گنجور

 
واقف لاهوری

من آتش به جان را می‌کشی رنجیده رنجیده

بکش این شمع را همچون سحر خندیده خندیده

به کویش می‌روم شب‌ها ولی ترسیده ترسیده

ز جان پوشیده پوشیده ز دل دزدیده دزدیده

به گرد نقطهٔ خالتو گشتم این ندانستم

که از پرکار افتم عاقبت گردیده گردیده

کمال حسن داری عشق می‌ورزی ازان ترسم

که نقصان‌ها ببینی ماه من کاهیده کاهیده

چو نرگس چشم واکن این گلستان دیدنی دارد

به رنگ سبزه عمرت مگذران خوابیده خوابیده

چو خم در گوشهٔ میخانه بنشین مرجع کل شو

چه می‌ریزی چو ساغر آبرو گردیده گردیده

به طفلی دیدم او را مبتلا گشتم ندانستم

که آن بالا بلا خواهدشدن بالیده بالیده

دران میدان که باشد شوخ چوگان باز من واقف

سران آیند همچو گو به سر غلطیده غلطیده

 
 
نامبردگان شاهنامه
مولانا

یکی ماهی همی‌بینم برون از دیده در دیده

نه او را دیده‌ای دیده نه او را گوش بشنیده

زبان و جان و دل را من نمی‌بینم مگر بیخود

از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده

گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
بابافغانی

خوش آن حالت که بگشایی ز خواب سرخوشی دیده

نگاهی سوی مشتاقان کنی از دیده دزدیده

نچیدم از هزاران گل یکی از گلشن حسنت

دلی پر خار دارم ز آن همه گل‌های ناچیده

مکن منعم که آشوب دلست و آفت دیده

[...]

صائب

که یارب گرم در رخسار آن نازک میان دیده؟

که آن موی کمر چون موی آتش دیده پیچیده

مهیای دعا شو چون روان شد اشک از دیده

که نقش مهر گیرد خوب کاغذهای نم دیده

خموشی پرده پوش عیب باشد بی کمالان را

[...]

نورس دماوندی

سویدای دلم چون خال بر لعل تو چسبیده

که دل را بر سر چاه زنخدان پای لغزیده

طراوت از نم اشکم نهال قامتت دارد

در این سرچشمه گویا سرو بالای تو بالیده

الف بر سینه ی نظاره ی من می کند یادش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از نورس دماوندی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه