گنجور

 
واقف لاهوری

تو تا کی حالدل پرسیده باشی

به طفلی مرغ بسمل دیده باشی

سرت گردم بیا در دیده بنشین

تو تا کی گرد دلگردیده باشی

مپرس آشفتگی‌های دلم را

گهی خواب پریشان دیده باشی

من ای زلف از تو در رشکم که تا چند

به آن موی کمر پیچیده باشی

مشو عاشق که خواهی دید نقصان

نخواهم ماه من کاهیده باشی

ورق گردید نازک رویت ای گل

بر اوراق دلم گر دیده باشی

مرا از گریه فرصت نیست یک‌دم

تو گر خندیده‌ای خندیده باشی

روم از دست آن ساعت که از ناز

به قتلم آستین مالیده باشی

توان اقوال وقف را شنیدن

چنین افسانه خود نشنیده باشی

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

اگر بی پرده خود را دیده باشی

گل از فردوس اینجا چیده باشی

اشارت کن که خون خود بریزم

اگر از دوستان رنجیده باشی

لباس شرم صد چاک است، ترسم

[...]

اسیر شهرستانی

اگر در خواب خود را دیده باشی

چه گلها از دل ما چیده باشی

به خود صد پیرهن بالیده باشد

اگر بر روی گل خندیده باشی

دلم آیینه دار سینه صافی است

[...]

ایرج میرزا

همانا گرگ باران دیده باشی

تو خیلی پاردُم ساییده باشی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه