گنجور

 
واقف لاهوری

طاقتم برد هجر تاب نماند

در دلم چون نگینه آب نماند

یار آمد به پرسشم آن دم

که مرا طاقت جواب نماند

خوردنم غصه بی‌خودی خواب است

بی‌توام ذوق خورد و خواب نماند

با چنین روی و موی باغ شدی

به گل و سنبل آب و تاب نماند

 
 
نسکبان اندروید