گنجور

 
واقف لاهوری

تا دست به خون دل نشویی

در معبد عشق بی‌وضویی

پرسی از من که قیمتت چیست

ای صاحب بنده هرچه گویی

ای دیده به حال من مریز اشک

یعنی که شهید را نشویی

ای خوش‌پسران به راه مردم

گم گشته دل مرا بجویی

گر یابی زنده آن حزین را

آهسته سلام من بگویی

بگزار که یک دو بوسه گیرم

در قتلم اگر بهانه جویی

واقف آن روی ساده دیده است

عیبش نکنی به ساده‌گویی

 
 
نامبردگان شاهنامه
انوری

ای روی تو آیت نکویی

حسن تو کمال خوب‌رویی

راتب شده عالم کهن را

هر دم ز تو فتنه‌ای به نویی

معروف لبت به تنگ‌باری

[...]

مجیرالدین بیلقانی

جانا همه آیت نکویی

در شأن تو آمده ست گویی

یک گل چو رخت به دست ناید

گر در چمن جهان بجویی

عطار

چون روی بود بدان نکویی

نازش برود به هرچه گویی

رویی که ز شرم او درافتاد

خورشید فلک به زرد رویی

چون در خور او نمی‌توان شد

[...]

اثیر اخسیکتی

من تنگدل و تو تنگ خوئی

من خوب سخن، تو خوبروئی

با من بکن آن که لطف یزدان

با روی تو کرد، از نکوئی

برتنگ دلی من به بخشای

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اثیر اخسیکتی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه