گنجور

 
یغمای جندقی

حاصل من چیست ز فرزانگی

رنج، خوشا عالم دیوانگی

آنکه سر زلف تو زنجیر ساخت

داد به ما منصب دیوانگی

بو که نمائیم به خویش آشنا

هست به خویشم سر بیگانگی

بهر سمند تو سلیمان نشان

مور شود طالب بی خانگی

لعل لبت چون هوس می کند

کعبه کند دعوی میخانگی

غیر تو یغما به کمند بتان

کس ننهد گردن مردانگی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

روی بپوش ای قمر خانگی

تا نکشد عقل به دیوانگی

بلعجبی‌های خیالت ببست

چشم خردمندی و فرزانگی

با تو بباشم به کدام آبروی

[...]

امیرخسرو دهلوی

مشعلهٔ عشق چو شد خانگی

سوخته شد عقل به پروانگی

آشفتهٔ شیرازی

داشت خمارم سر دیوانگی

ساقیم آورد می خانگی

گوننهد پای در این سلسله

هر که ندارد سر دیوانگی

شمع جمالت چو تجلی کند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه