گنجور

 
واقف لاهوری

از سینه صافی ما جانان خبر نداری

آیینه‌ایم لیکه با ما نظر نداری

با ما که مچو زلفیم آشفته و سیه‌بخت

جز بستن و شکستن کاری دگر نداری

گیرم که شد چراغت روشن به بزم دولت

کو فرصت و چه مهلت عمر شرر نداری

طور سلوک معنی باید ز خامه آموخت

بی‌گریه ادنرین ره یک گام برنداری

مو شد سفید و غافل گرم نظاره‌ای تو

پروای مرگ همچون شمع صحر نداری

پیش عقیق آن لب خضرالعطش بگوید

از صبر لاف کم زن ای دل جگر نداری

نگذاشتیم یک مو از جست‌وجوی وصلت

نامد به‌دست ما هیچ شاید کمر نداری

واقف درین شبستان بی‌کش شهید عشقی

چون شمع کشته بر سر یک نوحه گر نداری

 
 
نسکبان اندروید