دگر ای باد صبا روحفزا میآیی
نکهت زلف که داری ز کجا میآیی
خانهٔ مدعیان طرفه خرابست ز رشک
زینکه گاهی تو به ویرانه ما میآیی
بس که اندیشهٔ اغیار گرفته است تو را
هر قدم جانب من رو به قفا میآیی
بر در خویش مرا دید و بگفت از سر ناز
شرم بادت که درین کوی به پا میآیی
بوی خون میدهد امروز لباسی که توراست
تا کرا کشته تو ای سرخقبا میآیی
اگر از جا نروم ز آمدن تو چه کنم
که به صد فتنه و آشوب و بلا میآیی
گر نداری سر ویرانی من همچون سیل
آخر ای گریه به این زور چرا میآیی
بردی از خلوت مستانه ز جا واقف را
که تو چون تشنهٔ می هوشربا میآیی