دل دید ز بس که خواری من
در گریه نکرد یاری من
نظاره کنید سیر دارد
بیزاری یار و زاری من
مگذار قدم شمرده سویم
رحم آر به دم شماری من
در کوی تو اعتبارها را
آورده به رشک خواری من
نقشم در هیچ جای ننشست
از شومی بیقراری من
مهری جز نقش پا نزیبد
بر محضر خاکساری من
این مستی چشم داد بیداد
شد آفت هوشیاری من
دل بود شریک درد آن هم
خون گشت ز غمگساری من
تا کی خواهد گریست واقف
بس کن ز جگر فشاری من



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.