گنجور

حاشیه‌ها

سید احسان حسینی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

بَس بُوَد ای ناطقِ جان چَند ...

 

غزلی است بسیار طرب ناک. پر از عناصر مختلفی که موسیقی را تقویت می کند. قافیه های درونی و ردیفی که انتخاب کرده است.

او این غزل را در شادی خبر بازگشت شمس تبریزی سروده است.

او سرمست از بازگشت شمس

مهدی بیرانوند در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

دوستان پیشنهاد میکنم حتما آهنگ بیم از یاسر بختیاری رو که از بیت آخر همین شعر تضمین شده گوش کنید

ماھسا مشتری در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۲:

برای قاعدہ نی غم به پیش تابوتش

دریده صورت خیرات او گریبانی

برای مرگ آدمی کہ اینچنین زندہ بہ حضور خداست

طبق قاعدہ ھای گذشتہ سوگواری نکن و صورت 

ندر زیرا کہ لطف خدا و نتایج خیرات بر وی سرازیر

شدہ است

در سکوت در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

ماھسا مشتری در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » اول:

بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان

بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده

عقل و ذھن را کنار بگزار کہ زمان تقرب بہ خدا و مستی آمدہ و بہ کسی کہ منکر مستی می الھی ھست یک جام بزرگ مست کنندہ=رطل گران بدہ تا انکار (این قاعدہ و قانون)را کنار گزارد  

سید احسان حسینی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را:

اصل ابیات به این شکل است

چهار کس را داد مردی یک درم

هریکی افتاده از شهری به هم

 

فارسی و رومی و ترک و عرب

جمله با هم در نزاع و در غضب

 

فارسی گفتا کزین چو وارهیم

هم بیا کاین لپ انگوری دهیم

 

آن عرب گفتا معاذ الله لا

من عنب خواهم نه انگور ای دغا

 

آن یکی ترکی بد و گفت این بنُم

من نمی خواهم عنب، خواهم اُزم

 

آن که رومی بد گفت این قیل را

ترک کن خواهیم استافیل را

 

در تنازع مشت بر هم می زدند 

که ز سر نامها غافل بدند

 

مشت بر هم می‌زدند از ابلهی

پر بدند از جهل و از دانش تهی

 

صاحب سری، عزیزی، صد زبان

گر بدی آنجا بدادی صلحشان

 

پس بگفتی او که من زین یک درم

آرزوی جمله‌تان را می‌دهم

 

 

مولانا در این تمثیل زیبا وحدت گوهری ادیان را نشان می دهد..

 

و او از چهار نفر سخن می گوید و این چهار نفر نمایندگان دین مهم زمان و زمانه ی مولانا می باشد.

زردشتیان

یهودیان

مسیحیان

مسلمانان

سید احسان حسینی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۷ - مسلهٔ فنا و بقای درویش:

بیت سوم اینگونه است

چون زبانهٔ شمع پیش آفتاب

هست باشد نیست باشد در حساب

کژدم در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۲۲ - فتنه آذربایجان:

«به صبر کوش تو ای دل که حق ...

تضمینی‌ست از حافظ بدین نشانی

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷:

دو یار زیرک و از باده کهن دو منی 

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی 

با توجه به صراحتِ ابیات دوم و سوم مبنی بر رسیدن به مقامی که بسیار متعالی و برتر از دنیا و آخرت است درخواهیم یافت که این مقام از جنسِ مقامهایِ دنیوی نیست بویژه که حافظ آنرا کنج قناعت نامیده و از دست دادنش را مساوی با فروختن یوسف یا زیبایی درونی و وجه خدایی انسان  در برابر ثمنی ناچیز  میداند. اگر از ویژگی‌های رند را زیرکی بدانیم بدون شک یکی از آن دو یار میتواند معشوق زمینی باشد که او نیز رند بوده و پا بپای حافظ قصد رسیدن به آن مقام را دارد.یار دوم میتواند وجه و هشیاری اصلی و حقیقی انسان باشد که پرتوی از نور خداست و با او زاده می شود، او نیز بسیار زیرک است زیرا به محض اینکه انسان عشق هر چیزی بجز او را در دل قرار دهد ،آن یار و همراهِ آغازین همچون ماه به محاق رفته و بتدریج ناپدید میگردد، بادهٔ کهن می تواند باده عشقی باشد که در الست ملایک گلِ انسان را با آن سرشتند و یا در معنیِ دیگرِ و مجازی می‌تواند همین باده و شراب انگوری این جهان باشد، یعنی کنایه ای از برخورداری و لذتِ انسان از نعمتهای دنیوی، تعیین مقدار برای این باده  مثلأ  دو من نشان دهنده حد و اندازه نگاه داشتن است برای برخورداری از مواهب دنیوی و مادی، در مصرع دوم فراغت به معنی آسودگی خیال و همچنین فرصتی است که برای چنین عیشی دست می دهد. کتابِ شعری می تواند مجلسِ عیشِ حافظ را رؤیایی تر کند اما اگر کتاب را همان مصحف بدانیم کتاب و قرآنِ هر انسانی ست که در این جهان باید خوانده شود، منظور از چمن عرصه هستی و یا فضای بینهایت باز درونی انسان عاشق است که با دید بینهایت خداوندی جهان را با عشق نظاره کند .

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم 

اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

در ادامه بیت نخست میفرماید او یا هر انسانی که به مراتب ذکر شده بالا دست یابد به مُقام یا عالی ترین مراتب معرفت دست خواهد یافت که نه با چیزهای دنیوی قابل مقایسه است و نه با بهشت توصیف شده در ادیان، هرچند هر لحظه گروه و انجمنی بر مبنای قضاوت خود در باره بیت مطلع غزل حافظ را در کیش و باور های خود تصور کرده و او را رها نکرده، متعلق به انجمن خود بدانند، این در پی افتادن ها تا امروز هم ادامه داشته و انجمن عشرت طلبان دنیوی از یک سو و انجمن اعتقادات و باورهای مذهبی تقلیدی  همگی به خطا حافظ را در انجمن خود تصور میکنند .

هر آنکه کنج قناعت به گنج دنیا داد 

فروخت یوسفِ مصری به کمترین ثمنی

اگر بخواهیم مفاهیمِ بیتِ نخست را مجازی و دنیوی در نظر بگیریم گنجِ با ارزشی است که انسان می تواند به فراغتِ مورد نظرش در این جهان دست یابد و بنظر می رسد کُنجِ قناعت در اینجا همان گوشهٔ چمنِ توصیف شده در آن بیتِ باشد، یعنی انسان باید به همان گوشهٔ چمن و دو یارِ زیرک و دو من شراب و فراغت و کتابی قناعت کند، پس حافظ می‌فرماید هر انسانی آن گنجِ حقیقی یعنی گوشهٔ چمنِ ذکر شده را که کُنجِ قناعت است به کمترین ثمن و بهایی بفروشد درحقیقت یوسفِ مصری یا آن یارِ زیبایِ درون را که امتدادِ جانِ خداوندی است به ثمن‌ و بهایی ناچیز فروخته است. کمترین ثمن همان توصیفِ ذهنی و مجازیِ گوشهٔ چمن است بنحوی که بادهٔ آن را انگوری و دو یار را زیبا رویانِ این جهانی و کتابش را کتابِ شعر و ترانه های عاشقانه درنظر بگیریم که در نظرِ انسانِ عشرت طلب گنجی ارزشمند تر از آن وجود ندارد. 

بیا که رونقِ این کارخانه  کم نشود 

به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی 

حافظ این جهان را کارخانه میداند، یعنی انسان پس از حضور در این جهان و شناخت جهان مادی پیرامون خود و برخورداری به اندازه  دو منی از مواهب و لذتهای این جهان بایستی کار معنوی بر روی خود را آغاز کند تا بار دیگر یار زیبا روی و یوسف خود را در آغوش بگیرد، حافظ میفرماید کارخانهٔ این جهان همواره در کار است و توقفی ندارد زیرا بنا بر قانون قضا و کن فکان الهی کار  میکند، یعنی خداوند یا  هستی کل بر مبنای طلب و خواست انسانها  آنان را به کار معنوی می گمارد تا جان هاشان به جانان زنده گردد و اگر هم طلب و خواستی در انسان نباشد چنان به وسیله تیرهای قضا تعلقات دنیوی وی را هدف قرار می دهد تا سرانجام شخص در جستجوی علت ناکامی های خود به حضور خداوند در پس پرده قضا پی برده و نیاز به کار در وی پدید آید. بیا به معنیِ آگاه باش آمده است و میفرماید پس فرض کنید که حافظ را بر مبنای معانی سطحی آثارش قضاوت کرده و او را فاسق بدانید، نه بدلیلِ فسقِ او و نه بخاطر زهدی اینچنین (زهد ریایی )، زندگی یا کار خانه هستی تعطیل نخواهد شد و همواره رونق خود را حفظ خواهد کرد. درواقع می فرماید اگر هم قرار باشد از رونق بیفتد قطعاََ بر اثرِ اینچنین زهدی که تو داری از آن کم خواهد شد و نه بواسطۀ رندیِ حافظ که تو می پنداری فسق است، خداوند یا هستیِ کل انسان را در هر وضعیتی که قرار داشته باشد رها نمی کند تا سرانجام دریابد این جهان کارخانه است و محل کار بر روی خود، زاهد باید با کار بر روی خود باورهای کهنه تقلیدی و خرافی را رها کند و فاسق عشرت طلب نیز سرانجام به این نتیجه خواهد رسید که کامیابی از شادی های زودگذر  این جهان پایدار نبوده و برای رسیدن به شادی اصیل و حس امنیت و خوشبختی بهتر است هرچه زودتر  کار بر روی خود  را شروع کند .

ز تند باد حوادث نمی توان دیدن 

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی 

تند بادِ حوادث اتفاقاتِ سریعی ست که در زندگیِ هر انسانی و از آغازِ دورهٔ نوجوانی روی می دهند، پس  حافظ در ادامهٔ بیتِ پیشین می فرماید برای شروعِ کارِ عاشقی در این کارخانهٔ هستی فرصت را از دست نده و امروز و فردا مکن چرا که این تند بادها آنچنان انسان را احاطه می کنند و با حوادثِ گوناگون عُمرِ ارزشمند را به تاراج می برند که به ناگاه پایانِ عُمر را می بیند  و کسی نمی تواند دید که در چمنِ این جهان گُلی بوده است که امکانِ سَمَن و زیبا شدن را داشته است یا خیر، یعنی اثری از انسان در این چمن برجای نمی ماند و در این گرد و غبارِ حوادث دیگران هم سرگرمِ گنج هایِ این جهانیِ خود هستند و برای آنان اهمیتی ندارد که گُلی یاسمن نشده پژمرده گردد و بر خاک افتد.

از آمدنم نبود گردون را سود          وز رفتنِ من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود    کاین آمدن و رفتنم از بهرِ چه بود( خیام)

ببین در آینه جام نقش بندی غیب 

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی 

آینه همان معنایِ جام را هم به ذهن متبادر می کند و همچنین جام می تواند جامِ مِیِ آگاهی باشد که اگر انسان با نوشیدنش نیک در آن بنگرد نقش بندیِ غیب را در آن خواهد دید، نقش بستن یعنی نقش هایی که غیب برای انسان قرار می دهد و حافظ در ادامهٔ بیت قبل آن مشغول شدن به گنجهایِ دنیا را نتیجهٔ همان نقش هایی می بیند که دستِ کارگردانِ غیب و نادیدهٔ روزگار برای هر انسانی تدارک دیده است. زمنی در اینجا یعنی زمانه و روزگاری، پس حافظ اظهارِ شگفتی می کند از اینکه گُلهای این چمن می آیند و بدونِ اینکه زیبا و تبدیل به سمن گردند از این جهان می روند و کسی به یاد ندارد که زمانه اینچنین سرنوشتی را برای گُلها رقم زده باشد. 

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت 

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی 

حافظ میفرماید پس از حضور انسان بر روی زمین نقش و تصویر سازی روزگار است که بنا به ضرورت بقا و حیات در جهان ماده و فرم انسان را با لذات و مواهب و زیبایی های این جهان مادی آشنا می کند، از طرفی انسان نقشها و تصویر های نقش بندی شده در  ذهن خود را اصل و همان منظور غایی حضور خود در جهان می پندارد ، نقش پدری و مادری، نقش پیشرو و راهبر بودن، نقش انباشت هرچه بیشتر پول و ثروت، نقش هنروری و عالمی، و سایر نقش ها که همگی بر اثر حوادثی که ذکر آن رفت موجب فراموشی پیمان الست شده‌ و همین تعلقات و نقش‌های ذکر شده سمومی شده اند برای انسانها که قرار بوده گلهای بوستان این جهان باشند. حافظ میفرماید از آغاز حضور انسان در این جهان بادهای سمی آنچان بر این بوستان وزیدند که گلهای وجود انسان را سوزاندند اما علیرغمِ آن سموم هنوز بوی گل و رنگ نسترن به مشام خورده و به چشم آیند که جای تعجب و شگفتی دارد، درواقع می فرماید ناملایمات و بادهای سمی قادر به صدمه زدن بر اصل و ذاتِ گُل نیستند چنانچه مولانا می‌فرماید؛

"بر دلِ ایشان نیابد کس ظفر    بر صدف آید ضرر نی بر گُهر"

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند 

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

حافظ ادامه می دهد همین که گلها و بزرگانی موفق شدند از این سموم در امان مانده و به منظور اصلی حضور خود در جهان دست یابند نشان دهنده این مطلب است که سایر انسانها نیز از این قابلیت برخوردارند و علیرغم  مهلت دادن خداوند به شیطان برای اغوای انسان، خداوند انسان را که دردانه و نگین عزیزِ آفرینش است در برابر اهریمن رها نمی کند و راه مقابله با اهرمن صبر و کوشش و کار معنوی ست  تا سرانجام نقش اصلی خود را که نقش مقصود است در این کارخانه بخواند .

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید /ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی 

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ 

کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

بلای سمومی که بر طرف بوستان گذشت و گلهای وجود انسان را بطور فردی پژمرده میکند اکنون بصورتِ جمعی نیز مزاج و حال کلی جهان را تباه و نابود کرده است و درنتیجه جنگها و کشتارهای بسیاری را که تا به امروز هم میبینیم  به جهان تحمیل می‌کند، حافظ بدنبال منجی نیست تا بشریت و جهان را نجات دهد بلکه رشد و تعالی فکر و اندیشه حکیمانه و برهمن گونه است که انسان میتواند بوسیله خرد و هشیاری ایزدی که در ذات خود دارد و با نگاه عاشقانه به همه هستی و همنوع خود، خود و جهان را از اینهمه  درد و رنج رهایی بخشد .

 

 

 

مهیار پیرکوهی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۴۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱۳:

ای کاش در مورد این شعر اطلاعات بیشتری داشتم.

شعر فوق‌العاده ای است اما حاشیه ای برای آن نوشته نشده 

دکتر صحافیان در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

در این شهر زیباچهره‌ای نیست که مرا از خود بیخود کند و با یاری بخت مرا به شهر دیگری ببرد.( ایهام:۱-اشاره به اقامت حافظ در  شهر یزد، محله شیخ داد۲-بهره مندی و دلبری نمودن همه زیبارویان۳-پرسشی خوانده شود)
۲- کجاست معشوق سرمست؟!
 تا در  پیش مهربانی اش آرزوهایم را یکایک بشمارم؟( خانلری: گش سرمست) 
۳- ای باغبان، تو را از پاییز بی‌خبر می‌بینم، فریاد از آن روز که خزان گل زیبایت را برباید.
۴- و بدان که راهزن روزگار سرانجام زیبایی‌ها را به یغما خواهد برد .
۵- در وادی خیالم به آرزوی رسیدن به تو با واژه ها(غزلهایم) لعبت( عروسک نمایش)بازی می کنم شاید کیمیاگری( با جادوی نگاهش)به تماشا بنشیند.( و ما امروز تماشاگر نمایش واژه های غزل هستیم)
۶- می‌ترسم چشمان مست بی‌رحمت، دانش و معرفت چهل ساله ام را در لحظه‌ای برباید.( خانلری:نرگس ترکانه)
۷- اما به صدای مخالفان عشقمان که چون صدای گاو است فریب مخور،؛ سامری نمی تواند بر دست نورانی موسی پیروز شود( ناتوانی جادو در برابر معجزه)
۸- جام سرخ شراب، سد ورود اندوه  است، از دستش نده که سیل غم تو را خواهد برد( با شراب حال خوش باش پیوسته تا بر اندوهی که در سرشت جهان است چیره شوی)
۹- گرچه کمانداران زیبارو در راه پر خطر عشق به کمین نشسته اند، ولی اگر آگاه شوی( از راز عشق و کیمیاگری آن)می‌توانی در امان باشی.
۱۰- ( پس از این آگاهی) اگر عشوه‌های مستانه یار، جانت را هم طلب کرد، خانه دل را از بیگانگان خالی کن تا ببرد( معشوق نیز هر کسی را نمی کشد- برای رسیدن به فنا- بلکه باید همدم اغیار نباشی)
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

علی رضا در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:

سلام و عرض ادب خدمت یوسف عزیز، بسیار سپاسگزارم از لطف جنابعالی و بذل توجهی که فرمودید.

سید مجتبی حسینی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۵۹:

بیت چهارم با حذف فاصله نیاز به تصحیح دارد. "در دم بجان رسید"

دردم بجان رسید و طبیبم پدید نیست

دارو فروش خسته دلانرا دکان کجاست

یوسف در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:

سلام و عرض ادب

ممنون از لطف شما علی رضای عزیز

با آرزوی تعالی روزافزون برای تمامی حقیقت طلبان

این حقیر مطمئن نیست که این بیت مربوط به این غزل باشه

ولی با فرض وجود ، 

در بیت :

سجده بر بتی دارم راه مسجدم منما

کافر ره عشقم من کجا مسلمانی

بت،اشاره به همان تجلی حضرت حق در مخلوقات و ممکنات داره که مظاهر حق نامیده میشوند که :

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد

دل برد و نهان شد

و یا به قول شیخ شبستری :

بت اینجا مظهر عشق است و وحدت

بود زنار بستن عقد خدمت

مسجد نماد ظاهر و میخانه نماد باطن دین است که به قول شیخ عطار :

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است 

کفر در این بیت هم منظور کفر به ماسوی الله است که :

ز اسلام مجازی گشت بیزار 

که را کفر حقیقی شد پدیدار

بدان معنی که هیچ مخلوقی از حضرت حق جدا نیست که در این صورت حق نمیتواند یک حقیقت بینهایت باشد بلکه هر مخلوقی جلوه ایست از حق ، منتها در حد ظهور خودش که البته بحث وحدت وجود دامنه بسیار گسترده ای دارد که مجالش اینجا نیست

مسلمانی هم در این بیت به اسلام ظاهری اشاره دارد که شاعر با رندی میگوید من که به باطن و حقیقت رسیده ام دیگر مرا به ظاهر دین نخوانید 

 

 

 

 

باند جمزباند در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ شیخ بهایی » نان و حلوا » بخش ۴ - فِی التَّأَسُّفِ وَ النّدامَةِ عَلیٰ صَرْفِ الْعُمرِ فیما لایَنْفَعُ فِی الْقِیامَةِ وَ تأْویلِ قَولِ النَّبیِّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم: «سُؤْرُ الْمُؤْمِنِ شِفاءٌ»:

واقعا دم گنجور گرممم 

خیلی ممنون که اشعار رو بدون حتی یک کلمه سانسور میزارین 

ممنون 

شیخ بهایی = عشق واقعی 

خوش بحالش که پیدا کرد من هنوز اندر خم نفسهام هستم 

باند جمزباند در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۸ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:

واقعا این نظرات حاشیه است 

هرکی این اسم رو براش گذاشته دمش گرم 

من یک مطلب مفید ندیدم تا حالا تو حاشیه ها 

۹۰ درصد علامه ی دهر 

ادم پشیمون میشه دنبال ی مطلب مفید ازش جستجو کنه 

فقط از کسی که شعر کامل و بدون سانسور رو گذاشت تشکر فراوان میکنم 

 

در سکوت در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

علی رضا در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۴۷ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:

با سلام واحترام، مدتهاست در جستجوی تفسیری از این غزل زیبا و پر مفهوم شیخ بهایی هستم. (به ویژه برخی ابیات)امروز از توضیحات جناب یوسف بسیار بهره بردم. ممنون ازشما. خواهش می کنم با توجه به مفهوم مسلمانی در بیت  :

زاهدی به میخانه سرخ رو ز می دیدم

گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی

مفهوم این بیت رو هم بفرمایید (معنای مسلمانی
)  که در این صورت بسیار مستفیض فرموده اید. متشکرم:

سجده بر بتی دارم راه مسجدم منما

کافر ره عشقم من کجا مسلمانی

 

محسن برفی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

کسی هست

محسن برفی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

معنی را برای من بگویید

۱
۱۴۹۱
۱۴۹۲
۱۴۹۳
۱۴۹۴
۱۴۹۵
۵۸۰۹