به عشق مردم و از درد سر شدم فارغ
ز اشک شام و ز آه سحر شدم فارغ
رساند خاک قناعت مرا به آب بقا
دگر ز منت خشک خضر شدم فارغ
تو نیز ماحضری خویش را بیار ای دل
که من ز خوردن خون جگر شدم فارغ
علاج درد سرم سخت درد سر میداد
ز سر گذشتم و از درد سر شدم فارغ