گنجور

 
واقف لاهوری

به عشق مردم و از درد سر شدم فارغ

ز اشک شام و ز آه سحر شدم فارغ

رساند خاک قناعت مرا به آب بقا

دگر ز منت خشک خضر شدم فارغ

تو نیز ماحضری خویش را بیار ای دل

که من ز خوردن خون جگر شدم فارغ

علاج درد سرم سخت درد سر می‌داد

ز سر گذشتم و از درد سر شدم فارغ

 
 
نسکبان اندروید