گنجور

 
واقف لاهوری

به‌جز آزار دل کاری نداری

مگر یار دل آزاری نداری

تغافل می‌کنی در کار عاشق

مگر با چون خودی کاری نداری

عذابم می‌کنی هر لحظه گویا

به غیر از من گنهکاری نداری

به هرکس یوسف من عشوه مفروش

ز من بهتر خریداری نداری

دلا بسیار می‌سوزم به حالت

که غم داری و غمخواری نداری

نگفتی از کسان دارم به دل بار

به حمدالله ز من باری نداری

وفا گفتی که دارم یا ندارم

سرت گردم بلی آری نداری

نمی‌دانم تو را واقف چه حال است

که دل داری و دلداری نداری

 
 
نامبردگان شاهنامه
جهان ملک خاتون

نگارا رسم دلداری نداری

دمی با ما سر یاری نداری

دل مسکین من گشت از غمت خون

تو خود آئین غمخواری نداری

رهی غیر از جفاجویی نجویی

[...]

رفیق اصفهانی

نظر سوی دل افگاری نداری

اگر داری بمن باری نداری

نظر داری بمن از بس تغافل

چنان داری که پنداری نداری

جفا گفتم نداری داری اما

[...]

میرزا حبیب خراسانی

چرا میل دل آزاری نداری

مگر با ما سر یاری نداری

ترا در دلبری صنعت تمام است

ولیکن رسم دلداری نداری

شد از جور تو ویران خانه دل

[...]

اقبال لاهوری

چو بلبل نالهٔ زاری نداری

که در تن جان بیداری نداری

درین گلشن که گلچینی حلال است

تو زخمی از سر خاری نداری

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه