فرزاد در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی:
با سلام
عرض کنم خدمت بزرگواران که حقیر بیت ذیل را اینگونه برداشت کردم(با توجه به تصحیح نیکلسون):
کورکورانه نرو در کربلا تا نیفتی چون حسین اندر بلا
اینکه کربلا بلا بوده خود امام حسین در شعری در زمانی که اسم دشت را از همراهیان خود می پرسیدند فرمودن (که اسامی دیگری مثل نینوا به امام میگویند و امام نیز میفرمایند اسم دیگر تا به اسم کربلا میرسند و امام به کربُ بلا تعبیر میفرمایند.)و اینکه دلیل امام حسین چه بوده با توجه به اینکه میدانسته و حضرت رسول در رویا وقایع را برای ایشان تعریف کرده و باز به این عمل تن در میدهند بحث دیگری است.و منظور مولانا به نظر حقیر این است که کار امام را کسی جز خودش نمیتواند بکند و بگوید من هم مثلا زبانم لال همانند حسین همچین کاری میکنم و مثلا فرزند شش ماهه ام را به روی دست میگیرم و... .خلاصه مطلب اینکه همون طور که مولانا در جای دیگر گفته است:
کار نیکان را قیاس از خود مگیر گرچه باشد در لغت(نبشتن) شیر شیر
که اگر شعر مربوط به این بیت را مطالعه فرمایید به نظر حقیر مطلب روشن میگردد.یا علی
محققی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۴۵ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد سوم » اندوه دوشین:
سلام و درود
بیت پنجم :
محفلم چون مرغ شب از ناله دل گرم بود
چون شفق از گریه خونین شرابی داشتم
در مصراع اول این بیت « ناله » بهتره که کسره بگیره و به صورت « ناله ی » نوشته بشه و گرنه وزن بیت درست در نمیاد و اشکال وزنی پیدا می کنه. در مصراع دوم « خونین » هم به همین شکل.
احمدآرام نژاد در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸:
درود وعرض ادب مصرع دوم بیت چهارم
از دل آه سرد بر آیدلذا پیشنهاد میشود"دل به آهی سردگفت آری نشد"
مصطفی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۳ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۳:
صحیح این است:
مراد خاطر ما نیک میداند حبیب اما
تغافل میکند زانسان که پنداری نمیداند
لب و دندان چون اویی بکام چون منی باید
که کس شیرین تر از طوطی شکر خواری نمیداند
مصطفی قباخلو در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱۲ - بند کردن فریدون، ضحاک را:
با سلام
به نظر من
در بیت
همی گفت کاین جایگاه منست
به نیک اختر بومتان روشنست
به جای (به نیک) باید (بدین )به معنی این گونه و بدین وسیله بیاد
همی گفت کاین جایگاه منست
(بدین) اختر بومتان روشنست
حمید رضا۴ در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:
درود خانم گیتی،
درست فرمودید. خیام ریاضی دان و اختر شناسی بزرگ بود. اما نقل قول هایی که از فردوسی و سعدی و ناصر خسرو نوشتید، هر اندازه زیبا، پندهای ساده ای بودند که براستی تأثیر چندانی در جهت کسب و پیشرفت علم و دانش در میان ایرانیان و دیگر پارسی زبانان در قیاس با مردم کشورهای غرب نداشته اند.
و باز درست گفتید. خیام فیلسوف نبود. او علاقه ای به دادن پند و اندرز و یا درس اخلاقی و فلسفی نداشت. او تنها حدود 178 رباعی سروده. بنابراین هرگز “پیشنهادی” به کسی نکرد. او احتمالا هر از چندگاهی، بسته به حال و احساستش در آن لحظه، برای دل خود یک رباعی می سروده. حال و احساساتی چون: نشاط از طبیعت، سرمست از می، شاد از بودنِ با همدم، انساندوستی، افسردگی و پوچی، خشمگین از آفریننده برای اینهمه درد و رنج، و بالاخره خشمگین از مدعیانِ حقیقت و افسانه گو، مانند همین رباعی. و احتمالا فردای آن لحظه، به کار و پژوهش و کسب دانش و خدمت به این جهان باز میگشت.
بی گمان، نیوتون و پاسکال و انیشتین هم مانند هر انسانی، پس از یک روزِ کاری و در خلوت، چنین لحظاتی را تجربه میکردند. اما هرگز هنر خیام را نداشتند. هنری که پس از قرنها، امروزه مردم در سراسر جهان با زبان ها و فرهنگ های گوناگون با آن ارتباط بر قرار میکنند و لذت میبرند.
با سپاس
شهابی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۱۵ دربارهٔ خواجه عبدالله انصاری » مناجات نامه » مناجات شمارهٔ ۴:
سلام،
اول بیهدایت در سطر اول بدون معنی است. در کلام اسلامی بحثی داریم که خدا اول است ولی نه به این معنی که بدایتی داشته باشد، یکی است، نه اینکه از روی عدد باشد...
پس باید چنین باشد که «ای اول بی بدایت» باشد.
آینهٔ صفا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۴:
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
شیر در اکثر نمادشناسیهای غربی و شرقی به معنیِ پروردگار، حق، شور، نیرو و خصوصا در اشعار مولوی نشانهی انسانی کامل و منزه است. سگ در فرهنگ فارسی یا نشانِ وفاداری است و یا (خصوصا در این شعر) بندهای خوار و خفیف، نجس و پر از سر و صدا و ادعاهای پوشالی. شمشیر نه تنها به معنیِ ابزارِ مبارزه و نشان از دلیری است، بلکه در نمادشناسیِ غربی به عنصرِ باد و قوهی فکر و ذهن مربوط است. در واقع فکر کردن، سخن گفتن، بحث کردن و تحلیل کردن به شمشیربازی تشبیه میشود. پس یکی از برداشتهایی که میتوان از بیت کرد بدین شکل است:
ای تو خوانندهی این شعر، که در هر لحظه از زندگی چون شیر، بر هستی و روزگارت حکمرانی کردهای و تا به اینجا زنده و پویا و عاشق بودهای، هیچ ترسی از واق واق و حرف و حدیثها و قضاوتهای این سگانِ لاغری که از روی حرص و حسادت بر تو خرده میگیرند، نداشته باش. شمشیرِ برانِ ذهن را بیرون بکش و با نشان دادنِ توان و خرد و دانشات بر آنها آشکار کن کی شیر و کی سگ است.
چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ
همه دیوند که ابلیس بود مهترشان
در قرآن، ابلیس مقربترین، محبوبترین، بهترین و «مهترین» فرشتهی خدا بود که بر آدم حسادت کرد و از آن جایگاهِ والا به شیطان رجیم تنزل یافت. در این بیت مولوی انسانهایی که با دروغ و ریا و دورویی خود را در جامعه و میان مردم، دیندار و خداپرست و بشردوست و مهربان نشان میدهند ولی در خفا و در سینه پر از نفرت و کینه و حسادت و خودپرستی هستند به دیوهایی تشبیه میکند که بال و پرهای مصنوعی برای خود درسته کرده تا به خیال خود به بهشت برین برسند. زیباییِ این بیت در این است که مولوی در لفافه میگوید چه فرشتهی واقعی باشی و چه دیوِِ دروغین در هر دو صورت «مهترین» فرشته ابلیس و «کهترین» دیو شیطان است. تو «آدم» هستی، خلقتی ورای فرشته و دیو. به بیانِ دیگر، با صرفا آدمی مومن و درستکار بودن، تو شاید فرشته شوی ولی موهبت و جایگاهِ توی آدم بیشتر از اینهاست.
همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ
هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان
در گذشته که پولِ موجود در جامعه به شکل سکههای طلا و نفره بود، یکی از راههای شناختِ سکههای تقلبی (زراندود) از واقعی، ضربه زدن یا سهان کشیدن روی آن بود که مشخص شود این سکهای از آهن و مس و سرب با روکشی از طلاست یا خیر. مولوی در ادامهی توصیفِ این فرشته/دیو/سگان میگوید آنها
سکههایی تقلبی هستند که با زدن به سرشان حقیقتِ سیاهِ درونشان مشخص میشود. شاید اشاره به این دارد که اگر با آنها بحث کنی، این ظاهرِ سگ/فرشته/طلا کنار میرود و لاغری/دیوی/سیاهی آنها مشخص میشود. «غره» امروزه به معنی فخر فروشی است ولی در فارسی قدیمیتر به معنی فریفته شدن بود. پس مولوی به هشدار میگوید چرا با دیدنِ طلا و پول و مال و جاه و مقامِ اینها فریب خوردهای و خود را باختهای؟ در واقع تمامِ داشتههای دنیویِ ما (از پول تا فرزند و آبرو و ...) هرچقدر هم زیاد، هرگز نشاندهندهی والایی و ارزشِ ملکوتیِ دل و جانِ زیبای ما نیست.
در واقع هر سه بیتِ این غزل یک معنی را تکرار میکنند در سه تصویرسازیِ متفاوت:
ای خوانندهی شعر
تو مخلوقی برازنده، زیبا، شجاع و مستحق هستی
نگذار حرف و حدیثِ از سر حسودی، سخنانِ دروغینِ و قضاوتهای کوتهبینانهی دیگران این باور را از تو بگیرد و شک و ترس و ناامیدی در دلات بیاندازد
تو همچو شیری در مقابلِ سگان
تو همچو آدمی در مقابلِ فرشتگان و دیوها
تو همچو طلای زردی در مقابل سکههای سیاه
سخنان و اعمال و داشتههای تو از واق واقِ قضاوتشان و عبادتهای دروغینِشان و مال و منالِ دنیویشان بسی ارزشمندتر و قدرتمندتر است ... برکش آن تیغِِ چو پولاد و بزن بر سرشان ... تا خموش گردند.
رسول معتمدی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۱:
شب قدر فرصتی برای اندیشیدن
لحظه ای در خود نگر تا کیستی
از کجایی وز چه جایی چیستی
در جهان بهر چه عمری زیستی
عاقبت توشه چه با خود می بری
آشنا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:
سلام خصوصا. آقا رضای بزرگوار
بنظرم توجه به بیت آخر مارو به سکوت دعوت میکنه
FarshidZare در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
بیت اخر منظور از عراق و بغداد و تبریز و فارس
همون دستگاههای موسیقیه و کاری به جنگ و فتح و اینا فک نمیکنم داشته باشه
بزرگمهر وزیری در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۱۲ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۹۲:
در مصرع دوم بیت نخست، فاصله میان او و رنگ باید برداشته شود. درست آن «اورنگ» است که معشوق گلچهر بوده است.
زاهدی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ عطار » مظهرالعجایب » بخش ۱۰ - در بیان مذهب و سلسلۀ پیر خود فرماید:
با سلام. به نظر می رسد مصرع:
هر که ازمادرو شد بی نور شد
به این شکل صحیح است:
هر که از ما دور شد بی نور شد
امیر در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:
استاد همایون شجریان در یکی از کنسرت ها بیاد استاد مشکاتیان این غزل را به بهترین نحوه خوندن که پیشنهاد میدم گوش بدید
پیوند به وبگاه بیرونی
هاشم قاسمی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳:
البته شاید تکراری باشد ولی تا آنجا که دیدم کسی اشاره ای به این موضوع نکرده بود که قریم ها که ما دانش آموز دبیرستانی بودیم همم معلم ها و هم در کتب درسی شعر "هر پیسه گمان مبر ... " را به صورت " هر بیشه گمان مبر که خالی است - شاید که پلنگ ( با کسره ) خفته باشد " می خواندند و لی بعد ها تناقضی در آن مطرح شد و آن اینکه پلنگ جانور بیشه نیست و... و نهایتآ می گفتند که اینطوری بهتر است که بگوییم : هر پیسه گمان مبر که خاری است شاید که پلنگ خفته باشد . که پیسه بوته خاری شبیه گون یا اصلا خود گون است که مثل یک سبد برعکس روز زمین رشد می کند و سر شاخه های آن سفید به نظر می رسند و کل گیاه خال خالی ! که درست شکل پلنگ خفته یا کمین کرده می باشد . خوشحال باشید و سلامت - هاشم .
سید مرتضی مصطفوی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۲ - کژ وزیدن باد بر سلیمان علیهالسلام به سبب زلت او:
تفاوت فهم و عقل
ما خواهی نخواهی به درک کردنِ آن چه میدانیم صحیح نیست ادامه میدهیم:
"ماه در افق بزرگتر به نظر میرسد؛ تصویرِ تشکیل شده در کانونِ یک آینهی مقعر که در فضا معلق و دقیقاً شبیهِ یک جسمِ جامد است؛ برجسته کاریهای نقاشی که واقعاً برجسته دیده میشوند؛ حرکت ساحل یا پلی که روی آن ایستادهایم در حالی که یک کشتی زیر آن در حال حرکت است؛ کوههای بلند که در اثر نبودِ پرسپکتیوِ ژرفانما، بهما خیلی نزدیکتر از آنچه هستند به نظر میرسند، و این نتیجه ی پاکی هوای اطراف قلههای بلندشان است. در این نمونهها و یکصد نمونه ی مشابهِ دیگر، فهم، علتِ عادیای را که با آن آشناست فرض میگیرد. لذا این را بی درنگ درک میکند، گرچه قوه ی تعقل ما به طرقِ دیگر وضعیت صحیحِ امور را کشف کرده است. ولی عقل نمیتواند فهم را آموزش دهد، زیرا فهم در شناخت اش بر عقل مقدم است ولذا قوه ی تعقل نمیتواند به آن برسد. از این رو وهم یعنی فریبِ فهم چاره ناپذیر میماند، هر چند از خطا، یعنی فریبِ عقل جلوگیری میشود."
"وهم به رغم هر گونه شناختِ انتزاعی، در تمام موارد مذکور ثابت میماند؛ زیرا فهم کاملا و مطلقا با قوهی تعقل تفاوت دارد."
#فلسفه_شوپنهاور
آرامیس در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:
به نظر من منظور شاعر از «خواب» را باید در مقابل واژه «بیداری» فهمید (از این رو که معانی تمام کلمات را میتوان با کلمه مخالف و یا متفاوت از آنها درک کرد، مثلا معنای واژه شب با روز، و معنای واژه لذت با رنج فهمیده میشود.
پس منظور شاعر از خواب، «بیدار نبودن» است. اگر خیام را به عنوان یک متفکر و اهل فلسفه در نظر بگیریم، میتوانیم اینطور برداشت کنیم که با این بیان تشبیهی در نظر او، افرادی که واقعیت را میدانند «بیدار» هستند و در مقابل، آنهایی که از واقعیت بیاطلاع هستند «در خواب» بسر میبرند. طبق این فرض، تفاوت خواب و بیدار از دید او همان تفاوت «آگاه» و «ناآگاه» است، و به بیان دیگر، تفاوت فردی که «به واقعیت مینگرد و از آن آگاهی میشود» با کسی که «از واقعیت روی میگرداند و فرار میکند».
با قرار دادن این برداشت در مقابل بیت اول، ظاهرا شاعر قصد دارد بگوید (به زبان ساده): افرادی که بسیاری آنها را به عنوان حکیم و با کمالات میشناسند و بدین سبب در اجتماع و میان هوادارنشان دارای جایگاه و نفوذ زیادی هستند، در واقع در مسیر گریز از واقعیت و فرار از آگاهی حرکت میکنند.
مریم در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الحمامة المطوقة و الجرذ والغراب والسلحفاة والظبی » بخش ۲:
در بیت دوم شعر تشبیه مرکبی زیبا و ملموسانه به کار برده شده که در آن گل سرخ رنگ شقایق که برر وی ساقه ی سبز رنگش است به جام باده ی سرخ رنگی که بر روی شاخ زمرد (گوهری سبز رنگ) مقرر است تشبیه شده
برگ بی برگی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶:
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
طایر قدسی کنایه از خرد و هشیاری حضور است که در آغاز پای نهادن هر انسانی به این جهان ماده همراه با او به این جهان وارد میشود، این خرد خدایی از جنس فرم نبوده و بلکه از جنسِ عالمِ معنا و بینهایت خدا ست که ذهن انسان قادر به توصیف آن نمی باشد. مولانا از چنین پیوندی اظهار شگفتی کرده میفرماید؛
هر کسی در عجبی و عجب من اینست
کو نگنجد به میان، چون به میان می آید ؟
یعنی اینکه بینهایت خدا چگونه در جسم محدود انسان می گنجد؟
اما همراه با رشد جسمانی انسان و تکامل خرد و عقل معاش که از ضروریات زیست انسان در این جهان است، خرد و هشیاری ایزدی به محاق میرود که منجر به تغییر هویتِ انسان از موجودی الهی در قالب فرم به انسانی صرفآ مادی میگردد، استاد شهبازی این خویشتنِ جدید را من ذهنی نامیده است که برآمده از ذهن انسان بوده و از این پس جهان را از منظر ذهن خود دیده و ارزیابی میکند، اما طرحِ خداوند این است که انسان پس از شناختِ این جهانِ مادی، بار دیگر به اصل خدایی خود باز آید و بنا بر عهد الست در عمل، جنس خدایی خود را به اثبات رساند .
حافظ میفرماید آنگاه که آن طایرِ قدسی یا هشیاری و خرد خدایی او یا هر انسانی به او بازآید، عمری که به بطالت و بیهودگی سپری شده است نیز بار دیگر به او بازخواهد گشت یعنی که زندگی واقعی انسان آغاز خواهد شد و بزرگان تاکید کرده اند بسیار بهتر و زیباتر است این اتفاق در اوانِ جوانیِ انسان بیفتد. پیرانه سر یعنی فکرهای کهنه و قدیمی که برخاسته از ذهن انسان است و با بازگشت اصل خدایی انسان عمر بگذشته بصورت اندیشه های نو و خلاقانه بر فکر و عمل انسان جاری گشته و انسان بار دیگر جوان میگردد و این همان تولد دوباره است که مسیح از آن سخن میگفت.
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
باران نماد پاکی و پاکیزگی و اشک چون باران بازگشت یا به اصطلاح مذهبی توبه است ، یعنی قصد بازگشت انسان به اصل خدایی خود پس از آزمودن چیزهایی که گمان می برد قادر به خوشبختی او خواهند بود .
پس حافظ یا انسان با این تغییر نگرش به جهان امیدوار میشود تا آن هشیاری و خرد ایزدی که مانند برق از نظر و جهان بینی او محو و ناپدید شده بود دگر بار به او باز گردد، تناسب و زیباییِ خاصِ اشک چون باران و برق ابر بهاری در بیت خودنمایی میکند.
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا میطلبم تا به سرم بازآید
حافظ دست به دعا و استعانت از خدا بر داشته و آرزو میکند آن هشیاری و خرد ایزدی که همچون تاج کرَّمنا بر سر او یا انسان بوده و موجب پادشاهی و جانشینی خدا بر روی زمین بود بار دیگر به او باز گردد، تاجی که خاک کف پای حضرت معشوق است یعنی با اینکه انسان از جنس خداست و کل هستی نشات گرفته از یک خرد کل میباشد ، انسان باید حد خود را بشناسد.
خواهم اندر عقبش رفت، به یاران عزیز
شخصم ار باز نیاید خبرم بازآید
حافظ میفرماید برای بازگشت هشیاری حضور به انسان ابتدا طلب و سپس همتی بلند باید داشت و در پی آن یار سفر کرده سختی راه را به جان باید خرید، در مصرع دوم تاکید میکند که اگر این انسان با هویت شخص کاذب در این راه فنا شود باکی نیست زیرا خبر او باز خواهد آمد، مراد ار خبر در اینجا خبر مرگ نمیباشد، ابیاتی از مولانا و حافظ را برای درک بهتر از واژه خبر مرور میکنیم؛
او را چه خبر بود ز عالم ، کز با خبران خبر ندارد
هر چیز که میبینی در بی خبری بینی
تا با خبری والله او پرده بنگشاید
هر که بدید از او نظر باخبر است و بی خبر
او ملکست یا بشر، بر در ما چه میکند؟
همانگونه که میبینیم مولانا در این سه بیت خبر را در معانی مختلف بکار برده است ، و حافظ نیز ابیات بسیاری در باره خبر سروده است ازجمله در غزل 189 میفرماید:
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند ؟
و در بیت مورد نظر در این غزل نیز مراد از خبر، خبر وصل و زنده شدن حافظ به خدا ست که به یاران عزیز خواهد رسید .
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
برای دریافت عمیقتر معنی بیت بهتر است ابیاتی از مولانا را در این رابطه مرور کنیم؛
نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان
که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست
و در غزلی دیگر ؛
به شکر خنده اگر می ببرد جان کسی
می دهد جان خوشی پر طربی پر هوسی
و در مثنوی دفتر پنجم ؛
هین بده ای زاغ این جان باز باش / پیش تبدیلِ خدا جانباز باش
پس حافظ در رابطه با گوهر جان جسمانی با ما سخن نگفته، بلکه مراد جان دلبستگی های ما به چیزها و چیدمان دارایی های دنیوی ما میباشد که گمان میبریم گوهری گرانبها بوده و مانند جان آنرا عزیز میداریم.اگر انسان واقعآ بخواهد هشیاری و خرد خدایی خود را باز یابد راهی جز اینکه جان خویشتنِ کاذب و متوهمش را نثار آن یار گرامی کند راه دیگری ندارد، جان من ذهنی بجز قربانی شدن در راه آن یار گرامی به کار دیگری نمی آید و خاصیتی بجز لطمه زدن به کار اصلی انسان در جهان ندارد.
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم
گر ببینم که مه نوسفرم بازآید
پس از قربانی نمودن خود کاذب انسان است که طبل شادی این دولت نو خاسته یا خرد و هشیاری اصیل خدایی نواخته میشود آنهم در بلند ترین مرتبه آن یعنی در بام سعادت، و آن لحظه ای ست که آن ماه رو یا خرد و هشیاری به سفر رفته به جایگاه آغازین خود بازگردد، نو سفر یعنی تازه به سفر رفته و تاکیدی دیگر است که انسان باید در جوانی و تا هنوز طایرِ قدسی خیلی از وی دور نشده است بازگشت و رویِ زیبایِ همچون ماهِ او را ببیند.
مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید
غلغل چنگ در اینجا کنایه از سر و صداهای ناهنجار و ناموزونِ ذهن انسان است که زیبا و خوش آهنگ بنظر می رسند اما درواقع چنین نیستند و لحظه ای انسان را رها نکرده، فکری پس از فکر دیگر را در سر می پروراند، فکرهایی که غالبا حول محور دلبستگی های دنیوی انسان می چرخند، خواب شیرینِ صبحگاهی کنایه از خوشی و لذت های زودگذر ناشی از چیزهای این جهان مانند رسیدن به ثروت یا مقامی و یا تایید و توجه و این قبیل چیزهاست و حافظ میفرماید این دو یعنی غلغل چنگ و شکر خواب صبحگاه، موانعی مهم هستند که موجب عدم بازگشت آن ماه نو سفر یا خرد و هشیاری خدایی انسان میباشند. اگر این دو مانع مهم نباشند بطور قطع آن اصل خدایی انسان با شنیدن آه سحر یا تقاضا و طلب انسان بسوی او بازخواهد گشت. شرط اولیه طلب است که این طلب نیز بو اسطه لطف و خواست حضرت معشوق در انسان پدید می آید .
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتی تا به سلامت ز درم بازآید
حافظ در انتهای غزل میفرماید بمنظور دیدار یا یکی شدن با حضرت معشوق که همان وفای به عهد الست است علاوه بر خواست و عنایت خدا و همچنین طلب و خواست انسان، همتی بلند نیز لازمه انجام کار میباشد تا آن یار ماه روی به سلامت ز در باز آید و انسان تاج سر و پادشاهی خود را باز یابد، پس بدونِ کارِ مستمر و صِرفاََ با طلب و خواستِ انسان کار به انجام نخواهد رسید.
قلندر در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » خیام شاعر: