گنجور

حاشیه‌ها

 

در بیت پنجم مصرع اول، ”را” جا افتاده، ”دل چون آینه را اهل صفا می شکنند”

محمد کیوان در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۳ - تو بمان و دگران


مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق ، دوست را با ناله های شب بیداران خوش است
عبادالرحمن (بندگان خاص خدا) :
«والذین یبیّتون لربّهم سجّداً و قیاماً» «کسانی که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام می­کنند.. آیه ۶۴ سوره فرقان

مهدی بهلولی در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۳


ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد ، ناله کن بلبل که گلبانک دل افکاران خوش است
غنیمت دان و می خور در گلستان ، که گل تا هفته دیگر نباشد
اینجا گل ، عارف و سالک راه حق می باشد که اسرار معرفت را فاش نمی کند و مریدان از اینکه دست آنها از این میفروشان کوتاه شده است ناله هایی سر می دهند که بسیار خوش است

مهدی بهلولی در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۳


دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم ، سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
سالک در سیر و سلوک و همنشینی با هم کیشان از فیض الهی بهرمند و برایش نشاط آور است و در مراتب عرشی به وصال محبوب و سرمست می گردد

مهدی بهلولی در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۴۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۳


م.ر.الف گرامى،
این مختصر فقط در رابطه با دوستى ایرج و شهریار است ، در زمان وفات ایرج به سال ١٣٠٤ و در پنجاه و سه چهار سالگى شهریار نو جوانى ١٨ یا ١٩ ساله بیش نبوده و دوستى و رفاقت این دو با آن تفاوت سنّى و نو جوانى شهریار در آن اوان بعید مى نماید.
پیروز باشید

بابک در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۹۳


سلام بر عاشقان شعر و ادب ایران زمین
دوست عزیز جناب شمس الحق
سپاس گذارم از جواب حضرتعالی و ممنون به خاطر پوزش به حق شما.
الفاظ این جانب با کنایه بود ولی زهراگین هرگز.
در همین سایت چند باری حاشیه های شما را خوانده ام و چیزی جز کنایه و تحقیر سایر دوستان نیافتم بخصوص نظر شما در مورد استاد شهریار و اطلاع ناقص حضرتعالی از تاریخ نچندان دور هنر این مرزو بودم که ایراج میرزا را اهل تبریز ندانسته و دیدار و رفاقت ایرج میرزا را با شهریار بسیار بعید میدانید به سبب نسب ایرج که شاهزاده قاجاری ست ، حال آنکه استاد شهریار خطاب استادی به ایرج میرزا داده بر حسب سن و پیشکسوتی ایشان . در هر حال همه اینها چهره شما را به این گونه تصویر میکند که بنده خطاب کردم.

امید جوابی از سوی شما ندارم و قرض این جوابیه دو چیز است :
۱ . اصلاح نوع دیدگاه شما نسبت به شهریار ملک سخن
۲ . تغییر در نوع گفتمان شما با سایر دوستان

موئد و موفق باشید
یا حق

م.ر.الف در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۲۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۹۳


با صدای سراج فوق العاده است

پروین در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ غزل ۴۷۱


عجیبه! خیلی سالیان دور بیت سر الب ارسلان بینی… را خوانده بودم و از ان خیلی خوشم امده بود. اما کل قصیده را نخوانده بودم. خواندم و کف کردم. بی دلیل نیست که سنایی برای خودش جای قابل توجهی در ادبیات فارسی باز کرده.این غزنه هم در زمانی برای خودش مهد فرهنگ و ادبیات بوده. گاهی زمانه رو به عقب می رود. و دریغا.

مانی در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸


@محمد ادیب:
هست. بیت هفتم.

حمیدرضا در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۹۳


سلام خدمت ادب دوستان گرامی ‘ بنظر حقیر درمورد بحثی که در مورد بیت اول شد (ننوشتیم) درست تر می آید مصرع دوم همان بیت می تواند قرینه مناسبی برای این ادعا باشد چون عاشق می خواهد از حال خودش و ومیزان عشق و علاقه ی خود به معشوق خبر دهد و با افسوس بیان می دارد فرصت گذشت و نه از چگونگی حال خود و درد هجران و عشق به یار حسب حالی نوشتیم که یار بداند در غم عشق و دوری از او چه ها بر ما رفت و نه محر می هست که از این حال من برای یار خبری ببرد.

م میرزاخانی در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۸۲


محسن نامجو این شعر رو به زیبایی تمام اجرا کرده.

رهگذر در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ نوای طاهره


بیت زیر چرا در شعر نیست؟

کنون به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

محمد ادیب در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۵۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۹۳


حافظ که خودش میگه

استاد سخن سعدیست پیش همه کس اما

دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو

هادی در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۵۹


بنده نیز ارادت خاصی نسبت به چگوارا دارم این شعر را در وصفش گفتم:

چگوارا ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ چگوارا بین
به چگوارا شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو چگوارا گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه چگوارا زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از آرژانتین که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کوبا را

آواز چگور در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۵۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲ - مناجات


سلام، به دوستان توصیه می کنم آهنگ دفتر بی معنی از سرکار خانم سپیده رئیس سادات را گوش کنند! خیلی زیباست

سید در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۶۶


با اواز سراج گوش کنید لذت ببرید

پروین در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۲۳


قعر چه بگزید هر که عاقلست
زانک در خلوت صفاهای دلست

ظلمت چه به که ظلمتهای خلق
سر نبرد آنکس که گیرد پای خلق

قعرِ چَه بگزیدن، تنها یی گرفتن از مردمی است که انسان را از خودِ خقیقی اش دور می سازند و راهزنِ او می گردند.

انتخابِ تنهایی جهتِ رویارویی با خود و “خود”، معرفت گونه ترینِ تنهایی است. این گونه انسان، نه دچارِ خود کوچک بینی و نه دچارِ خود برتر بینی است. چنین انتخابی بر میزانِ توازون و تعادلِ روانی، معرفتی و روحی است که صورت می پذیرد.
در این مقام، انسان از پسِ مطالعه، تجربه و دیدن و معاشرت با گونه های متفاوتِ افرادِ جامعه و دریافت و درک انسان ها با خواستگاه های همسان و گاه متفاوت و حتّی متضاد، و همراهی با خود و شناختِ بی پیرایه از خود و دریافتِ نقاطِ ضعف و قوّتِ خود، در نهایت برای درک و شناختِ بیشترِ خود و دیدنِ خودِ عریانش به تصمیمِ حضور در تنهایی و همدم و همراه شدن با خویشتنِ خود می رسد.
این انتخاب نه از برای دور شدن از دیگران و یا خار انگاشتنِ غیرِ خود و نه به این دلیل که از دیگران برتر است و دانشی بیش از دیگران دارد، صورت گرفته، بلکه ازین رو به این گزینه رسیده که خود نیاز آن را احساس کرده و راهی برای آشنایی و آشتی با خود در آن می بیند.

زندگیِ معرفت اندیش و در تداومِ آن تجربت اندیش، به ناچار از برای تداومِ این خصلت و حرکتِ رو به جلو ودرک و دریافت تازه و نو از هستی و حیات، انسان را به تنهایی می کشاند و در این تنهایی است که انسان می تواند رابطه ای منطقی و عارفانه با خود، خدا، هستی و دیگران برقرار کند.

علیرضا خطیب زاده در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ بخش ۷۱ - پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش


حافظا، این جا به ادب باش که سلطانی و مُلک / همه از بندگیِ حضرتِ درویشان است (غزل ۵۰)
ادب، تنها یک مقوله ی اخلاقیِ صرف نیست بلکه یک اصل در طریقِ زندگی و سلوکِ عرفانی است که بی آن هیچ معرفتی فراچنگ نیاید و هیچ حرکت و روندگیی به سر منزلِ مقصود نرسد. ادب در این مقال تنها رعایتِ آدابِ ظاهری و احترام گذاشتن و رسم و رسومات را رعایت کردن نیست که امری فراتر و بالا تر این امورِ معمول است. اگر چه در نزدِ عوام چنین اموری ادب تلقی می گردد و مایه ی خوش آمدِ اطرافیان است؛ امّا آن ادبی که در این مقال از آن یاد می گردد ادبِ به باطن است. به سخنِ روشن آن رفتاری مَدِّ نظر است که فرد به ذات در این آداب در آمده باشد و اصلِ ادب بر این نیست که موأدب، برای خوش آمدِ دیگران چنین است بلکه ازین رو چنین است که نمی تواند غیر از این باشد و برای او هر آنچه جامه ی وجود به تن دارد موردِ احترام و دارای کرامت است. یعنی کرامتِ ذاتیِ وجود و هستی را در نظر دارد و از ذرّه تا کهکشان و از جماد تاحیوان برای او محترم است؛ تا چه رسد به آن که روی و نظر بر حقیقت دارد و شمائلِ معشوق را به یاد می آورد. چنانکه پیامبر که نمادِ مقامِ انسان کامل است نیز در جایگاهِ معراج به همین ادب به مقامِ قابِ قوسین رسید:
به ادب نافه گشایی کن از آن زلفِ سیاه / جای دل های عزیز است به هم بر مزنش (غزل ۲۷۵)
«مَا زَاغَ البَصَرُ وَ مَا طَغَی» (نجم، آیه ۱۷) «دیده اش کژتابی و سر پیچی نکرد.»
ادب و شَرم تو را خُسرو مَه رویان کرد / آفرین بر تو که شایسته ی صد چندینی (غزل ۴۷۵)

علیرضا خطیب زاده در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ بخش ۴ - از خداوند ولی‌التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی


من استاد اندیشه اسلامی هستم و هر ترم اشعار زیبای مولانا را در وصف خداوند و پیامبر (ص)برای دانشجویانم می خوانم.مولوی خوانی در کلاس درس بسیار شورانگیز و لذت بخش است.خدایش بیامرزد.

لاله در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۴۰۷


قابل توجه محمد عزیز
آستین بر سر داشتن به معنای بر سر زدن نیست. اینکه در مصراع دوم از بیت دهم “دست شوق بر سر” دیده می شود به کلمه “مگس” در مصراع اول اشاره دارد. اگر دقت کرده باشید مگس وقتی به چیز شیرین می رسد دائما دست بر سر می کشد.

مهدی در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۹:۵۱ دربارهٔ غزل ۴۵۵


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]