واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۳

دل دید ز بس که خواری من

در گریه نکرد یاری من

نظاره کنید سیر دارد

بیزاری یار و زاری من

مگذار قدم شمرده سویم

رحم آر به دم شماری من

در کوی تو اعتبارها را

آورده به رشک خواری من

نقشم در هیچ جای ننشست

از شومی بی‌قراری من

مهری جز نقش پا نزیبد

بر محضر خاکساری من

این مستی چشم داد بیداد

شد آفت هوشیاری من

دل بود شریک درد آن هم

خون گشت ز غمگساری من

تا کی خواهد گریست واقف

بس کن ز جگر فشاری من