آن خط نورسته شد بر من وبال تازهای
بر دلم بنشست زو کرد ملال تازهای
قرعهای از استخوان پهلوی خود ساختم
تا بریزم بهر تیرش طرح فال تازهای
جان من خون حرام بوالهوس افسرده است
خون عاشقریز اگر خواهی ملال تازهای
گرچه من در کوچهٔ خوبان گدای کهنهام
میکنم هر صبح و شام آنجا سؤال تازهای
وقت او با آنکه خوش از نالهٔ زار من است
میدهد هر دم چو سازم گوشمال تازهای
بس که عیبم روبهرو میگوید اشک دمبهدم
میشوم هر لحظه تر از انفعال تازهای
شسته شد واقف غبار کلفت هستی ز دل
خوردم از تیغش دم آب زلال تازهای