از سینه صافی ما جانان خبر نداری
آیینهایم لیکه با ما نظر نداری
با ما که مچو زلفیم آشفته و سیهبخت
جز بستن و شکستن کاری دگر نداری
گیرم که شد چراغت روشن به بزم دولت
کو فرصت و چه مهلت عمر شرر نداری
طور سلوک معنی باید ز خامه آموخت
بیگریه ادنرین ره یک گام برنداری
مو شد سفید و غافل گرم نظارهای تو
پروای مرگ همچون شمع صحر نداری
پیش عقیق آن لب خضرالعطش بگوید
از صبر لاف کم زن ای دل جگر نداری
نگذاشتیم یک مو از جستوجوی وصلت
نامد بهدست ما هیچ شاید کمر نداری
واقف درین شبستان بیکش شهید عشقی
چون شمع کشته بر سر یک نوحه گر نداری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.