واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۱۶

واه گه در دست من افتاد نگار عجبی

خارم آویخت به دامان بهار عجبی

خوردن خون دل و کندن جان دم نزدن

کرده مأمور مرا عشق به کاری عجبی

سر خاری نبود بی‌گل لخت جگرم

دشت از گریهٔ من کرده بهار عجبی

شب ندانم به کجا می‌زدی ای آفت جان

هست در چشم تو امروز خماری عجبی

دل که در زلف تو بند است عزیزش میدار

که به دام تو فتاد است شکاری عجبی