گنجور

 
واقف لاهوری

روزی که به رویت نظر انداخته بودم

جان و دل و دین صبر و خرد باخته بودم

آزادیم افکند گلستان به گلستان

ای کنج قفس قدر تو نشناخته بودم

بی‌رنگ قبول تو فتاد از نظر من

اشکی که به خون جگرش ساخته بودم

در دهر کی از طوق و گلو نام و نشان بود

آن روز که من سرو تو را فاخته بودم

گردید گریبان تو را تکمهٔ یاقوت

من قدر دل خون شده نشناخته بودم

 
 
نسکبان اندروید