گنجور

 
واقف لاهوری

من کیستم از شوق تو سرگرم شتابی

در خانهٔ خود همچو نگه پا به رکابی

در حال خراب من وامانده درین دشت

هر آبلهٔ پای بود چشم پرآبی

عمریست که در بزم تو مستم و لیکن

شرمندهٔ خویشم نه لطفی نه عتایی

بیجاست ز ما فکر عمارت‌گری خویش

تا هست؟؟؟ دل پهلوی ما خانه خرابی

مرده است به درد سر؟؟؟؟ باغ

این تربت بلبل بفشاند گلابی

رفت از برم آن یا رعزیز این‌چه درنگست

هیهات چه مانده‌ای ای عمر شتابی

ای باد صبا نکهت گل نیست بکارم

باید من سوخته را بوی کبابی

ما وعدهٔ دیدار به خواب از تو گرفتیم

شد هر سر مو بر من برگ خزانی

ممنون نتوان شد ز خلیل و خضر ای دل

تا هست میسر لب نانی دم آبی

زان روز که از خاک وطن دور فتادم

یک روز نخوردم به فراغت دم آبی

واقف به جز اوراق دل سوختهٔ ما

در خانهٔ ما نیست دگر جزو کتابی

 
 
نسکبان اندروید