حاشیهها
این غزل را آقای نادر گلجین در برنامه گلهای رنگارنگ خوانده اند - ایکاش میشد برنامه گلها را ضمیمه این غزل زیبا نمود.
Kambiz در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۰۸ دربارهی غزل شماره ۱۴۵
این غزل درد دل شیطان است خود گویای شرح حال
Anonymous در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۳۱ دربارهی غزل شماره ۱۳۵
در پایان بیت سیزدهم ” کیهان دیو” نادرست است. درست آن ” کیهان خدیو” یا “گیهان خدیو” است به معنای پادشاه جهان.
بزرگمهر وزریری در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۳۱ دربارهی بخش ۲
استاد محمد رضا شجریان در کاست فریاد این شعر را خوانده است
یک بیت محتمل دیگر این غزل چنین است:
(خانه خالی کن دلا (بتا) تا خانه دلبر شود / کاین هوسناکان دل و جان جای دیگر (لشگر) میکنند)
که البته ا زحیث سند به اعتبار بیت (بنده پیر خراباتم…) نمیرسد.amirhossein در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۰۷ دربارهی غزل شماره ۱۹۹
یکی از بیتهای محتمل این شعر که در نسخه غنی - قزوینی نیست در برخی نسخ دیگر اینگونه آمده:
(آنکه چون غنچه دلش (لبش) راز حقیقت بنهفت / ورق خاطر از این نسخه محشا میکرد) که اگر قبل از شاه بیت (گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند…) بیاید، مقدمه توضیح و تصویر بسیاری روشنی از شاه یت مذکور را میدهد.amirhossein در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۰۲ دربارهی غزل شماره ۱۴۳
یکی از معروفترین بیتهای این شعر که متاسفانه در نسخه غنی - قزوینی نیست و در بسیاری از نسخههای قدیمی هست اینه:
بنده پیر خراباتم که درویشان او / گنج را از بی نیازی خاک بر سر میکنند
amirhossein در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۵۷ دربارهی غزل شماره ۱۹۹
سلام
من مصراع دوم بیت هفتم رو که خیلی هم معروفه اینطوری خوندم وشنیدم (تصحیحشو یادم نیست!):” ترکــــــی “، خدا نکرده مبادا خطا کنی
amirhossein در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۵۳ دربارهی غزل شماره ۴۹۷
به به … فقط همین!
amirhossein در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۴۴ دربارهی شماره ۲
بنام او
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم نا به لحد فارغ و آزاد ببر
در این بیت حافظ طلب وصال محبوب رادر روز وفاتش کرده است ضمن توجه به معانی بلند اینغزل مناسبت دارد توجه کنیم که وفات این نادره دوران کی اتفاق افتاده است محمد گلندام که دوست وهمدرس حافظ بوده و اشعار اورا جمع آوری وبصورتی که امروز میبینیم ارائه داده شعری در این باره گفته است:
بسال باء وصاد وذال ابجد
زروز هجرت میمون احمد
بسوی جنت اعلی روان شد
فرید عهد شمس الدین محمد
بخاک پاک او چون بر گذشتم
نگه کردم صفا ونور مرقد
(۲= ب ۹۰= ص ۷۰۰= ذ)
محمد گلندام وصف غرائی با کلمات مغلق به نثر از حافظ دارد اینک چند جمله او که میرساند خود حافظ غزلیاتش را جمع آوری نکرده است:
“در درسگاه دین پناه مولانا وسیدنا استادالبشر قوام المله والدین عبدالله اعلی الله درجاته..بکرات ومرات که به مذاکره رفتی در اثناءمحاوره گفتی ( استادشان قوام الدین ) که این فرائد فوائد را همه در یک عقد میباید کشید واین غرر درر رادر یک سلک میباید پیوست…وآنجناب(یعنی حافظ)حوالت رفع ترفیع این بنا بر ناراستی روزگار کردی وبه عذر اهل عصر عذرآوردی..”
ماخذ: مقدمه دیوان حافظ به کوشش خلیل خطیب رهبر
در کتابی به عنوان برگزیده شعر فارسی تالیف هانری ماسه فرانسوی نوشته است که حافظ در سال۷۶۵ دیوان خودراگردآوری کرد که با توجه به مستندات بالا صحیح نیست سال تولد حافظ در بعضی مآخذ۷۲۶ ذکرشده است
قابل توجه است که حافظ اهتمامی برای جمع آوری اشعارش نداشته بااینکه خوشتر از شعر خود شعری ندیده بوداگر محمد گلندام نبود شاید این اثر گرانبها به جامعه ارائه نمیشد تصور میرود که این خود علامتی بر وارستگی او از ارزشهای دنیائی اجتماعی میتواند باشدف-ش در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۵۲ دربارهی غزل شماره ۲۵۰
unfortunately the verses are not properly placed.
Mohsen در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۹:۳۹ دربارهی بخش ۵۰ - (سی لحن باربد)
بنام او
یک آدم معمولی تصوراتی خیال انگیز از جامغه دارد وچه بسا مفتون شهرها و تمدنها وارزشها وقدرتها وزرق وبرقهای مدرنیته وپیشرفتهای صنعتی وزندگی دیجیتالی وچیزهای دیگر است وگوئی موضوع اساسی پیدایش خود ودیگر ان وفرایند تولد وزندگی ومرگ را در پای این چیزها به باد فراموشی سپرده است اگربینش ما واکثریتی از مردم کم وبیش چنین است دقت کنیم که بینش خیام چگونه بوده است
خیام چون بر فرش زمین وجامعه نگاه میکند میگوید “برمفرش خاک خفتگان میبینم”(مصداقی از این کلام است که “الناس نیام “یعنی مردم در خوابند )وتوجه میکند که نسلهای قبلی کجایند ومیگوید:در زیر زمین نهفتگان میبینم ونگرشی به صحرای عدم دارد ومیگوید “نا آمدگان و رفتگان میبینم”
بطور کلی در جهانبینی اجتماعی خود در اینجااز “خفتگان ورفتگان و ناآمدگان “نام برده وهمه رازیر نظر داشته عجب بینش کلی وگسترده ای !
این سخنان را کسی میگوید که حکیم وریاضی دان بوده است (در بعضی کتابها نوشته اند طبیب هم بوده و فرزند سنجر را که سخت بیمار بوده معالجه کرده وطبق در خواست ملک شاه تقویم جلالی را ساخته است وگفته شده کشور ایران در آن زمان بقدری بزرگ بوده که به دریاهای شرق وغرب راه داشته است)Anonymous در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۷:۴۵ دربارهی رباعی شماره ۱۲۵
باتوجه به حاشیه دوم این رباعی بهتر است گفته شود از رباعی بالا” تلویحا “چنین بر میآید که آدمی به دنبال حقیقت ویقین است الخ دراینصورت جمله درست مینماید زیرا شک باعتبار جستجوی حقیقت معنا پیدا میکند اگر کسی در جستجو ی حقیقت نباشد شک هم ندارد واگر منکر حقیقت باشد باز هم شک معنا پیدا نمیکند و رباعی میگوید حال که حقیقت ویقین در دست نیست وبی خبریم(بی خبری در مصرع چهارم مترادف شک است) فرق نمیکند که مردهشیار باشد یا مست باشد گوئی هشیاری در شرائط بی خبری از حقیقت ارزش ندارد این معنی هم تلویحا اهمیت حقیقت و یقین را میرساند کانه اگر حقیقت و یقین در دسترس بود نیاز به توصیه جام می هم نبود اصولارباعیات خیام انسان را روی مرز حیرت نگه میدارد وحیرت انسان را متحول میکند مولوی میگوید “پس تو حیران باش بی لاوبلی” مقصودش اینست که تو در حدی نیستی که حقایقی را قبول یا رد کنی فقط حیران باش تارحمت آید
نکته دیگر اینکه غم نخوردن وشاد بودن که در رباعیات خیام مورد تاکید است قبل از آنکه مشرب خاصی باشد یک واقعیت کلی ومورد توجه همه ملل جهان است غم نخوردن وشاد بودن مترادف باآزادگی واسیر خود نبودن است و این ر ا همه طبیبان روح توصیه میکنند منتها شکل صحیحش قاعدتا باید در نظر باشد چه بعضی خوشگذرانیها از نظر روانشناسی عکس العمل رنجها وپوشش نا فرجام آنهاست ودر جقیقت خود فریبی وتخدیر است وموجب میشود که پس از چندی غمها ورنجها با شدت بیشتری ظهور کنند تلقی مناسب اینست که دررباعیات خیام خوشگذرانی به معنای سالمش که توام با آزاده حالییست در نظرباشد اهل معرفت متفقا میگویند هرکس اسیر خود نباسد شاد است بنا بر این توصیه های خیام به معنای کوششی در جهت رهائی میتواندتلقی شود.از آنجا که رهائی از خود در نزد اهلش گاه حالتی چون مستی وفوق مستی برمیانگیزددر ادبیات ما اصطلاح مستی ومیخوارگی را در موردش بکار برده اندالبته نباید گفت که مقصود شعرا هیچ معطوف به باده گساری معمولی نبوده بلکه شاید گاهی همین معنا را در نظر داشته اند ولی شهرت اینکار در ادبیات ما بواسطه معنی اول است لذا این معنی در ادبیات ما ازمعانی دو پهلو است واگر در یک غزل یا اثر شاعری یک طرف آن برما مسلم شد نبا ید نتیجه کلی بگیریم که در سایرآثارش نیزچنین است(این مقا ل فقط یک بررسی کوچک در مفاهیم ادبی است وتعرضی به نظریات کسانیکه شاید به گونه ای دیگر میاندیشند ندارد )Anonymous در تاریخ ۱۱ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۴:۵۹ دربارهی رباعی شماره ۲۸
با سپاس از شما به دنبال شعر زن در ایران می گشتم که نتوانستم پیدایش کنم؛ چنانچه دارید برای من ارسال فرمایید.
کاوه ایرانی در تاریخ ۱۱ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱:۰۹ دربارهی نهال آرزو
راجع به تعابیر بیت سوم (به نقل از واژهنامهی یکی از چاپهای دیوان حافظ):
زندان سکندر: بنابر آنچه در فرهنگها و تاریخهای جدید مسطور است، شهر یزد است (قزوینی + دهخدا).
ملک سلیمان: (در قصاید) تعبیر «ملک سلیمان» در اصطلاح مورخین ایرانی در قرون وسطی بخصوص در دورهی سلغریان مراد از آن مملکت فارس بوده است و در تاریخ وصاف بسیار مکرر از آن مملکت به «ملک سلیمان» یا «مملکت سلیمان» تعبیر شده رجوع شود از جمله به صفحات ١٤٥ ، ۱۵۵ ،۲۳۷ ،۳۳۰، ٣٨٥، ٣٨٦، ٦٢٤ و همچنین است در شیرازنامه مکررا از جملهدر صفحات ۴، ۱۷ ، ۲۰، ۱۲۸ و شیخ سعدی در یکی از قصاید خود در وصف شیراز که مطلع آن اینست:
خوشا سپیده دمی باشد آنکه بینم باز
رسیده بر سر الله اکبر شیراز
گوید:
نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم
که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز
و یکی از القاب رسمی بسیاری از سلغریان و شاید نیز عموم ایشان «وارث ملک سلیمان» بوده است. صاحب تاریخ وصاف گوید که طغرای سعدبن زنگی چنین بوده: «وارث ملک سلیمان سلغر سلطان مظفرالدنیا والدین تهمتن سعد بن اتابک زنگی ناصرالمومنین» (وصاف ص ١٥٥ » و طغرای پسرش ابوبکر چنین: «وارث ملک سلیمان عادل جهان سلطان البر و البحر مظفرالدنیا والدین ابوبکربن سعد ناصر عبادالله المومنین» (همان مأخذ ص ١٧٨ ) و شیخ در مقدمهی گلستان دربارهی همین اتابک ابوبکربن سعد بن زنگی یکجا «قایم مقام سلیمان» و جای دیگر «وارث ملک سلیمان» استعمال کرده است، و همچنین در اواخر باب هفتم در فصل جدال سعدی با مدعی: «وارث ملک سلیمان» و همو در مدح اتابک محمدبن سعدبن ابوبکر گوید:
خداوند فرمان ملک سلیمان
شهنشاه عادل اتابک محمد
و در مقدمهی المعجم فی معاییر اشعار العجم نیز مولف آن کتاب شمس قیس باز از همین «اتابک ابوبکر» به «وارث ملک سلیمان» تعبیر کرده است، و در قصاید کمالالدین اسمعیل در مدح اتابک سعد بن زنگی و پسرش اتابک ابوبکر همیشه ایشان را به نعوت «وارث تخت سلیمان» میستاید، از جمله در قصیدهای در مدح سعد زنگی گوید:
مملکت را ز نوی داد شکوهی دیگر
شاه جمشید صفت خسرو افریدون فر
وارث تخت سلیمان ملک حیدردل
که بگسترد در آفاق جهان عدل عمر
الی آخر الابیات، و در قصیدهی دیگر گوید در مدح همو:
خسرو روی زمین شاه مظفر که به رزم
گذر نیزهی او بر دل سندان باشد
سعد بن زنگی شاهی که فرود حق اوست
سعد اکبر اگرش نایب دربان باشد
وارث تحت سلیمان چو تو شاهی زیبد
کاصفی از جهتش حاکم دیوان باشد
و در قصیدهی دیگر در مدح اتابک ابوبکربن سعدبن زنگی گوید:
قطب گردون ظفر شاهنشهی سلغر نسب
وارث تخت سلیمان خسرو جمشیدفر
شاه ابوبکربن سعد آن کز دم جانبخش او
زنده شد در دامن آخر زمان عدل عمر
و منشاء این تعبیر یعنی اطلاق «ملک سلیمان» بر مملکت فارس چنانکه صاحب فارسنامهی ناصری «ج ٢ ص ١٨ » نیز بدان اشاره کرده این عقیده مابین عامهی ناس شایع شده بوده که مملکت فارس تختگاه حضرت سلیمان بوده و ابنیهی فخیمهی تخت جمشید عبارت بوده از مسجدی از مساجد سلیمان یا ملعب سلیمان یا حمام سلیمان یا شادروان سلیمان (برحسب اختلاف تعبیر مولفین از قبیلاصطخریص ١٢٣ و ١٥٠ و ابنحوقل ١٩٤ و مقدسی ٤٤٤ و نزههالقلوب ١٢١ و شیرازنامه ١٧ )، و ظاهراً وقتی که در اواسط قرن ششم سلغریان ترک به عروج بر تخت سلطنت- فارس نایل آمدند برای اولین بار از این عقیدهی شایعهی بین عوام استفاده کرده خود را قایممقام سلیمان و ««وارث ملک سلیمان»» خوانده و این لقب با طمطراق را بر القاب رسمی خود افزودند (و نیز رجوع شود به یادداشتهای قزوینی جلد سوم ص ١٣٢ - ٣٢١).
(سعدینامه چاپ وزارت معارف ١٣١٦ ه ش ص ٧٨٩ - ۷۹۱)حمیدرضا در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۵۷ دربارهی غزل شماره ۳۵۹
علامه قزوینی راجع به «میر نوروزی» چنین آورده:
میر نوروزی: این تعبیر در یکی از غزلهای معروف حافظآمدهکه مطلعآن با چند بیتاولآناز قرار ذیل است:
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
ازین باد ار مدد خواهیچراغ دلبرافروزی …
الی آخرالابیات، کلمهی «میر نوروزی» چنانکه ملاحظه میشود در آخر بیت چهارم استعمال شده است و در این کلمه در اینجا ایهام است ما بین معنی قریب آن یعنی بهار و سلطان بهار و شوکت و صولت بهار، و بین معنی بعید آن که مراد شاعر به طبق تعریف «ایهام» همیشه همانست لاغیر، و این معنی بعید این تعبیر عبارت بوده از پادشاهی یا امیری یا حاکمی موقتی که سابق در ایران رسم بوده در ایام عید نوروز محض تفریح عمومی و خنده و مضحکه او را بر تخت مینشانیدهاند و پس از انقضای ایام جشن، سلطنت او نیز به پایان میرسیده، و گویا پادشاه حقیقی وقت محض متابعت سنت عمومی در آن چندروزه خود را برحسب ظاهر از سلطنت خلع میکرده و نام پادشاهی را با جمیع ظاهری آن از فرمانروایی مطلق و اطاعت عموم عمال دولت از کشوری و لشکری از اوامر و نواهی او به یکی از ادانی الناس واگذار می نموده و این شخص مسخره در آن چند روزه به نوع سلطنت دروغی صوری محض که واضح است جز تفریح و سخریه و خنده و بازی هیچ منظور دیگری از آن در بین نبوده انجام میداده و احکامی صادر مینموده و عزل و نصب و توقیف و حبس و جریمه و مصادره میکرده و پساز چند روزی سلطنت صوری کوتاه او به یایان میرسیده و امور باز به مجاری عادی خود جریان مییافته است، و به این مناسبات تعبیر « پادشاه نوروزی» یا «میر نوروزی» کنایه شده بوده است از یادشاهی که مدت سلطنت او بسیار کوتاه و فرمانروائی او بسیار متزلزل و بیدوام و بیاساس باشد.
در کتاب تاریخ جهانگشای جوینی جلد اول صفحهی ٩٨ - ٩٧ در اوایل فصل راجع به فتح خوارزم به دست لشکر مغول گوید: «و در آن وقت (یعنی اندکی قبل از حملهی مغول) خوارزم از سلاطین خالی بود از اعیان لشکر خمار نام ترکی بود از اقربای ترکان خاتون (مادر سلطان محمد خوارزمشاه) آنجا بوده است… چون در آن سواد اعظم و مجمع بنی آدم هیچ سرور معین نبوده که در نزول حادثات امور و کفایت مصالح و مهمات جمهور با او مراجعت نمایند و به واسطهی او با ستیز روزگار ممانعت کنند به حکم نسبت قرابت خمار را به اتفاق به اسم سلطنت موسوم کردند و پادشاه نوروزی ازو برساختند و ایشان غافل از آنچ در جهان چه فتنه و اشوب است و خاص و عام خلایق از دست زمانه در چه لگدکوب الخ» انتهی.
و در تذکرهی دولتشاه سمرقندی صفحهی ٤١٦ در شرح احوال میرزا علاء الدوله بن بایسنقربن شاهرخبن امیرتیمور گورکان گوید ، «القصه نصیب جام علاء الدوله همیشه از خم فلک دردی درد بود … بعد از وفات (برادرش) بابر سلطان درشهور سنهی احدی و ستین و ثمانمائیه باز از طرف اوزبک و دشت قبچاق به خراسان آمد و ولد او ابراهیم سلطان متصدی سلطنت خراسان بود باز به دستور سابق در دست فرزند متهور ذلیل شد و چند روزی چون پادشاهان نوروز «ظ: نوروزی» در هنگام نوروز آن سال در دارالسلطنهی هرات حکومتی شکسته بسته نمود، جهانشاه ترکمان از طرفی مزاحم و سلطان سعید ابوسعید خود همچون باد سحر از میانه برخاست که من آخرالامر عاجزوار در مصاحبت پسر عازم جبال غور و غرجستان شد الخ». چون غزل خواجهی مذکور در فوق در مدح خواجه جلالالدین توران شاه وزیر معروف شاه شجاع و ممدوح بسیار محبوب حافظ است و نام او صریحاً در آخر آن غزن مذکور است لهذا به احتمال بسیار قوی میتوان گفت که این بیت محل گفتگوی ما:
سخندر پردهمیگویمچو گلاز غنچه بیرونآی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
باید در ایام محبوس بودن این وزیر گفته شده باشد یعنی در ایامی که شاه شجاع جلالالدین توران شاه مذکور را در اثر تهمتی که رقیب او رکنالدین شاه حسن وزیر دیگر شاه شجاع در حق او زده بود که وی با برادرشاه شجاع، شاه محمود صاحب اصفهان و از دشمنان قویپنجهی شاه شجاع مکاتبه و مواضعه دارد به حبس انداخته بود و بعدها چنانکه در کتب تواریخ مفصلاً مسطور است پس از تحقیق دقیق چون برائت ساحت توران شاه بر شاه شجاع واضح گشت رکنالدین شاه حسن را به قتل آورد و جلالالدین توران شاه را مجدداً به وزارت خویش منصوب نمود (درحدود سنهی ۷۷۰)، و «میر نوروزی» بر فرض صحت این حدس لابد اشاره خواهد بود به رکنالدین شاه حسن مذکور که ایام وزارت او بسیار کوتاه و گویا بیش از چند ماهی نبوده است.
و این رسم «پادشاه نوروزی» که چنانکهگفتیم سابق در ایران معمول بوده تا همین اواخر (و شاید هنوز هم) در بعضی نواحی ایران آثاری از آن باقی بوده است، یکی از دوستان موثق نگارنده از اطبای مشهور که سابق در خراسان مقیم بودها ند در جواب استفسار من از ایشان در این موضوع مکتوب ذیل را به اینجانب مرقوم داشتهاند که عیناً درج میشود:
«در بهار ١٣٠٢ هجریشمسی برای معالجهی بیماری به بجنورد رفته بودم، از اول فروردین تا چهاردهم فروردین در آنجا بودم، در دهم فروردین دیدم جماعث کثیری سواره و پیاده میگذرند که یکی از آنها با لباسهای فاخر بر اسب رشیدی نشسته چتری بر سر افراشته بود ، جماعتی هم سواره در جلو و عقب او روان بودند، یک دسته هم پیاده به عنوان شاطر و فراش که بعضی چوبی در دست داشتند در رکاب او یعنی پیشاپیش و در جنببن و در عقب او روان بودند ، چند نفر همچوبهای بلند در دستداشتند که بر سر هر چوبی سر حیوانی از قبیل سر گاو یا گوسفند بود یعنیاستخوان جمجمهی حیوانی و این رمز از آن بود که امیر از جنگی فاتحانه برگشته و سرهای دشمنان را با خود می آورد، دنبال این جماعت انبوه کثیری از مردممتفرقهی بزرگ و خرد روان بودند و هیاهوی بسیار داشتند .
تحقیق کردم گفتند که در نوروز یک نفر امیر میشود که تا سیزدهی عید امیر و حکمفرمای شهر است به اعیان و اعزهی شهر حوالهی نقد و جنس میدهد که همه کم یا زیاد تقدیم میکنند به این طریق که مثلاًحکمیمینویسد برایفلانمتعینکه شما باید صد تومان تسلیم صندوقخانه کنید. البته مفهوم این است که صد تومان باید بدهید، البته این صد تومان را کم و زیاد میکردند ولی در هر حال چیزی گرفته میشد . غالب اعیان به رغبت و رضا چیزی میدادند زیرا جزو عادات عید نوروز به فال نیک میگرفتند . از جمله به ایلخانی هممبلغی حواله میدادند که میپرداخت، بعد از تمام شدن سیزدهی عید ، دورهی امارت او به سر میآید و گویا در یک خانواده این شغل ارثی بود ».
و اکنون یک شاهد دیگر برای همین اصطلاح و عادتی که این تعبیر حاکی از آن بوده از کتاب المواعظ والاعتبار به ذکر الخطط والآثار معروف به خطط مقریزی تألیف تقیالدین احمدبن علی مقریزی مورخ مصر به دست آوردهایم که ذیلاً برای تکمیل فائده آن را نیز بر شواهد سابقه علاوه میکنیم:
مقریزی مذکوردر جلد دهم از خطططبع مصر سنه ۱۳۲۶ در دو موضع یکی در ص ۳۰ و دیگر در ص ۳۹۰ هر دو جا در تحتعنوان نوروز قبطیان(پاورقی : یعنی سکنه اصلی مصر که بعد از فتح مصر به دست مسلمیناسلام نیاوردند و بر مذهب اصلی خود که عیسویت بود باقی ماندند و اکنون نیز همه نصاری میباشند و عدهی ایشان فعلاً در تمام مملکت مصر قریب یک میلیون و سی هزار نفر است) مطلب ذیل را عیناً و مکرراً ذکر کرده است، و ابتدا به نحو مقدمه گوید که چون آبادی سرزمین مصر و مادهی حیات سکنهی آن مملکت به تمامها از اقدم ازمنه تاکنون همیشه مرهون رود نیل مبارک بوده است که در اوایل تابستان آب آن شروع به فیضان یعنی زیاد شدن مینماید و متدرجاً تا اواخر سنبله این فیضان همواره زیادتر میشود و سطح نیل بالاتر می آید تا آنکه در اوایل فصل پائیز به منتهی درجهی زیادتی و سرشاری خود میرسد و آب نیل از طرفین ساحل لبریز شده در روی زمین پهن میشود و تمام اراضی واقعه در دو جانب رود را به تدریج فرا میگیرد و کاملا مشروب می نماید و قریب ده دوازده روز نیز همچنان به حال توقف باقی میماند و سپس روی به نقصان میگذارد و فروکش میکند و پس از فرو نشستن آب، سطح جمیع اراضی که آب آنها را گرفته بود مستور میشود از یک نوع گل و لای رسوبی که برای زراعت بهترین کودهاست و جمیع کشت و زرعمصر و خصب و نعمت آنسرزمین و قوتاهالی و کلیهی محصولات مصر از هر قبیل و هر جنس نتیجهی مستقیم همین فیضان منظم سالیانهی نیل است و چون چنانکه گفتیم ا بتدای این فیضان در اوایل سرطان است و غایت قوت آن که مصریان «وفاء النیل» گویند در اواخر سنبله است یعنی مقارن اواخر تابستان و اوایل پائیز، لهذا بدین مناسبات مصریان قدیم که قبطیان حالیه بقایای ایشان میباشند مبدأ سال خود را در اوایل فصل پائیز قرار دادهاند و جشن نوروز (مقریزی و سایر مورخینکه ویاز آنها نقل میکند همه از این عید رأسالسنهی قبطیان که در عهد خلفاء فاطمیین مصر عید عمومی و دولتی عامهی طبقات مصریان بودهاز قبطی و مسلمان همیشه به همینلفظ نوروز یا نیروز تعبیر میکنند نه اینکه ما این طور ترجمه کرده باشیم) خود را در غرهی ماه توت که اولین ماه از ماههای دوازدهگانه سال مصریان است (و غرهی آن مطابق است با بیستم درجهی سنبله) میگیرند. و سپس مقریزی گوید که اجرای مراسم این عید نوروز در تمام مدت دولت خلفاء فاطمیین مصر و تا مدتها نیز بعد از انقراضایشان معمول بود و عید مزبور در آناعصار از جملهی اعیاد بزرگ قاطبهی مصریان معدود بود از مسلمان و قبطی و غیرهم و مخصوص به قبطیانفقط نبود و حکومت نیز در این عید شرکت میکرده است و به موظفین و اجزاء ادارات خود و به زنان و فرزندان ایشان لباس و نقدینه و انواع میوجات از خربزه و انار و موز و خرما و به و عناب و غیرها توزیع مینموده است.
و این جشن چندین روز طول میکشیده است و در شب نوروز مردم در همه جا در کوچهها آتش میافروختهاند و در تمام آن چند روزه مردم در کوچهها و شوارع به یکدیگر آب میپاشیدهاند و تخم ماکیان به یکدیگر پرتاب میکردهاند و با تازیانههای چرمی با یکدیگر نبرد مینمودهاند و انواع بازیها و تفریحات و لهو و لعب، و عیش و نوش و مسخرگیها به عمل می آوردهاند و درکوچهها فیلها گردش میدادهاند و جمیع بازارها و داد و ستد و تجارت و معاملات تقریباً بکلی تعطیل میشده است و دکاکین و اسواق را آیین میبستهاند و عوامالناس و اوباش انواع منکرات و فسق و فجور و میگساری آشکارا در کوچهها و بازارها و معابر مرتکب میشدهاند و کمتر سالی بوده که یکی دو سه تن در این هیاهو و گیر و دار کشته نشوند. پس از این مقدمه و وصف مشبعی از این اوضاع که ما فقط خلاصهی آن را برای به دست آمدن مطلب ذکر کردیممقریزی گوید …: «و در روز نوروز امیری موسوم به امیر نوروز سوار میشود و با او جمعکثیری همراه میباشند و بر مردم حکمرانی مینماید و به مطالبهی وجوهی که به خانههای اکابر و اعیان به مبالغ عظیمه حواله داده است، فرامین مینویسد و مأمورین میفرستد ولی جمیعاین امور به عنوان طنز و سخریه و تفریح است و در واقع به مقدار قلیلی از عطایایی که اکابر میدهند قناعت میکند و خوانندگان و زنان بدکاره در زیر قصر لولو، جائی که خلیفه ایشان را میبیند جمع میشوند و انواع سازهائی که در دست دارند مینوازند و آواز میخوانند و اشکارا آنجاو در سایر مواضع شراب و فقاغ مینوشند و مردم به یکدیگر آب یا آبمخلوط با شراب یاآب مخلوط با کثافات میپاشند و اگر احیاناً مرد معقول مستوری اشتباهاً ازخانه بیرون آید حتماً با یکی از این گونه مردمان مصادف خواهد شد که بر جامههای او آب کثیف میپاشند و لباسهای او را تباه میسازند و به او استخفاف و بیحرمتی مینمایند و او یا باید حیثیت خود را از ایشان به مالی بخرد و یا مفتضح شود» و سپس مقریزی گوید اجراء این مراسم و عادات در ایام نوروز چنانکه سابق نیز گفتیم در تمام عهد خلفاء فاطمیین و تا مدتی مدید نیز بعد از انقراض دولت ایشان در مصر معمول بود تا در حدود سنوات هفتصد و هشتاد و اند که زمان حکومت به دست امیرکبیر برقوق افتاد ، قبل از ارتقا او بر تخت سلطنت امیر مزبور بازیهای نوروزی را اکیداً و شدیداً غدغن نمود و مردمرا به عقوبتهای سختدر صورت مخالفت تهدید کرد و در نتیجه مردم تا اندازهای در خود قاهره از این نوع کارها دست کشیدند ولی در بیرونها و مواضع تفرج و خلیجها واصطخرها بازمردمجسته جسته اینمراسمرا بجا میآوردند تا آنکه بالاخره به مرور زمان و طول مدت این عادات و رسوم اندک اندک از سر مردم افتاد و بکلی متروک شد.
(مجله یادگار س ١ ش٣ص ١٦ - ١٣ و ش ۱۰ ص ٦١ - ٥٧)حمیدرضا در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۴۶ دربارهی غزل شماره ۴۵۴
مصرع اول بیت آخر این گونه نقل شده بوده:
«ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف»
که جدا از غلط املایی، از نظر وزنی مشکل داشت. نقل «ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف» از اینجا آورده شده است.حمیدرضا در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۲۳ دربارهی شماره ۱۲ - هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
سلام
ابتدا سپاس فراوان از زحمات (و سلیقه و پشتکار) شما دوست گرامی…
ته که نازنده بالا دلربایی / ته که بی سرمه چشمون سرمه سایی
من صاحب نظر نیستم ولی اینجوری دلم بیشتر تکون میخوره
Jafo در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۴۸ دربارهی دوبیتی شماره ۲۶۷
در بیت ۲۵ گویا “برستند” باید رستند با شد تا وزن درست گردد وجهان با سکون ج خوانده شود
بیت ۴۲ “که اشتر “ظاهرا کاشتر باید باشد و”کردی”احیانا گردی است۲-قصاید عطار بویزه این قصیده بسیا شگفت وشور انگیز است آنر به کسانی از معرفت جویان که نخوانده اند معرفی میکنم
Anonymous در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۶:۵۷ دربارهی قصیده شماره ۲۹
ای ف. ش. عزیز
شما گفته اید : ” مجادله چرا؟”
بنده که از خودم نظری ندادم که وارد محادله شده باشم، و یا این که هوس کرده باشم که وارد مجادبه بشوم. تنها و تنها دعوت کردم به خواندن درست متن شعر مندرج در گنجور. اگر شما آن را معادل نظر دادن و وارد مجادله شدن بگیرید مثل آن است که بگوییم سلسله ی اعداد طبیعی از عدد صفر شروع می شود. یادتان باشد که من همان صفر میان تهی هستم باقی در متن است. با شما و با هیچ کس دیگر ی مجال مجادله ندارم.یک نکته مرا مسلم گشت که پیر ما گفت که کسی مجاز است در باب مثنوی معنوی اظهار نظر بکند که دست کم هفتاد بار آن را به طور کامل خوانده باشد و فهم کرده باشد، و پر واضح است که من آن نیستم.
رسته در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۵:۲۹ دربارهی بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب
[۱] [۲] [۳] … [صفحهی آخر]
