واه گه در دست من افتاد نگار عجبی
خارم آویخت به دامان بهار عجبی
خوردن خون دل و کندن جان دم نزدن
کرده مأمور مرا عشق به کاری عجبی
سر خاری نبود بیگل لخت جگرم
دشت از گریهٔ من کرده بهار عجبی
شب ندانم به کجا میزدی ای آفت جان
هست در چشم تو امروز خماری عجبی
دل که در زلف تو بند است عزیزش میدار
که به دام تو فتاد است شکاری عجبی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.