گنجور

 
یغمای جندقی

سرو و مه اگر نیست رخ و قامت اکبر

از بهر چه آمد سر بی تن تن بی سر

خورشید توان خواندن و گردونش اگر بود

گردون به زمین خفته و خورشید به خون در

بالاش توان گفت صنوبر به مثل راست

گر خنجر و شمشیر بود بار صنوبر

آن پیکر والای تو بر خاک نه حاشاک

با فرش زمین عرش برین است برابر

نسبت به فغان و تن صد پاره او داشت

از لجه خون رستی اگر شعله آذر

جز شخص تو در تیغ و سنان خود نشنیدم

بازی همه تن بال و همائی همه جان پر

جز آن تن و زخم نی و تیغ و شل و پیکان

خورشید که دیده است سراپا همه اختر

گر چرخ زره پوشد و گر ماه نهد خود

چرخی است زره پوش و مهی برزده مغفر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای چنبر گردنده بدین گوی مدور

چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر

وز موی و رخم تیرگی و نور برون تاخت

تا زنده شب تیره پس روز منور

هر وعده و هر قول که کرد این فلک و گفت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ناصرخسرو
مسعود سعد سلمان

ای آذر تو بافته از غالیه چادر

اندر دل عشاق ز دست آذرت آذر

زلفین تو ریحان دل عشاق تو جنت

دیدار تو خور دیده عشاق تو خاور

نه سرو سهی چون تو و نه لاله خودرو

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۳ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه