گنجور

 
واقف لاهوری

محبت با دلش کاری ندارد

وفا در خاطرش باری ندارد

چو من چشم تو بیماری ندارد

چو من زلفت گرفتاری ندارد

مسلمانی به عهد زلف او نیست

که زیر خرقه زناری ندارد

فدای بی‌سروپایی توان شد

که پروای گل و خاری ندارد

بود تهدید من پیوسته کارش

مگر جز من گنهکاری ندارد

نمک بر زخم من آن لب نزد حیف

فلک چون من دل‌افگاری ندارد

به دور خط همان در بند اویم

چو من زلفت گرفتاری ندارد

به احوال دل من کس نپرداخت

خراب عشق معماری ندارد

مرا یاری چرا افکنده از چشم

گر او بر دل ز من باری ندارد

ازان عاشق چه پرسی لذت عشق

که معشوق دل‌آزاری ندارد

به کوه غم منم آن بی‌کس و کو

که غاری دارد و یاری ندارد

طبیب اول علاج درد من کن

چو من چشم تو بیماری ندارد

 
 
نسکبان اندروید