گنجور

حاشیه‌ها

 

سلام - با تشکر از گنجور - میخواستم بدانم در اینجا ” آنک ” در بیت سوم با چه معنی ای لطیف تر خواهد بود : ۱ - به معنی آنکه یا ۲- به معنی آنک اشاره به دور در مقابل اینک اشاره به نزدیک . با سپاس

سعید در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۹۶۱


با سلام و تشکر از همکاران گنجور در بیت آخر باید “لهیبت” باشد به جای “لهیبت” خدانگهدار

رضا اقمشه در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ غزل ۲۹


دوست گرامی جناب آقای ایلات بنظر اینجانب معنای بیت :
نباید که بر خیره از عشق زال
همال سر افگنده گردد همال

چنین است : ” مبادا که همتای سر افگنده و بداندیشی که از نسل ضحاک هستند ، بر اثر عشق زال به یک شریک قدرتمند و تهدید کننده ایران تبدیل شود ” شاد باشی

مهدی رفیعی در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۸:۰۳ دربارهٔ بخش ۱۴


فکر می کنم مصراع آخر اشاره ای است به این روایت:
“من عشق و عف ثم کتم و مات، مات شهیدا”
کسی که عشق بورزد و در آن عشق پاکدامنی پیشه کند و در آن عشق بمیرد ، همانند یک شهید از دنیا رفته
تفسیر روح البیان، ج‏۸، ص ۱۰۰/
تفسیر بیان السعادة فی مقامات العبادة، ج‏۲، ص ۳۵۵
التفسیر المعین للواعظین و المتعظین، المتن، ص ۲۳۸ ؛ در این تفسیر ذیل آیه ۲۳ سوره یوسف، این روایت را از کنزالعمال چنین نقل می کند: النبی (ص): من عشق فعف ثم مات مات شهیدا؛ «کنز العمال خ ۶۹۹۹».
در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید به این صورت نقل شده: «قد جاء فی الحدیث المرفوع من عشق فکتم و عف و صبر فمات مات شهیدا و دخل الجنة» ؛ شرح‏نهج‏البلاغة، ج ۲۰، ص ۲۳۳/

پسر چشمه در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۷:۴۹ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۳۰۴


من به سگ بودن خود معترفم اما کاش
آنکه می گفت شده آدم تو آدم بود

Anonymous در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۴:۲۸ دربارهٔ آرزو


بنام خدا
شب در دو معنای متضاد و بر حسب کیفیت آنمطرح شده است. اگر درد و رنج و غم باشد طولانی است و گاه بنام شب یلدا(طولانی ترین شب ) نام برده میشود و اگر توام با شادی باشد کوتاه و غنیمت شمرده شده است.

درازی شب معادل رنج طولانی در مورد درد و صبر و انتظار:

آنشب که مر از وصلت ای مه رنگست
بالای شبم کوته و پهنا تنگست
و آنشب که ترا با من مسکین جنگست
شب کور و خروس گنک و پروین لنگست

شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست
هم بر سر گریه‌ای که چشمم را خوست

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته
امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا

در آتش و در سوز من شب می‌برم تا روز من
ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

موذن بانگ بی هنگام بر داشت
نمیداند که چند از شب گذشته ست
درازیّ شب از چشمان من پرس
که یکدم خواب در چشمم نگشته ست

هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

افسوس از کوتاهی شب در موارد شادی و وصل و نیز ارزش درازی شب دعا و مناجات :

من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند
شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را
همکاسه ملک باشد مهمان خدایی را

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد
زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی

شب‌های چنین نه وقت خوابست
امشب شب خلوتست تا روز

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر

سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

عبداله موسوی در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۴:۲۴ دربارهٔ غزل ۵۱۹


اما ذکر روایتی خالی از حسن نیست. امیرالمؤمنین (علیه السـلام) می فرمایند:

طوبی لمن کان عیشه کعیش الکلب ففیه عشرة خصال فینبغی ان یکون کلها فی المؤمن

خوشا به حال کسی که زندگیش مثل زندگی سگ باشد !در سگ ده خصلت پسندیده است که مؤمن به داشتن آن سزاوارتر است.

سگ در میان مردمان ، قدر و قیمتی ندارد که این حال «مساکین» است. سگ مال و مِلکی ندارد که این صفت «مجردین» است. خانه و لانه ای مشخص و معینی ندارد و هر جا که رود همان جا را خوابگاه خود سازد و همه زمین بساط اوست که این از نشانه های «متوکلین» است.اغلب اوقات گرسنه است و این عادت «صالحین» است.اگر صد ضربه تازیانه از صاحب خودش بخورد، در خانه او را رها نمی کند و این صفت «مریدین» است. شبها به جز اندکی نمی آرامد و این از صفت های «محبین» و دوستداران است.رانده می شود و ستم می بیند ولی اگر او را بخوانند بدون دلگیری بر می گردد و این از علامت های «خاشعین» و فروتنان است. به هر خوراک که صاحبش به او می دهد و راضی است و این حال «قانعین» است.بیشتر لب فروبسته و خاموش است و این از علامت های «خائفین» است.وقتی می میرد ارثی از او باقی نمی ماند و این حال «زاهدین» است.

(تحریر المواعظ العددیة، ص: ۵۵۲)

امین در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۴:۲۱ دربارهٔ آرزو


بسیاری از علمای اعلام ما نظیر مرحوم کمپانی که در عصر خویش مرجعیت جهان تشیع با ایشان بود در دیوان خود که معروف به دیوان کمپانی است بارها از خود تعبیر به سگ اهل البیت علیهم السلام کرده است. مثلا در جایی می فرماید:

تو قدر و قیمت سگ را ز من چه می پرسی؟ ســـگ محـــــله ی لیــــلی حکـــایتی دارد

ســــگی که معــبر او پیچ کوچه لیلی است فقــــط به خــــاطر لیـــلی اسـت قیمتی دارد

امین در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۴:۱۹ دربارهٔ آرزو


در وادی بلاغت و فصاحت از صنائع ادبی مثل کنایه، مجاز، استعاره، ایهام و… استفاده می شود. هر لفظی دال بر یک معنایی است مثل گل که دلالت بر زیبائی دارد. کوه کنایه از استقامت و استواری. سگ هم کنایه از این است که اگرچه روح من چون سگ از گناهان نجس شده است اما وفاداری من هم مثل سگ است و مولایم را رها نمی کنم اگرچه دارای صفات بدی هستم.

امین در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۴:۱۷ دربارهٔ آرزو


سلام به آقای امین کیخا
جناب خواجه نصیرالدین طوسی(رض) وصیت کرده اند که در حرم امیرالمومنین دفن شوند و بر قبرشان این آیه قرآن حک شود:
« و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید» ایشون که دیگه بی سواد نبودن!

امین در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۴:۱۵ دربارهٔ آرزو


جناب شتورا شما احیانا از اون دسته افرادی نیستید که معتقدند حافظ علیه الرحمه شرب خمر میکرده؟

امین در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۴:۱۰ دربارهٔ آرزو


————————————————————————–

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی

یعنی : بهم گفت : وقتیکه بواسطه ی زیبایی مفهوم و مقام خداوندی.. از تو دلبری میکردم.. و تو رو دنبال خودم میکشوندم.. منو به چه چشمی میدیدی و نظرت در مورد من چی بود ؟ ( توی این همه تعاریف و اعتقادات مختلف و گسترده ای که این همه مسلک در سرتاسر جهان از من دارن.. میخوام بدونم نظر تو چیه ؟ )

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

یعنی : بهش گفتم : یادمه توی اون ضیافتی که برای فریفتن دل من بپا کرده بودی.. تو رو شایسته ترین معشوق خودم یافتم که عمری دنبالش بودم .( تو یه طوری خودتو بهم نشون دادی.. به یقین بهم ثابت شد که از تمام تعاریفی که مسلک های مختلف از تو بمن گفته اند.. کامل تر هستی…)

————————————————————————-

کورش ایرانی اصل در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۰:۴۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۹۲۱


————————————————

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی

یعنی : بهم گفت : وقتیکه بواسطه ی زیبایی مفهوم و مقام خداوندی.. از تو دلبری میکردم.. و تو رو دنبال خودم میکشوندم.. منو به چه چشمی میدیدی و نظرت در مورد من چی بود ؟ ( توی این همه تعاریف و اعتقادات مختلف و گسترده ای که این همه مسلک در سرتاسر جهان از من دارن.. میخوام بدونم نظر تو چیه ؟ )

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

یعنی : بهش گفتم : یادمه توی اون ضیافتی که برای فریفتن دل من بپا کرده بودی.. تو رو شایسته ترین معشوق خودم یافتم که عمری دنبالش بودم .( تو یه طوری خودتو بهم نشون دادی.. به یقین بهم ثابت شد که از تمام تعاریفی که مسلک های مختلف از تو بمن گفته اند.. کامل تر هستی…)

کورش ایرانی اصل در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۰:۴۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۹۲۱


نظر فرهاد در باره بیت ششم این غزل صدو یک در صد درست است!!، در همه بیتها و در تمام مصرع ها دو فعل و هر دو به صیغه سوم کس جمع آمده است . این بیت بی سرو پا !! و بی معنا به هیچ رو نمی تواند از حافظ باشد.

دکتر ترابی در تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹۴


درود و سلام و تحیات جاود انه خداوند منان بر جلال الدین رومى

ناز بانو در تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۱


این شعر کاملاًبا اختلاس های بی نهایتی امروزی کاملاًمطابقت دارد.کاش ذوقی پیدا شود برای غارتگری های امروزی هم شعر تاریخی و خبری بنویسد.چون این شعر هم از اوضاع خاص آن زمان خبر می دهد

کریمی سمیرمی در تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ دزد و قاضی


امیر جان سلام
درست است که با تغییر مکان حرف “واو” شعر از حالت سکته بیرون می آید اما معنی مورد نظر شاعر دستخوش تغییر میشود و چون در سایر نسخ نیز متن شعر به همین صورت ضبط شده است لذا تغییر و جابجایی مناسب و ادبی نمیباشد ضمن اینکه سکته در شعر در سایر اثار نیز وجود دارد و نکته ی مضمومی به حساب نمی آید که به هر شگردی در پی رفع ان باشیم

سعید در تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ غزل ۱۱۰


در مصرع سوم هیچ سری درست است نه هیچ تنی

رضاایزدی در تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۷:۳۴ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۳۲۱


بیت چهارم بدین صورت صحیح تر است:
بتا جور دشمن بدردش پوست
رفیقی که از وی بیازرد دوست

مهدی پزوهنده در تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ حکایت


سرکار سحر خانم، جناب بی دین صحیح میفرمایند. برای اثبات چیزی باید از بیرون و ورای آنچیز استفاده کرد. اما اگر مساله اثبات درمیان باشد. بیت ” به گوینده منگر، سخن را نگر// سخن، گرچه باشد به دیوار و در” به خاطرم آمد. واقعا نیز چنین است. مساله عارف بودن حافظ شاید آنقدرها مهم نباشد که اشعارش را حتی اگر اوصاف جسمی و جنسی و زمینی باشند، میتوان برای استعاره های عرفانی و حظ روحانی استفاده کرد. گرچه جناب بی دین نیز قطعا از شواهد تاریخی که نشان دهنده نبوغ و شخصیت عالی حافظ بوده اند، بی اطلاع نیستند. تا عرفان را چگونه بنگریم؟

عیسی در تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۳


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]