گنجور

 
واقف لاهوری

ز چشمم می‌رسد آن نور دیده

خدا داند که از مردم چه دیده

به آهنگ عجب نالید امشب

مگر بلبل فغان من شنیده

دل از بس ناتوان شد در فراقت

به صد جرثقیل آهی کشیده

مرا کشت این نصیب بد که تیرش

ز من بگذشته غیری را رسیده

دلم از وصل آن سیمین‌تن آسود

شود سیماب از سیم آرمیده

قدش دیدم قیامت را شنیدم

شنیده کی بود مانند دیده

کس آداب وفا چون من نورزید

چون شمع این راه طی کردم به دیده

چه خواهی کرد چون دامانت گیرم

به محشر با گریبان دریده

سخن واقف مرا تصدیع می‌داد

خموشی خوش به فریادم رسیده

 
 
نسکبان اندروید