واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۱

رسد هر دم مرا بر دل شکستی

ندارد دهر چون من زیردستی

مرو در دستهٔ ابروکمانان

مبادا بر جهد تیری ز شستی

غبار هرزه‌گرد من چه می‌شد

اگر بر طرف دامانی نشستی

ببین آن چشم را در زیر برقع

ندیدستی اگر مستور مستی

ز پا افتادم و کس دست نگرفت

مگر پیدا شود از غیب دستی

ز سیل گریه‌ام گردید هموار

به راهش گر بلندی بود و پستی

به دست خویش دل بر باد دادم

نخواهد بود چون من باد دستی

در اقلیم ول واقف نسق نیست

مگر زلفش نماید بند و بستی