گنجور

 
واقف لاهوری

افتاده است بر سر ما بار زندگی

خواهیم مرد در ته دیوار زندگی

تا داشتم نفس به قفس بود جای من

یا رب کسی مباد گرفتار زندگی

خواهد به رنگ شمع وبال سر تو شد

این گل که چیده‌ای تو ز گلزار زندگی

تیغ اجل کجاست که بی درد سر شویم

ما را نمانه طاقت آزار زندگی

چون گل گذشته موج شکفتن ز سر تو را

در پای تو نرفته مگر خار زندگی

دندان من چو ریخت اجل خنده کرد و گفت

خوش رخنه‌ای فتاد به دیوار زندگی

قربان طور حضرت خضرم که هیچ‌گاه

در پیش کس نمی‌کند اظهار زندگی

تا زنده است شمع تب او نمی‌رود

جز مگر نیست چارهٔ بیمار زندگی

دل دید روی زندگی و در بلا فتاد

قطع نظر خوش است ز دیدار زندگی

جز دل طپیدنی ز من اندر فراق تو

چیزی به‌جا نماند ز آثار زندگی

با آنکه عمر در سر سودا به باد رفت

سودی نکرده‌ایم به بازار زندگی

در هر قدم چو شمع به‌سر می‌کنم سفر

آسان نمی‌روم ره دشوار زندگی

پروا نمی‌کنی تو و من در فراق تو

مشتاق مرگ خویشم و بیزار زندگی

ای لاله‌رو بیا و بنه داغ بر سرم

داغ توام بود گل دستار زندگی

واقف من و سلیم ازین خانه می‌رویم

باشیم چند صورت دیوار زندگی

 
 
نسکبان اندروید