گنجور

حاشیه‌ها

 

در بیت ۴ شکل صحیح واژه برخاست است به معنی بلند شدن به پا شدن

امیر در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ شمارهٔ ۱۸۵


دربارۀ اعراف،
این دیدگاهی که سعدی بیان کرده، صرفاً یک برداشت شخصی خودشه.
سیاق آیات قرآن با این برداشت ناسازگار است.

هادی در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۲۸ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۷


با اجازه اهل فن یک بیت هم من برای این تک بیت شعر میگم
هر کجا نام ز دانش همه افلاک حجاب
هر کجا ذکر به نامش همه آفاق حیا
هر کجا مدح تو گوید همه اسباب سرور
هر کجا ذکر تو گوید همه آیات شفا

احمد ترکمان در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ نا مشخص


@منیر:
خوانش بررسی شد. فایل از ابتدا تا انتها پخش می‌شود و مشکلی ندارد. احتمالا فایل روی دستگاه شما ناقص بارگذاری شده و اگر روی صفحه رفرش یا تازه‌سازی بزنید مشکل حل شود.

حمیدرضا در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۱


نگران نباش که شمس جان تو را بگیرد دلت را بچسب و برو

پارسا در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۳۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۲


با سلام و احترام
کسی از دوستان میدونه معنی مصرع: هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز
و همینطور مصرع: در دل نه دل حسدها سر کند ، چیست؟
ممنون از لطف و عنایت شما

مسعود در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ بخش ۵۴ - مناجات


با درود
به نظر من مصرع اول به جای هیچ باید پیچ نوشته شود
و در بیت هفتم مصرع اول بجای سال سوال درسته

مهرداد در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۲۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۱


با سلام
این شعر را استاد غلامحسین غفاری به سبک خراسانی خوانده است. توصیه میکنم حتما گوش کنید

امین صادقی در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۴۸


بیت اول
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

آغاز این غزل ۱۰ بیتی خیلی جالبه ، با اینکه خط روایی در کل غزل رعایت شده اما سعدی در بیت اول از اول ماجرا شروع به روایت نمیکنه بلکه از میانه ی ماجرا شروع به روایت میکنه و ما متوجه میشیم که حتما قبلا آشنایی و عشق صورت گرفته که حالا به هجر و دوری مبتلا شده ، جالب اینجاست که در ابیات سوم به بعد وارد یه «فلاشبک» میشه و کل ماجرا رو روایت میکنه ،
همین نکات باعث میشه که بیت اول با نوعی «تعلیق» آغاز بشه و مخاطب سعی میکنه با خواندن بقیه ابیات معمای این ماجرا رو کشف کنه ، از نظر کمپوزیسیون میشه گفت سعدی در بیت اول ترکیب واژگانی های جدیدی هم ساخته و به کار برده:
« جراحت جدایی»
«آب روشن »

چرا سعدی گفته جراحت جدایی ؟
چرا نگفته مثلا داغ جدایی؟ّ
چه لزومی داشته بگه آب روشن؟
آیا همون واژه «آب» به تنهایی کافی نبود؟
از نظر روانشناسی و بلاغت حتما سعدی دلیل قانع کننده ای برای به کارگیری این واژگان داشته و همچنین سعی در نوآوری و خلاقیت داشته
همچنین بنظر میاد به ندرت در اشعار سعدی از این واژگان استفاده شده ،
در ضمن در مصرع اول حرف اصلی گفته شده و مصرع دوم چیزی نداره که به مصرع اول اضافه کنه فقط تکرار همون حرف در قالب یه تشبیه هست ، سعدی چون با فن «خطابه» هم آشنا بوده خوب میدانسته که برای تفهیم هر نکته ای حتما مثالی هم براش زده بشه و یا دو سه بار تکرار بشه ، ما در ابیات بعدی نمونه هایی از این تکرار رو میبینیم

وزن عروضی و زحافات مربوطه ی این غزل بشرح زیر هست:
فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن
بحر رمل مثمن مشکول

جالبه که میبینیم حافظ هم از «تیغ جدایی» استفاده کرده در یکی از مثنوی هاش (الا ای آهوی وحشی کجایی)

چنان بیرحم زد تیغ جدایی
که گویی خود نبوده ست آشنایی

بیت دوم:
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بیت دوم بشدت به بیت اول وابسته و مربوط هست ، صحبت با یار غایب ، انگار که اون جلوی شما نشسته ، اما در بیت هفتم متوجه میشیم که سعدی این حرفها رو با خودش و «نسیم صبح» میگه به این امید که نسیم صبح این حرفها رو به یار غایب برساند ، در واقع نوعی تکنیک «سیال ذهن» در این بیت و بیت ۷ میبینیم ، این شگرد در ساختار و کمپوزیسیون غزل باعث میشه وقتی دوبار پشت سر هم غزل رو بخوانیم دو برداشت متفاوت از غزل داشته باشیم ، بار اول که غزل رو بخوانیم فکر میکنیم بیت دوم نوعی اندرز و نصیحت هست به یار غایب ، اما وقتی برای بار دوم غزل را بخوانیم علاوه بر نصیحت و اندرز متوجه تکنیک سیال ذهن هم میشیم ، در اشعار سعدی این تکنیک های ساختاری و کمپوزیسیون بسیار وجود داره

در بیت دوم ما شاهد قاعده ی «تکرار واژه ها» هستیم ، دو بار «ارمغانی» تکرار میشه ،
تقابل تصویری و مفهومی «ارمغان» و «خویشتن» هم خیلی زیباست

بیت سوم :
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

تکنیک «فلاشبک» در بیت های سوم و چهارم و پنجم وجود داره که خط روایی غزل رو.تکمیل میکنه ، تازه ما متوجه میشیم که یار غایب آمده و سعدی عاشقش شده و دل بهش داده اما یار رفته و سعدی دچار غم شده و شب و روز در فکر و خیالش هست و هیچ آدرس و نشانی هم ازش نداره ،

واژه «بشدی» در اشعار سعدی به ندرت به کار رفته ، همچنین حافظ هم از این واژه استفاده کرده در غزل ۱۷۸ بیت آخر:
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

از نظر ریتم و موسیقی در این بیت چیدمان واژه ها و مصوت ها به گونه ایست که انگار هر مصرع به دو نیم مصرع تبدیل شده ، به هجا ها و افاعیل دقت بفرمایید ، «ببردی ، سپردی ، خیالی ، کجایی»

بیت چهارم :
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی

در بیت چهارم که ادامه فلاشبک هست و به بیت سوم ارتباط اصلی رو داره سعدی از عقل و منطق خودش میگه که همون لحظه که داشتم عاشقت میشدم میدانستم نباید توقع وفا از تو داشته باشم ،
اینکه مصرع اول بیت چهارم به دو نیم مصرع تبدیل شده زیباست ، مثل بیت قبلی ،

از نظر روانشناسی میبینیم که سعدی در سراسر غزل روانکاوی و مکاشفه هم داره ، شاید شهود نداشته باشه اما مکاشفه داره ، آنالیز داره ، روانکاوی داره ، سعدی از اون شاعر هاست که مرتبا مخاطب رو در آلترناتیو های واقعی و قابل لمس قرار میده تا با شعر همذات پنداری کنه ، سعدی کمتر از حافظ سراغ صناعات ادبی رفت اما یقینا بیشتر از حافظ سراغ تقابل تصویر سازی ها رفت ،

از نظر کمپوزیسیون سعدی «ساختارگرا» بود ، اما حافظ «ساختار شکن» و «ساختارگریز» ، سعدی ساختار شعری گذشتگان رو در پیش گرفت و به غنا رساند حتی خلاقیتها و نوآوری های سعدی باعث ساختار گریزی و ساختار شکنی نشد ، اما حافظ ساختار شعری گذشتگان رو تقریبا به کناری نهاد و ساختار شعری و سبک شعری خودش رو بنا گذاشت ،

حافظ هم چون سعدی به «بیوفایی» اشاره های زیادی در اشعارش داشته ، مثلا در غزل ۴۹۲ گفته:

عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می برد شیوه بی وفایی

و یا در غزل ۱۰۱ سروده:

مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد

و در غزل ۲۴۱ :

نمی خورید زمانی غم وفاداران
ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید

بیت پنجم :
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

بیت پنجم نه تنها آخرین مرحله ی این فلاشبک هست بلکه آخرین پیام شعر هم محسوب میشه ، انگار این بیت میتونست در آخر غزل بیاد ، انگار از بیت ششم ببعد دیگه هیچ ماجرای نگفته ای در غزل باقی نمانده و فقط پردازش این پنج بیت هست ،
در بیت پنجم سعدی مراحل سیر و سلوک عاشقانه خودش رو تشریح میکنه ، که حتی اگه معشوق بیوفایی کنه عاشق باید ثابت قدم باشه و همچنان عاشق باقی بماند ، جالب اینجاست حافظ هم دقیقا همین گونه فکر میکرده ، که بعدا به نمونه اشعار حافظ میرسیم ،
در بیت پنجم از قاعده ی «تکرار» استفاده شده ، سه بار واژه ی «جفا» تکرار شده ، دقیقا از همان فن خطابه استفاده کرده و سعی در تفهیم بهتر «جفا» داشته ،

از نظر علم «هرمنوتیک» سعدی اهل «تحربه گرایی» بود ، از نظر روانشناسی و روانکاوی سعدی اهل «رفتارگرایی» هم بود ، سوژه های شعری رو در موقعیتی رئالیته قرار میداد ، سوررئالیسم سعدی هیچگاه به اندازه سوررئالیسم حافظ نیست ، حافظ خیلی سعی داشت به سوژه هاش و واژه هاش معنا ببخشه ، اما سعدی این کار رو نکرد بلکه کارکرد اصلی و متعارف واژه ها رو قبول داشت و به همان شکل به کار برد ، از اشعار سعدی پیداست که اهل هیجان بوده پس در اشعارش هیجان نمایی و اکسپرسیونیسم همیشه وجود داره ، سعدی خیلی بیشتر از حافظ به وحدت های سه گانه در نویسندگی اعتقاد داشت (وحدت موضوع ، وحدت مکان ، وحدت زمان)
تکنیکهای زیبایی شناسی سعدی دقیقا همان تکنیکهای قرون گذشته در ایران و بغداد و روم و شام بود ، اما تکنیکهای زیبایی شناسی حافظ تا حدی حاصل نوآوریهای خودش بود ، شاید اگه جای سعدی و حافظ رو با هم جابجا میشد سبک شعری متفاوتی پیدا میکردن ،

حافظ در غزل ۲۵۱ در مورد جفا مثل سعدی فکر کرده و سروده:
وفا خواهی جفاکش باش حافظ
فان الربح و الخسران فی التجر

همچنین حافظ در غزل ۲۷۶ سروده:

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

و در غزل ۱۸۷ سروده:

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

بیت ششم :
چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

جالبه که حافظ هم در غزل ۳۹۹ چقدر لطیف و با کرشمه از واژه «ستم» استفاده میکنه:
به زلف گوی که آیین دلبری بگذار
به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن

سعدی و حافظ هر دو اعتقاد داشتند باید در مقابل یار تحمل داشت ، به غزل ۸۳ حافظ توجه بفرمایید انگار از روی همین غزل ۵۰۵ سعدی نوشته شده ، دم از تحمل زده ،
غزل ۸۳ حافظ⬇️
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
غزل ۸۳ حافظ⬆️

حافظ در غزل ۱۲۳ همچون سعدی از معشوق بعنوان پادشاه یاد میکنه در چند غزل:
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

و یا در غزل ۲۹۲ میگه:
به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت
که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع

البته با این تفاوت که حافظ اگه گفته پادشاه منظورش شاه شجاع بوده که همیشه برای شاه شجاع شعر عاشقانه می سرود و به زلف و رخ زیبا و خال هندوی شاه شجاع اشاره میکرد (شاه شجاع و شاه یحیی و شاه منصور و ظاهرا همه ی خاندان آل مظفر یک خال سیاه در صورت داشتند که حافظ بهش خال هندو میگفت و در وصف زیباییش مشعر میسرود).
اما سعدی اگه در این بیت میگه «پادشاه» از سر تعارف و احترام گفته و واقعا مقام طرف پادشاهی نبوده ،

در بیت ششم شعر از فلاشبک خارج شده و به زمان حال برگشته ،

بیت هفتم :
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی

حافظ هم در غزل ۵ میگه:
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

همچنین حافظ در خیلی غزلیاتش مثل سعدی نسیم و صبا رو آشنا میدانسته ،

در بیت هفتم زنجیره سیال ذهن تکمیل میشه ،
سعدی در شش بیت بالا هر سخنی داشته به نسیم صبح گفته که به سوی یار ببره ،
در این بیت دو بار از «تو» استفاده شده ، در مصرع اول خطاب به یار غایب هست ، اما در مصرع دوم خطاب به نسیم ،
و حافظ هم بجای نسیم صبح اغلب با «صبا» حرف میزد که حرفهاشو به کوی یار ببره ،
تا اینجا دیدیم که این نوع تکنیک سیال ذهن مورد استفاده هر دو شاعر (سعدی و حافظ) بوده ،
برش زمانی و حرکت در زمان قبل از سعدی کمتر مورد استفاده شاعران بود ، ظاهرا این تکنیک از خلاقیت های سعدی هست که حافظ هم ازش استفاده کرده،
اما حافظ به این تکنیک عناصر دیگه ای هم اضافه کرد از جمله تکنیک «چند تصویری» در شعر بصورت موازی و یا پشت سر هم ، خلق «اپیزود های» روایی در بطن غزل ، و غیره که قبلا مفصل در موردش گفتگو داشتیم

بیت هشتم :
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

حافظ هم با نصیحتگران میانه خوبی نداشته و همیشه ملامتشان میکرده که دست از نصیحت بردارند ، در غزل ۱۱۳ میگه:
برو معالجه خود کن ای نصیحتگو
شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد

بیتهای ۶ و ۷ و ۸ و ۹ ۱۰ همچون سکانس های فیلمهای کیارستمی است ، هر سکانس مستقل هست اما این سکانس های مستقل همچون پازلی معمای فیلم رو حل میکنند و بدون هم فیلم ناقص میشه ،
این ابیات مهمترین دیدگاهها و طرز فکر سعدی و نحوه رفتار و تعاملش رو با زندگی به ما معرفی میکنه ،

در این بیت سعدی نشان میده که او هم با زاهد های ریاکار مخالف هست ، زاهدهایی که فقط بلدند نصیحت کنند ،
نمونه این بیت رو در غزل ۵۲۳ سعدی هم میبینیم:⬇️

سعدی غزل ۵۲۳
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
…..
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

و صدها مورد از حافظ دیدیم که اینگونه همچون سعدی زاهد های ریاکار رو مورد انتقاد قرار داده

همچنین از نظر علوم اجتماعی و نشانه شناسی بیت های ۸ و ۹ مطالعات خوبی رو در اختیار ما قرار میده که در قرن هفتم چه تقابلی بین مردم و اندیشمندان با زاهد های ریاکار بوده ، که میبینیم بعدا در قرن هشتم هم توسط حافظ این تقابل و انتقاد صورت میگیره

بیت نهم :
تو که گفته ای تامل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

حافظ هم در قصیده ۳ از واژه «جمال» استفاده کرده اما برای یک شخصیت واقعی «شاه ابو اسحاق» ،
اگر سعدی معشوقی خیالی را سروده حافظ اغلب برای اشخاص واقعی سروده و از خیالپردازی تا حد زیادی پرهیز داشته:

جمال چهرهٔ اسلام شیخ ابو اسحاق
که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد

در بیت نهم ظاهرا «تو» خطاب به شخص سومی هست ، اولی که یار غایب بود ، دومی نسیم صبح بود و سومی احتمالا همون نصیحت گران یا همون زاهد های ریاکار هستند ،

سعدی بهشون میگه درسته که گفتید و عهد کردید به این زیبارویان توجه نکنید ، اما اگه درنگی اونا رو ببینید گرفتارش میشید و بهش توجه دائمی خواهید داشت ،

همچنین میبینید که سعدی در بیت نهم به روانکاوی و آنالیز اطرافیان پرداخته و به مکاشفه دست زده ، بالا عرض کردم شهودی وجود نداره فقط مکاشفه و آنالیز هست ،
و از نظر کاراکتریزاسیون و شخصیت پردازی هم ویژگی های روحی و روانی کاراکتر های غزل بخوبی پردازش شده ، کاراکترهایی چون : « یار غایب بعنوان دلبر ، خودش بعنوان عاشق ، زاهد ریاکار بعنوان افراد جامعه که فقط بلدند دیگران رو نصیحت کنند ،
و واقعا بسختی میشه گفت آیا اینجا میتونیم «نسیم صبح» رو کاراکتر بدانیم یا خیر؟ تقریبا لب مرز هست این نکته ، باید فرهنگ عامه و نوع گفتگوی عامه مردم در قرن هفتم رو بررسی کنیم ،

تقابل واژه های «نکنم» و «بکنی» چه خودنمایی زیبا و بلیغانه ای داره در این بیت

بیت دهم :
در چشم بامدادان به بهشت بر گشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

حافظ در غزل ۲۹ در بیان ارزش دوست میگه:

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

چه تقابل زیبایی بین واژه های «بهشت» و «دوست»
چقدر حافظ شبیه سعدی فکر کرده

همچنین حافظ در غزل ۶۶ سروده:
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
چه جای دم زدن نافه های تاتاریست

سعدی با انتخاب این بیت برای پایان شعر نشان داد که مسیر تفکر رو برای مخاطبش باز میگذاره ، مثل فیلم های کیارستمی که پایانی فلسفی و تفکر آمیز دارند ، پایانی باز دارند

سعدی از زیباترین تصویر ذهنی بشر میگه از «بهشت» که اول صبح بهشت رو ببینی ، چقدر زیباست این فضای بهشت ، اما به زیبایی لحظه ای نیست که چشمانت به سوی دیدار یار باز بشه ،
در بیت دهم تقابل واژه های «برگشودن» و «برگشایی» در پایان هر دو مصراع چه زیباست

حافظ هم بار ها در اشعارش اینچنین تعبیر و تفکری داشته و براش شعر سروده

میشه گفت در غزل ۵۰۵ سعدی واژه های پیشرو « جفا» و «تحمل» هستند

و همچنین هسته شعر و نقطه طلایی شعر در سرتاسر شعر گسترده اس ، و نمیشه یک بیت رو به بقیه ابیات ترجیح داد

در نگاه کلی «تیپیکال» غزل عاشقانه اس ، اما وقتی بیشتر دقت کنیم میبینیم چندین لایه بر روی هم قرار گرفته

همچنین در شعر ۵۰۵ سعدی نقطه آغازین و پایانی شعر دیده میشه اما در غزل ۳۱۴ حافظ آغاز و پایانی نمیشه برای شعر ترسیم کرد ،
رئالیسم شعر آنچنان قدرتمند هست که مخاطب در تمام آلترناتیو های شعر قرار میگیره، در این غزل سعدی یک الگوی کهن از عشق و جفای خوبرویان و صبر عاشق ارائه میده اما آنالیز رفتار و تجربه گرایی و روانکاوی های نوینی در شعر ارائه میده که انصافا اون دوران آوانگارد محسوب میشده ، بازیهای زبانی و بازیهای ساختاری نوین داره ، و تکنیک های زیبایی شناسی نوینی هم داره ، یک دکوراتیو دلفریب و خیال انگیز ،

عزیزی در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ غزل ۵۰۵


معنی داو همانطور که بسیاری به آن اشاره کرده اند معنی نوبت بازی است. البته بطور خاص اصطلاحی در بازی نرد هم هست.
داو دل و جان نهم بعشقت
در ششدره اوفتاد نردم .
سوزنی
شش‌در هم باز از واژگان تخته نرد هست که وقتی است که بازیکنی تمام شش خانه سمت خود را می‌بندد و راهی برای بازی کردن طرف مقابل نمی‌گذارد. در بعضی مناطق، از اصطلاح “داو” برای دو برابر کردن شرط بازی هم استفاده میکنند که بازیکنی که گمان به برد خود دارد در ابتدا یا نزدیک به انتهای بازی “داو” اعلام میکند ( همان دوبل) و با پذیرش طرف مقابل شرط بازی دوبرابر شده، هر کس که آن دور را ببرد، دو برابر شرط اول را نقد می‌کند. چنانچه در زمان حافظ، داو همین معنی دوبرابر کردن شرط بازی را هم داشته، میتوان این بیت را اینطور تعبیر کرد که اهل نظر بی محابا، همان اول کار، داو خوانده و هر دو عالم فانی و باقی را به پای عشق قمار میکنند. اشاره‌های زیرکانه حافظ به “دو عالم”، داو اول، نقد و باختن همه دلالت به این معنی می‌کنند.
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

تورج رامان در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۴


قطره ای از قعر دریا دم مزن
ذره‌ ای از مهر والا دم مزن

مرد امروزی هم از امروز گوی
از پری و دی و فردا دم مزن

چون نمیدانی زمین را ز آسمان
بیش ازین از زیر و بالا دم مزن

چون اصول و طبع موسیقیت نیست
از تتا ترنا و تانا دم مزن

درگذر از نفی و اثبات ای پسر
هیچ از الّا و از لا دم مزن

گر بگویندت که جانرا کن فدا
رو فدا کن جان خود را دم مزن

تا نمیدانی من و مارا که کیست
باش خاموش از من و ما دم مزن

همچو آدم علم اسما را زحق
تا نگیری هیچ ز اسما دم مزن

آنکه عین جمله اشیا گشته است
مغربی را گفت ز اشیا دم‌مزن

بوراق در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ شمارهٔ ۱۴۵


چه ساقی است که مست مدام اوست جهان
چه باده ایست که ندانم که جام اوست جهان

چه ماهیست که در شست کاینات افتاد
چه دانه و چه مرغی که دام اوست جهان

دلم رسید بروزی که روزها شب اوست
بدید چهره صبحی که شام اوست جهان

ظهور دوست بعالم تام افتاده است
برای آنکه ظهور تمام اوست جهان

نظر ز سایه عالم بدوز پس بنگر
به نور آنک ظلال و ظلام اوست جهان

بیا بدیده تحقیق درنگر بشناس
که کیست آنکه بر خلق نام اوست جهان

هر آنکه توسن نفس عنان کشش رام است
یقین بدان بحقیقت که رام اوست جهان

جهان غلام کسی شد که آن غلام ویست
از آن سبب که غلام غلام اوست جهان

چه کامرانی و عیشی که مغربی دارد
که مدتی است که دایم بکام اوست جهان

بوراق در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ شمارهٔ ۱۴۶


همه عزیزان درچندموردکه قابلیت شک دارند دقت فرمودندکه البته هرگز نمیشودبه جواب قطعی رسید چون خود مولوی اینجا نیست تا بگویدکدام نظر درست است ولی نکته های بااهمیت وقطعی درین غزل هست که پرداختن به انها برای ما اموزنده میتواند باشد مثلا تعمق درین سوال مولوی که (من مست وتودیوانه را)ماراکه برد خانه؟منظورازخانه که روشن است وپاسخ به این سوال مارابه اصلاح خود درابعاد عملی زندگی وادار میکند

بهزادهمه در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۳۰۹


با درود
به نظر چند تن از دوستان اهل ادب ، مولوی رومی مراتب شعری بالایی ندارد
و این گفته دوستان به خوبی در اشعار مولوی مخصوصا غزلیات ایشان هویداست و شاهد بر این مدعامیتواند این باشد که ایشان برای پروراندن و باز گو کردن یک معنی از چندین بیت استفاده کرده تا منظور و حق مطلب را ادا کند و این در حالی است که شاعرانی دیگر مخصوصا خداوندگار سخن ایران زمین فردوسی طوسی در جای جای کتاب گرانسنگ شاهنامه ، در یک بیت حتی سه یا چهار معنی را با هم گنجانده است که این خود حکایت از مقام شاعری ایشان دارد
دو دیگر آنکه کم بودن استفاده از آرایه های ادبی در شعر ایشان میباشد
ولی در کل تلاش ایشان برای استفاده از این همه تمثیل و داستان قابل ستودن است

A.p در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۹:۵۹ دربارهٔ بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم


در پاسخ آقای یاشار رضازاده و دیگر دوستانی که معنی “ملت” را به معنی امروزی مردمان یک کشور گرفته اند، همانطور که در پاسخ کاربر بنام متین آمده، تا قبل از قرن نوزدهم میلادی و آشنایی با مفاهیم جدیدا وضع شده “دولت و ملت” در اروپا (که در آنجا هم این مفاهیم متاخر هستند و سابقه خیلی طولانی ندارند)، در فارسی به تبع عربی و پیروی از اصطلاحات مذهبی اسلام، ملت به معنی دین و مذهب بکار میرفته است. نمونه آنها همانطور که متین گفته است در مثلا عنوان کتاب ملل و نحل شهرستانی عیان است که به معنی دانشنامه مذاهب و فرقه ها ست یا روایت معروف هفتاد و دو ملت که باز شاخه های مذهبی مراد است. نزدیکترین مفهومی که میتوان برای مردم جامعه در نظر گرفت کلمه امت است که امروزه ما در فارسی بطور خاص برای کلیه پیروان اسلام و فراجامعه اسلامی بکار میبریم ولی در عربی هنوز به معنی مردمان و جامعه یک کشور (ناسیون فرانسوی یا نیشن انگلیسی) بکار میرود. آنها سازمان ملل (ملتهای) متحد را، امم المتحده میخوانند. همینطور به فراملت فرضی جهان عرب هم، امت عربی میگویند. دولت البته در قدیم به معنی مکنت و مال و خوشبختی و البته قدرت اجرایی و اداری (که لازمه آن مکنت مالی و حسن تدبیر است) بکار برده میشده است که امروزه ما همان وجه اداری و حکومتی آنرا بکار میبریم.

تورج رامان در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۹:۳۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۹۵


سلام بنظر من این موشکافی دراین غزل خاص چندان روا نیست وطریق بهتر اینست که مفهوم کلی این غزل را درک کنیم چون همه جای این غزل ازکژ ومژ شدن ومستیست اصلا همین لحن این غزل رادلنشینتر میکند مولوی همیشه مست است ولی درین غزل مست تر واجازه دهیم ازمستی مست بشنویم درمصرع اول اعتراف میکنه ومامتوجه میشویم اینبار این بزرگ چه حالی دارد با احترام به همه ،مست شوتابشنوی

بهزاد در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۸:۳۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۳۰۹


جناب حکیم وقتی عربی مینویسید معنیش را هم بنویسید که دیگران به زحمت نیوفتن
بنده عربی متوجه میشم بقیه چی این بیت آخر برگرفته از آیه دو و سه سوره طلاقه
خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى کند.
وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً

و او را از جائى که گمان ندارد روزى مى دهد
وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ
.
.

۲فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوف أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوف وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْل مِنْکُمْ وَ أَقِیمُوا الشَّهادَةَ لِلّهِ ذلِکُمْ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کانَ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً
۳وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّاللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیْء قَدْراً

ترجمه: سوره طلاق
۲ ـ و چون که عدّه آنها سر آمد، آنها را به طرز شایسته اى نگه دارید یا به طرز شایسته اى از آنان جدا شوید و دو مرد عادل از خودتان را گواه گیرید و شهادت را براى خدا بر پا دارید; این چیزى است که مؤمنان به خدا و روز قیامت به آن اندرز داده مى شوند. و هر کس تقواى الهى پیشه کند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى کند.
۳ ـ و او را از جائى که گمان ندارد روزى مى دهد; و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را مى کند; خداوند فرمان خود را به انجام مى رساند; و خدا براى هر چیزى اندازه اى قرار داده است!

احمد ترکمان در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۸:۳۰ دربارهٔ قطعه شمارهٔ ۱


متاسفانه حکایت تا پایان خوانش نمی شود. چرا؟؟؟؟

منیر در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۷:۵۶ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۱


سلام
بنظر شما منظور سعدی در این شعر کیست؟

مهدی رحمانی در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۷:۴۴ دربارهٔ غزل ۳۹۴


بادرود و مهر…

آه در سینه و جان در کف و دل سرشار از شور و جوش لیک عقل سرگردان و حیران در این میان
گاه کشتی فهم در دریایی از بیخبری به خاک نشسته و در انتظار باد رحمتی و توفیق حرکتی به سوی و سمت دیار یار.
تلخترین لحظات تنها با جلوه ای از جلال جانان شیرین گردد چرا که هیچ چیزی در بساط مرید نیست و امیدش تنها خبری از آنسوی عالم معناست باشد که باز بیند دیدار آشنا را…..
با سپاس از ره جویان راه حق.

قلندر در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۶:۲۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]