رسد هر دم مرا بر دل شکستی
ندارد دهر چون من زیردستی
مرو در دستهٔ ابروکمانان
مبادا بر جهد تیری ز شستی
غبار هرزهگرد من چه میشد
اگر بر طرف دامانی نشستی
ببین آن چشم را در زیر برقع
ندیدستی اگر مستور مستی
ز پا افتادم و کس دست نگرفت
مگر پیدا شود از غیب دستی
ز سیل گریهام گردید هموار
به راهش گر بلندی بود و پستی
به دست خویش دل بر باد دادم
نخواهد بود چون من باد دستی
در اقلیم ول واقف نسق نیست
مگر زلفش نماید بند و بستی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همه سالِه، به جَشنَ انْدر نِشَستی
چُو یک ساعتْ دِلَش بر غَم نَخَستی
خائی گنده ترسا پرستی
در اسلام را بر خود ببستی
چه دست آویز داری اندر اسلام
زناری در میان آویز دستی
بمستی بر سر حمدان نشستی
[...]
شها چون پیل و فرزین شه پرستم
نه چون اسبست کارم رخپرستی
رهی آمد چو رخ پیشت پیاده
چو فرزین میرود اکنون ز مستی
چو نوشینباده را در پرده بستی
خمار بادهٔ نوشین شکستی
توئی صاحب قران عین هستی
که بت با بتکده در هم شکستی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.