گنجور

 
واقف لاهوری

از دست شست چشم‌سیاهی که آه ازو

ما را رسید تیر نگاهی که آه ازو

ابروکمان من پی آزار من مباش

دارم به جعبه ناوک آهی که آه ازو

هیچ از زر سپید سرشکم به جا نماند

دارم ز هجر روز سیاهی که آه ازو

پیش آمدم به هر قدمی کاهش دگر

افتاده‌ام چو شمع به راهی که آه ازو

همدم ز جور آن صف مژگان چه گویمت

محصور گشته‌ام به سپاهی که آه ازو

مانند کشتی‌ای که به طوفان شود دچار

دارم ز گریه حال تباهی که آه ازو

خیری نمی‌کند به گدایان کوی خویش

کارم فتاده است به شاهی که آه ازو

منکر چه‌سان ز عشق شوم با وجود اشک

بر روی من دویده گواهی که آه ازو

دارد چو ماه نو من دیوانه را بشور

بر فرق کج نهاده کلاهی که آه ازو

نالید و گفت شب دل مسکین دران ذقن

بختم فکنده است به چاهی که آه ازو

بر رخ نقاب طرهٔ شبگون گرفته یار

روزم سیاه ساخته ماهی که آه ازو

واقف چه پرسی‌ام سبب آه دم‌به‌دم

دارم به دوش بار گناهی که آه ازو

 
 
نسکبان اندروید