهالت و نادانی زدوده شود ، نقش یا صورت، همان چیزهای بیرونی هستند که با گرفتار و مشغول کردن انسان به این جهان و به بطالت گذرانیدن عمر ، موجب عبور از این جهان با جهالت و مستوری میگردد .
فروغ در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۵۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
سلام دوست عزیز این چه بیانی است؟ این چه صذایی است؟ لطفا اشعار را با صدای ناخوش بی ارزش نکنید
امیر در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:
سلام من دانش آموز پایه دوازدهم رشته ریاضی هستم این شعر در کتاب قرابت معنایی ما بود و من رو جذب خودش کرد خیلی خوش حال میشم لطف کنید حضرت مولانا این شعر را در چه حالی و درر چه زمانی سروده و مفهوم کلیش چیست/این ضحبت ها با خداست یا با شمس؟
ابراهیم ازبک در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۶:
ما ییم
پیغمبر عشق
آن روحیست که در سوره غافر میفرماید
nabavar در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست:
گرامی مفقودالاثر
بنا به فرمایش شما درین نبرد علی حریفِ طرف مقابل نبوده و به خدعه { فریب و دغل } روی آورده. آیا چنین است؟
مهدی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵:
ممنون از همه عزیزان چو گل که برخی از حاشیه نویسی ها دریایی از آموزهای گوهرمند داشتند
از گنجور نیز ممنون بابت این امکان
از آقای فرح اندوز با این صوت کبریایی
بسیار اوقات خوشی بود با حافظ گرم و جام جمی در این دوران کرونایی
پورنگ مظفری در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان:
در بیت پنجم، حرف «آ» به عنوان ندا بکار گرفته شده و به معنی ای یا آی است و در خصوص شنا کردن پرسش شده و نوشتن آن به صورت سرهم مانند آشنا (دوست) اشتباه است.
شهرام در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۴:
آرش جان ، رستم از دو نژاد زاده شده ، از طرف پدر به سام نریمان که مظهر دلاوری است وصل میشود و از طرف مادری به مهراب کابلی که از نوادگان ضحاک است میرسد و فردوسی به درستی و بسیار ضریف خوی دوگانه رستم که گاهی به پهلوانی و گاهی به تندخویی و حتی وحشی گری میزند را نشان داده .
این داستان نشان میده که در همه ما خوی جوانمردی و وحشی گری به صورت همزمان وجود دارد و باید مراقب باشیم که در موقعیت های مختلف کدام روی ما غلبه دارد.
عبدالعلی کرمانشاهی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۲:
اصلاح می گردد:
که تعبیر "چشم شوخ" را... الخ.
عبدالعلی کرمانشاهی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۲:
این گونه می رسد که نخستین مصرع مطلع غزل بدین سان باشد: "تو چشم شوخ را دیدن میاموز" که گویا تعبیر "شیخ شوخ" را معنایی محصل، نمی توان یافت الا با تکلفات طویله.
ابنجانب در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۷:
آقای عبدالحسین مختاباد این شعر را به صورت آواز در مایه ی بیات ترک بسیار زیبا خوانده اند.
رضا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۲: