آن خط نورسته شد بر من وبال تازهای
بر دلم بنشست زو کرد ملال تازهای
قرعهای از استخوان پهلوی خود ساختم
تا بریزم بهر تیرش طرح فال تازهای
جان من خون حرام بوالهوس افسرده است
خون عاشقریز اگر خواهی ملال تازهای
گرچه من در کوچهٔ خوبان گدای کهنهام
میکنم هر صبح و شام آنجا سؤال تازهای
وقت او با آنکه خوش از نالهٔ زار من است
میدهد هر دم چو سازم گوشمال تازهای
بس که عیبم روبهرو میگوید اشک دمبهدم
میشوم هر لحظه تر از انفعال تازهای
شسته شد واقف غبار کلفت هستی ز دل
خوردم از تیغش دم آب زلال تازهای



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.