طاقتم برد هجر تاب نماند
در دلم چون نگینه آب نماند
یار آمد به پرسشم آن دم
که مرا طاقت جواب نماند
خوردنم غصه بیخودی خواب است
بیتوام ذوق خورد و خواب نماند
با چنین روی و موی باغ شدی
به گل و سنبل آب و تاب نماند