ضرور بر زر رخسار شد سپاس مرا
که پیش سیمبران کرده روشناس مرا
بگو چگونه شود صحبتم بر آر به عقل
که ساخت ده دلا جمعیت حواس مرا
چنان ز پیرهن رنگ آمدم بیرون
که میکنند به بوی گل التماس مرا
دلم ز صحبت مردم کناره میخواهد
ز یار گوشهٔ چشمی است التماس مرا
ز خاک کوی تو پوشیدهام سراپای
دگر نمانده سروکار با لباس مرا