گنجور

 
واقف لاهوری

ای خدا آگهی از حال من زارش ده

یعنی اندک خبری زین غم بسیارش ده

درد بی‌دردی او را ز کرم درمانی

جان محزون تن لاغر دل بیمارش ده

دو سه روزش به مکافات عمل عاشق کن

یار بدخود و جفاجو ودل‌آزارش ده

دلش از وسوسهٔ عشق مشوش گردان

غم یارش ده و اندیشل اغیارش ده

خانه بیزاری عشاق ندانسته که جست

وحشتی در شب غم از در و دیوارش ده

می‌برد گرچه دل از کار به شیرین‌سخنی

قدری چاشنی درد به گفتارش ده

تا شود باخبر از حال مستسقی شوق

دم‌به‌دم تشنگی شربت دیدارش ده

تا بداند که چه‌ها می‌رود از وی و من

خون کن از عشق دلش چشم تلف کارش ده

تا به کی خون جگرها ز عقیقش بچکد

سروکاری به غم عشق جگرخوارش ده

چند بی‌درد به روز سیهٔ ما خندد

گریهٔ زار الهی به شب تارش ده

گذرش ده به سر کوچهٔ بدنامی‌ها

ننگ و ناموس بگیر و دل بی‌عارش ده

تا کند حال من سلسله برپا معلوم

دل سودایی در زلف گرفتارش ده

واقف این طرز نو از مولوی آموخت که گفت

«غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده»

 
 
نسکبان اندروید