رسد هر دم مرا بر دل شکستی
ندارد دهر چون من زیردستی
مرو در دستهٔ ابروکمانان
مبادا بر جهد تیری ز شستی
غبار هرزهگرد من چه میشد
اگر بر طرف دامانی نشستی
ببین آن چشم را در زیر برقع
ندیدستی اگر مستور مستی
ز پا افتادم و کس دست نگرفت
مگر پیدا شود از غیب دستی
ز سیل گریهام گردید هموار
به راهش گر بلندی بود و پستی
به دست خویش دل بر باد دادم
نخواهد بود چون من باد دستی
در اقلیم ول واقف نسق نیست
مگر زلفش نماید بند و بستی