خونبهای دل ز ابروی بتان نتوان گرفت
داد پیکان خورده نخجیر از کمان نتوان گرفت
صبح نتواند به رخسار تو دم زد از صفا
شمع گر دعوی کند او را زبان نتوان گرفت