حامد مهدوی دوست در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۷ - جمال حق:
بسیار زیبا. الهش بیامرزاد
حامد مهدوی دوست در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » سوزد مرا سازد مرا:
بسیار زیبا.الهش بیامرزاد
حامد مهدوی دوست در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱ - آتش دل:
بسیار زیبا. الهش بیامرزاد
Polestar در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴ - جلوه جواله:
در بیت چهارم، قاصد راه، بیمعناست
چون قاصد راه، همون نامهرسانه و معنا نداره بگیم نامهرسانی نیست بجز نامهرسان!
یا باید قاصد آه باشه یا چیزی مشابه اون
مریم در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت گور کنی که عمر دراز یافت:
مغاک: گودال
مریم در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مفلسی که عاشق شاه مصر شد:
احول: لوچ
اعور: یک چشمسعیر: آتش افروخته
مریم در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مفلسی که عاشق شاه مصر شد:
یعنی بیشمار، بیحد. مار در فارسی قدیم به معنای شمار بوده. بیمار ظاهراً در معنای کسی بوده که از شمار خارجه، بیعدده، بیوجوده. نهمار، به سیاق «بیبها (چیزی که قابل ارزشگذاری نیست، بها نداره اینقدر که گرونه)» یعنی بیشمار، بیحد. به گفته حسین شنبهزاده استاد ادبیات و ویراستار بیت
لیک چون در عشق دعوی دار بود
سربریدن سازدش نهمار زود
یعنی درسته که سر او را بریدند، ولی از همین سر بریدن، ارزشش بیاندازه زیاد شد.
احمـــدترکمانی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸:
صبا هرگاه وصف آن پری کرد
همه آفاق مهر و مشتری کرد
Polestar در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴ - جلوه جواله:
این سروده عالیه
ولی آهنگ راغب رو خوشم نیومد. پیشنهاد نمیشه
جهن یزداد در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود » بخش ۵:
وای چه خون الود است این سروده خدا می داند این پیر چه اشکها ریخته هنگام سرودن این چند بند
همیرضا در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۵ در پاسخ به امير كرمی دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۱:
با تشکر، مواردی که اعلام فرمودید تصحیح شد.
احمـــدترکمانی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۵۳ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:
گهی هشیار و گه مست و ملنگم
قلندر مشربم ابدال رنگم
امیر کرمی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۴۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۲:
درود
مصرع اول بیت چهارم دل ما گر نه دشت جلوه ی اوست
مصرع دوم بیت ششم گل رویت چراغ محفل کیست ، صحیح می باشد
سفید در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه:
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
علیرضام در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳:
من یک نسخه نسبتا قدیمی از شاهنامه دارم که خیلی با این چیزی که توی گنجور نوشته شده فرق داره و «ز شیر شتر خوردن...» هم توش اومده. میتونید از لینک های زیر تصاویرش رو ملاحظه بفرمایید :
علی فرجی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱:
سلام
معنی بیتدیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم
مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
چیست؟ باتشکر
امیر کرمی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۱۸۶ - در جستجوی جوانی:
درود
وزن این قطعه فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم) می باشد
همیرضا در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۳ در پاسخ به edukadoj دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان اکوان دیو » داستان اکوان دیو:
با تشکر، متن بررسی شد. مطابق چاپ مسکو است (بیت ۶۴ را در این صفحه ببینید).
به عنوان نسخهٔ بدل و در حاشیه «اکنون فگندن تو را» آورده است.
برگ بی برگی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
شام غریبانِ انسان وقتی آغاز میشود که به واقعیتِ غربتِ خود در این جهان آگاه شود، غربت یا بیگانگی با جهانِ ماده و فرم، ذات انسان که ادامه و پرتویی از انوار الهی یا به عبارتی از جنس خداوند است مادام که این جهان را خانه و مأمنِ خود بداند احساسِ غربت و جدا افتادن از اصل خود را ندارد اما به محضِ پی بردن و ایمان به این مهم ، به خود آمده و به منظورِ وصل به اصلِ خدایی خود قیام کرده و به نماز شام غریبان خود می ایستد، انسانی که خود را در غربت و دور از شهر و دیار خود در یابد که فقط در یک بعد از وجود خود یعنی جسم و بدن با این جهان ماده مشابهت و اشتراک دارد مویه و ناله های خود را در این نماز آغاز میکند، حافظ غزلهای عرفانی خود را مویه هایی میداند که غالبا از درد فراق و جدایی ناله های غریبانه سر داده و به این وسیله قصه پردازی میکند برخی از عرفا مانندِ مولانا این مویه ها را با ناله های نی مثال زده اند که از جدایی ها ناله و شکایت میکند . قصه که با داستان تفاوتهای عمده ای دارد مبتنی بر اندیشه و بیان واقعیت هایی ست که بر آمده از آموزه های بزرگان و افزودن دریافت های شخص گویندهٔ قصه میباشد، داستان بر آمده از تخیل و ذهن گوینده است که میتواند با اقتباس از اتفاقی در عالم واقع باشد .
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
سزاوار است انسان پس از آنکه به غریبی خود در این جهان و دور ماندن از اصل خود آگاه شد بسیار گریه و زاری کند آنچنان که راه و رسم سفر را از جهان بر اندازد، یعنی غریبیِ انسانها را به آنها یادآوری کند تا شاید از آن پس کسی به ذهن سفر نکند و اگر بنا به ضرورت نیازهای جسمی و مادی به این سفر رفت خیلی زود به وطن و دیار اصلی و یار یا اصل خدایی خود بازگردد. " تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او،،،،،، زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند" .
من از دیار حبیبم نه از دیار غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
دیار حبیب همان کوی حضرت دوست است که حافظ در ابیات بسیاری آرزوی بازگشت به آنجا را دارد تا بار دیگر خاک سر کویش شود، او یا انسان متعلق به آن دیار و آسمان یکتایی ست و نه این دیار غربت ، عارف با علم به اینکه این جهان ماده نیز از مظاهر و زلف حضرت معشوق است به این مظاهرِ تجلی می نگرد ، یعنی عکس رخ یار را در آنها می بیند، اما او عشق دیدار روی حضرتش را داشته و با نظر به زلف یار آتش عشق و داغِ فِراقش افزون می شود پس حافظ از خداوند می خواهد که زودتر او را به رفیقان یا آشنایان خود باز گرداند ، یعنی به هم جنسان خود که از عالم معنا هستند و نه از عالم ماده یا ذهن که نارفیق و بیگانه هستند. از رفیقان و آشنایان هم جنس در قرآن با عناوین مختلف یاد شده است. مولانا نیز جهانِ ذهن را " غریبستان خوانده است:
جانا به غریبستان چندین به چه می مانی؟ باز آ تو از این غربت، تا چند پریشانی؟
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم بر افرازم
حافظ با صحبت از رفیقان در بیت قبل به یاد رفیق این جهان افتاده و تنها آشنای خود یعنی انسان کامل را که به راهنمایی خود برگزیده است، به کمک طلبیده، او را قسم میدهد تا به استمداد او آمده دلیل راهش شود تا هرچه زودتر به دیار اصلی خود بازگردد. حافظ در ابیات بسیاری دلیل راه و پیر مغان را از ضروریات قدم در راه گذاشتن سالک میداند که بدون این راهنما این سفر به سرانجام نرسیده و انسان در بیابان سرگشته و گمراه خواهد شد. در مصرع دوم حافظ با بهر گیری از کمک پیر خرمند و رفیق خود امیدوار خواهد شد بار دیگر علم یا پرچم وجود و بندگی خود را بر فراز میکده حضرت معشوق برافرازد تا باز هم از دست آن ساقی یگانه باده ی معرفت بنوشد، تاکید بر واژه "دیگر" نشان از این دارد که انسان پیش از ورود به این جهان مادی، در عالم معنا از آن شراب الهی که موجب معرفت ، شناخت و برخورداری از خرد و هشیاریِ ایزدی بود نوشیده است که به مقامِ برتری بر مخلوقاتِ این جهان و بسیاری از مخلوقاتِ جهانِ معنا رسید.
خرد از پیری من کی حساب بر گیرد
که باز با صنمی طفل عشق می بازم
اما حافظ یا سالک عاشق پس از پی بردن به غربت خود در این جهان و حضور در میخانه خرد و هشیاری ایزدی ، باز دوباره با یار اصلی و صنم خود عشق ورزی میکند ولی این یار هنوز طفل است ، یعنی نو پا بوده و سالک نیازمند صرف وقت و کار بر روی خود میباشد تا این بُتِ نو پا تبدیل به هشیاری حضور بالغ و کامل شود، و آن هنگام رسیدن سالک به مقام و فنا میباشد. پیرِ خرد و هشیاریِ انسان که قدیم بوده و بر اثر برخورداری از باده معرفت الهی پس از هزاران سال بدست آمده است از این عشق بازی با صنم کودک نوپای خود حساب بر نگرفته و خرده نمی گیرد، یعنی از این امر استقبال کرده و همه انسانها را تشویق و حتی امر به عشق بازی با یار اصلی و خدایی خود میکند .
بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم
عزیز و یار حافظ یا سالک (طفل صنم ) بجز باد صبا و نسیم شمال کسی را نمیشناسد که سالک بتواند با آن نسیم و دم حضرت معشوق به خدا زنده شود ، یعنی هیچ چیز دیگری در این جهان یارای ایجاد تحول در انسان عاشق را ندارد بجز دم و نفخه ایزدی و تنها این باد است که دم سرد انسان را میسازد و میتواند سالک را از هشیاری جسمی بیرون آورده و به هشیاری حضور برساند . مولانا میفرماید
دم او جان دهدت رو ز نفختُّ بپذیر / کارِ او کُن فیکون است نه موقوف علل
نفخت و دم ایزدی بر گرفته از آیه بیست و نهم سوره حجر میباشد که عرفا از آن در آثار خود بهره گرفته اند .
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
هوای منزل یار از نوع هوای نفسانی نبوده و بلکه آب حیات بخش و آب زندگانی همه ما انسانهاست ، پس ای باد صبا ، نسیمی از آن خاک کوی معشوق برای ما انسانها بیاور تا آن را توطیا ی چشم کرده و به نور زندگی بینا شویم. حافظ در اینجا شیراز را به منزل یار یا کوی دوست و آسمان یکتایی حضرت معشوق مثال میزند، مولانا غالبا تبریز را نماد بینهایت خداوندی آورده است، احتمال دارد که حافظ این غزل را دور از شیراز و در فضای غم آلوده غربت سروده باشد .
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم خانگیست غماز
حافظ و عرفا تاکید فراوان در پنهان داشتن سلوک معنوی از چشم دیگران دارند ، اما اشکهای چشم انسان عاشق رو در روی او به کنایه با وی میگوید که این عیب خود نمایی حافظ را دیده است و او اکنون نمیتواند راز عاشقی خود را از وی مخفی کند و حافظ پاسخ میدهد از چه کسی گله و شکایت کند ، زیرا این نیز از درون خود وی میجوشد و او را اختیاری برآی پیشگیری از جاری شدن اشکهایش نبوده و غماز یا در اینجا ناظر نیز خود یا اصل خدایی او ست .
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
زهره نمادِ شادی ست و عارف با رسیدن به مرتبه فنا همانندِ چنگِ زُهره شادی و برکت را برای انسانها و جهان به ارمغان می آورد و هنگام انتشار این شادی صبحدم است، یعنی دمیدنِ خورشید معرفت عارف، پس میفرماید که او غلام چنین انسانهایی مانند حافظ است که آفتاب آنان جهان را روشن میکند ، این همان سخن عارف نامی حلاج است و به هیچ وجه تعریف از خود نیست ، مانند تعریف هایی که ما گاهی بصورت غیر مستقیم ( با غیبت کردن از دیگران) میکنیم بخصوص اگر اندک هنری نیز داشته باشیم ، چقدر خوش آواز و خوش لهجه است علاوه بر معنی معمول خود بیانگر این ابیات و غزلیات بی نظیر در جهان است که علاوه بر حظ خواننده ، معانی عرفانی مورد نظر حافظ را نیز در بر گرفته و انسان را به وجد می آورد و چه آوازی خوشتر از آن که آواز دوست است .
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸: