حبیب شاکر در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵:
سلام بر ادب دوستان گرام
آئین من آرام شه و درویش است
جلب نظر« حبیب» بر من کیش است
دهری که عروس صد هزار داماد است
کابین عروس مرگ شوی خویش است
تشکر از دوستان.
Zari Habibi در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
خوانش جناب حلاج را شنیدم بسیار دلنشین بود و شکل خوانش درست این بیت رو یاد گرفتم
من بی تو نه راضیم ولیکن چون کام نمی دهی بناکام
سپاس
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۱ در پاسخ به Ben Omar دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » گریهٔ بیاختیار:
صحبت به معنی حرف زدن نیست
صحبت به معنی مصاحبت یعنی هم نشینی و همدم بودن است
سعدی:
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
حافظ:
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
حافظ:
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
علی زینلی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰:
قبل از اینکه انسان پا به دنیا بگذارد دنیا ایجاد شده و کامل بود. هستی همچنانکه به بسط و توسعه ادامه می دهد روزی منقبض می شود به پایان می رسد و بدون کمک انسان دوباره از نو به سبک و سیاقی جدید آغاز می کند. پس انسان چیزی به هستی اضافه نکرده و هستی سودی از انسان نبرده. "از آمدنم نبود گردون را سود". بشر قادر به اضافه کردن چیزی به هستی نیست یا سودی برای هستی و این چرخه ندارد. این هستی انسان را حتی به اندازه یک زنبور عسل برای گرده افشانی لازم ندارد. انسان هر چه علم و اکتشاف استخراج کند باز هیچ کمکی به هستی نکرده هیچ. باز هم اگر انسان از بین برود چیزی از هستی کم نمیشود و چرخ گردون از حرکت نمی ایستد و نمی کاهد. حتی اگر آدمی به خدا ملحق شود چیزی به خدا اضافه نمی کند و جاه و جلالش نمی بخشد زیرا که چیزی از او جدا نیست. سوال: پس این آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟ پاسخ : ما انسانها تجربه و شناخت خود از زندگی و این هستی و ادراکات ذهنی که دریافت می کنیم را با خود می بریم و در دنیای دیگر با امکانات دیگر یک گام به اصل خود نزدیک تر می شویم. اما هستی بصورت ازلی و ابدی سرجای خودش باقی میماند. شعر خیام قصد به چالش کشیدن ذهن مخاطب دارد. ایشان از طریق اشعار، سوال را برای خواننده مطرح میکند؛ مطالبی که خودش پاسخ آن یافته را به صورت چالش ذهنی بیان کرده است. او با اشعاری که تماما گوشه کنایه ای است مخاطب را به تفکر وادرا می کند. اما هر چه گوش میسپارد و جستجو می کند _ در مورد فلسفه آمدن و رفتن_ پاسخی از مردمانی که مشغول سرگرم روزمرگی خود هستند نمی شنود؛ برای همین می گوید : از هیچ کسی نیز دوگوشم نشنود. او میدانست منتهی کس دیگری را ندیده که مانند خودش جستجوگر و سوال کننده باشد او با اشعارش مخاطب را به چالش می کشد و وادار به فکر کردن می کند. منتهی بعضا با همان افکار قبلی خودشان به گفته های او می نگرند و گمراهتر از قبل می شوند. به گفته مولانا از خدا میخواه تا زین نکته ها، در نلغزی و رسی تا انتها، زانکه از قرآن بسی گمره شدند، زان رسن قومی درون چَه شدند. مر رسن را نیست هیچ عیب ای عنود، چون ترا سودای سربالا نبود. در اشعار خیام ایمان حقیقی موج می زند منتهی بعضا اشعار او را برای تایید و اثبات افکار منحرف و غلط خودشان می خوانند و از آن بعنوان الحاد استفاده می کنند. خیام خودش تمام پاسخها را می دانسته و نزد خود _در پس افکار و اشعار طعنه امیزش_نگه داشته، اگر پاسخی نداشت اینگونه سوال طرح نمی کرد. او میخواهد مخاطب خودش به درک برسد. تمام اشعار خیام چالشی ست.فقط کسی را می طلبد که از افکار ایشان آگاه باشد. عرفا با دو جبهه سخن می گفتند یکی ظاهر پرستان و زاهدان، دیگری منکران. زاهدان آنها را تکفیر می کنند و ملحدان از گفته آنها سواستفاده و اشعارشان را تفسیر برأی و تحریف می کنند.
مهرشاد نادری در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۶:
در سال 1352 به همت کانون پرورش فکری آثاری ارزشمند تولید شد، یکی از این شاهکارها همین شعر با صدای استاد منوچهر انور و آهنگسازی استاد فریدون شهبازیان هست، پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید
Omid Farian در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
خواننده افغان ،ساربان این غزل را اجرا کرده است ، گر گوش کنید ، حال خوبی یابید
Omid Farian در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:
مدرسه که میرفتم ، میگفتند عربی کاملترین زبان دنیاست ، بزرگتر که شدم ، دیدم به پپسی میگن ببسی ، برتقال، چ گ ژ پ ندارد ، کجاش کامل بود . وای از درد نادانی و تبلیغات.
Omid Farian در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
اگر من در خانواده چینی و یا یهودی و یا مسیحی و یا دیگری زاده میشدم ، جور دیگر میشدم. خرد گرایی تنها راه رهایی از تعصبات و دشمنی است.
Mahmood Shams در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
درود ، دکتر غلامعلی بهبانی پژوهشگر در این سایت نوشته اند پیوند به وبگاه بیرونی که کشتی نشستگان صحیح تر بنظر می رسد چرا که برای دیدار آشنا نیازمند باد شرطه ( باد موافق ) هستند تا زودتر به مقصد و دیدار آشنا برسند و باد چه موافق باشد چه مخالف برای کشتی شکسته فایده ای اندارد و موجب تخریب بیشتر و غرق شدن کشتی می شود هر چند که برای بنده مفهوم شعر مهمه بیشتر نه واژه ها آن هم با تفاوت یک حرف ن و ش و باید از شعر لذت برد مثل شعر بنی آدم حضرت سعدی ، باید به مفهوم شعر و جان کلام بیندیشیم و لذت ببریم و سعی کنیم در زندگی از شعر استفاده و عمل کنیم تا زیباتر شویم و زندگی بهتر و زیباتری داشته باشیم .
سینا معتمدی نژاد در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۷ - ایضا فی مدیحه:
سلام خدمت همگی
حقا که چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟؟
به قول بیدل در زندگی مطالعۀ دل غنیمت است
شاد زی
کوروش در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۴۸ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و هفتم - الشکرُ صیدٌ و قید النعّم اِذا سمعت:
میگن حدود ۱۲۵ میلیون فارسی زبان وجود داره
یه تفر نبود اینارو واسه ما ترجمه کنه
کوروش در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۳۶ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و ششم - اَللهُّ تعالى مُریدُ للخير و الشرّ ولایرضی:
یه بزرگوار نبود اینارو ترجمه کنه ؟
محمدحسین مسعودی گاوگانی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۰۹ در پاسخ به شکوه دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
نشاب به معنی تیرها درست است نه نشاب به معنی تیرانداز ، چرا که در خود مصرع می فرماید : گر وی به تیرم می زند اِستاده ام نُشّاب را. یعنی که تیرانداز یک نفر است یک معشوق است و من از تیرهای او فرار نمی کنم و بلکه تیرها را رد نمی کنم. معشوق سعدی یک نفر است پیاده نظام و سواره نظام هم ندارد
و
مرحوم دهخدا هم در ذیل همین نشاب به معنی تیرها ، همین بیت را ذکر کرده است. ممنونم
محمدحسین مسعودی گاوگانی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۰۴ در پاسخ به ... دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
نشاب به معنی تیرها درست است نه نشاب به معنی تیرانداز ، چرا که در خود مصرع می فرماید : گر وی به تیرم می زند اِستاده ام نُشّاب را. یعنی که تیرانداز یک نفر است یک معشوق است و من از تیرهای او فرار نمی کنم و بلکه تیرها را رد نمی کنم. معشوق سعدی یک نفر است پیاده نظام و سواره نظام هم ندارد
و
مرحوم دهخدا هم در ذیل همین نشاب به معنی تیرها ، همین بیت را ذکر کرده است. ممنونم
کوروش در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۳۶ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل هفتم - سؤال کرد که « از نماز فاضلتر چه باشد » یک جواب آنک گفتیم:
سپاس ولی من منظورش رو متوجه نشدم
کوروش در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۳۵ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و چهارم - نام آن جوان چیست؟ سیف الدّین. فرمود «که سیف:
پس گدایی از حق کن و حاجت از او خواه که هیچ ضایع نشود که اُدْعُوْنِیْ اَسْتَجِبْ لَکُمُ
_________
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
در تلاش اقرار به نادانی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:
بسیار عالی،همه راست و درست گفتید.و آفرین خداوندهاتون رو که این همه نقش عجب در پرده اسرار داشت.
خداوند رو به این جهت جمع بستم که:راه های رسیدن به یک خدا به تعداد آدم هاست.وخدا های درک شده گاها فرق میکنن.عجب نقاش و عجیب صورتگری
سفید در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۰۶ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۳۳ - گفتگوی خسرو و شیرین:
برانم زین دل دیوانهٔ خویش
که آتش در زنم در خانهٔ خویش...
برگ بی برگی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
مهر در اینجا ایهام داشته و علاوه بر معنی خورشید ، معنی عشق را نیز تداعی میکند و مخاطب حضرت دوست است که نور انسان نیز پرتوی از آن نور میباشد ، نور آن خورشید به ذات است و نور انسان قائم به او ، پس با حضور انسان در این جهان ماده ، لاجرم فراق و دوری از آن خورشید آغاز شده و بدون آن مهر ، روز و ایام زندگی انسان در تاریکی فرو رفته ، همچنین عشق رخ حضرتش که از روز الست در دل انسان بود جای خود را به عشق و دلبستگی به چیزهای این جهان فرم و ماده میدهد که در نتیجه ، عمری زیستن در تاریکی شب ذهن بدون نور و عشق را بدنبال خواهد داشت ، حافظ در ادامه به شرح این فراق و هجران می پردازد .
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
"هنگام وداع" میتواند لحظه تولد و ورود انسان به این جهان باشد که غالبن با گریه نوزاد حیات مادی او شروع میگردد مانند اینکه مادری طفل خود را رها کرده و با او وداع کند جان و هشیاری خدایی انسان نیز تا رسیدن طفل به بلوغ و رشد جسمانی و عقلی ، بطور موقت با او خداحافظی میکند ، عارفان در آثار خود این را جفای یار یا جفای چرخ هستی و روزگار نامیده اند ، جفایی که برای تطبیق شرایط جدید زیست انسان که از بی فرمی پای به جهان فرم گذاشته ، گریز ناپذیر است ، از این لحظه چشم عدم بین انسان جای خود را به چشم حسی داده و او دیگر نمی تواند رخسار حضرت دوست را با این چشم ببیند و با این ندیدن ، آن نور یا جهان بینی چشم عدم که چشم خداوند است از دست رفته و نور یا بینایی حقیقی انسان نیز پابرجا نمانده ، نگرش انسان به جهان با چشم حسی و مادی شروع میشود .
می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
با گذشت ایام و رشد جسمانی انسان، رفته رفته جز خیال و تصوری دور از آن رخسار زیبای خداوند به یاد آن چشم عدم بین نمانده و با دور شدن تدریجی این خیال ، سروش و پیغامی غیبی از سوی حضرتش با افسوس می گفت که صد حیف ، از این گوشه چشم که آبادان نمانده یعنی اکنون ای انسانی که به کمال جسمانی و خرد رسیدی ، تو که از جنس عدم هستی ، میتوانی و این فرصت به تو داده شد که با حضور خود در این جهان با بینش و دیدن جهان از دریچه و گوشه چشم خدا به آبادانی چشم نظر خود بکوشی ، قدر مسلم منظور معماری مادی و ساختن آسمان خراش و پل و جاده نبوده زیرا این کارها را که انسان از دیرباز با عقل و خرد جسمی خود انجام داده و می دهد ، بلکه عمارت کردن و آبادانی جهان بینی اوست که موجب پیشرفت مقام انسانی میشود که خواست آن خرد کل از انسان بوده و کار اصلیش در این جهان تعیین میگردد که اولین قدم شناخت و کسب معرفت نسبت به خود و جهان است .
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
حافظ میفرماید شروع کار معنوی با طلب آغار می شود ، یعنی درخواست وصل و دیدار رخسار زیبای حضرت دوست ، و این شوق وصال است که اجل یا مرگ جان اصلی انسان را از سر وی دور می دارد ، یعنی پس از دریافت آن سروش و پیغام ، اگر انسان هرچه زودتر طلب وصل نداشته و در تاریکی شب ذهن به زندگی مادی خود ادامه دهد تا مرگ جسمانی او فرا رسد ، خیال آن رخسار زیبای حضرت دوست بکلی از او دور شده و آن نور و خورشید رخسار در او غروب میکند . حافظ در مصرع دوم میفرماید اما انسانی که غم هجران و فراق حضرت دوست را درک نموده و با شناخت خود تشخیص دهد که از جنس خداوند و عدم بوده ، پس در این جهان غریب و نیازمند بازگشت و وصل به اصل خود میباشد ، از دولتی و برکت این تشخیص ، آن خورشید و نور کل اکنون از چنین انسانی دور نمانده و جای امیدواری برای دیدن دوباره آن رخسار زیبا وجود دارد. اجل در مصرع اول به معنی مرگ و نیستی ، و در مصرع دوم به معنی موعد و هنگام آمده است ، موعد دیدار دور نماندست .
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست
رقیب در اینجا همان دید حسی و جسمی ست که با وداع آن یار مهر رخ از مرکز و درون انسان ، جای وی را اشغال کرده و به دروغ خود را بجای همان یار یا اصل انسان جا زده و انسان که تصور و خیالی بعید از آن رخ و مهر را در خاطر دارد نیز باور میکند که این بینش جدید حسی و جسمی ، خود وی است ، پس این خود کاذب را خود اصلی پنداشته و مناسبات خود با جهان را با این نگاه و بینش حسی و جسمی تنظیم می کند ، حافظ میفرماید شناخت این هجران و احساس غم فراق آنقدر به درازا کشید که نزدیک بود دم و لحظه ای فرا رسد که این رقیبت او یا هر انسان دیگری که در شب دیجور ذهن بسر میبرد را نا امید کرده و بگوید که دیگر کار از کار گذشته و زمان بازگشت انسان به اصل خود سپری شده است ، نکته مهم در مصرع دوم خسته و زخمی شدن انسان در نتیجه دوری از رخسار زیبای حضرت دوست است ، که از دریچه چشم رقیب به جهان نگریسته و ثمری جز رنجوری و بیماری برای وی به همراه نداشته و اکنون با شناخت و معرفت خود و لطف خداوند به این بینش رسیده است که برای رهایی از این زخم و دردها و رنجوری و بیماری ، راهی جز بازگشت به اصل خدایی خویشتن و نگریستن دگرباره جهان با دید آن عقل کل ندارد . مولانا نیز در این باره میفرماید :
دیده ما چون بسی علت دروست / رو فنا کن دید خود در دید دوست
دید ما را دید او نعم العوض / یابی اندر دید او کل غرض
طفل تا گیرا و تا پویا نبود / مرکزش جز گردن بابا نبود
چون فضولی گشت و دست و پا نمود / در عنا افتاد و در کور و کبود
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
حافظ میفرماید اما حال که با لطف و عنایت حضرت دوست ، انسان به غم هجران و فراقش دست یافته و به این آگاهی رسیده که علاج رنجوری و بیماریش وصل و دیدار دوباره آن خورشید رخ است چاره ای جز صبر ندارد که الصبر مفتاح الفرج ، اما چگونه میتوان صبر را پیشه کرد ؟ اکنون که انسان به عشق دیدار رویش از شب ذهن بیدار شده صبر و شکیبایی کاری ست که برای عاشق مقدور نیست ، انسان عاشق برای وصل بی تابی کرده و هر لحظه بر او سالی میگذرد .
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
گریه در غم هجران و فراق همان طلب و ابراز نیاز و فقر است که مانند آب زندگانی چشمان حسی انسان عاشقی چون حافظ را شستشو میدهد تا دید و چشمان حضرت دوست جایگزین آن دید ونگرش سابق شود ، اما گریه در برابر اینهمه جور و ستم رقیب چیست ؟ انسان عاشق باید خون جگر بریزد زیرا که عذری برای ادامه طولانی مدت خواب در شب دیجور از او پذیرفتنی نیست ، خون جگر کنایه از تحمل درد آگاهانه برای زدودن دلبستگی هایی ست که در طول این سالیان دراز جسم و روح انسان را رنجور کرده و انسان خوش باورانه از آن تعلقات ، خوشبختی و امنیت را می طلبید .
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست
میفرماید با اینکه پسندیده است تا پس از شرح هجران و فراق به وصل پرداخته شود که همه شور و شعف و خنده است یعنی پایان خوش ، اما بدلیل اینکه حالات روحی که در هنگام سرودن این غزل به او دست داده توام با اندوه بسیار است ، پس به وصال نپرداخته است ، یعنی که بدان پس از این غم فراق برای عاشقانش مژده وصل است پس دل خوش دار و اندوهی به خود راه مده ، اکنون او ماتم زده است از داغ این هجران و داعیه ای برای سرودن ابیات بزمی ندارد ، شاید وقتی دیگر .
غمناک ابددوست در ۴ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶: