گنجور

 
واقف لاهوری

خون‌بهای دل ز ابروی بتان نتوان گرفت

داد پیکان خورده نخجیر از کمان نتوان گرفت

صبح نتواند به رخسار تو دم زد از صفا

شمع گر دعوی کند او را زبان نتوان گرفت

 
 
نامبردگان شاهنامه
اثیر اخسیکتی

خسروا، ملک تو را، عرض جهان نتوان گرفت

پیش قدرت باد اوج آسمان نتوان گرفت

جز سپهر بی نشان کز داغ کوکب فارغ است

بر سحاب دامن جاهت نشان نتوان گرفت

بر جهان سلطانی و سلطان توئی از روی عقل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه