گنجور

حاشیه‌ها

 

جناب جمکرانی
با پوزش از تأخیر خود مولوی در مثنوی شرح میدهد در داستانی که :
او خدو انداخت بر روی علی / آبروی هر نبی و هر ولی
اما اینکه مولوی از کحا این ماجرا را می داند که در میدان جنگ خضرت علی کافری را بر زمین زد و می خواست به قتل برساند او را ، کافر حربی بر صورت مبارکش آب دهان انداخت و علی از قتلش صرف نظر کرد و از روی سینه اش برخواست و چون مرذ کافر چنین دید از حضرت علت نکشتن اش را پرسید ، علی فرمود چون تو آن کردی و بر صورتم آب دهان انداختی من خشمگین شدم و اگر در آن لحظه ترا می کشتم ، برای نفس خودم بود ونه در راه خدا و بر خواستم قدمی زدم تا خشمم فرو خفت و اینک تو را بقتل میرسانم که گویا آن کافر این را که دید مسلمان شد ،

شمس الحق در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۴:۴۳ دربارهٔ بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد


بدون قصد دخالت در معنی شعر تنها می خواهم به دوستان جوانم که بارها از نحوه نوشتنشان با سبک محاوره ای در صفحات مختلف این حواشی گله کرده ام عاجزانه تقاضا کنم که به این صفحه بنگرید که چگونه سه نفر از کسانی که افتخار مصاحبت با ایشان را دارم سرکار بانو هنگامه حیدری ، جنابان امین افشار و دکتر ترابی به زیبایی و رعنایی نظرشان را درج فرموده اند ، ازشما عزیزان عاجزانه تقاصا میکنم ایشان را الگو کنید و بسیاری دیگر از عزیزان همچون دکتر کیخا ، جناب رسته ، آقای یغما ، سرکار بانو ستاره و دیگران که حافظه خراب حقیر در حال نامشان به یاد نمی آورد و در جای خود معرفیشان خواهم کرد و تاج سر حقیر جناب حمید رضا بانی و صاحب این سایت گرانقدر ، آخرین سفارش یک معلم پیر که ۳۰ سال ادبیات فارسی در دانشگاه تدریس کرده است اینست که دوستان جوان و عزیز تا میتوانید بخوانید و بخوانید که هرچه بیشتر بخوانید بهتر خواهید نوشت .

شمس الحق در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۴:۱۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۶


سلام
آینه ات دانی چرا غماز نیست / زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
به زعم من چنین معنی میدهد
زنگار از آیینهٔ جانت برگیر تا اصل وجودت را به تو بنمایاند
غماز درینجا نیز معنی سخن چین میدهد
و سخن چین یعنی بازتاب دهندهٔ سخن
تا نظر دوستان چه باشد

Mehr در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۳:۵۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹۵


بدون قصد دخالت در معنی شعر از دوستان جوانم که با روش مکالمه ای در این حواشی حضور می یابند خواهش میکنم به جملاتی که در این صفحه نوشته شده توجه فرمایند که بر حسب اتفاق سه نفر از بزرگانی که افتخار مکاتبه با ایشان را دارم ، سرکار بانو هنگامه حیدری و حنابان امین افشار و دکتر ترابی با چه نثر دلپذیر و زیبایی نظر خود را درج فرموده اند و حقیر که ۳۰ سال سابقه تدریس ادبیات فارسی در دانشکاه را دارد قادر نیست حتی یک غلط املایی یا یک اشتباه انشایی از ایشان بگیرم ، عاجزانه تقاضا دارم ایشان را الگو کنید ، البته بسیارند که مثل ایشان و یا بهتر از ایشان می نویسند و بنده به این صفحه مراجعه کردنم ، ورنه دکتر امین کیخا و جناب یغما و یکی از آقایان یا بانوان محترم که با ناشناس امضا میکنند ودیگران مثل جناب رسته و بسیاری دیگر که در حال حاضر به خاطر نمی آورم و در جای خود ایشان را هم معرفی خواهم کرد ، و آخرین سفارشم به جوانان عزیز اینست که بخوانند و بخوانند و بخوانند ، هرچه بیشتر بخوانید بهتر می نویسید . با کمال احتزام .

شمس الحق در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۳:۴۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۶


جناب دکتر کاملاً صحیح می فرمایند ، غماز وغمازی به معنی سخن چین و سخن چینی است ، اما حقیر تا کنون بخاطر این بیت نی نامه معنی دیگری بر آن متصور بود :
آینه ات دانی چرا غماز نیست / زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
استدعا میکنم به عنوان شاگردی در محضر استاد بفرمایید چگوه سخن چین در این بیت معنی پیدا میکند
با کمال احترام

شمس الحق در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲:۴۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹۵


سلام بر همگان
حقیر فرصت چندانی نداشته است که در خدمت دوستان باشد و هرگاه شرف حضور پیدا میکند تا چند صفحه حواشی به عقب میرود ، لطفاً حیرت نفرمایید که چرا به این صفحات قبل مراجعه کرده ام .
درخصوص خر عیسی این کمترین میداند که حضرت عیسی مسیح روح الله سوار بر یک خر وارد ارشلیم شد و اگر داستان خاصی در این خصوص باشد اطلاعی ندارد ، مگر این بیت مشهور که اغلب شعرای بزرگ ما در آثارشان به آن اشاره کرده اند نقل به مضمون :
خر عیسی گرش به کعبه بری / چون بر آید هنوز خر باشد

شمس الحق در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲:۲۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۶۸


جناب منصورخان درود بر شما
اگرچه فرمایش حضرتعالی مربوط به دو سال قبل است و حقیر هم بطور اتفاقی گذرم به این صفحه افتاد و خواستم ببینم که حقیر چه کرده است که اینگونه خانم پریچهر از او تشکر میفرمایند ، از آنجا که خانم ها مقدمند خدمت ایشان عرض میکنم که خانم محترم اگرچه این کمترین عمری را در این وادی سرگردان و گیج و گول طی کرده است ، لیکن خود را مبتدی و شاگرد کلاس اول عرفان هم نمی پندارد ، ای بسا که آنچه عرض کرده ام چندان مقبول طبع بزرگان نباشد ، شما بار دیگراز استادان واقعی سؤالتان را بپرسید ، خواهید دید که آنچه حقیر گقته است باد هوا باشد و اما منصور خان این سه اشکالی که شما در آن ۳ بیت دارید مربوط به رسم الخط ۷۰۰ سال پیش بوده است وصحیح است و با نسخه خطی که در اختیار حقیر است یکسان است . با پوزش

شمس الحق در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱:۱۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۲۰


در بعضی از سایت ها بیت دیگری در این غزل وجود دارد
بین بیت سوم و چهارم این سایت با این مضمون:
کس مباد آفت نصیب امتیاز
سوختم تا شمع این محفل شدم

Anonymous در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰:۲۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۹۶


تاثیرپذیری از حافظ در این غزل موج میزد. :)

ثمین در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰:۰۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۸۵


جناب بهمن آقا
با پوزش از این تأخیر در جستجوی چیزی بودم که به فرمایش شما رسیدم و اگرچه پاسخی خدمتتان عرض کرده ام ولی آن کافی نبود ، موضوع دندان تیز کردن یک اصطلاح است که شاید امروز مورد استفاده نباشد تنها می خواستم مجدداً عذر خواهی کنم و عرض کنم که حقیر که باشم که به حضرتعالی بگویم چه بکنید و چه نکنید ، امیدوارم جسارت حقیر را بخشیده باشید . با احترام

شمس الحق در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ شمارهٔ ۸۸ - یک شب شوم‌!


سرکاربانو ویا جناب آقای سیاه
حقیر معلم سالخورده ایست که هوش و حواس درس و حسابی ندارد ، راستش را بخواهید از فرمایشات حضرتعالی چیزی دستگیرم نشد ، فرمودید دو سؤال از دکتر کیخا کرده ام که ایشان علاوه بر پزشکی دانش بی بدیلی در فن کلام و لغت شناسی دارند و بنده ازایشان صدها سؤال کرده ام ، شما کدامیک را میفرمایید ، از شخصی بنام [ احتمالاً بانوی محترم ] آذر دیماهی نام برده اید که هرچه می اندیشم چنین نامی را بخاطر نمیاورم ، اگر مقصود مراسلات و مکاتبات سابق است ، باید عرض کنم که حقیر وقت و فرصت آنرا ندارد که به مکاتبات گذشته بنگرد و اگر حمل به جسارت و بی ادبی نفرمایید عرض میکنم که همین فرمایش اخیر حصرتعالی را هم بر حسب اتفاق و ازاینرو که به فرمایش جناب دکر ترابی پاسخ میدادم ، مشاهده کردم ، ضمن آنکه بارها و به تکرار عرض کرده ام که سال گذشته و در فرصتی که به وطن بازگشتم ببخشید ، مزخرفات زیادی گفته ونوشته ام و از بابتشان از همه دوستان گنجوری عذرخواهی نموده و حلالیت طلبیده ام ، از حضرتعالی هم علی رغم تفاوت سن که از نوشته تان پیداست جوان رعنایی هستید ، اگر جسارتی کرده ام عذرخواهی میکنم و از همان بانو و آقای آذر هم طلب مغفرت میکنم .
در پناه حق باشید ، با احترام و مرا از بابت این تأخیر در پاسخ هم ببخشید .

شمس الحق در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۹۳


سورنای گرامی، و شما بی گمان میدانید چه نام معتبری دارید (سورنا بزرگترین سردار ایرانی به روزگار اشکانیان بود).
فارسی را لهجه ای از عربی میدانید؟؟
شوخی بی مزه ایست، تکرار نفرمایید.

دکتر ترابی در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۱۶ دربارهٔ تورکون دیلی


جناب دکتر ترابی عزیز
این چه فرمایشی است که میکنید و حقیر را شرمنده میفرمایید ، حقیر در اپتدا خودم هم شک داشتم و به جناب یغما یا جناب merce بود که عرض کردم چیزی به اسم اسفار اربعه وجود ندارد ، ولی با توضیحاتی که آقای یغما دادند که درهمین صفحه مندرج است و لینکی که جناب یغما در بالا ارائه فرمودند قاتع شدم که اسفار اربعه به معنای سفرهای عارفانه وجود دارد که اگربه لینکی که در بالای همین صفحه مندرج است مراجعه فرمایید نام سفرهای چهارگانه عارفانه را هم ملاحظه خواهید فرمود ، ضمن اینکه بدیهیست اسفار اربعه به معنی ۴ انجیل اربعه که خود نامشان را آوردید که حقیر همیشه لوقا را فراموش میکنم نیز بجای خود ، حال یا ویکی پدیا اشتباه میکند ویا کتاب ملاصدرا غلط است . با کمال احترام و ازاین فرصت استفاده کرده از جناب یغما و جناب merce تشکر میکنم .

شمس الحق در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۹۳


فرم این غزل بسیار جالب است هر دو بیت به یک قافیه است و گویا فرمی نظیر غزل - دوبیتی حضرت مولانا در این غزل به کار برده است.

در بیت
لنگی نکنم ، نه بد تکم من
که عاشق روی ایبکم من

ایبک به معنای بت و صنم و مجازا معشوق است

در بیت
سرکش نشوم نه عکه ام من
قانع بزیم که مکه ام من

عکه: نوعی کلاغ ککه عقعق گویند

در بیت
دستار مرا گرو نهادی
یک کوزه مثلثم ندادی

مثلث منظور شرابی است که پس از جوشاندن یک سوم آن باقی مانده باشد که در مذهب ابوحنیه خوردن شراب مثلث یا همان سیکی جایز است.

دفع دادن به معنای امروز و فردا کردن ….پشت هم انداختن

هنگامه حیدری در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۷۲


lhvhili kuij

Anonymous در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ شمارهٔ ۲


سه بیت نخست این غزل با اندکی تغییر از آن سنایی است و همچنین مصراع دوم بیت دوازدهم.

هنگامه حیدری در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۶۴


این سایت بسیار برای دانش آموزان کلاس ششم کارامد است

Anonymous در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ اشک یتیم


در بیت هشتم می فرماید:
اگر چه زار گردد، تازه روی است
ضحو کی ، عاشقان را خوی و داب است

این بیت در نسخه تصحیح شده استاد فروازانفر ص ۲۱۴ جلد نخست نیز به همین شکل آمده است .

داب به معنای عادت و خوی است
ضحو اگر با فتحه ض باشد به معنای هنگام چاشت است
و اگر با ضمه ض باشد به معنای بیرون آمدن در آفتاب.
با توجه به قرینه های موجود در مصراع قبل و بیت بعد و با توجه به اندیشه شادی مدار مولانا پندار من این ایت که این مصراع باید به این شکل باشد:

ضحک مر عاشقان را خوی و داب است

و الله اعلم بالصواب

هنگامه حیدری در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۵۹


«گر هزاران روز و شب فکری کنم در آسمان
کی کنم ادراک او کو زین همه آگه تر است»

«مهدی عامری»

مهدی در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹۴۷


در بیت آخر می فرماید:
ز پروانه اگر این افترا بود
دو صد چندین ز دست شهریارست

که اشاره به معین الدین پروانه دارد.
معین الدین پروانه:
معین الدین کاشانی ملقب به پروانه یکی از عمال دولت مغول . آنگاه که غیاث الدین کیخسروبن کیقباد پادشاه سلجوقی (آسیای صغیر) مغلوب مغول شد هولاکو معین الدین پروانه ٔ کاشی را برای تمشیت آن سامان و اصلاح امور پسران غیاث الدین یعنی رکن الدین و عزالدین بقونیه فرستاد و چون سپس عزالدین بگریخت پروانه در سال ۶۶۴ هَ . ق . رکن الدین را بفرمان ابقاخان بکشت و پسر چهارساله ٔ او را بنام غیاث الدین کیخسرو ثالث بتخت ملک نشانید و بموجب حکم ابقاخان راتق و فاتق امور آن مملکت گشت مادر کیخسرو را به حباله ٔ نکاح درآورد . مؤلف حبیب السیر گوید در سنه ٔ ۶۴۹ هَ . ق . (ظ: ۶۶۹) ملک ظاهر بندقدار (سلطان مصر) هوس ملک روم کرده ارکان دولت را در مصر به نیابت خویش بازداشت و با دو سه کس از خواص در لباس اختفا به روم شتافته مداخل و مخارج آن مملکت را بنظر احتیاط درآورد و به دارالملک خود بازگشته ایلچی نزد ابقاخان فرستاد وپیغام داد که ما جهت نظاره و تماشا به ولایت روم رفتیم و در دکان فلاطون طباخ خاتم خود را رهن مقداری طعام کردیم مطموع آنکه به ارسال آن حکم فرمایند ابقا ازکمال تهور و جرأت ملک ظاهر تعجب نموده قاصدی جهت این حال نزد معین الدین پروانه که در آن دیار به حکومت اشتغال داشت فرستاد و معین الدین انگشتری بندقدار رااز آن طباخ ستانده روان فرمود و بعد از آن بندقدار با لشکر بسیار بجانب بلاد روم نهضت نمود. روایت تاریخ وصاف آنکه این حرکت از وی بنابر استدعاء معین الدین پروانه بوقوع پیوست لاجرم بی کلفت محاربت بر آن مملکت مستولی گشت و قول یافعی آنکه میان بندقدار و لشکر تتار و روم محاربات اتفاق افتاده صورت ظفر و نصرت او را دست داد و روزی چند در آن ولایت به دولت و اقبال گذرانیده با غنائم بسیار به مصر بازگشت و چون ابقاخان بر کیفیت این حادثه خبر یافت عنان عزیمت به صوب روم تافت و بقول یافعی تیغ سیاست از نیام انتقام کشیده معین الدین پروانه را با دویست هزار مسلمان نمازگزار شهید کرد. و او مرید فخرالدین عراقی بود و جهت او در شهر توقات خانقاهی کرد.

معین الدین پروانه و مولانا

پروانه به مولانا ارادت تمام داشت و غالباً در خانقاه مولانا حضور می‌یافت و در مجالس وی شرکت می‌کرد، بسیاری از غزلیات مولانا در همین مجالس سروده شده‌است. اکثرِ مکاتیب مولانا نیز به نامِ همین پروانه صدور یافت و از شدت ارتباطِ وی با آن بزرگ حکایت می‌کند. خاندانِ پروانه نیز به مولانا علاقه‌ی ویژه‌ای داشتند. همسرِ پروانه؛ گرجی خاتون، یکی از آنان است. او هرگاه با پروانه مشکلی داشته، برایِ حلِ آن، به مولانا مراجعه می‌کرده‌است: روزی گرجی خاتون، از پروانه رنجیده بود. شفاعتِ تمامِ اکابر و نوّابِ دیوان اثر نکرد. سرانجام گفت به شرطی صلح کنم که پروانه به طلاق سوگند بخورد که هر چه از او بخواهم، بدهد. پروانه راضی شد و التزام نمود، گرجی خاتون گفت: مولانا فرمود که آن خواهش را معلّق نگه دارد…

پروانه چنان شیفته‌ی مولانا بوده‌است که مردم برایِ رفعِ مشکلاتشان، شفاعتِ او را جانبِ پروانه می‌بُرده‌اند، هر چند که مولانا علاقه‌ی چندانی به دیدارِ پادشاهان نشان نمی‌داده‌است. روزی بعضی از یارانِ پروانه در خدمتِ مولانا از او ستایش می‌کردند و از خیرات و عدلِ او شواهدی می‌آوردند و می‌گفتند: «با وجودِ پُرجودِ او عالمیان آسوده‌اند و امنِ عظیم و ارزانی نعمت بی‌نهایت است و همچنان در زمانِ او علما و شیوخ و افاضل در مدارس و خوانق مرفه و جمع‌اند، بی حدّ تحسین‌ها می‌کردند؛ حضرتِ مولانا فرمود که یاران راست می‌گویند؛ آنچه گویند صد چندان است.» رابطه‌ی مولانا و پروانه به گونه‌ای‌ست که بخشی از کتابِ فیه ما فیه، خطاب به پروانه‌است.

افلاکی از حضرت ولد نقل می‌کند که «روزی پروانه از حضرتِ مولانا التماسِ نمود که وی را پند دهد و نصیحت کند؛ زمانی متفکّر مانده بود، سرِ مبارک برداشت و گفت که امیر معین‌الدّین می‌شنوم که قرآن را یاد گرفته‌ای؟ گفت: آری، دیگر شنیدم که جامع الاصول را از خدمتِ شیخ صدرالدین سماع کرده‌ای؟ گفت: آری. گفت: چون سخنِ خدا و رسول را می‌خوانی و کماینبغی بحث می‌کنی و می‌دانی و از آن کلمات پندپذیر نمی‌شوی و بر مقتضایِ هیچ آیتی و حدیثی عمل نمی‌کنی، از من کجا خواهی شنیدن و متابعت نمودن؟ پروانه گریان برخاست و روانه شد و بعد از آن به عمل و عدل‌گستری و احسان مشغول گشته، خیرات نمود تا یگانه‌ی آفاق شد. گویند روزی مولانا حالِ چندان خوشی نداشت و پروانه سریع، این ماجرا را فهمید و حسام‌الدین را حاضر آورد. در تاریخ آمده‌است که بعد از مرگِ مولانا مدّتِ چهل روز، یاران و مردمِ قونیه تعزیتِ او را می‌داشتند… اهلِ مجلس ناله و زاری می‌کردند و پروانه را بی‌اختیاریِ عظیم دست داد و بسیار بگریست و احسانِ بسیار به فقرا کرد. همچنین پروانه به همراهِ علم‌الدین قیصر بر سر تربت مولانا بنایی ساختند که قبه‌ی خضرا خوانده شد.

هنگامه حیدری در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۵۷


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]