گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

احمدرضا احمدی » عاشقانه های حافظ » عاشقانه های حافظ ۱

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

'گلستانی نوشته:

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
معنی بفرمایید

رامین شمشیری نوشته:

معنی تحت الفظی بیت چنین است :
ماجرا و دعوا کوتاه کن و پیش من برگرد چرا که مردمک چشم من خرقه ام را از سر بیرون آورد و به شکرانه بسوزاند.

خرقه به شکرانه سوختن اصطلاح است و این عمل در بین صوفیان رسم بوده که مثل صدقه دادن یا دود کردن اسپند در هنگام دفع بلا خرقه خود را میسوزاندند. از طرفی خرقه سوزاندن به معنی ترک زهد و ریا هم هست. پس با این حساب بیت را اینگونه میتوان معنی کرد که عاشق به معشوقش با حالت زاری میگوید ماجرا کوتاه کن و به پیش من بازگرد که چشمم در انتظار آمدن تو چنان سوخت که مرا بی هیچ کرد و هستی مرا به آتش کشید چنانکه خرقه زهد و تقوا را هم بسوزاند.
البته میتوان خرقه سوختن چشم را کنایه از خشک شدن و کور شدن چشم دانست. در اینصورت معنی بیت اینگونه خواهد بود که از شدت انتظار و چشم به راه ماندن چشمانم خشک شد.
رامین-ش. گینزویل. آوریل ٢٠٠٩

محیا نوشته:

فکر می کنم خرقه از سر درآرودن مردمک اشاره به سفید شدنش داشته باشد. یعنی از انتظار زیاد چشمش سفید و کور شده

مهدی نوشته:

بنده معنای بیت سوم را متوجه می‌شوم. ولی نمی‌توانم از نظر دستور زبانی آن را هضم کنم. نقش دستوری «آتش اشکم» در اینجا چیست؟

شادان کیوان نوشته:

در پاسخ به جناب مهدی عرض میکنم که به نظر من آتش اشک را برای حفظ آهنگ شعر باید با کسرهُ ما بین آتش و اشک خواند اما در معنا باید آنرا بدون کسره و بصورت صفت مرکب و مخفف آتشین اشک دانست . همانگونه که سنگین دل را سنگدل و سیمین بر را سیمبر خوانده و خلاصه میکنیم. باین ترتیب آتش اشکم میشود آتشین اشک هستم ( پس میم میشود ضمیر متصل فاعلی ) و این اشک آتشین بخاطر شدت سوز دل است و باقی قضایا.

هانی نوشته:

در پاسخ به سوال نخستین در رابطه با بیت “ماجرا کم کن و …” به عقیده بنده این بیت اشاره به غمازی اشک چشم دارد. به عبارتی، عاشق چندان در هجر معشوق خویش گریسته و اشک چشم او چندان از این عشق پرده دری کرده است که در نزد خرقه پوشان رسوا شده است. چرا که در نزد خرقه پوشان عشق و عاشقی مذموم است. بنابراین و از تاثیر این غمازی چشم، جایی برای ریا و تظاهر در خرقه تزویر نمانده و تنها دلخوشی عاشق دیدن دیدار دلدار است.
“غماز بود اشک و عیان کرد راز من”

جمشید پیمان نوشته:

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
عده ای برای این که به معنی مورد نظرشان برسند، داستان خرقه سوزاندن را به عنوان رسمی در میان صوفیه معرفی کرده اند که من مصداق و مستندی درا این رابطه نیافته ام. یا نیست یا من نیافته ام. هر کس چنین رسمی را سراغ دارد ، مصداقی را که به دوره پیش از حافظ است به طور مستند ارائه کند . باری اگر از ظاهر کلام بگذریم، به نظر من به این نکته میرسیم که حافظ می گوید : دیدن واقعیات و درک حقیقت ( از راه مردم چشم= دیدن و آزمودن) باعث شد که خرقه را که لباس تلبیس و تظاهر و فریبکاری است از سر به درآوردم و به شکرانه پیدا کردن این بینش، آن را سوزاندم.

کیوان نوشته:

شاعر خطاب به یار خود می گوید آشتی کنان را طولانی مکن و بازگرد که مانعی در کار نیست . یعنی مایۀ جدایی من از تو خرقۀ ریایی من بود که مرا به قید و تکلف می انداخت و تو را از من می رماند . چه ، تصور می کردی من خرقه پوش ِ رسمی و زهد پیشه ای هستم . اینک به همت مردمک چشم و بی تابیها و افشاگریهایش ، آن خرقۀ سالوس از سر یا از تن من به در شده است و به شکرانۀ رفع ریا و رفع حائل یا حجابی که بین ما بود ، در آتش سوخته و نابود شده است . به عبارت دیگر ،حافظ خود را با شیخ صنعان همسان می گیرد و معشوقش را با دختر ترسا . و می گوید من سالکی هستم که از راه و رسم منزلها بی خبر نیستم . حال که تو از من ترک زهد خواسته ای ، به دیده منت دارم . سرانه هم می دهم ، شکرانه هم به جای می آورم ، چه خرقۀ زهد ریای من خود سزاوار آتش است .

بهاء الدین خرمشاهی ، حافظ نامه

رسته نوشته:

خرقهٔ مردمک چشم
چقدر تفسیرهای دور و درازی از این بیت کرده‌اند و چه مقالاتی که در بارهٔ آن نوشته‌اند ولی پیر ما می‌گفت که این بیت را ساده‌تر بخوانید، احتیاجی هم به تفسیر آیین‌های فلان و بهمان صوفیانه نیست. بیینید خرقه چیست و خرقه دار کیست؟ چه کسی آتش به خرقه می زند؟ این بیت را مثل این بخوانید : ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم / همچو خرقه از سر خود به در آورد و به شکرانه بسوخت. مردم چشم من خرقه ای داشت. شخص من خرقهٔ مردمک چشم خودم هستم. چشم من به انتظار تو نشست و از این انتظار دائمی آتشی در این خانه زد که کاشانه بسوخت. زیبایی گفتار در این است که حتی پس از اینکه کاشانه و خرقه سوخت هنوز چشم به انتظار آمدن تو نشسته است. این همان است که در بیت اول آمده است با این تفاوت که در مصرع اول بیت اول محدودهٔ آتش در سینه است. در مصرع دوم آتش هنوز در سینه (‌خانهٔ دل) است و خود دل (‌کاشانه ) را سوخت ولی در بیت هفنم کل خرقه را می سوزاند. و آن چه می‌ماند چشم انتظار است.

اگر هم دنبال تفسیرهای آیینی از خرقه سوزی می گردید بهتر است اول به خود حافظ مراجعه بکنید و راه‌های دور و درازی نروید، به نمونه‌های زیرین از خود حافظ دفت بکنید:

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

بسوز این خرقهٔ تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم

حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو

مکدر است دل، آتش به خرقه خواهم زد

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

محمدحسن سورانی نوشته:

به نظر می رسد وزن نوشته شده به صورت زیر صحیح تر باشد:
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

رند نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی از شارحان دیوان حافظ این بیت را اشتباه معنی کرده اند وحتی بعضی هم بی معنی خوانده اند اما نظر آقا کیوان که برگرفته از کتاب حافظ نامه استاد بهاءالدین خرمشاهی درست ترین معنی ازاین بیت است
عزیزان میتوانند آن کتاب را از سایت پارس بوک دانلود کنند و معنی آن بیت را هم بخوانند استاد البته در آن کتاب معنی های شارحان دیگر را که اشتباه بوده نقل کرده است وهمچنین مفهوم اصطلاحات ماجرا خرقه سوختن و… را هم معنی درست کرده است
با تشکر

رند نوشته:

ببخشید رسته جان آن پیر شما که بود لطفا از شما می خواهم به کتاب حافظ نامه مراجعه کنید تا معنی درست را در آنجا ببینید

رند نوشته:

رسته جان نظر پیر شما درست نیست

امین کیخا نوشته:

با درود به رند نیکرای و نیز پیر خردمند رسته ( از من به او درود )،کیوان و سرورمان شمشیری ، شعر حافظ چندبری و چند معنی است برای این است که همه مردم ایران انرا روی خوان نوروز گذاشته می گذارند و همگان گمان می کنند که نگاه خودشان را باز می تابد ، من گمان می کنم که حافظ فرموده است خرقه و زهد مرا چشم من تباه کرد یعنی انچه باید دید ، دیده است و دیگر زهد و خرقه به کار من نمی اید ، و شاید چشم نهانبینش را می گفته که گشوده شده است . گویا مثل عین القضاه فکر می کرده است و انچه عین القضاه گفت و مرگ ارزان شد را گفته ولی در پیچش و نا اشکاری .

امین کیخا نوشته:

با پوزش گذاشته باید زدوده شود از خط دوم نوشتارکم !

امین کیخا نوشته:

نشانی رایانگار پارس بوک که رند نیکرای فرمودند شگفت آور است

ستاره نوشته:

درود
“ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت ”

خلاصه بیت یعنی :
قصه هجر راکوتاه کن و برگرد
که من با چشم دل تو را درک کردم و دیدم
“خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت”
اشاره به بدور انداختن یا سوختن خرقه زهد یا همان
راه رسیدن به خدا از طریق علم آموزی دارد ،
حضرت حافظ ن با چشم ظاهر بلکه با چشم باطن وجود بیکران الهی را دیده و درک کرده، و به سخره گرفتن زهد و زاهد و صوفی و… امثال آن در تمام اشعار حافظ با زبان طنز و رندانه حافظ مشهود است

عبدالرضا کوهی-اراک نوشته:

با نام ویاد خدا- اگر به بیت بعد دقت کنیم در میابیم که خرقه،خرقه ریاست(امان)وشاید درآوردن خرقه در میان صوفیانی که درزهد خود غش دیده باشند مرسوم بوده است وبرای کشتن نفس اماره نه به سبب دفع بلاء(ما که صوفی نیستیم که بدانیم). به هر حال امیداورم شمع ما به گفتن افسانه نسوزد.

حسین نوشته:

درود
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

عباس نصر نوشته:

بنام خدا - برداشت من این است که به معشوق اش می گوید که ماجرا را کم کن وسخت نگیر وبرگرد که مردم با چشم خودشان خرقه مرا از سر م بدر آورده (مرابی آبرو نموده ) و (از حسادتی که بمن دارند ) شکر گویان خرقه حیثیت مرا می سوزانند- موفق باشید

رضا نوشته:

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

اگر امکان داردپیرامون این بیت توضیح بفرمایید.

محمدامین مروتی نوشته:

شرح بیتی پر ایهام از حافظ

آشنایی نه غریب است که دل سوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
معنی اول:
تعجبی ندارد (نه غریب است) که یک آشنا بر من دل می سوزاند (بلکه کاملا طبیعی و عادی است) چرا که دل بیگانه (هم) به حال من می سوزد.
ضعف این تفسیر:
معمولا در غزل فارسی و خاصه شعر حافظ، معشوق بر عاشق دل نمی سوزاند بلکه دل او را می سوزاند.
معنی دوم:
یک نفر آشناست. غریبه نیست (نه غریب است) آن کسی که بر من دل می سوزاند (که دل سوز من است در معنای لازم ) (به علاوه ) در این ماجرا دل بیگانه (هم) برایم سوخت.(یعنی هم آشنا و هم بیگانه دلشان به حالم سوخت.)
ضعف این تفسیر:
همان معنای اول است ولی حُسن تعلیل آن را ندارد و ارتباط معقولی بین دلسوزی آشنا و بیگانه برقرار نمی سازد و این به واسطة تفاوتی است که در معنای “نه غریب است”، در دو تفسیر به وجود آمده است.
معنی سوم:
هیچ آشنایی (آشنایی نه،) بر من دل نمی سوزاند. این غریبه ای است که دلش برایم می سوزد (غریب است که دل سوز من است). در مصرع دوم تاکید می کند که این بیگانه زمانی که حال مرا دید، دلش به حال من سوخت. ( چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت)
ضعف تفسیر:
این تفسیر مستلزم این است که غریب را با اندکی تکلف، غریبه معنی کنیم. هر چند که مصرع دوم را می توان نوعی تاکید تلقی کرد اما در عین حال می توان آن را نوعی توضیح واضح و اضافی محسوب کرد.
قوت تفسیر:
تقابل جفای آشنا و وفای بیگانه، به لحاظ علم بیان موثرتر و مسبوق به سابقه تر است از وفای معشوق. به عبارتی حسن تعلیل قوی تر است.
معنی چهارم:
یک نفر آشناست. غریبه نیست (نه غریب است) آن کسی که دل مرا می سوزاند (که دل سوز من است در معنای متعدی) و به همین خاطر دلهای بیگانه برایم سوخت.
ضعف و قوت تفسیر:
به نظر می رسد که این تفسیر، صرف نظر از تکلف جزئی در تبدیل “غریب” به “غریبه”، مشکلات تفاسیر فوق را ندارد و تفسیرش از دلسوز هم بدیع تر و دلنشین تر از سه تفسیر قبلی است.

کمال نوشته:

باسلام،عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن عیدمبعث ،درقسمتی ازغزل فوق بایدگفت بیگانه دلسوزیش برای قریب ،بطوری است،که بقول معرف،یایک ضرب المثل خودمونی ،که:غم برادرمرده رابرادرمرده می داند،پیروزباشید،درپناه حق.

Juki نوشته:

با سلام.بیت زیر هم ظاهرا متعلق به این غزل هست.
لطفا بررسی و در صورت صلاحدید درج گردد.به عنوان بیت هشتم
هر که زنجیر سر زلف گره گیر تو دبد
شد پریشان دلش و بر من دیوانه بسوخت

ناشناس نوشته:

شد پریشان و دلش برمن دیوانه بسوخت

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

******************************************
******************************************
…………………….. در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

سینه‌ام زآتش دل:۲۲ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳ و ۱۵ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه

سینه از آتش دل: ۴ نسخه (۸۲۷ و ۳ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، خرمشاهی- جاوید

سینه‌ام در غم دل: ۲ نسخه (یکی متأخر: ۸۶۲ و دو دیگر بسیار متأخر: ۸۹۴)
سینه‌(ام را) غم دل: ۱ نسخۀ بسیار متأخّر (۸۹۳{«ام را» به خط الحاقی افزوده شده است})

۳۰ نسخه واجد غزل ۱۸ اند اما یک نسخۀ بی‌تاریخ ۶ بیت نخست را روی برگی داشته که افتاده و اکنون در دست نیست و لذا بیت مطلع را نیز ندارد. از نسخ کاملِ کهنِ مورّخ نسخه‌های ۸۰۳ و ۸۲۴ خود غزل را ندارند.
**************************************
**************************************

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
این غزل حافظ زمان که معشوقه جانی اشت گویا همسر او باقهرش از نزدش میرود از سوز دل این غزل عاشقانه را می سراید واورا دوباره دعوت میکند

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخ

علی۱۱۰ نوشته:

ماجرا کم کن و باز آ … میتواند اشاره به بیقراری پیر کنعان در بازگشت یوسف باشد که گویند چشمش از شدت اشک ریختن سفید شد و نابینا گشت.

کسرا نوشته:

اجرای ساز و آواز این غزل در برنامه شماره ۴۰۲ یک شاخه گل با آوای گرم استاد شجریان

محمد طهماسبی دهنو نوشته:

(نقش مردم چشم )بعضیها بیت را طوری می خونند که خرقه متعلق به مردم چشم بِشه. یعنی چنین و چنان کن که مردم چشم من ، خرقه اش را از سر بیرون آورد
. امابه نظر بزرگانی این قرائت خیلی غریبه ، و نسبت دادن خرقه به مردم چشم ، نازک اندیشی نامستندی هستش
و لغزشگاه اغلب مفسران همین جا بوده .
ظهور معنی و عقل عرف ایجاب می کند که خرقه متعلق به شاعر باشه
، نه مردمک چشم .
برای این قرائت باید (مرا) را از مصراع اول برداریم و بیاوریم به مصراع بعد . یعنی بگوییم ماجرا کم کن و بازگرد که مردم چشم من ، مرا … خرقه = خرقۀ مرا از سر من ( و نه خودش) بیرون آورد و به شکرانه بسوخت
. این قرائت نه فقط متضمن غرابت خرقه پوشی نیست ، بلکه کل بیت رو خوانا می سازه

در میان حافظ شناسان و شارحان این بیت ، مرحوم عبدالعلی پرتو علوی به راه درست رفته و خرقه را به حافظ نسبت داده
نه به مردم چشم
رابطۀ بین دل و دیده ، دیده ای که نظرباز است و دلی که عاشق پیشه است ، در ادبیات فارسی و شعر حافظ ، سابقه و نمونۀ فراوان دارد
چنانکه گفته

-دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدۀ معشوقه باز ِ من

- سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گَرَم نه خون جگر می گرفت دامن چشم

- نخست روز که دیدم رخ تو ، دل می گفت
اگر رسد خللی ، خون من به گردن ِ چشم

- ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مُهر ، به عالم سمر شود

- سِرّ سودای تو در سینه بماندی پنهان
چشم تر دامن ، اگر فاش نکردی رازم

پس چشم و مردم چشم که کارش نظربازی و اشک ریزی و غمّازی است
سلسله جنبان و کارگردان این بیت هستش
. یعنی ماجرا کم کن و آهنگ آشتی و تجدید عهد کن و بدان که مردم چشم من در فراق تو از بس بی تابی و گریه و زاری و به اصطلاح امروز کولیگری و افشاگری کرد ، مرا رسوای خاص و عام ساخت و همۀ مردم از عارف و عامی به عاشقی و نظربازی من پی بردند و من ناگزیر شدم از خرقۀ خود که خرقۀ ریایی و دروغین بود - چرا که من واقعاً پارسا نبودم - بیرون بیایم
. یعنی در واقع ، این مردم ِ چشم ِ نظرباز و اشک ِ غمّاز ِ من بود که بانی این کار خیر شد و سرانجام خرقه ای را که از سر من به در آورده بود ، به شکرانۀ رفع ریا آتش زد و اکنون من خالصتر و مخلصترم و می توانیم آشتی کنیم . زیرا آنچه مرا از تو و تو را از من دور می داشت برطرف شد .
یک بیت دیگه از حافظ
گفتم به دلق ِ زرق بپوشم نشان عشق

غمّاز بود اشک و عیان کرد راز منسوم:(خرقه از سر به در آوردن ): خرقه چون چاک نداشته از سر بیرون آورده می شده . عطار در یکی از رباعیاتش میگه :

ما خرقۀ رسم از سر انداخته ایم
سر را بدل خرقه ، در انداخته ایم

کمال الدین اسماعیل گوید :

می پیر از سر من خرقۀ سالوس بکند
ریش بگرفته مرا با در خمار آورد

حافظ خود چند اشارۀ روشن و رسا داره

- در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقۀ ما در سر گیر

- صوف بر کش ز سر و بادۀ صافی در کش
- صوفی بیا که خرقۀ سالوس بر کشیم ( یعنی از تن بلغزانیم و از سر به در آوریم )

- ساغر می بر کفم نِه تا زبر
بر کشم این دلق ازرق فام را

با وجود این ، چون در اینجا اصل این فعل یعنی خلع خرقه مطرح هستش،فرق نمیکنه که چگونه و به چه طریق از تن یا از سر به در آمده باشه.

خرقه [به شکرانه] سوختن : کلید معنای خرقه سوختن در اشعار عطار ، بویژه در داستان شیخ صنعان هستش که حافظ به اون نظر خاص داشته و بارها به تصریح و تلویح به اون تلمیح کرده
. در داستان شیخ صنعان ِ عطار ، دختر ترسا از شیخ شوریده چهار درخواست داره: ۱) سجده پیش بت ؛ ۲) قرآن سوختن ؛ ۳) خمر خوردن ؛ ۴) ترک ایمان و اسلام . شیخ این کارها را انجام می دهد و سپس

شیخ چون در حلقۀ زُنّار شد
خرقه در آتش زد و در کار شد

اما خرقه از عصر سنایی و عطار که عصر اعتلای تصوفه ، تا قرن حافظ که عهد انحطاط هستش ، تحول یافته
. خرقه در نزد سنایی و عطار ، هنوز چندان آلوده نیست . چیزی مقدس است
. ناموس طریقت ،شعار سلوک و مایۀ افتخار پیران و مریدان و سالکان هستش
. اما خرقۀ سالوس یا دلق زرق صوفیان و زاهدان معاصر حافظ ، غالباً ریایی و «مستوجب آتش» بوده

کانال رسمی گنجور در تلگرام