گنجور

حاشیه‌ها

 

بیت چهارم
پیش = پی اش …………….. میش = می اش

سینا در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱:۳۶ دربارهٔ بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان


عرض ادب
دیدم دوستان بر سر لغات پیش و بیش در بیت هشتم اختلاف کردند، بر آن شدم که بنده هم نظرمو عرض کنم.
منظور از لغت پیش، که در نسخه سایت هم درج شده و به عقیده بنده شق صحیح هست، اینه که ای معشوق، بفرما، پیش از آنکه جان من رو از من طلب کنی، خود جانم را نثار تو میکنم.
و بیش از آنجا غلطه که در فدا کردن جان کم و بیش وجود نداره، مقداری و طیفی نیست، صفر و صد است و سیاه و سفید؛ یا جان فدا میشود و یا خیر.
یک نکته دیگر هم که در خیلی از حاشیه های اشعار دیدم و حائز اهمیته این است که تمنا میکنم از دوستان علاقه مند و شعرخوان، این قدر زود و عجولانه و خودسر نظرات غیر کارشناسانه و ظن های شخصی رو درباره ی اشعار اعمال نکنید. استدعای به جد دارم، چرا که اگر امروز میبینیم اینهمه اختلاف بر سر نسخه های اشعار هست و بعضا به کلی دیوان ها محتواشون فاسد و قلب شده، علتش ظن ها و اظهار نظرات از همین دسته هست از طرف کاتبانی که خودشون رو برتر و با سواد تر از شاعر آثار میدونستند و به زعم خودشون حنی لطفی میکردند در حق شعرا.
سخن به درازا کشید، پوزش میخوام و پیشاپیش سپاسگزارم

Sp در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۰:۵۰ دربارهٔ شمارهٔ ۱


شکل دیگر همان نو شدن معنی‌ است، عشق یک معنی‌ خاص و محدود ندارد، و همچنین هیچ معنی‌ دیگری همواره ثابت نمی ماند بلکه در این بزم زندگی‌ سلطانی بخشنده هر روز معنی‌ نو و جایزه‌ای دیگر در آستین دارد که به آنان که به دنبال شکار معنی‌‌ها هستند روا می‌‌دارد و رخس آنان و شادی آن‌ها را جاودانه بر قرار می‌‌سازد و این گونه پایان هر رخس آغاز رخس دیگری است، و هر مستی‌ای در انتظار مستی دیگر و هر پیمانه‌ای در پی‌ پیمانه‌ای دیگر و شرابی دیگر در پی‌ شرابی، آنان که زندگی‌ را تکراری و خسته کننده می‌‌بینند از این بزم دورند و از هوشی که نو شدن را پی‌ می‌‌برد برخوردار نیستند

همایون در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۱۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۹۷


با عرض سلام..اگر دوستان این حکایت رو تا انتها بخونند کاملا متوجه منظورحضرت مولانا از کنیز و شاه و غیره میشن..فقط باید دقت داشته باشیم که در این راه گمراه نشیم..به قول حضرت مولانا
از خدا میخواه تا زین نکته ها می نلغزی و رسی در منتها
زانکه از قران بسی گمره شدند زان رسن قومی درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون تو را سودای سر بالا نبود

روح اله در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۵۱ دربارهٔ بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او


مصرع دوم از بیت اول اصلاح شود لطفاً:

عشوه‌ده = عشوه‌گر

مصطفی خدایگان در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۳۷۷


به نظرم نسخه ای که امیرعلی به آن اشاره میکند صحیح تر است. “پیراهن یوسف” و “ردای مصطفی” تناظر مناسب تری به نظر می رسد. آقای ذبیحی هم در آواز خود، “ردای مصطفی” خوانده است.

احمد در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۲۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۲


خوشا روزیکه شرایط پذیرائی خدا داشته واورا دعوت کنیم که تمام دردهایمانرا درمان میکند.چون بوصالش رسیدیم جان خود و یا مادیات را قربانی میکنیم و دربرابرش تسلیم هستیم و هرمشکلی را با اصل واحد یا قانونش حل میکنیم و نیم مطلب را گفتیم و مقداری نیز از رندان تا روز پنهان پنهان میکنیم .

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۹۸


سعید جان اگر از دنبال کنندگان گنجور بودید و تفاسیر و شرح های قبل استاد فرزانه جناب ساقی رو خوانده بودید اینچنین بخاطر یک اشتباه تایپی به این بزرگوار نمیتاختید.همینطور که میبینید ایشان در جملات بعدی تصحیح کرده اند.
ادیب الممالک فراهانی میگوید:
هفت خط داشت جام جمشیدی
هریکی در صفا چو آیینه
جور و بغداد،بصره و ازرق
اشک و کاسه گر و فرودینه
پاینده باشید

مسعود در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۹۱


جناب شمس الحق،

در پاسخ به سوال حضرتعالی، عرض میکنم که شعر مذکور، وصف حال عارف کامل است. ما در سلوک هفتگانه عطار ( سلوک به مفهوم روش و منشی جهت کامل شدن ) میرسیم به مرحله ششم وادی حیرت که مصادف با تجلی صفات سالکی که خود بی خبر از وسعت تغییر و تحولی است که توسط ساکنان کوی رندی بطور نامحسوس طی زمان در او نقش بسته است و بناگهان نقاب از رخ ساقی و لب جامِ بشدت مست کننده او برداشته میشود.

صفات در خویشتن، با یکجا نشستن و ذکر گفتن تثبیت نمیشود و بدین منظور سالک به همراه مرغان جهت رسیدن به این جایگاه در کوه قاف، راهی بس دشوار پیموده و انواع آزمونهای سخت از سر گذرانده است و او اینزمان در عین وصال، بی شک مستحق دریافت پاداش الهی است، لیکن «« بر آسمانها برده سر وز سرنوشت او بی خبر/ مولانا غ ۲۷ د.ش./ »» و اینگونه ایام خوشی او بسر می آید و ناغافل وارد مرحله آخر سلوک یعنی وادی فنا میگردد.

بس مرغ پران بر هوا از دام‌ها فرد و جدا
می‌آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا

ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی
مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا

بر آسمان‌ها برده سر وز سرنبشت او بی‌خبر
همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا

در این مرحله سالک به خاک و خون کشیده میشودو عمق اندوه ماجرا بشدت بالاست بطوریکه حتی دشمنان هم بحال او گریان میشوند:

بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین
تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا

در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران
خرخرکنان چون صرعیان در غرغره « مرگ و فنا »

رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده
خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا

شما باید یک تصویری از شخصیت تجلی یافته چنین سالکی در نظر داشته باشید تا بدانید چرا عشق و غم در آثار عرفا در هم تنیده شده است و به چه علت « زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت ». توجه داشته باشید که این یک فرمول اجرایی است که تمامی برگزیدگان و عرفا را مشمول میشود. یعنی چه موسی کلیم الله که یکشبه از نهایت عزت به اوج ذلت میرسه و چه یوسف پیامبر که درست در جاییکه مستحق پاداش الهی بود، هفت سال بزندان میشه، چه شمس تبریزی که یقینا در غزل ۲۷ دیوان شمس، حضرت مولانا راجع به مرحله فنای او سخن رانده و چه حضرت حافظ که بی شک یک قصه شدیدا غم انگیز احساسی از سر گذرونده، تماما یک ماجرای بشدت متاثر کننده اونهم بناحق و در اوج شایستگی داشته و تجربه کرده اند. علت و حکمت چرایی این وادی در همان غزل زیبای ۲۷ دیوان شمس بیان گردیده.

بدون شک چنانچه از نزدیک شاهد چنین ماجرایی باشید، با توجه به تاثیر پذیری بشدت بالای کیفیت « بودن » و واکنش تسلیم گونه سالک عارف، از وسعت عشقی که از او به دل خواهید یافت، جامه میدرید و اینگونه میشود که زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهید رفت استاد.

سعید در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۱


خدا رحمتش کنه
واقعا فوق العاده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

توانای دانا در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ شمارهٔ ۱ - گرم رو باش


چالش بکشیم تا انسان محقر نتواند انسانخوار گردد.خدا ما را آورده تا عالم را تسخیر کنیم و نه مردم آنرا.و گر پریزاده ایم…یعنی کبوتر با کبوتر بپرد ولی متحد.گه خدائی و گه زمینی شویم یا گه خدا و گه خود باشیم.و خدا دریای بی حد است و…نهایت از استادش یاد کرده که با او درجام جم می عشق خدا تواند نوشید.

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۹۷


مولانا در اینجا به اتحاد اشاره داره و میگه غم جمعی حتی خوردن می مادی با بقیه شادی میشود و عاملی چون ابر برای نفاق نخواهد بود. و با عشق خدا و اتحاد میتوان رستم و اصل مادی را به چالش بکشیم و..حاشیه بعد

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۹۷


ساعتی بما شکر میپاشید و ساعتی از شکرپاشی او مواظبت میکردیم. چون در ورود به او را یافتیم جای ورود دربان شدیم و مدتی بعد خیالش رفت و دربان ماندیم

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۵۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۹۶


همه رفتند و ما تنها ماندیم چون فقط یاد خدا داشتیم و خدا در دلمان نبود .ساعتی عاشقش میشدیم وعشقمان میشد وساعتی دیگر برای وصالش تلاش میکردیم. و.. حاشیه بعد

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۵۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۹۶


با عقل و دل خدائی به همه دنیا تاختیم ولی با اینکه شیر بیشه جان هستم نپنداری به شمس تبریز تاختم بلکه من پروانه شمع او یا عکسم

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۹۵


باهوشیاری وعقل خود  به جیحون تاختیم و جهان را بچالش کشیدیم وسلامت وچابک برگشتیم
با نیروی عشق خدا راهی برای رسیدن به چرخ گردون یا کل هستی و یا خدا یا نحوه چرخیدن چرخ گردون یا قوانین هستی و یا اصول پیدا کردیم

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۲۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۹۵


رشید جان
گازر به معنای رختشوی یا کسی که رخت دیگران رو
می‌شُست هست. طبیعتا کار گازر نیاز مبرمی به نور آفتاب برای خشک شدن داره . از همین رو میگه تو که تا این حد کارت نیازمند آفتاب حقیقت هست همچون گازر تا کی برای خورشید ناز میکنی!

فرهنگ در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹۳۸


شاعر من خود را با من دیگران متفاوت میبیند و میگوید دست بر دهن من من مگذار که بت شکن است و من شاعر عرفانی و خدائی است و با صد گفته و بدون دل قابل فهم نیست

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۹۷


…درس چو خام است مرا بر سر تکرار روم.منظور درس وآموخته من این است که خاموش باش واز هشیاری مگو ولی این درس برای من که پخته هستم دیگر خام است و ناچار مکرر تکرار میکنم

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۹۶


مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم منظور زخمه ساز عشرت عشق ابدی یا عشق خدارا بزنم وبیت آخر گفته خدایا حرف دل را با دهان نمیتوان گفت و تو خود راه بدلها بگشا که با گفت وشنود نشود!

mehdi در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۹۵


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]