من آتش به جان را میکشی رنجیده رنجیده
بکش این شمع را همچون سحر خندیده خندیده
به کویش میروم شبها ولی ترسیده ترسیده
ز جان پوشیده پوشیده ز دل دزدیده دزدیده
به گرد نقطهٔ خالتو گشتم این ندانستم
که از پرکار افتم عاقبت گردیده گردیده
کمال حسن داری عشق میورزی ازان ترسم
که نقصانها ببینی ماه من کاهیده کاهیده
چو نرگس چشم واکن این گلستان دیدنی دارد
به رنگ سبزه عمرت مگذران خوابیده خوابیده
چو خم در گوشهٔ میخانه بنشین مرجع کل شو
چه میریزی چو ساغر آبرو گردیده گردیده
به طفلی دیدم او را مبتلا گشتم ندانستم
که آن بالا بلا خواهدشدن بالیده بالیده
دران میدان که باشد شوخ چوگان باز من واقف
سران آیند همچو گو به سر غلطیده غلطیده