گنجور

 
واقف لاهوری

هر که را سودای زلف او گریبان‌گیر شد

تا به گردن غرق آب آهن زنجیر شد

بیش ازین بی‌حاصلی نبود که در باغ جهان

هر کجا انجیز بنشیانیم بید انجیر شد

خاطر دلگیر از زخم توام گل گل شکفت

غنچهٔ من عاقبت وا از دم شمشیر شد

دل بسی آزرده بود از بهر آب زندگی

خضر را هم عاقبت آن سبزهٔ شمشیر شد

 
 
نسکبان اندروید