گنجور

حاشیه‌ها

 

کار بر گرامی که بنام رضا می باشید جای تفسیر ارزشمند شما خالی میباشد بی صبرانه منتظر نظرات مفید و جامع شما هستیم .باسپاس.

مصی در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۰:۴۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۲


سلام علیکم . تاوتک متشکرم ، کریم عزیز این مثنوی نیست ، و جلال الدین هم به رستگارانش پیوست

جابر در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۴۹۷


جناب کیخا مگر گناه کسی که در جنوب شهر تهران گذران زندگی می‌کند چیست؟ ممنون از این حجم از لطف شما.
انتظار می‌رفت اقلا کسی که دستی در ادبیات و شور دارد چنین اهانت حقیرانه ای نکند.

مهرگان در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۷۶


با تشکر از مدیر این سایت ارزشمند .
وبادتشکر از یکی از اعضا بنام رضا که همیشه با جزئیات روشن ابیات را برای ما معنی می کند .خیلی زحمت می کشید بسیار سپاسگزارم .

مصی در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱۸:۵۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰


آمدم گریه نکن شیون تو سود نداد
گرچه او هست همه گوهر موعود نداد
کشمکش هر که کند تا بکشد نقش خودش
زانکه زین دولت خود بود به نابود نداد

دستان رستم در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۴۵۵


درود بر همه
در جواب جناب آقای متین و جناب آقای کوروش باید گفت که وزن این شعر قابلیت دو گونه دسته بندی هجایی را دارد و هر دو وزن 《مستفعلن فَعَلُن مستفعلن فَعَلُن》و 《 مفعول مفتعلن مفعول مفتعلن 》 برای این شعر درست می باشد و فقط بستگی به دید ما دارد که چگونه دسته بندی کنیم

فرشاد در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ غزل ۵۴۸


با مطالعه حاشیه های نوشته شده به یاد مصرع
آیینه ای ، رنگ تو عکس کسیست
از مولانا افتادم .
نظریه بازتاب یا آیینه در اشعار مولانا در کتاب آقای احمد کتابت با عنوان آنچه گفتم جملگی احوال توست به دیدگاه جالبی از روانشناسی یونگ اشاره میکنه که طبق این نظریه جهان در دید هر مشاهده گری انعکاس وجود خود فرد است . طبق این تئوری گفته میشه که هر گاه عظمت و بزرگی کسی مورد توجه شما قرار گرفت در واقع عظمت و بزرگی خود را ستوده اید و هرگاه کژی و کاستی دیگران در مرکز توجه شما قرار گرفت بکوشید تا کاستی مورد نظر را در درون خود بیابید …

شادمان باشید

رامین در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱۲:۵۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۱


زلف شبرنگت صحیح است

BEHNAM در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱۰:۴۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۸۱


در مصرع دوم پیغمبر صحیح است که اشتباها پیغامبر درج شده

و به طور قطع منظور مولانا از پیغمبر عشق همانا شمس تبریزی مراد وی می باشد. با تشکر

مهرگان مهدوی وش در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۳۳۶


جناب رضا،

«عبر» کوتاه‌شده‌ی «عبیر» است که بوی خوش دارد و «سود» هم «سودن» به معنی ساییدن. «مشکِ عنبرسود» مُشکی است که به آن‌ عبیر آمیخته باشند.

مهدی در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۹:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۹۱


سلام بر جناب محبوبی
حلل جمع مکسر حله به معنی جامه میباشد.

متین در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۸:۱۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵


هرکس که سر زلف تو آورد بدست
از غالیه فارغ شد و از مشگ برست
هرکسی که یار توباشد و زلفان تورا بدست بگیرد
از رنگ و لعاب وبوی خضاب و مشک و عنبر فارغ میشود
عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ
داند که میان این و آن فرقی هست
شاعر زلف تورا با مشک برابر نمیکند.میان زلف و مشک فرقی هست مشک خوشبو ومعطر است
اما موی یار هم بوی خوشی دارد هم حالتی دلبرانه دارد.
غالیه=ترکیب مشک وعنبر با ماده سیاه رنگ برای خضاب مو.
زآن غمزه‌ی شوخ و طره‌ی مَرد افکن
گفتم صنما شدم به کام دشمن
گفت آنچه ز چشم و زلف من بر تو گذشت
ای خانه سیه چرا نگفتی با من

احمد ترکمان در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۷:۳۸ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱


  
چه باده ایست که مست است میفروش از وی
کسی که خورد نیاید دگر بهوش از وی

چه باده ایست که مست و خراب اوست شراب
مدام در دل خمها بود بجوش از وی

چه باده ایست ندانم که میدهد ساقی
که باده مست خراب است و باده نوش از وی

چو بحر قطره از آن می بخورد شد سرمست
بجوش آمد و در جنبش و خروش از وی

چه چهره بود که هر سوی چهره بنمود
چه نقش بود که برخاست این نقوش از وی

بیا بیا سخنی گو از آن صنم با من
نمی سزد که شوی پیش من خموش از وی

بگوش هوش کس امروز می نیارد گفت
دل آنچه سمع روانش شنیده دوش از وی

چو مغربییست ترا خازن خزانه راز
دگر خزانه اسرار را مپوش از وی

بوراق در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۷:۳۷ دربارهٔ شمارهٔ ۱۷۵


سلام
ممنون که پاسخ دادین

فرحناز یوسفی نوشته:

در پاسخ به پرسش آقای قباخلو:
راه و رسم ضحاک شیطان‌صفت چنان بود که یکی از جنگجویان زورمند را که می­‌توانست در کشتی، حریف دیو باشد، احضار می­‌کرد و آن­گاه دختری زیبا را از حرم­سرایش می‌­آورد و او را با تحکم مطلق در برابر خود به کنیزی آن مرد جنگجو و آمیزش با وی وادار می کرد. این همان عمل شیطانی است که به قول فردوسی نه رسم پادشاهان باتقوی بود و نه آیین دینی
اما این تعبیر بیش از حد بعیده
و چون یه جایی تو یه کتابی یه خوبی اینو گفته بی دلیل تکرار میشه
و این نظر منه اگه فردی از دوستان دلیل متقنی داره بگه
معنی روان و سردستی و اولین چیزی که به ذهن خطور می کنه اینه
راه و رسم ضحاک دیوانه این بود که به سان یک میل و هوس ساده در هنگام جنگ با دیوان برای تیمن و تبرک یا دفع بلا (به هر حال دلیلشو نگفته فردوسی) فرد گرد و جنگجویی رو قربانی می گرد و در قسمت بعد و کاملا جدا و غیر پیوسته با ابیات قبل، هر وقت ضحاک میل می کرد و عشقش می کشید به رغم خواست دختران پاکدامن آنها را به تملک در می آورد جهت کامجویی و این خارج از عرف و دین بود.

مصطفی قباخلو در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۷:۲۵ دربارهٔ بخش ۲


به نظر میرسد اول مصراع دوم بیت سوم باید باد باشد نه بار

کاظم ایاصوفی در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۴:۱۰ دربارهٔ شمارهٔ ۷۵۰


با درود بر هم میهمان پارسی
بیشتر اندیشه های هم زبان های گرامی ام را خواندم باید بگویم فردوسی بزرگ تلاشش بر این بود تا ایران و زبان و ادب و فرهنگ پارسی را از نابودی برهاند پس اگر به راستی دوستدار آن بزرگوار هستیم به جای گفتار بیهوده بر آن باشیم دست کم واژگان بیگانه و به ویژه تازی به کار نبریم! می دانیم که اینگونه خشنودتر است!پاینده باد ایران!
جاویدان باشید!

از دیار توس در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱:۵۳ دربارهٔ بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر


دل ازرده را سخت باشد سخن/ چو خصمت بیفتاد سستی مکن… من فکر میکنم که در مصرع دوم “خصم افتادن” به معنی دشمنی و خصومت افتادن بین دو نفر است. البته دشمنی و خصومت را سعدی شروع نکرد، بلکه آنکسی که به سعدی در مقابل جمعیت با تندی گفت برو جای پایین تر بنشین شروع کرد و این کار سعدی را بسیار دل آزرده و ناراحت کرد. خیلی از انسانها وقتی نیش و کنایه ای از دیگران میشنوند بسیار آشفته میشن و تمرکز و حواسشون از دست میره و ضربان قلبشون بالا میره و رنگشون میپره و نمیتونن در اون حالت درست سخن بگن. در مصرع دوم این بیت سعدی میگه که وقتی بین تو و کس دیگر دشمنی و خصومت افتاد عقل خودت را از دست نده و خودت را نباز و سستی در اندیشه نکن. فکر کن و به او پاسخ خوب بده و او را شرمنده کن (البته پاسخ منطقی و عقلانی توام با شیرین زبانی و ادب و احترام و عاری از هر گونه خشونت و فحاشی همانطور که سعدی در این شعر انجام داد).

احمد در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱:۴۱ دربارهٔ بخش ۶ - حکایت دانشمند


آقا رضا این معنی را نمی دهد چون اگر منظور روح بود خودش هم به همراه روحش باید می‌رفت ! و نیازی به مورد خطاب قرار دادن نبود . اینجا منظور همون چیزیه که در زبان عامیانه میگوییم جون ندارم

Sd bvt در تاریخ ۲۲ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۶۷


نام پرویز از *اَپَروِز در پارسی میانه میاید و از دو بخش تشکیل شده: اَپَر+ وِز
-اَپَر در دو زبان کهنتر ایرانی (اوستایی و پارسی کهن) اوپایری (upairi) است به معنای بَر، روی، بَر روی (over).
وِز ( wēz) از پارسی میانه و ریشه ویزَند (wīzand) است که در فارسی تبدیل شده به گوزَند و سپس گَزَند.
معنای لغوی اپروز می شود : بالاتر،برتر از گزند. به عبارتی گزند در برابر او ناتوان است، او چیره بر گزند است…
* اَپَر در متون مانوی که به پارسی میانه نوشته و در تورفان یافت شده به صورت اَبَر آمده.
فرهنگ معین شکل آنرا اَپَرویچ، اَپَرویج آورده.

بابک چندم در تاریخ ۲۲ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ بخش ۱۴ - آغاز داستان خسرو و شیرین


مع الاسف ترجمان بیت مذکور مشکل است:
مهر تو چونان خورشید از شدت جلوت بر ما عکسی از رخت نیفکند و نابیناییم از دیدن جمالت
ای آیینه روی تنها در تو خود را می‌بینیم، نه بل که تو از جانب ما آه می‌کشی و در آیینه جمالت تنها انعکاس آه خود را می‌بینیم و نه جلوه مهرتابت را.

مهدی در تاریخ ۲۲ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۱۸


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]