گنجور

حاشیه‌ها

 

مرکب: جانور سوار شدنی مانند اسب
سودا:خیال
جهانیدن: تازاندن
مرکب سودا جهانیدن=خیالبافی
خیالبافی چه سودی دارد وقتی چاره ای نماند.
اکنون که اختیار داری کاری کن پیش از آن که جبر روزگار گریبانت را بگیرد.

7 در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۶:۲۷ دربارهٔ غزل ۱۳۸


اجرای شجریان عزیز به گونه ای است که گویا روح طوفانی مولانای بلخ طوفانی در جان ایجاد کرده
از شجریان عزیز سپاس و آرزوی توفیق

محمد علی در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۵:۰۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۹۲


سلام و عرض ادب معنای بیت مرکب سودا جهانیدن چه سود چون زمام اختیار از دست رفت چیست؟لطفا

اسلامی در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۴:۳۷ دربارهٔ غزل ۱۳۸


مرکب سودا جهانیدن چه سود چون زمام اختیار از دست رفت

اسلامی در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۴:۳۳ دربارهٔ غزل ۱۳۸


شایق (یا شایدم شقایق!) جان
فکر می کنم اون نار بستان نیست
نار پستانه
اضافه تشبیهی در واقع
با عبارت سیب زنخدان هم بیشتر جوره
انکار این که سعدی عاشق ظواهره

زهرا در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۴:۲۲ دربارهٔ غزل ۸۲


کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است: انسان را ذی شعور و هستی را بیشعور میداند. بهر حال حتی اگر حکمتی در کار جهان وجود داشته باشه قایل درک برای انسان نیست.

ATA در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱:۵۶ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۴۸


نصیحتگوی ما عقلی ندارد
بر او گو در صلاح خویشتن کوش
حافظ هم می گوید:
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد
امان از دست نصیحتگویانی که چون خودشان حالشان بد است میخواهند حال دنیا را خراب کنند

مهران در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱:۰۰ دربارهٔ غزل ۳۳۴


نقطه .. نکته …

نادر.. در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۰:۴۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹۸


بوته هجران..

نادر.. در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۰:۳۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹۷


با سلام، در حکایت دو کلمه (بدین قدر)جا افتاده ،
“قدر بلند سلطان بدین قدر نازل نشدی ولیکن…”

مهرداد در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۱۹


به…به…
جرعه ای ناخورده شمشیر جفا برداشتی

..... در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ غزل ۵۲۹


با درود به هم میهنان گرامی و گنجوران گرامی دست اندرکار گنجور، از دست نوشته های حافظ چیزی بر جای نمانده و تا آنجا که من خوانده و می دانم این دیوانی که ما در دست داریم را محمد گلندام از غزل های پراکنده ای که در دست خودش یا مردم بوده فراهم آورده است. از زمان حافظ تا کنون، در غزل های حافظ دخل و تصرف هایی شده است و توشته های دقیق و کامل حافظ را نداریم. نسخه بدل های هم در شمار همین دخل و تصرف هاست. مسعود فرزاد در چندین جلد کوشیده است تا سره از ناسره جدا کند که کار گرانی کرده است.
حافظ اگر یک آدم معمولی بود جاودانه نمی شد پس راز جاودانه شدن حافظ در ارزشمند بودن اندیشه های بلند و جهانی اوست. حافظ در هیچ مکتبی جز مکتب خودش که یک دکترین جهان شمول است نمی گنجد.حافظ درباره ی دل خود که درون او و ناب اندیشه ی اوست خودش چنین گفته است: گوهری گز صدف کون و مکان بیرون بود // طلب از گمشدگان لب دریا می کرد” او علمای دوران خود را “گمشدگان لب دریا” می نامد.
من بر اساس دیوان خانلری این غزل را چنین معنا کرده ام:
چکیده ی بیت نخست:
همیشه، نسیمی که از میان پیچش موی تو می گذرد، مانند شراب(مدام= شراب) مرا مست می کند. جادو و افسون چشم ات، مستی ام را افزون و مرا خراب و مست تر می سازد.
چکیده ی بیت دوم:
پس از این همه شکیبایی، آیا می توانم چنان شبی را ببینم که چشمم به چشمت روشن شود و روبروی مهراب چشمت بنشینم؟(معرب مهراب که واژه ای فارسی است را محراب گفته اند).
چکیده ی بیت سوم:
از آن رو، سیاهی مردمک ِ چشم ام را، گرامی می دارم که مانند خال هندوی توست و برای جان من همچون دارویی، بهبود بخش است.(خال هندو که هنوز هم هندی ها و مردم جنوب آسیا در میان پیشانی خود نقش می کنند، خالی است که بازمانده از اندیشه های مهری و مهرپرستی است).
چکیده ی بیت چهارم:
اگر تو می خواهی که سراسر جهان را برای همیشه و از آغاز تا انجام ، درست آرایش دهی تا هر چیز به درستی و خوبی آراسته گردد، به باد خوش و جان بخشِ صبا، بگو تا یک زمان روی بند(برقع) تو را از چهره ات بردارد. یعنی اگر حجاب تو برداشته شود، جهان برای همیشه به درستی، آراسته خواهد گردید. حافظ پوشیدگی روی یار را با آرایش جهان، دمساز و هم آهنگ نمی بیند.
چکیده ی بیت پنجم:
و گر (اُ گر)؛ همچنین اگر می خواهی ریشه ی نابود سازی مردم را برکنی(مردم کشی و کشتار را براندازی)، برقص و موی خود را برافشان تا از جنبش هر موی تو هزاران جان زنده گردد.
چکیده ی بیت ششم:
من و باد صبا را، دو مستِ سرگردان بدان که بیهوده خود را به این سو و آن سو می زنیم. من از چشم تو مست و خراب هستم و صبا، از بوی گیسوی تو مست است و به هرسو می خرامد.
چکیده ی بیت هفتم:
آفرین بر اندیشه ی بلند و آزادگیِ حافظ که جز خاک سر کوی تو(یعنی انسان به معنای عام آن، نه این شاه و آن وزیر)، هیچ چیز نه از این دنیا و نه از آن دنیا در چشمش ارزش نداشت.
منوچهر تقوی بیات

منوچهر تقوی بیات در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۹۵


قطمیر سگ اصحاب کهف بود که چون در پی اصحاب کهف که از بزرگان بودند افتاد به مرتبه ی آدمیت رسید. بلعم باعورا زاهدی بود که ۲۰۰ سال عبادت خدا می کرد اما چون با موسی در افتاد و ادعای فضل و بزرگی کرد به اذن خدا به سگ تبدیل شد. این بیت در واقع افتادگی و بیچارگی رو تبلیغ می کنه و از گردنکشی و عرور و منیت برحذر می داره

تورج در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ غزل ۱۵


اتفاقا اول به فرهنگ معین رجوع کردم چون این عادت همیشگی من است .
در فرهنگ معین رخت و پخت را دیدم ، حرف من این نبود که این اصطلاح وجود ندارد بلکه گفتم در ادبیات هفتصد سال پیش ، آنهم از زبان حافظ ؟!
اما جناب پریشان روزگار
به نظر می رسد کسی که باید بیشتر به فرهنگ معین رجوع کند ، شخص شما هستید . اگر بیشتر فرهنگ معین را ورق بزنید می بینید که دکتر معین در خیلی جاها برای لغات و اصطلاحاتی که نوشته است مثالش را هم آورده است یعنی یک بیت از یکی از شعرا . بله دکتر معین می نوشته که کدام شاعر قدیمی آن کلمه را به کار برده .
برهان قاطع هم همین الان مقابل چشم من باز است : رخت و پخت را ندارد .
خرت و پرت را هم که شما نوشته اید ، فرهنگ معین در مقابلش نوشته : ( عم . )
یعنی عامیانه .
همه حرف من این است : اینها اصطلاحات ادبیات عامه هستند . اگر چه که امروزه بعضی شاعران کلماتی را در شعرهایشان به کار می برند که آدم نمی داند بخندد یا گریه کند ، اما خود شما بهتر از من می دانید که در قدیم اشعار ما یک کلاس خیلی بالایی داشتند . برای شعرای ما کسر شان بوده که چنین اصطلاحات عامیانه و نازلی را در شعرهایشان به کار ببرند . می دانید چرا ؟ چون دیگران می گفتند حتما لغت یا قافیه کم آورده که نوشته رخت و پخت خویش ! و این برای شاعران بزرگ ما افت داشته . من همچنان سوالی که پرسیده ام ، برایم باقی است : کدام شاعر قدیمی به این شکل شعر می گفته ؟ من این همه دیوان شعرای قدیمی را خوانده ام به چنین موردی برخورد نکرده ام . شما که دیده اید ، شما که با سواد تر از من هستید ،بنویسید تا من هم یاد بگیرم .
در ضمن شما چرا دنبال واژه پخت می روید ؟ پخت را در برهان قاطع آدرس داده اید ، اینهم پخت در برهان قاطع :
پخت - بضم اول و سکون ثانی و فوقانی ماضی پختن است و لگد را نیز گویند مطلقا خواه اسب بر کسی زند و خواه آدم و حیوانات دیگر و بفتح اول بمعنی پهن و پخش باشد مثل آنکه چیزی در زیر پای آدمی یا حیوان دیگر یا در زیر چیزی دیگر پهن شده باشد گویند پخت شد و پخش گردید .
همانطور که می بینید این کلمه در این بیت حافظ معنی نمی دهد . پس رخت و پخت باید یک چیزی باشد شبیه این جمله من :
پاشم برم مغازه پغازه یه خورده میوه پیوه بخرم ، شب مهمون پهمون داریم !!
می دانید آقای پریشان روزگار من یک کمی قلبم به درد آمده که این اصطلاحات دم دستی را برای شاعری مثل حافظ قبول کنیم . به غیرت ایرانی ام برخورده . به هر حال اگر هریک از دوستان نظیر این را در اشعار قدیمی سراغ دارند لطفا بنویسند . من تشنه یادگیری هستم .

وفایی در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۹۱


من مست و تو دیوانه، ما را که بــرد خانه
صد بار تو را گفتم، کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را، هشیـار نمی بینم
هر یک بَتَــــر از دیگر، شوریده و دیــــوانه

چه زیباست که زبان مادریمان پارسی است؛ و این اشعار را بی ترجمه درمی یابیم…

محسن حاجی پور در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ غزل ۴۰۱


ای آشنای کوی محبت ! صبور باش
بیداد نیکوان، همه بر آشنارود.

پریشان روزگار در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ بخش ۱۸ - خلوت دوم در عشرت شبانه


حسین گرامی در زبان پارسی و هر زبان دیگری اگر چیزی درون دوکمان یعنی پرانتز نوشه شود یا توضیح اضافه است و یا در ارتباط با آن نوشته نیست و مطلب دیگری را یادآوری می کند. شما مرا ببخش که پای فقیه و شیخ را به میان کشیدم و باعث عکس العمل در شما شدم. حافظ می گوید؛” می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب // چون نیک بنگری همه تزویر می کنند” فقیه و شیخ، در سراسر دیوان حافظ به زشتی یاد شده اند و از “مرغان هرزه گو” هم بدتر شمرده می شوند. برای شما معشوق حافظ شاه شجاع است در حالی که من نوشته ام معشوق حافظ، انسان است که مقامی والا دارد.. اگر حافظ شعرش را برای آن “ترک عاشق کش” می خوانده است دلیل بر آن نمی شود اندیشه ی حافظ را به پایه ی شاه شجاع پایین بیاوریم. البته اگر دانش من به پایه شما نیست ببخشید. دلیل حضور من در گنج والای گنجور آن است که میل جست و جو دارم: من همه ی نام و نام خانوادگی خود را در زیر نوشته ام می نویسم در حالی که شما نام کوچک خود “حسین ” را نوشته اید که کسی نمی داند این حسین که صدام من شده است کدام حسین است؟
منوچهر تقوی بیات

منوچهر تقوی بیات در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۴۶


چون کسی که خورده باشد آش بد
می‌بشوراند دلش تا قی کند
کظم غیظ اینست آن را قی مکن
تا بیابی در جزا شیرین سخن
چون نبودش صبر می‌پیچید او
کین سگ زن‌روسپی حیز کو
تا بریزم بر وی آنچ گفته بود
کان زمان شیر ضمیرم خفته بود
در دفتر اول مولوی می گوید آن رنجور که از جواب های ناخوشایند عیادت کننده کر خشمگین بود، منتظر فرصتی بود تا خشم خود را بروی او بالا بیاورد،
کان زمان شیر ضمیرم خفته بود!
نه اینکه هر سکوتی یا هر پاسخی کظم غیظ بوده باشد، آن زمان شیر ضمیرش خفته بود!
آش بدی خورده و در دلش شورشی برپاست، در فرصت مناسب حتما این آش بد و مسموم (خشم) را بالا خواهد آورد!
دوستی می گفت اگر همسرش چیزی به مذاقش خوش نیاید فی المجلس چیزی نمی گوید، ولی بعدا حتما تلافی خواهد کرد، گفتم آری، قضایش را به جای می آورد!
کظم غیظ این است که خطای خطاکار را مورد آمرزش ماحی قرار دهیم،
ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد
خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی
یعنی آمرزش محو کننده، چنان آمرزیدنی که هیچ اثری از خشم و کین و لحظه شماری برای انتقام به جای نماند، نه این که حافظه تاریخی مان را پاک کنیم، زخمی که خوردیم را به خاطر می سپاریم تا دوباره تکرارش نکنیم، کینه و نفرت را پاک می کنیم. و این میسر نمی شود الا به اینکه آدمیان را موجوداتی با توانایی ها و ناتوانی های تحمیلی بدانیم!

روفیا در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۵۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۳


گوشه درویشانه در آواز بیات ترک دقیقا روی این وزن شعری پیاده می شود.

ثانی در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۴۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۷۳


خیام را مرد دل زده از روزگار و دنیا یافتم.

خالد آرین در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ رباعی ۱۰۲


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]