گنجور

حاشیه‌ها

 

گر مسلمانی از این است که اینها دارند
آه اگر از پی امروز بود فردایی

ناشناس در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ حکایت شیخ سمعان


سلام این غزل بسیار زیبا رو کپی میکنم تو وبلاگم.این غزل و ۴۰ سال پیش استاد علی محبوب تو آهنگش خونده.

YS در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۵۳ دربارهٔ غزل ۲۶۹


تو رو خدا هر چیزی را ترجمه می کنید حیدر بابا ی شهریار ما را ترجمه نکنید .به چندین دلیل:
۱- اولا برای خیلی ار کلمات ترکی معادلی که بتواند همون بار معنایی خود کلمه را داشته باشد و تمام و کمال همون منظور شاعر را به ذهن خواننده شعر شهریار متبادر کند وجود ندارد.
۲-کسی که ترکی بلد نباشد هرگز نمی تواند به عمق معنای شعر شهریار ورود پیدا کند و لذا ترجمه فقط کلمات نسبتا مشابه معنایی را در کنار یکدیگر قرار می دهد و هرگز اون حسی را که من ترک زبان با خواندن حیدر بابا حس می کنم را هر گز در کنخواهد کرد
۳- حیدر بابا اگه قرار بود به فارسی ترجمه شود شاعر گرانسنگ شهریار انرا فارسی می سرودند .ایا به زبان فارسی مسلط نبودند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس حیدر بابا که به ترکی سروده شدا است را باید به ترکی خواند و به ترکی هم فهمید
من الله توفیق
علیرضا سجادی فاتح
از پایتخت تاریخ و تمدن شهر زیبای همدان

ali سجادی در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ منظومهٔ حیدر بابا


بانوی گرامی سمانه خانم و سید محمد عزیز
مرا مفتون روش زندگانی خود کردید
از صمیم قلب به شما پرهیزگاران تبریک می گویم
واقعاً از ظلمی که تا کنون به حیوانات رواداشته ام شرمنده شدم ، چه کنیم که محیط ما را چنین بار آورده
از تنفر و پرخاش بعضی دلگیر نباشید که راه زندگی شما بهترین است
موفق باشید

محسن در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۴۷ دربارهٔ حکایت شیخ سمعان


یکی از اهداف عطار ، ذم شراب بوده که چون نوشیده شد باعث کارهای ناشایست دیگر گردید
ایرج میرزا نیز در ذم شراب چامه ای زیبا دارد :
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سَر و بَر را
گفتا که منم مرگ ، اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از مادر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب بنوشی دو سه ساغر
تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را
لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت
کز مرگ فتد لرزه به تن ضَیَغمِ نَر را
گفتا نکنم با پدر و مادرم این کار
لیکن به می از خویش کنم دفع خطر را
جامی دو سه نوشید و چو شد خیره ز مستی
هم مادر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بنِ تاک و خداوند
زین مایة شر حفظ کند نوع بشر را
آفرین بر ایرج
اما من در تعجبم از دختر ترسا و شیخ که دختر در جذبه عشق الهی جان به جان آفرین تسلیم کرد ، ولی شیخ با آنهمه درجات به درجه ی فنا نرسید

سمانه ، م در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۵۵ دربارهٔ حکایت شیخ سمعان


مصرع دوم بیت دوم خرابات نیست. طریقته
آبروی نیک نامان در طریقت آب جوست

احمدرضا در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ غزل ۹۲


با احترام به سرکار خانم سمانه ، م
درود بر شما با این طرز تفکرو این برداشت والا از زندگی ،
از ایرج است:
قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر
گوشت نخورد و ذوات لحم نیازرد
در مرض موت با اجازه دستور
خادم او جوجه با به محضر او برد
خواجه چو آن طیر کشته دید برابر
اشک تحسّر ز هر دو دیده بیفشرد
گفت چرا شیر شرزه نگشتی
تا نتواند کَسَت به خون کشد و خورد
مرگ برای ضعیف امر طبیعی است
هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد
من نیز که همه ی خانواده ی ما مانند شما تا به حال از اغذیه ی گوشتی
تناول نکرده ایم ، پدرم که بیش از هفتاد سال دارد در نهایت سلامت ، فعال و سرزنده ، حتی تمام دندانهایش سالم است ، ، ما از شکلاتی که چربی حیوانی درش استفاده شده نیز پرهیز می کنیم چه رسد به گوشت حیوان
میدانم که شخصیت شما ، شما را از مباحثه و جدل با مدعیان دین دور نگه میدارد ، که بسیار پسندیده است
با نگاهی کوتاه به زندگی گیاه خواران
اگر قرار به نقص و کمبود بود که نزدیک به یک میلیارد نفر گیاه خوار ، از هندو گرفته تا بقیه ، باید میمردند چون گوشت نمیخورند
مسلّم است که گیاهان و جمادات چون سلسله ی عصبی ندارند ، از درد در امانند
و استفاده از لباس پشمی و اغذیه ی حیوانی مثل لبنیات ، تخم مرغ و نظایر اینها هیچ حیوانی را آزار نمی دهد
هیچ عاقلی درمسیر تقرب الهی به گوسفندان افتخار شهادت نمی دهد
اینان کشتن انسانها {کافر} راهم به دستور دین میدانند
این لقب بی مسمای اشرف مخلوقات هم درد سریست برای حیوانات
مبارکشان باشد
با درود مجدد به سرکار

سیدمحمد در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۱۱ دربارهٔ حکایت شیخ سمعان


همه این بزرگان دست به سینه ایستاده اند که نمره قبولی از سمانه خانم بگیرند.

Anonymous در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۲۷ دربارهٔ حکایت شیخ سمعان


روفیا جان
شما غصه ی آن وصال را نخورید.
چون بوی عشق به دماغتان نخورده تا بدانید در وادی عشق این گونه دیدگاه های صوری و زمینی شما، که در آن نظرتان نظر به جسم و طبیعت و ظاهر داشته اید- خیلی خنده دار است.
-با عرض معذرت از شما-:
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آن که اشتر می چراند.

تضمینی در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۵۷ دربارهٔ حکایت شیخ سمعان


پیمان جان
شما و کسانی که مثل شما هستند خسته نمی شوید که این اندازه به خیام اهانت می کنید؟
اگر از بحث علمی چیزی حالی تان می شود باید بدانید در بحث علمی، چیز مستند معتبرتر است از چیز مشکوک.
خیام کتاب هایی در باب خداشناسی نوشته و تاریخ زندگی اش تا لحظه ی مرگ در دست است. این ها مستند است و نشان می دهد وی خداپرست بوده،
اما این رباعی و سایر اشعاری که به وی نسبت داده شده، مشکوک است.
بعد شما با چیزهای مشکوک، جهان بینی خیام کبیر را تشخیص می دهید و چیزهای یقینی را وا می نهید؟
به نظر شما کدام عاقل اینگونه کاری می کند؟
بماند که حتی اگر خیام، ناخداباور بود باز هم اشعار وی «دلیل» آرامش بخش برای ناخدا باوران نبود.
چون همین اشعار خیام از اول تا آخر حتی یک دلیل راستین در نفی معاد و خدا و قیامت ندارد.
این که مثلا می گوید کسی نرفت تا خبر باز بیاورد و امثال این گونه استدلال ها، چند هزار سال است که نزد خردمندان، جزو حرف های نابخردانه و مضحک است.
سعی کنید همیشه محکم و استوار حرکت کنید. چه در مسیر حق و چه در طریق ناحق.
نمی گویم خداباور شوید. اما اگر هم بی دینی را دوست دارید، سعی کنید پشتوانه ی خوبی داشته باشد، نه اینکه دل خوشانه و هر دم بیلی به چیزی دل ببندید.
یا حق

تضمینی در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۴۱


سمانه جان
اگر این تفکر -ببخشید-کودکانۀ شما را همه داشتند که هستی نابود می شد.
یعنی چه که خون حیوان را نباید ریخت؟
خدا بر سر انسان منت گذاشته و تمام هستی را در خدمت او قرار داده تا بتواند در مسیر قرب الهی گام بردارد.
این گام برداشتن هم نیازمند داشتن روح و جسمی کاراست. جسم و بلکه روح هم به غذاهای متنوع و مفید نیاز دارند.
اگر این دید شما که ابوالعلای معری هم هزار سال پیش مانند این فکر می کرد، درست باشد شما باید درجا انتحار کنید. چون همین لباسی که به تن دارید و هر گونه غذایی که می خورید و ماشینی که سورا می شوید و خیلی چیزهای دیگر-مصتقیم یا غیر مستقیم- از جانداران تهیه شده.
فکر نکنید فقط حیوان، جان دارد. درخت و نبات و گیاه و جمادات و… هم جان دارند و هر کدام که در مسیر خودش استفاده نشود دردش می گیرد.
افتخاز یک گوشفند باشد که یک انسان وی را بخورد و در مسیر تقرب الهی سیر کند.

تضمینی در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۴۴ دربارهٔ حکایت شیخ سمعان


مصرع
“بدن خردی نیاید از تو کاری”
طبق دیوان پروین اعتصامی نشر محمد به صورت
“بدین خردی نیاید از تو کاری”
میباشد

حسام در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ آرزوی پرواز


گره را از ابرو هایش باز کرد (وقتی اخم کرده باشی بین دو ابرو گره ایجاد میشود)، همزمان این گره را بر روی دلهای یاران بست یا زد(گره زدن).

کنایه های عاشقانه و …..

.

سام در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۳


بسیار داستان جالبی ست
گویا این داستان از شهرت بالایی برخوردار بوده که بسیاری از شعرا اشاره ای به آن دارند اگر چه گذرا
حافظ نیز در آن غزل زیبای : بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
میگوید :گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت
اگر چه این عوالم را زائیده ی خیالات و در دنباله ی آرزوهای به دست نیامده ی بشر میدانم و گمان میکنم هیچ کس به ان درجه عرفان و خلوص که ادعا شده نرسیده مگر در عالم خیال ، ویا دیگران این نسبت ها را به ایشان داده اند، تنها آنانی را که به انسانیت معتقدند و با وجود اشتباه ، در زندگی روزمره ، از آزار دیگران و حیوانات
خودداری میکنند عارف و انسان والا می دانم
همیشه این سؤال برایم بوده : وقتی کسی با کشتن حیوانی شکم خود را سیر می کند ، چگونه در عین حال به لقا خداوند نیز میتواند امیدوار باشد؟
.شاید بسیاری دری راه گام برداشته اند ولی ، آنرا که خبر شد خبری باز نیامد

سمانه ، م در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ حکایت شیخ سمعان


>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
****************************************
****************************************
ز زهد خشک ملولم …. بادۀ ناب
که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
بیار: ۲۸ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۱۷ نسخۀ متأخر، بسیار متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه
کجاست: ۶ نسخه (۸۲۷ و ۵ نسخۀ متأخّر یا بسیار متأخّر) قزوینی- غنی، خرمشاهی- جاوید
غزل ۱۱۲ و بیت فوق را ۳۴ نسخه دارند. نسخۀ مورخ ۸۲۲ فاقد این غزل است.
***************************************
***************************************

جاوید مدرس (رافض) در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۶


..>>>>>>>>>>>>>>>
**************************************
**************************************
مراد دل ………………. دلداری
که جلوۀ نظر و شیوۀ کرم دارد
ز که جویم چو نیست: ۱۶ نسخه (۸۱۶، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۱۱ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه
ز که پرسم که نیست: ۱ نسخه (۸۲۷) قزوینی- غنی، سایه- خرمشاهی
ز که جویم که نیست: ۷ نسخۀ متأخر یا بسیار متأخّر (۸۴۹، ۸۵۸، ۸۶۲، ۸۶۴، ۸۶۷،۸۹۳، ۸۷۴؟)
غزل ۱۱۴ را ۴۰ نسخه دارند از جمله ۱۱ نسخۀ کاملِ کهنِ مورّخ. از ۴۰ نسخه، ۱۶ نسخه بیت فوق را ندارند: ۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۳۶ و ۸ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ
*****************************************
*****************************************

جاوید مدرس (رافض) در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۹


البته شاید به این شکل بهتر بهتر می بود:
( روستا زادگان دانشمند
به وزیری پادشه رفتند)

سید محسن امین سعادت در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۸:۱۹ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۲


بنده نیز تصورم براین است که واژه پادشا صحیح باشد. گرچه از شخص سعدی بعید به نظر می رسد که به علت تنگی قافیه چنین کرده باشد!

سید محسن امین سعادت در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۸:۱۶ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۲


کاسا….=جامی (نه کاسه ای پدرجان!!)
البته قابل توجه است که در کاسه فوق الذکر دوغ نبوده است.

شاهین در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۴:۱۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۲۶


واقعا متوجه منظور خیام نمیشید؟ چقدر زهره داشته که اونموقع آتئیست بوده.

پیمان در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۲:۵۵ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۴۱


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]