گنجور

 
یغمای جندقی

نه به آزادی ویران نه به بند آزادم

نز اسیری است ملامت نه به شاهی شادم

همت عشق نه این منزلت اکنون دادم

من از آن روز که در بند توام آزادم

پادشاهم که به دام تو اسیر افتادم

در دلم بود که تا دست توان پای عمل

از گریبان تو کوته نکنم چنگ امل

نظری بر به رخت رخصه نفرمود اجل

غالب آنست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا در دادم

رزم ابنای زمان هیچ اثر می نکند

زخم نی طعن زبان هیچ اثر می نکند

نهب تن غارت جان هیچ اثر می نکند

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بسکه به دیدار عزیزت شادم

بر فلک شهری و عامی نزدم خیمه انس

در زمین صبحی و شامی نزدم خیمه انس

از پی گلشن و دامی نزدم خیمه انس

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

غیر مسکین تنی آن نیز به خنجر همه چاک

جز سری گوی وش آن نیز به چوگان هلاک

غیر جانی ز هر امید جز ایثار تو پاک

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آن است که چون طبل تهی پر بادم

دوست افکنده سپر تیغ به کف دشمن من

رخت هستی به کران مرگ به پیرامن من

جان مهیای فدا غرق شهادت تن من

می نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

نه کنون کم به بر آسوده چو جان در بدنی

تاج سر یار دل امید روان تاب تنی

عقل و دین را چه و زنجیر به زلف و ذقنی

به وفای تو کزان روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

دل سراسیمه روان می رود اندر طلبت

سر تن افکنده دوان می رود اندر طلبت

تن رها کرده توان می رود اندر طلبت

خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارکبادم

غربتم صبح وطن کردی از آن چهر صبیح

ناگزر سوی وطن روی جمیل است و قبیح

سستی بخت نگر بشنو از مرد فصیح

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح

نتوان مرد به سختی که من آنجا زادم

 
sunny dark_mode