گنجور

 
واقف لاهوری

رسد هر دم مرا بر دل شکستی

ندارد دهر چون من زیردستی

مرو در دستهٔ ابروکمانان

مبادا بر جهد تیری ز شستی

غبار هرزه‌گرد من چه می‌شد

اگر بر طرف دامانی نشستی

ببین آن چشم را در زیر برقع

ندیدستی اگر مستور مستی

ز پا افتادم و کس دست نگرفت

مگر پیدا شود از غیب دستی

ز سیل گریه‌ام گردید هموار

به راهش گر بلندی بود و پستی

به دست خویش دل بر باد دادم

نخواهد بود چون من باد دستی

در اقلیم ول واقف نسق نیست

مگر زلفش نماید بند و بستی

 
 
نامبردگان شاهنامه
سوزنی سمرقندی

خائی گنده ترسا پرستی

در اسلام را بر خود ببستی

چه دست آویز داری اندر اسلام

زناری در میان آویز دستی

بمستی بر سر حمدان نشستی

[...]

انوری

شها چون پیل و فرزین شه پرستم

نه چون اسبست کارم رخ‌پرستی

رهی آمد چو رخ پیشت پیاده

چو فرزین می‌رود اکنون ز مستی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه