گنجور

 
واقف لاهوری

دگر ای باد صبا روح‌فزا می‌آیی

نکهت زلف که داری ز کجا می‌آیی

خانهٔ مدعیان طرفه خرابست ز رشک

زینکه گاهی تو به ویرانه ما می‌آیی

بس که اندیشهٔ اغیار گرفته است تو را

هر قدم جانب من رو به قفا می‌آیی

بر در خویش مرا دید و بگفت از سر ناز

شرم بادت که درین کوی به پا می‌آیی

بوی خون می‌دهد امروز لباسی که توراست

تا کرا کشته تو ای سرخ‌قبا می‌آیی

اگر از جا نروم ز آمدن تو چه کنم

که به صد فتنه و آشوب و بلا می‌آیی

گر نداری سر ویرانی من همچون سیل

آخر ای گریه به این زور چرا می‌آیی

بردی از خلوت مستانه ز جا واقف را

که تو چون تشنهٔ می هوش‌ربا می‌آیی

 
 
نسکبان اندروید