گنجور

 
واقف لاهوری

تا دست به خون دل نشویی

در معبد عشق بی‌وضیی

پرسی از من که قیمتت چیست

ای صاحب بنده هرچه گویی

ای دیده به حال من مریز اشک

یعنی که شهید را نشویی

ای خوش‌پسران به راه مردم

گم گشته دل مرا بجویی

گر یابی زنده آن حزین را

آهسته سلام من بگویی

بگزار که یک دو بوسه گیرم

در قتلم اگر بهانه جویی

واقف آن روی ساده دیده است

عیبش نکنی به ساده‌گویی

 
 
نسکبان اندروید