گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صراحی می ناب و سفینه غزل است

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی عمل است

به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب

جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است

بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت

ولی اجل به ره عمر رهزن امل است

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده ازل است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بی من نوشته:

باسلام به حافظ دوستان
بیت پنجم این غزل زیبا به دو گونه برداشت می شود یکی اینکه “… قصه مخوان که به هر حال سعد و نحس از تاثیر زهره و زحل است” و معنای دیگر اینکه ” … ای مخاطب شعر! از اینکه که سعد و نحس از تاثیر زهره و زحل است قصه مخوان و چیزی مگو” و به نظر بنده و با توجه به بیت چهارم برداشت اخیر درست تر است و لذا می توان در متن شعر “سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است” را در گیومه بگذاریم تا مخاطب به معنی درست هدایت شود.

ارسلان زیازی نوشته:

بیت پنجم میتواند تفسیر دیگری نیز داشته باشد که از کاربردِ ایهامی بس جالب و مهارتِ شعری ی بسیار ماهرانه و تو در تو حاکی است. بدین ترتیب: از آنجاییکه “زهره” هم به معنا ی ناهید، ستاره دوّم از خورشید است و هم به معنا ی ترک شدن؛ و نیز از آنجاییکه “زحل” هم به معنای “سترن”، ستاره ی ششم از خورشید است و هم به معنا ی دورماندن و افسردگی، بنابر این این بیت با اشاره به پیش بینی‌ ی روحیات از تاثیرِ ِ ستارگان (کار بردِ ِ طالع بینی‌ ی اسطرلاب) به این معنا اشارت دارد که چون افسردگی تو از دوری ی یار است، و نه‌ افسانه ی تاثیرِ ِ ستارگان بر روحیاتِ انسانی‌، بنا‌ بر این برو به دنبالِ ِ گرفتنِ ِ طرّه ی مهچهره یی و از افسانه بافتنِ تاثیر ستارگان دست بر دار.

رسته نوشته:

بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

صنایع بدیعی در این بیت.
۱) مراعات نظیر ( یا تناسب) به کار رفته است:
بین طره ، مه چهره و زهره تناسب وجود دارد و یاد آور ” شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان ” و یا ” یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین” امثال آن است که در دیوان حافظ فراوان است.
۲) جناس وجود دارد: هجای اول در ز تاثیر، زهره ، زحل هم جنس هستند. سه بار ز در نیم بیت به کار رفته که خواندن آن گوش نواز می کند.
۳) ایهام به کار رفته است : ایهامی که قدری پوشیده است، شاید هم امروزه پوشیده تر می نماید. کانون ایهام در زحل است . در احکام نجوم یعنی در طالع بینی زحل ستارۀ نحس است، این معنی را هر که با ادبیات فارسی سر و کار داشته باشد می داند ، همچنین درتمام طالع بینی ها غربی و زودیاک ها زحل نحس است .
ولی در هیأت افلاک نجومی زحل یا فلک هفتم بالاترین یا مرتفع ترین ستارۀ گردان می باشد که گردش آن قابل اندازه گیری بوده است. فلک هشتم ثوابت بوده است و آخرین فلک یعنی فلک نهم را فلک اثیر و یا فلک اطلس می گفته اند، و هر دوی آن ها قابل انداز گیری نبوده اند . پس در دانش آن زمان دورترین و بلندترین مثال قابل قیاس در فهم مردم آن روزگار بلندی زحل بوده است . شاعران پیش از حافظ این مفهوم را مکرر به کار برده اند، برای روشن شدن مطلب شاهد ها را جداگانه در پایین این مقاله آورده ام. حافظ بلندی طول طرۀ مه چهره را به بلندی زحل تشبیه کرده است ، البته این بلندی طرۀ یار پنهان است و همین است که ایهام را پوشیده و پنهان کرده است.
پس دو سوی ایهام در زحل نهفته است، از یک طرف زحل نحس است که در مصرع دوم به صراحت گفته شده است ولی این معنای ظاهری یا معنای اول یا معنای نزدیک ایهام است ، معنای دوم هنگامی به دست می آید که خواننده به معنای دور که منظور نظر شاعر است پی ببرد که قصۀ نحس و سعد را مخوان بلکه بلندی طرۀ مه چهره را دریاب. این معنا قوی تر خواهد شد اگر بدانیم که در ادبیات مغانی طرۀ یار پیچید ه است، سیاه است، تاریک است، طرار است، غدار است، مکار است، ناشناختنی است و با همۀ این صفت ها دوست داشتنی است و دل ربا است. پس معنای مورد نظر شاعر این است که این نحس و سعد عامیانه را کنار بگذار و عاشق این طرۀ عاشق کش بشو و صحبتی از سعد و نحس مکن و مرد و مردانه مشکلات راه را گردن بگذار.

شاهد ها از شاعران قبل از حافظ راجع به بلندی زحل را در ادامه بخوانید:
۱) اسدی توسی:

تن و همتش را سرانجام برست
که آنجا که ساقش زحل را سرست

۲) فردوسی:

که خرطوم او از هوا برترست
ز گردون مر او را زحل یاورست

به ایران و بابل نه کشت و درود
به چرخ زحل برشدی تیره دود

۳) سنایی:
از همت عالیت سزد در همه وقتی
پای تو سر اوج زحل را شده گرزن

تا به از ماه بود در شرف قدر زحل
تا به از دیو در عمل و چهره پری

زحلش زیر پای کرده نثار
همّت و ذهن و حفظ و فکر و وقار

دست او تیغ‌زن بر اوج زحل
هم مبرّز به علم بیم و امید
زحل از اوج خویش رخ بنمود
همچو گویی ز نقره زر اندود

۴) فرخی سیستانی:
ایا سپهر برین مرکب ترا میدان
چنانکه نجم زحل هست مر ترا مرکب

۵) منوچهری:

شاه محمود پدر ناصر دینش جد
وز سعود فلکی طالع او اسعد
قدرش اکلیل به فرق از گهر فرقد
جاهش آراسته بر اوج زحل مسند

۶) ناصر خسرو:
اگر به دین حق اندر به راستی بروی
سرت ز تیره وحل برشود به چرخ زحل

۷) سعدی:
به قدر هنر جست باید محل
بلندی و نحسی مکن چون زحل

فکر من چیست پیش همت او؟
نخل کوته بود به پای جبل
زحل و مشتری چنان نگرند
پایهٔ قدرت ای بزرگ محل
که یکی از زمین نگاه کند
به تأمل به مشتری و زحل

۸) سلمان ساوجی (که هم عصر حافظ بوده است ):

در مرکز حضیض بماند چنان حقیر
از اوج تو فلک، که بر اوج فلک سها
بعد از هزار سال به بام زحل رسید
گر پاسبان ز بام تو سنگی کند رها

ای کارگزاران درت شمس و زحل،
در مملکت تو سایه‌ای میر اجل

روزی مه رایت اگر آری سوی گردون
رایت بگشاید به مهی قلعه مینا
گر قلعه هفتم نسپارد به تو کیوان
صدبار فرود آری ازین قلعه زحل را
ای مصعد اعلای ملایک گه پرواز!
مرغ حرم فکر تو را مهبط ادنا

تا دلم در شکن زلف تو آرام گرفت
دیده من شده در خون دل خویشتن است
سر زلفت به قدم چهره مه می‌سپرد
گوییا نعل سم اسب وزیر زمن است
آن فلک قدر ملک مهر کواکب موکب
که زحل حزم و زحل عزم و عطارد فطن است
زحل از قدر تو آموخت بزرگی وشرف
این چنین ها کند آری اثر حسن جوار
خم طاقش همه با سقف فلک گردد جفت
لب بامش همه در گوش زحل گوید راز

پایه قدر تو بر فرق زحل زرین تاج
سایه چتر تو بر روی ظفر مشکین خال

زحل گر به بامش تواند رسید
ز شامش بود پاسبان تا به بام

ز سد ره ساز بنه نردبانی ا ر برسد
بدان رواق زحل را به نردبان برسان

ای فلک را روزو شب بر سایه یقصرت مسیر
وی زحل را سال ومه با هندوی بامت قرآن

از خروش کوس او گوش زحل بشکافته
وز غبار لشکرش چشم فلک حیران شده
اگر نه زحل بر فلک شب همه شب
کند بام قصر تو را پاسبانی

فرود آری از قلعه هفتمین‌اش
غلامی سیه را بجایش نشانی

پایه تخت تو بر فرق زحل زرین تاج
سایه چتر تو بر روی ظفر مشکین خال

به بالا آسمانش تا کمرگاه
زحل را از علوش دلو در چاه

خروش کره نای و گردش گرد
به گردون در زحل را کور و کر کرد

۹) انوری:

چرخ با قدر بلندش داند
که برو اوج زحل تاوانست

از برای پاسبان قصر او یعنی زحل
در نه اقلیم فلک تا روز هر شب سور باد

آن به جاه و به هنر به ز فلک
وان به قدر و به شرف بر ز زحل

رایش فرو گشاده سراپردهٔ فلک
قدرش فرو شکسته کله گوشهٔ زحل

هر نماز دگری بر افق از قوس قزح
درگهی بینی افراشته تا اوج زحل

۱۰) سیف فرغانی:
گر آسمان به مایه شود کمتر از زمین
ور از زحل به پایه شود برتر آفتاب،

۱۱) مولوی:

بر آن بالا برد دل را که آن جا
سر نیزه زحل پستست هیهات

فلکی چو آسمان‌ها که بدوست قصد جان‌ها
که زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد

ضمیرت بس محل دارد قدم فوق زحل دارد
اگر چه اندر آب و گل فروشد پاش تا زانو

در هوای دستبوس او زحل
لیک خود را می‌نبیند از محل

امین کیخا نوشته:

سفینه غزل ٢ معنی دارد اول کشتی غزل دوم جنگ غزل Jong , و ان نوشته هایی را گویند که نظم ( پیوسته نویسی ) و رسته نویسی( نثر) با هم داشته باشد .

امین کیخا نوشته:

سفینه در معنی جنگ در مقدمه ای که بر بابا افضل نگاشته شده در گنجور دیده می شود .

امین کیخا نوشته:

محل را جای و یا جایباش می توان نوشت

دکتر ترابی نوشته:

ازجمله دوستداران خواجه در جهان ، باید از آندره ژید نام برد که به گمانم نام یکی از داستانهایش ” درتنگ” است و در ترجمه ای که من سالها پیش از آن رمان خوانده ام ( رضا سید حسینی ؟؟) ببخشید پیری زود رس است!!
این مصراع در آغاز آمده است:

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است……

روفیا نوشته:

در مصرع :
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
جریده یعنی مجرد از تعلقات ؟؟
اگر چنین است حافظ چه حس انتزاعی قوی ای داشته است !!
درست مثل داستان الیس در سرزمین عجایب که مجبور بود از سوراخ کوچکی عبور کند حافظ می گوید چون گذرگاه عافیت تنگ است باید خودت را از ترکیبات بتکانی تا بتوانی از ان به سلامت عبور کنی !

نهاوندی نوشته:

با کمی دقت در بیت سوم ، در می یابیم که واژه آرایی با حرف لام به شیوه ی ظریفی آورده شده است.

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
این غزل بوی افسردگی وناامیدی دارد
در این اینگونه غزلها همیشه صحبت از ناپایداری وبی وفایی دنیا وخوش بودن ومستی وبازگوی نصیبه و قسمت ازلی است که حافظ بدان می اندیشد.
در بیت چارم میگه :
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است
درپیش چشم عاقل و در مسیرعمر ودر این دوره پرآشوب ، دنیاومشغولیات آن ناپایداروبی اعتبار به نظر میرسد.

شاهین نجف نجفی نوشته:

سلام . .
در نسخه ای که از دیوان خواجه دارم ، این بیت بعنوان بیت دوم آمده است : خلل پذیر بود هر بنا که می بینی — مگر بنای محبت که خالی از خللست . ضمنا بیت نه من ز بی عملی ملولم و بس … بیت ماقبل آخر آمده یعنی قبل از بهیچ روی نخواهید یافت هشیارش … .این نسخه به نام آقای محمود علمی و مربوط به بیش از ۶۰ سال قبل است . با تشکر

امیر فراز نوشته:

بیت زیر از غزل جا افتاده است؛
خلل پذیر بود هر بنا که می بینی *** مگر بنای محبت که خالی از خلل است

کانال رسمی گنجور در تلگرام