واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۷۱

خون‌بهای دل ز ابروی بتان نتوان گرفت

داد پیکان خورده نخجیر از کمان نتوان گرفت

صبح نتواند به رخسار تو دم زد از صفا

شمع گر دعوی کند او را زبان نتوان گرفت